📸 تولستوی بزرگ و نوه دختریاش، در سال ۱۹۱۰
@ehsanname
درباره روبط پدرانه نویسندگان معروف روس و بچههایشان اینجا بخوانید👇
goo.gl/h29LSE
@ehsanname
درباره روبط پدرانه نویسندگان معروف روس و بچههایشان اینجا بخوانید👇
goo.gl/h29LSE
Forwarded from احساننامه
چند رباعی از نیما یوشیج در منقبت امیرالمؤمنین(ع) به خط خود نیما @ehsanname
🔹امروز و به مناسبت روز پدر، خیلیها در اینستاگرامشان تصویری از پدرشان گذاشتند. فرهاد دولتآبادی هم این عکس آقای نویسنده منتشر کرد @ehsanname
🔹سایت رسمی بهاءالدین خرمشاهی (b-khoramshahi.com) شایعه درگذشت استاد را تکذیب کرد @ehsanname
🔹 استاد بهاءالدین خرمشاهی زنده است. کسی که درگذشته، محمد خرمشاهی طنزپرداز (سمت چپ) است. کاش علاقمندان به این بازی خبر مرگ دادن، کمی در کارشان دقت داشتند! @ehsanname
🔹 شعار نمایشگاه کتاب امسال انتخاب شد: «یک کتاب بیشتر بخوانیم». سیامین نمایشگاه کتاب تهران امسال هم در مجموعه شهر آفتاب برگزار میشود @ehsanname
📌از خاطرات انتخاباتی
@ehsanname
احسان رضایی: چهار سال پیش هم همین بساط بود. در کنار بحثها و تحلیلهای جدی درباره انتخابات و نتیجه آن، عکاسها سوژههای دیگری هم در ستاد انتخابات پیدا کرده بودند. یک گروه از خبرنگارها بیرون ساختمان وزارت کشور منتظر بودند تا ببینند آیتالله هاشمی رفسنجانی بالاخره میآید یا نمیآید، یک عده هم در داخل داشتند با چهرههای عجیب و بلکه غریبی که سودای ریاست داشتند مصاحبه میگرفتند. آن سال تعداد کل ثبتنامها ۶۸۶ نفر بود (که حکماً امسال بیشتر هم میشود) خب یک کشور که اینهمه رییسجمهور نمیخواهد! با احسان جانِ عمادی فکر کردیم که میشود یک پرونده خوب کار کنیم (آن موقع ما دوتا احسانها مسئول پروندههای ویژه مجله بودیم). مثل همیشه سوژه را خرد کردیم، داوطلبان را دستهبندی کردیم، سراغ کارشناسهای مختلف رفتیم، یادداشت گرفتیم و ... شد پروندهای که در شماره ۴۰۷ «همشهری جوان» کار شد (و تصویر صفحه اولش را میبینید) و انصافاً هم پرونده خوبی شد. حالا داشته باشید که یکی از بزرگوارانی که عکسش در یکی از صفحات پرونده آمده بود، از پرونده ما خوشش نیامد و این سوال ما را که چرا اینهمه آدم علاقه به ثبتنام در انتخابات ریاستجمهوری دارند؟، توهین تلقی کرد. از این عجیبتر اما واکنش استاد بود. چند شماره نشریه تکبرگی آماده کرد و در فواصل مختلف به مجله فرستاد که حاوی توهین و دشنامهای رکیک (یعنی خیلی رکیک ها!) خطاب به ما دوتا بود. ما هم میگرفتیم و یواشکی میبردیم معدومشان میکردیم و میخندیدیم که کاش ستاد انتخابات کشور یک متخصص اعصاب هم در محل مستقر کند. آن بنده خدا اگر تایید صلاحیت شده بود، با آن وضع اعصابش، مناظرات تلویزیونی غیرقابلپخش میشد :)
instagram.com/p/BS0V35RA9zq/
@ehsanname
احسان رضایی: چهار سال پیش هم همین بساط بود. در کنار بحثها و تحلیلهای جدی درباره انتخابات و نتیجه آن، عکاسها سوژههای دیگری هم در ستاد انتخابات پیدا کرده بودند. یک گروه از خبرنگارها بیرون ساختمان وزارت کشور منتظر بودند تا ببینند آیتالله هاشمی رفسنجانی بالاخره میآید یا نمیآید، یک عده هم در داخل داشتند با چهرههای عجیب و بلکه غریبی که سودای ریاست داشتند مصاحبه میگرفتند. آن سال تعداد کل ثبتنامها ۶۸۶ نفر بود (که حکماً امسال