احسان‌نامه
7.89K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.43K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
🔹سایت رسمی بهاءالدین خرمشاهی (b-khoramshahi.com) شایعه درگذشت استاد را تکذیب کرد @ehsanname
🔹 استاد بهاءالدین خرمشاهی زنده است. کسی که درگذشته، محمد خرمشاهی طنزپرداز (سمت چپ) است. کاش علاقمندان به این بازی خبر مرگ دادن، کمی در کارشان دقت داشتند! @ehsanname
🔹 شعار نمایشگاه کتاب امسال انتخاب شد: «یک کتاب بیشتر بخوانیم». سی‌امین نمایشگاه کتاب تهران امسال هم در مجموعه شهر آفتاب برگزار می‌شود @ehsanname
📌از خاطرات انتخاباتی
@ehsanname
احسان رضایی: چهار سال پیش هم همین بساط بود. در کنار بحث‌ها و تحلیل‌های جدی درباره انتخابات و نتیجه آن، عکاس‌ها سوژه‌های دیگری هم در ستاد انتخابات پیدا کرده بودند. یک گروه از خبرنگارها بیرون ساختمان وزارت کشور منتظر بودند تا ببینند آیت‌الله هاشمی رفسنجانی بالاخره می‌آید یا نمی‌آید، یک عده هم در داخل داشتند با چهره‌های عجیب و بلکه غریبی که سودای ریاست داشتند مصاحبه می‌گرفتند. آن سال تعداد کل ثبت‌نام‌ها ۶۸۶ نفر بود (که حکماً امسال بیشتر هم می‌شود) خب یک کشور که این‌همه رییس‌جمهور نمی‌خواهد! با احسان جانِ عمادی فکر کردیم که می‌شود یک پرونده خوب کار کنیم (آن موقع ما دوتا احسان‌ها مسئول پرونده‌های ویژه مجله بودیم). مثل همیشه سوژه را خرد کردیم، داوطلبان را دسته‌بندی کردیم، سراغ کارشناس‌های مختلف رفتیم، یادداشت گرفتیم و ... شد پرونده‌ای که در شماره ۴۰۷ «همشهری جوان» کار شد (و تصویر صفحه اولش را می‌بینید) و انصافاً هم پرونده خوبی شد. حالا داشته باشید که یکی از بزرگوارانی که عکسش در یکی از صفحات پرونده آمده بود، از پرونده ما خوشش نیامد و این سوال ما را که چرا این‌همه آدم علاقه به ثبت‌نام در انتخابات ریاست‌جمهوری دارند؟، توهین تلقی کرد. از این عجیب‌تر اما واکنش استاد بود. چند شماره نشریه تک‌برگی آماده کرد و در فواصل مختلف به مجله فرستاد که حاوی توهین و دشنام‌های رکیک (یعنی خیلی رکیک ها!) خطاب به ما دوتا بود. ما هم می‌گرفتیم و یواشکی می‌بردیم معدومشان می‌کردیم و می‌خندیدیم که کاش ستاد انتخابات کشور یک متخصص اعصاب هم در محل مستقر کند. آن بنده خدا اگر تایید صلاحیت شده بود، با آن وضع اعصابش، مناظرات تلویزیونی غیرقابل‌پخش می‌شد :)

instagram.com/p/BS0V35RA9zq/
🔹در بین ثبت‌نام‌های پرشمار انتخابات ریاست‌جمهوری، نام یک نویسنده هم هست. مسیحا برزگر، علاوه بر نگارش، ترجمه‌هایی از اوشو و جبران خلیل جبران هم دارد @ehsanname
🔸در ادامه همان ماجرای خاله‌زنکی
@ehsanname
آیا تد هیوز ایده‌های شاعرانه‌اش را از روی دست زنش می‌دزدید و سیلویا پلات آخر از دست او دق کرد و مرد؟ یا این هیوز بود که چنین همسر دیوانه‌ای را تحمل می‌کرد و شعرش را به پای مورد اشتباهی ریخت؟ مساله، این است!