بیشتر هم میشود) خب یک کشور که اینهمه رییسجمهور نمیخواهد! با احسان جانِ عمادی فکر کردیم که میشود یک پرونده خوب کار کنیم (آن موقع ما دوتا احسانها مسئول پروندههای ویژه مجله بودیم). مثل همیشه سوژه را خرد کردیم، داوطلبان را دستهبندی کردیم، سراغ کارشناسهای مختلف رفتیم، یادداشت گرفتیم و ... شد پروندهای که در شماره ۴۰۷ «همشهری جوان» کار شد (و تصویر صفحه اولش را میبینید) و انصافاً هم پرونده خوبی شد. حالا داشته باشید که یکی از بزرگوارانی که عکسش در یکی از صفحات پرونده آمده بود، از پرونده ما خوشش نیامد و این سوال ما را که چرا اینهمه آدم علاقه به ثبتنام در انتخابات ریاستجمهوری دارند؟، توهین تلقی کرد. از این عجیبتر اما واکنش استاد بود. چند شماره نشریه تکبرگی آماده کرد و در فواصل مختلف به مجله فرستاد که حاوی توهین و دشنامهای رکیک (یعنی خیلی رکیک ها!) خطاب به ما دوتا بود. ما هم میگرفتیم و یواشکی میبردیم معدومشان میکردیم و میخندیدیم که کاش ستاد انتخابات کشور یک متخصص اعصاب هم در محل مستقر کند. آن بنده خدا اگر تایید صلاحیت شده بود، با آن وضع اعصابش، مناظرات تلویزیونی غیرقابلپخش میشد :)
instagram.com/p/BS0V35RA9zq/
Instagram
ehsan rezaei
. چهار سال پیش هم همین بساط بود. در کنار بحثها و تحلیلهای جدی درباره انتخابات و نتیجه آن، عکاسها سوژههای دیگری هم در ستاد انتخابات پیدا کرده بودند. یک گروه از خبرنگارها بیرون ساختمان وزارت کشور منتظر بودند تا ببینند آیتالله هاشمی رفسنجانی بالاخره میآید…
🔹در بین ثبتنامهای پرشمار انتخابات ریاستجمهوری، نام یک نویسنده هم هست. مسیحا برزگر، علاوه بر نگارش، ترجمههایی از اوشو و جبران خلیل جبران هم دارد @ehsanname
🔸در ادامه همان ماجرای خالهزنکی
@ehsanname
آیا تد هیوز ایدههای شاعرانهاش را از روی دست زنش میدزدید و سیلویا پلات آخر از دست او دق کرد و مرد؟ یا این هیوز بود که چنین همسر دیوانهای را تحمل میکرد و شعرش را به پای مورد اشتباهی ریخت؟ مساله، این است!
goo.gl/KTP8MK
تد هیوز (۱۹۳۰-۱۹۹۸) و سیلویا پلات (۱۹۳۲-۱۹۶۳) دو شاعر معروف انگلیسیزبان هستند. منتقدها تد هیوز را شاعری همسطح ویلیام بلیک و تی. اس. الیوت میدانند و لقب «ملک الشعرا»یی انگلستان را داشت، سیلویا پلات هم به خاطر شعرهایش جایزه پولیتزر گرفت (البته بعد از مرگش و در ۱۹۸۲)، اما شهرت اصلی آنها به خاطر چیز دیگری است: به خاطر ازدواجشان و همینطور خودکشی پلات با گاز آشپزخانه که از زردترین موضوعات تاریخ ادبیات است. آنها شش سال با هم زندگی کردند. ازدواجی که با احساسات شروع شد و به فاجعه انجامید: پلات یک سال بعد از طلاق خودکشی کرد. علت، هنوز هم محل نزاع است. آیا افسردگی پلات باعث خستگی تد شد یا هیوز، سیلویا را به اینجا رساند؟ فمینیستها معتقد به دومی بودند. آنها در جلسات شعرخوانی هیوز حاضر میشدند و شعار میدادند، علیه او مطلب مینوشتند و بارها نام هیوز را از روی سنگ قبر سیلویا تراشیدند. آنقدر فشارها زیاد بود که همسر دوم هیوز هم خودکشی کرد. تد اما برای اثبات علاقهاش، یکی یکی آثار پلات را منتشر میکرد و البته هر بار جنجال جدیدی هم شکل گرفت. مثلا بعد از انتشار یادداشتهای روزانۀ پلات در ۱۹۸۲ منتقدانش میگفتند هیوز یادداشتهای روزانه سیلویا را به نفع خودش دستکاری کرده و چرا محتوایش با «حباب شیشه»، رمانی که پلات قبل از خودکشی منتشر کرده و به نظر داستان زندگی خودش است، تفاوتهایی دارد؟ برای همین بود که سال ۲۰۰۰ اصل یادداشتهای پلات دوباره منتشر شد و هرچند دیدند اینکه هیوز گفته فقط ویرایش ادبی کرده، خیلی هم بیراه نبوده و نوشتههای پلات پر از غلطهای نگارشی و املایی است، اما بحث در مورد این زندگی جنجالی از روی مطالب مربوط به روزهایی که هیوز منتشر نکرده بود هم ادامه پیدا کرد. برای نمونه👇
bl.uk/20th-century-literature/articles/reviving-the-journals-of-sylvia-plath
بعد از آن هم کار پیدا کردن دستنویسهای منتشرنشده این دو نفر، ادامه پیدا کرد تا هر کس نکتهای باب میل خودش از آنها پیدا کند. مثلا در ۲۰۰۷ تلگراف متن نامههای تد هیوز به سیلویا پلات و دیگران را منتشر کرد که در آنها میخوانیم مرگ پلات، تد هیوز را به شدت به هم ریخته بود و هیوز حسابی سلیویا را دوست داشته👇
telegraph.co.uk/culture/books/3668375/Sincerely-Ted-Hughes.html
تازگی هم ۹ نامه جدید از سیلویا پلات به روانشناسش پیدا شده است. در این نامهها که تاریخشان بین ۱۸ فوریه ۱۹۶۰ و ۴ فوریه ۱۹۶۳ یعنی یک هفته قبل از خودکشی سیلویاست، پلات نوشته که تد هیوز دستِ بزن داشته و دو روز قبل از این که سیلویا سقط جنین کند او را کتک زده و آرزو کرده بود بمیرد👇
theguardian.com/books/2017/apr/11/unseen-sylvia-plath-letters-claim-domestic-abuse-by-ted-hughes
احتمالا این آخرین نمونه از خبرهای پلات-هیوز نباشد و این داستان ادامه دارد.
@ehsanname
آیا تد هیوز ایدههای شاعرانهاش را از روی دست زنش میدزدید و سیلویا پلات آخر از دست او دق کرد و مرد؟ یا این هیوز بود که چنین همسر دیوانهای را تحمل میکرد و شعرش را به پای مورد اشتباهی ریخت؟ مساله، این است!
goo.gl/KTP8MK
تد هیوز (۱۹۳۰-۱۹۹۸) و سیلویا پلات (۱۹۳۲-۱۹۶۳) دو شاعر معروف انگلیسیزبان هستند. منتقدها تد هیوز را شاعری همسطح ویلیام بلیک و تی. اس. الیوت میدانند و لقب «ملک الشعرا»یی انگلستان را داشت، سیلویا پلات هم به خاطر شعرهایش جایزه پولیتزر گرفت (البته بعد از مرگش و در ۱۹۸۲)، اما شهرت اصلی آنها به خاطر چیز دیگری است: به خاطر ازدواجشان و همینطور خودکشی پلات با گاز آشپزخانه که از زردترین موضوعات تاریخ ادبیات است. آنها شش سال با هم زندگی کردند. ازدواجی که با احساسات شروع شد و به فاجعه انجامید: پلات یک سال بعد از طلاق خودکشی کرد. علت، هنوز هم محل نزاع است. آیا افسردگی پلات باعث خستگی تد شد یا هیوز، سیلویا را به اینجا رساند؟ فمینیستها معتقد به دومی بودند. آنها در جلسات شعرخوانی هیوز حاضر میشدند و شعار میدادند، علیه او مطلب مینوشتند و بارها نام هیوز را از روی سنگ قبر سیلویا تراشیدند. آنقدر فشارها زیاد بود که همسر دوم هیوز هم خودکشی کرد. تد اما برای اثبات علاقهاش، یکی یکی آثار پلات را منتشر میکرد و البته هر بار جنجال جدیدی هم شکل گرفت. مثلا بعد از انتشار یادداشتهای روزانۀ پلات در ۱۹۸۲ منتقدانش میگفتند هیوز یادداشتهای روزانه سیلویا را به نفع خودش دستکاری کرده و چرا محتوایش با «حباب شیشه»، رمانی که پلات قبل از خودکشی منتشر کرده و به نظر داستان زندگی خودش است، تفاوتهایی دارد؟ برای همین بود که سال ۲۰۰۰ اصل یادداشتهای پلات دوباره منتشر شد و هرچند دیدند اینکه هیوز گفته فقط ویرایش ادبی کرده، خیلی هم بیراه نبوده و نوشتههای پلات پر از غلطهای نگارشی و املایی است، اما بحث در مورد این زندگی جنجالی از روی مطالب مربوط به روزهایی که هیوز منتشر نکرده بود هم ادامه پیدا کرد. برای نمونه👇