goo.gl/KTP8MK
تد هیوز (۱۹۳۰-۱۹۹۸) و سیلویا پلات (۱۹۳۲-۱۹۶۳) دو شاعر معروف انگلیسی‌زبان هستند. منتقدها تد هیوز را شاعری همسطح ویلیام بلیک و تی. اس. الیوت می‌دانند و لقب «ملک الشعرا»یی انگلستان را داشت، سیلویا پلات هم به خاطر شعرهایش جایزه پولیتزر گرفت (البته بعد از مرگش و در ۱۹۸۲)، اما شهرت اصلی آنها به خاطر چیز دیگری است: به خاطر ازدواجشان و همینطور خودکشی پلات با گاز آشپزخانه که از زردترین موضوعات تاریخ ادبیات است. آنها شش سال با هم زندگی کردند. ازدواجی که با احساسات شروع شد و به فاجعه انجامید: پلات یک سال بعد از طلاق خودکشی کرد. علت، هنوز هم محل نزاع است. آیا افسردگی پلات باعث خستگی تد شد یا هیوز، سیلویا را به اینجا رساند؟ فمینیست‌ها معتقد به دومی بودند. آنها در جلسات شعرخوانی هیوز حاضر می‌شدند و شعار می‌دادند، علیه او مطلب می‌نوشتند و بارها نام هیوز را از روی سنگ قبر سیلویا تراشیدند. آن‌قدر فشارها زیاد بود که همسر دوم هیوز هم خودکشی کرد. تد اما برای اثبات علاقه‌اش، یکی یکی آثار پلات را منتشر می‌کرد و البته هر بار جنجال جدیدی هم شکل گرفت. مثلا بعد از انتشار یادداشت‌های روزانۀ پلات در ۱۹۸۲ منتقدانش می‌گفتند هیوز یادداشت‌های روزانه سیلویا را به نفع خودش دستکاری کرده و چرا محتوایش با «حباب شیشه»، رمانی که پلات قبل از خودکشی منتشر کرده و به نظر داستان زندگی خودش است، تفاوتهایی دارد؟ برای همین بود که سال ۲۰۰۰ اصل یادداشت‌های پلات دوباره منتشر شد و هرچند دیدند اینکه هیوز گفته فقط ویرایش ادبی کرده، خیلی هم بیراه نبوده و نوشته‌های پلات پر از غلطهای نگارشی و املایی است، اما بحث در مورد این زندگی جنجالی از روی مطالب مربوط به روزهایی که هیوز منتشر نکرده بود هم ادامه پیدا کرد. برای نمونه👇
bl.uk/20th-century-literature/articles/reviving-the-journals-of-sylvia-plath

بعد از آن هم کار پیدا کردن دستنویس‌های منتشرنشده این دو نفر، ادامه پیدا کرد تا هر کس نکته‌ای باب میل خودش از آنها پیدا کند. مثلا در ۲۰۰۷ تلگراف متن نامه‌های تد هیوز به سیلویا پلات و دیگران را منتشر کرد که در آنها می‌خوانیم مرگ پلات، تد هیوز را به شدت به هم ریخته بود و هیوز حسابی سلیویا را دوست داشته👇
telegraph.co.uk/culture/books/3668375/Sincerely-Ted-Hughes.html

تازگی هم ۹ نامه جدید از سیلویا پلات به روانشناسش پیدا شده است. در این نامه‌ها که تاریخشان بین ۱۸ فوریه ۱۹۶۰ و ۴ فوریه ۱۹۶۳ یعنی یک هفته قبل از خودکشی سیلویاست، پلات نوشته که تد هیوز دستِ بزن داشته و دو روز قبل از این که سیلویا سقط جنین کند او را کتک زده و آرزو کرده بود بمیرد👇
theguardian.com/books/2017/apr/11/unseen-sylvia-plath-letters-claim-domestic-abuse-by-ted-hughes

احتمالا این آخرین نمونه از خبرهای پلات-هیوز نباشد و این داستان ادامه دارد.
📸 تد هیوز و بچه‌هایش، سال ۱۳۵۰ در تخت جمشید. آن سال تد هیوز برای اولین اجرای نمایشنامه‌اش «اورگاست» توسط پیتر بروک، به ایران آمده بود @ehsanname
📊 تیراژ متوسط کتاب در فاصله سالهای ۸۴ تا ۹۲ تقریبا نصف شد: از هر چاپ ۴۳۲۰ به ۲۴۰۷ نسخه
@ehsanname
منبع: «آمار نشر کتاب در ایران» (خانه کتاب، ۹۴) صفحه ۳۸
📊 قیمت متوسط کتاب در فاصله سالهای ۸۴ تا ۹۲ تقریبا پنج برابر شد: از جلدی ۲۱۳۶۵ به ۱۰۲۰۱۷ ریال
@ehsanname
منبع: «آمار نشر کتاب در ایران» (خانه کتاب، ۹۴) صفحه ۴۲
آخرین کتابهایی که عارف لرستانی، بازیگر سریال‌های طنز، در اینستاگرامش معرفی کرده بود؛ همین دو هفته پیش. عارف لرستانی صبح امروز درگذشت @ehsanname
از یکم اردیبهشت ماه در خدمت شماییم
از هم اکنون می توانید عضو شوید

عضویت در سایت:
www.naghdesher.ir

همراهمان باشید در:
اینستاگرام:
Instagram.com/naghdesher.ir
تلگرام:
@naghdesherir
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🚩اگر ملاک موفقیت شعر نفوذ میان مردم باشد، ترانه سادۀ مرحوم مرتضی احمدی از موفقترین‌هاست: پرسپولیس قهرمان میشه، خدا میدونه که حقشه... فقط آخر فصل باید فعلش را اصلاح کرد: پرسپولیس قهرمان شده @ehsanname
🔹فرم شمارش آرای یک صندوق در اولین انتخابات ریاست‌جمهوری (۵ بهمن ۵۸). در آن انتخابات ۱۲۴ نفر نامزد بودند که بعد از انصراف و استعفاها، ۱۰۶ نفر در رقابت ماندند @ehsanname
✉️| شما دعوتید به:
⚡️اختتامیه جشنواره انجمن‌های ادبی، همراه با معرفی برترین طرح‌ها.