bl.uk/20th-century-literature/articles/reviving-the-journals-of-sylvia-plath
بعد از آن هم کار پیدا کردن دستنویسهای منتشرنشده این دو نفر، ادامه پیدا کرد تا هر کس نکتهای باب میل خودش از آنها پیدا کند. مثلا در ۲۰۰۷ تلگراف متن نامههای تد هیوز به سیلویا پلات و دیگران را منتشر کرد که در آنها میخوانیم مرگ پلات، تد هیوز را به شدت به هم ریخته بود و هیوز حسابی سلیویا را دوست داشته👇
telegraph.co.uk/culture/books/3668375/Sincerely-Ted-Hughes.html
تازگی هم ۹ نامه جدید از سیلویا پلات به روانشناسش پیدا شده است. در این نامهها که تاریخشان بین ۱۸ فوریه ۱۹۶۰ و ۴ فوریه ۱۹۶۳ یعنی یک هفته قبل از خودکشی سیلویاست، پلات نوشته که تد هیوز دستِ بزن داشته و دو روز قبل از این که سیلویا سقط جنین کند او را کتک زده و آرزو کرده بود بمیرد👇
theguardian.com/books/2017/apr/11/unseen-sylvia-plath-letters-claim-domestic-abuse-by-ted-hughes
احتمالا این آخرین نمونه از خبرهای پلات-هیوز نباشد و این داستان ادامه دارد.
📸 تد هیوز و بچههایش، سال ۱۳۵۰ در تخت جمشید. آن سال تد هیوز برای اولین اجرای نمایشنامهاش «اورگاست» توسط پیتر بروک، به ایران آمده بود @ehsanname
📊 تیراژ متوسط کتاب در فاصله سالهای ۸۴ تا ۹۲ تقریبا نصف شد: از هر چاپ ۴۳۲۰ به ۲۴۰۷ نسخه
@ehsanname
منبع: «آمار نشر کتاب در ایران» (خانه کتاب، ۹۴) صفحه ۳۸
@ehsanname
منبع: «آمار نشر کتاب در ایران» (خانه کتاب، ۹۴) صفحه ۳۸
📊 قیمت متوسط کتاب در فاصله سالهای ۸۴ تا ۹۲ تقریبا پنج برابر شد: از جلدی ۲۱۳۶۵ به ۱۰۲۰۱۷ ریال
@ehsanname
منبع: «آمار نشر کتاب در ایران» (خانه کتاب، ۹۴) صفحه ۴۲
@ehsanname
منبع: «آمار نشر کتاب در ایران» (خانه کتاب، ۹۴) صفحه ۴۲
➖ آخرین کتابهایی که عارف لرستانی، بازیگر سریالهای طنز، در اینستاگرامش معرفی کرده بود؛ همین دو هفته پیش. عارف لرستانی صبح امروز درگذشت @ehsanname
Forwarded from غلامرضا طریقی
از یکم اردیبهشت ماه در خدمت شماییم
از هم اکنون می توانید عضو شوید
عضویت در سایت:
www.naghdesher.ir
همراهمان باشید در:
اینستاگرام:
Instagram.com/naghdesher.ir
تلگرام:
@naghdesherir
از هم اکنون می توانید عضو شوید
عضویت در سایت:
www.naghdesher.ir
همراهمان باشید در:
اینستاگرام:
Instagram.com/naghdesher.ir
تلگرام:
@naghdesherir
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🚩اگر ملاک موفقیت شعر نفوذ میان مردم باشد، ترانه سادۀ مرحوم مرتضی احمدی از موفقترینهاست: پرسپولیس قهرمان میشه، خدا میدونه که حقشه... فقط آخر فصل باید فعلش را اصلاح کرد: پرسپولیس قهرمان شده @ehsanname
🔹فرم شمارش آرای یک صندوق در اولین انتخابات ریاستجمهوری (۵ بهمن ۵۸). در آن انتخابات ۱۲۴ نفر نامزد بودند که بعد از انصراف و استعفاها، ۱۰۶ نفر در رقابت ماندند @ehsanname
Forwarded from ادبیات ایرانی
✉️| شما دعوتید به:
⚡️اختتامیه جشنواره انجمنهای ادبی، همراه با معرفی برترین طرحها.
🔹تهران، آبشناسان غرب، بعد از ستاری، خیابان شقایق، کوچه دهم، مجتمع آدینه
🔸جمعه یک اردیبهشت 96 ساعت 16 🕓
@adabiatir
⚡️اختتامیه جشنواره انجمنهای ادبی، همراه با معرفی برترین طرحها.
🔹تهران، آبشناسان غرب، بعد از ستاری، خیابان شقایق، کوچه دهم، مجتمع آدینه
🔸جمعه یک اردیبهشت 96 ساعت 16 🕓
@adabiatir
Bahar Bahar
MohamadAli Bahmani
🎼 «بهار بهار صدا همون صدا بود/ صدای شاخه ها و ریشه ها بود» شعر و صدای #محمدعلی_بهمنی را در سالروز تولد استاد بشنوید، از آلبوم «غزل» @ehsanname
She-re Bahariye Man
MohamadAli Bahmani
🎼 «امسال گل ندارد شعر بهاری من/ این شرمساری گل یا شرمساری من...» شعر و صدای #محمدعلی_بهمنی را در سالروز تولد استاد بشنوید، از آلبوم «گاهی دلم برای خودم تنگ میشود» @ehsanname
Sahme shoma Bahar
MohamadAli Bahmani
🎼 «امسال نیز یکسره سهم شما بهار/ ما را در این زمانه چه کاریاست با بهار؟...» شعر و صدای #محمدعلی_بهمنی را در سالروز تولد استاد بشنوید، از آلبوم «حقیقت دارد» @ehsanname
Forwarded from دستیار زیر نویس و هایپر لینک
❌ماجرای نامه مشهور چارلی چاپلین
@ehsanname
ماجرا به سال ۱۳۴۵ برمیگردد و چاپخانهای در مرکز شهر تهران. مجله هفتگی «روشنفکر» صفحهای داشته به اسم «فانتزی» که نویسندهاش هم فرجالله صبا بوده. یکبار موقع چاپ، متوجه کم بودن یک صفحه میشوند و آقای صبا که در چاپخانه حاضر بوده میبیند فرصتی برای سفارش مطلب نیست. بنابراین خودش دست به کار میشود و ضمن گشتن دنبال سوژه، چشمش به گراوری از عکس چارلی چاپلین در کنار دخترش میافتد که احتمالا برای مطلب دیگری بوده. ایدهای به ذهن آقای صبا میآید، کاغذ را برمیدارد و نامهای خیالی مینویسد و در حینِ غرغر صفحهبندها، به سوز و گداز نامه اضافه میکند. نامه پراحساسی که با «جرالدین دخترم! ا ینجا شب است، یک شب نوئل، در قلعه کوچک من همه این سپاهیان بیسلاح خفتهاند...» شروع میشود و با «... من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم، تو نیز تلاش بکن که حقیقتا آدم باشی» به اتمام میرسد.
این نامه پراحساس خیلی زود مورد توجه قرار گرفت. متنش بارها و بارها دست به دست شد، از رادیو سر درآورد، به شکل نوار کاست و کتاب درآمد (عنوان کاملِ یک نمونه از این کتابها چنین است: «نامههای [توجه دارید: نامههای] چارلى چاپلین به دخترش سرشار از نکتههاى هشداردهنده به انسانها عموما و به دختران و زنان خصوصا در باب زندگى و زیستن شرافتمندانه»! این کتاب از ۱۳۸۵ تا ۱۳۹۲ دوازده بار تجدید چاپ شده)، به ترکی و آلمانی ترجمه شد و تا به امروز هم به صورت علیالدوام در مطبوعات چاپ میشود. حتی سال ۱۳۶۳ در کتابی به نام «آخرین تصویر از چارلی» جرالدین به این نامه جواب داد!