🔹تهران، آبشناسان غرب، بعد از ستاری، خیابان شقایق، کوچه دهم، مجتمع آدینه
🔸جمعه یک اردیبهشت 96 ساعت 16 🕓
@adabiatir
Bahar Bahar
MohamadAli Bahmani
🎼 «بهار بهار صدا همون صدا بود/ صدای شاخه ها و ریشه ها بود» شعر و صدای #محمدعلی_بهمنی را در سالروز تولد استاد بشنوید، از آلبوم «غزل» @ehsanname
She-re Bahariye Man
MohamadAli Bahmani
🎼 «امسال گل ندارد شعر بهاری من/ این شرمساری گل یا شرمساری من...» شعر و صدای #محمدعلی_بهمنی را در سالروز تولد استاد بشنوید، از آلبوم «گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود» @ehsanname
Sahme shoma Bahar
MohamadAli Bahmani
🎼 «امسال نیز یکسره سهم شما بهار/ ما را در این زمانه چه کاری‌است با بهار؟...» شعر و صدای #محمدعلی_بهمنی را در سالروز تولد استاد بشنوید، از آلبوم «حقیقت دارد» @ehsanname
ماجرای نامه مشهور چارلی چاپلین
@ehsanname
ماجرا به سال ۱۳۴۵ برمی‌گردد و چاپخانه‌ای در مرکز شهر تهران. مجله هفتگی «روشنفکر» صفحه‌ای داشته به اسم «فانتزی» که نویسنده‌اش هم فرج‌الله صبا بوده. یکبار موقع چاپ، متوجه کم بودن یک صفحه می‌شوند و آقای صبا که در چاپخانه حاضر بوده می‌بیند فرصتی برای سفارش مطلب نیست. بنابراین خودش دست به کار می‌شود و ضمن گشتن دنبال سوژه، چشمش به گراوری از عکس چارلی چاپلین در کنار دخترش می‌افتد که احتمالا برای مطلب دیگری بوده. ایده‌ای به ذهن آقای صبا می‌آید، کاغذ را برمی‌دارد و نامه‌ای خیالی می‌نویسد و در حینِ غرغر صفحه‌بند‌ها، به سوز و گداز نامه اضافه می‌کند. نامه پراحساسی که با «جرالدین دخترم! ا ینجا شب است، یک شب نوئل، در قلعه کوچک من همه این سپاهیان بی‌سلاح خفته‌اند...» شروع می‌شود و با «... من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم، تو نیز تلاش بکن که حقیقتا آدم باشی» به اتمام می‌رسد.
این نامه پراحساس خیلی زود مورد توجه قرار گرفت. متنش بار‌ها و بار‌ها دست به دست شد، از رادیو سر درآورد، به شکل نوار کاست و کتاب درآمد (عنوان کاملِ یک نمونه از این کتاب‌ها چنین است: «نامه‌های [توجه دارید: نامه‌های] چارلى چاپلین به دخترش سرشار از نکته‌هاى هشداردهنده به انسان‌ها عموما و به دختران و زنان خصوصا در باب زندگى و زیستن شرافتمندانه»! این کتاب از ۱۳۸۵ تا ۱۳۹۲ دوازده بار تجدید چاپ شده)، به ترکی و آلمانی ترجمه شد و تا به امروز هم به صورت علی‌الدوام در مطبوعات چاپ می‌شود. حتی سال ۱۳۶۳ در کتابی به نام «آخرین تصویر از چارلی» جرالدین به این نامه جواب داد!
فرج‌الله صبا خودش در سال ۱۳۵۶ در گفت‌و‌گویی، جعلی بودن نامه و ماجرای نوشتنش را تعریف کرد اما کسی گوشش بدهکار نبود. مایکل چاپلین - پسرِ چارلی چاپلین - هم وقتی در سال ۱۳۸۰ مهمان جشنواره فیلم فجر شد، به خبرنگار‌ها گفت پدرش آن قدر گرفتار بوده که فرصت نداشته برای بچه‌هایش نامه بنویسد اما باز هم کسی باورش نشد. هوشنگ گلمکانی - سردبیر مجله «فیلم» که در شماره‌های متعدد مجله‌اش نسبت به جعلی بودن ماجرا هشدار داد - هم یک بار چنان از سوی یک روزنامه علاقمند به نامه، متهم به مخالفت با محتوای آن شد که خودش نامه را با توضیحات مفصل در شماره ۳۰۴ مجله «فیلم» چاپ و آن را به «خاک پای همه اندرزگویان و گمراهان عالم» تقدیم کرد! 👇
Forwarded from مكتوب
مرگ ایوان ایلیچ و دشواری ترجمه متن کلاسیک
سیدعطاءالله مهاجرانی

از دشواری ترجمه بسیار سخن گفته شده است. ناظم حکمت گفت: آن که غزل حافظ را ترجمه می کند مثل کسی است که قناری را به خاطر گوشتش سر می بُرد! این دشواری با دقت بسیار و بازبینی و اندیشه در باره متن کلاسیک و در صورت امکان، اگر ترجمه از زبان دوم صورت گرفته است؛ به ضرورت می بایست ویراستاری آشنا با زبان اصلی ترجمه را ببیند. برای کاری ضرورت داشت داستان/رمان کوتاه مرگ ایوان ایلیچ نوشته تولستوی را بخوانم. با خودم گفتم ترجمه پارسی اش را هم ببینم. ترجمه مترجم پر تلاش و دوست گرانقدر، ـ که نقش بسیار مهمی در ترجمه متون کلاسیک ادبیات داستانی در کشور ما دارند ـ دکتر صالح حسینی را می خوانم. همان بخش اولم! به عبارتی برخوردم که در ذهنم نمی نشست و کژتابی داشت.
« پیتر ایوانویچ، بعد از اینکه سرناهار خبر مرگ ایوان ایلیچ را به زنش داد و گفت گمانم این است که بتوانیم برادرت را به اینجا منتقل کنیم، قید خواب قیلوله اش را زد و فراکش را به تن کرد و سواره به خانه ایوان ایلیچ رفت.»
( مرگ ایوان ایلیچ، لئون تولستوی، ترجمه صالح حسینی نشرچشمه،چاپ چهارم، تهران ۱۳۹۴ صفحه ۱۰)
متن اصلی برخی از ین نکات را ندارد.
Передав за обедом жене известие о смерти Ивана Ильича и соображения о возможности перевода шурина в их округ, Петр Иванович, не ложась отдыхать, надел фрак и поехал к Ивану Ильичу.
ترجمه انگلیسی:
Having told his wife at dinner-time of Ivan Ilych's death, and
of his conjecture that it might be possible to get her brother
transferred to their circuit, Peter Ivanovich sacrificed his usual
nap, put on his evening clothes and drove to Ivan Ilych's house.
ترجمه پارسی از متن انگلیسی صورت گرفته است. متن انگلیسی ۴۵ کلمه، متن پارسی ۴۶ کلمه و متن روسی ۳۰ کلمه است. بدیهی ست که ظرف زبان ها متساوی یا متوازن نیست و گاه نیاز به واژه های بیشتری در ترجمه وجود دارد. اما تولستوی، نه از سر ناهار سخنی گفته و نه از خواب ناگزیر قیلوله و نه از سواره رفتن پیتر ایوانویچ و حتی ننوشته است به خانه ایوان ایلیچ رفت؛ خانه را هم حذف کرده تا خواننده به قرینه متوجه باشد که کجا رفته است.
معلوم نیست که مترجم انگلیسی این دخالت در متن را چرا انجام داده است؟
متن ترجمه فرانسه هم شبیه انگلیسی ست:
l’école de droit et se considérait comme son
obligé.
Après avoir annoncé à sa femme, pendant le
dîner, la nouvelle de la mort d’Ivan Ilitch et lui
avoir communiqué ses considérations sur les
probabilités de la nomination de son beau-frère
dans leur district, Piotr Ivanovitch, sans se
reposer, endossa son habit et se rendit au
domicile d’Ivan Ilitch.