فرجالله صبا خودش در سال ۱۳۵۶ در گفتوگویی، جعلی بودن نامه و ماجرای نوشتنش را تعریف کرد اما کسی گوشش بدهکار نبود. مایکل چاپلین - پسرِ چارلی چاپلین - هم وقتی در سال ۱۳۸۰ مهمان جشنواره فیلم فجر شد، به خبرنگارها گفت پدرش آن قدر گرفتار بوده که فرصت نداشته برای بچههایش نامه بنویسد اما باز هم کسی باورش نشد. هوشنگ گلمکانی - سردبیر مجله «فیلم» که در شمارههای متعدد مجلهاش نسبت به جعلی بودن ماجرا هشدار داد - هم یک بار چنان از سوی یک روزنامه علاقمند به نامه، متهم به مخالفت با محتوای آن شد که خودش نامه را با توضیحات مفصل در شماره ۳۰۴ مجله «فیلم» چاپ و آن را به «خاک پای همه اندرزگویان و گمراهان عالم» تقدیم کرد! 👇
@ehsanname
ماجرا به سال ۱۳۴۵ برمیگردد و چاپخانهای در مرکز شهر تهران. مجله هفتگی «روشنفکر» صفحهای داشته به اسم «فانتزی» که نویسندهاش هم فرجالله صبا بوده. یکبار موقع چاپ، متوجه کم بودن یک صفحه میشوند و آقای صبا که در چاپخانه حاضر بوده میبیند فرصتی برای سفارش مطلب نیست. بنابراین خودش دست به کار میشود و ضمن گشتن دنبال سوژه، چشمش به گراوری از عکس چارلی چاپلین در کنار دخترش میافتد که احتمالا برای مطلب دیگری بوده. ایدهای به ذهن آقای صبا میآید، کاغذ را برمیدارد و نامهای خیالی مینویسد و در حینِ غرغر صفحهبندها، به سوز و گداز نامه اضافه میکند. نامه پراحساسی که با «جرالدین دخترم! ا ینجا شب است، یک شب نوئل، در قلعه کوچک من همه این سپاهیان بیسلاح خفتهاند...» شروع میشود و با «... من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم، تو نیز تلاش بکن که حقیقتا آدم باشی» به اتمام میرسد.
این نامه پراحساس خیلی زود مورد توجه قرار گرفت. متنش بارها و بارها دست به دست شد، از رادیو سر درآورد، به شکل نوار کاست و کتاب درآمد (عنوان کاملِ یک نمونه از این کتابها چنین است: «نامههای [توجه دارید: نامههای] چارلى چاپلین به دخترش سرشار از نکتههاى هشداردهنده به انسانها عموما و به دختران و زنان خصوصا در باب زندگى و زیستن شرافتمندانه»! این کتاب از ۱۳۸۵ تا ۱۳۹۲ دوازده بار تجدید چاپ شده)، به ترکی و آلمانی ترجمه شد و تا به امروز هم به صورت علیالدوام در مطبوعات چاپ میشود. حتی سال ۱۳۶۳ در کتابی به نام «آخرین تصویر از چارلی» جرالدین به این نامه جواب داد!
فرجالله صبا خودش در سال ۱۳۵۶ در گفتوگویی، جعلی بودن نامه و ماجرای نوشتنش را تعریف کرد اما کسی گوشش بدهکار نبود. مایکل چاپلین - پسرِ چارلی چاپلین - هم وقتی در سال ۱۳۸۰ مهمان جشنواره فیلم فجر شد، به خبرنگارها گفت پدرش آن قدر گرفتار بوده که فرصت نداشته برای بچههایش نامه بنویسد اما باز هم کسی باورش نشد. هوشنگ گلمکانی - سردبیر مجله «فیلم» که در شمارههای متعدد مجلهاش نسبت به جعلی بودن ماجرا هشدار داد - هم یک بار چنان از سوی یک روزنامه علاقمند به نامه، متهم به مخالفت با محتوای آن شد که خودش نامه را با توضیحات مفصل در شماره ۳۰۴ مجله «فیلم» چاپ و آن را به «خاک پای همه اندرزگویان و گمراهان عالم» تقدیم کرد! 👇