هر دو ترجمه کرده اند: سر شام! مترجم پارسی ترجمه کرده سر ناهار، خواب قیلوله هم از همین جا پیدا شده است. گرچه مترجم انگلیسی که نوشته: از استراحت یا چرت صرف نظر کرد، اشاره کرده که لباس شبش را پوشید و رفت. که قرینه ای است به سر شام حرف زدن و نه ناهار.
اما ترجمه عبارت:
« پیتر ایوانویچ، خبر مرگ ایوان ایلیچ را به زنش داد؛ به او گفت حالا می توان به انتقال برادر زنش به منطقه، اندیشید. بی استراحت، پالتواش را پوشید و سمت -خانه- ایوان ایلیچ رفت.»
یادمان باشد که یکی از مهمترین ویژگی های متون درجه اول ادبیات کلاسیک، مانند داستان بی نظیر مرگ ایوان ایلیچ، اقتصاد کلمه است. نمی توان رباعیات خیام را در ظرف غزل یا قصیده ترجمه کرد. گفته اند: التوحید اسقاط الاضافات! در ترجمه هم می بایست، همه اضافات را زدود و از هر واژه تنها به ضرورت استفاده کرد. پیراستن مهمتر از اراستن است!
***
http://mohajerani.maktuob.net/archives/2017/04/16/2218.php
📖پرونده‌ای برای گابو
@ehsanname
امروز، ۱۷ آوریل روز درگذشت گابریل گارسیا مارکز، نویسنده معروف است. اما مارکز در ایران دوبار مرد. بار اول، زمستان ۱۳۷۹ بود که متنی به عنوان وصیتنامه مارکز منتشر شد و بعد هم هفته‌نامه «تماشاگران» خبر درگذشت مارکز را در کنار کاندیدا شدن فتح‌الله‌زاده برای ریاست‌جمهوری و انتخاب اسکندر کوتی به عنوان گزارشگر برتر آسیا، در شماره عید ۱۳۸۰ خودش و از باب «دروغ سیزده» روی جلد برد و داستان شد. ماجرا از این قرار بود که آن موقع اولین خبرها درباره بیماری سرطان مارکز منتشر شده بود و نه فقط در ایران که در سطح جهانی، شایعاتی در مورد سلامتی او مدام سر زبانها بود. تا اینکه روزنامه ایتالیایی «لارپوبلیکا» متنی با عنوان «عروسک» و با امضای مارکز منتشر کرد و گفت که آن متن، نامه خداحافظی مارکز با دنیای نویسندگی است. مارکز البته انتساب این متن به خودش را تکذیب کرد و دو سال بعدش هم یک کتاب («زنده‌ام که روایت کنم») و دو سال بعدترش هم یک رمان («خاطره دلبرکان غمگین من») داد بیرون. با همه این حرفها، آن متن شعرگونه بارها و بارها چاپ شد، به زبانهای مختلف از جمله فارسی ترجمه شد و از طریق شبکه اینترنت به‌سرعت در جهان پخش شد. متنی که به شدت احساس‌برانگیز بود: «... اگر خداوند برای لحظه‌ای فراموش می‌کرد که من عروسکی کهنه‌ام و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت، همه آنچه را که به فکرم می‌رسید نمی‌گفتم، بلکه به همه چیزهایی که می‌گفتم فکر می‌کردم. کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویا می‌دیدم، چون می‌دانستم هر دقیقه که چشم‌هایم را بر هم می‌گذارم ۶۰ ثانیه نور را از دست می‌دهم. هنگامی که دیگران می‌ایستادند من راه می‌رفتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند بیدار می‌ماندم. هنگامی که دیگران صحبت می‌کردند گوش می‌دادم و از خوردن یک بستنی لذت می‌بردم. نفرتم را بر یخ می‌نوشتم و طلوع آفتاب را به انتظار می‌نشستم ...» متنی که حتی بعد از درگذشت واقعی مارکز در سال ۱۳۹۳ هم اخبار رسمی تلویزیون خودمان به عنوان متن وصیتنامه مارکز دوباره خواندش. مارکز در ایران دوبار مرد.
goo.gl/RA07zL
Forwarded from احسان‌نامه
Marquez - HJ 452.pdf
244 KB
📚 بین این همه رمان مارکز، با این همه ترجمه، مارکزخواندن را از کجا شروع کنیم؟ راهنمای گام به گامِ مارکزخوانی، به قلم احسان رضایی، از شماره ۴۵۲ هفته‌نامه «همشهری جوان» @ehsanname