📚 ایبنا از ورود اولین محموله کتابهای خارجی نمایشگاه کتاب، از لبنان به شهرآفتاب خبر داد. سیامین نمایشگاه کتاب تهران ۱۳ تا ۲۳ اردیبهشت برگزار میشود (عکس تزیینی است) @ehsanname
«نه… این قرارمون نبود تو بیخبر بری
من خسته شم که تو بیهمسفر بری»
@ehsanname
یک قصه عاشقانه دیگر: خانم شبنم رحمتیان، همسر دکتر افشین یداللهی، دو هفته بعد از آن تصادف شوم، به او ملحق شد
من خسته شم که تو بیهمسفر بری»
@ehsanname
یک قصه عاشقانه دیگر: خانم شبنم رحمتیان، همسر دکتر افشین یداللهی، دو هفته بعد از آن تصادف شوم، به او ملحق شد
➖ حسین توفیق، سردبیر هفتهنامه طنز «توفیق» دیروز در سن ۸۸سالگی و به دلیل عفونت ریه درگذشت. (عکس از رئوف محسنی) @ehsanname
📝 به مناسبت درگذشت حسین توفیق، سردبیر «توفیق» یکی از روی جلدهای این مجله را ببینید. «توفیق» در تیر ۱۳۵۰ به دستور نخستوزیر وقت، هویدا (یا به قول خود توفیق: صدراعظمِ عصایی) توقیف شد @ehsanname
📕 بعضی از کتابهایی که درباره نشریه تاثیرگذار «توفیق» نوشته شده است («روزنامه حزب خران» اسم یکی از صفحات این هفتهنامه بود). دیروز حسین توفیق، سردبیر «توفیق» درگذشت @ehsanname
🌙 امشب ليلة الرغائب (شب برآورده شدن آرزوها) است، برای همدیگر هم دعا کنیم @ehsanname
احساننامه
📝 به مناسبت درگذشت حسین توفیق، سردبیر «توفیق» یکی از روی جلدهای این مجله را ببینید. «توفیق» در تیر ۱۳۵۰ به دستور نخستوزیر وقت، هویدا (یا به قول خود توفیق: صدراعظمِ عصایی) توقیف شد @ehsanname
🗞 طرح جلد آخرین شماره «توفیق» (شماره ۱۴ سال ۱۳۵۰) با تعریضی به انتخابات دوره۲۳ مجلس شورای - از این شماره، مانع انتشار مجله شدند و بعد طبق قانونِ یک سال منتشر نشدن، مجوز آن را باطل کردند @ehsanname
Forwarded from احساننامه
خلیلخان ثقفی اعلمالدوله، پزشک معروف عصر قاجار، در نشریه «عصر جدید» شماره ۹۴ (۱۶ رجب ۱۳۳۵ قمری) نوشته امانت دادن کتاب، بچههای کنجکاو و آتش، بزرگترین دشمنان کتاب هستند @ehsannane
😄 شوخی با پیکاسو: در آفریقای جنوبی اسم این خوک نقاش را گذاشتهاند Pigcasso و میگویند کارهایش آبستره است، تازه تابلوهایش بین ۲۸۰ تا ۲۰۰۰ دلار قیمت دارد @ehsanname
🔸 نقاشیهای خلاقانه مهدی بادیهپیما: پهلوانها پل کالجِ تهران را روی دوش خود نگه داشتهاند @ehsanname
📸 تصویر آرشیوی ایرنا از روز رفراندوم نظام جمهوری اسلامی در ۱۲ فروردین ۱۳۵۸ @ehsanname
تصاویر بیشتر را اینجا (irna.ir/fa/Photo/3438264/) ببینید
تصاویر بیشتر را اینجا (irna.ir/fa/Photo/3438264/) ببینید
✅ برگ اول از قرآن منسوب به امام هادی(ع) در موزه کاخ گلستان. این قرآن بر روی کاغذ بغدادی کتابت شده و ۱۶ ورق دارد. در روی ورق اول که تصویرش را میبینید، سه آیه ابتدایی سوره عنکبوت نوشته شده @ehsanname
احساننامه
📞 تلفن میزنم، جواب نمیدی! @ehsanname نوبل ادبی امسال هم داستانی شده. باب دیلن هنوز هیچ اظهار نظری درباره برنده شدن نوبل ادبیات نداشته. او روز جمعه کنسرتی هم در لسآنجلس برگزار کرد، اما هیچ حرفی در مورد این جایزه نزد. از آن بدتر اینکه او به تلفنها و ایمیلهای…
🌕 باب دیلن که برای کنسرت به استکهلم رفته، بالاخره نوبلش را در دیداری خصوصی با اعضای آکادمی در اتاق هتل تحویل گرفت
@ehsanname
سارا دانیوس، دبیر آکادمی نوبل را میبینید که بلیت کنسرتِ دیلن به دست دارد.
@ehsanname
سارا دانیوس، دبیر آکادمی نوبل را میبینید که بلیت کنسرتِ دیلن به دست دارد.
📝 دوم آوریل یا ۱۳فروردین، زادروز هانس کریستین اندرسن، روز جهانی کتاب کودک نام دارد
@ehsanname
پوسترِ دفتر بینالمللی کتاب برای نسل جوان (IBBY) برای روز جهانی کتاب کودک ۲۰۱۷: با کتاب رشد میکنیم
@ehsanname
پوسترِ دفتر بینالمللی کتاب برای نسل جوان (IBBY) برای روز جهانی کتاب کودک ۲۰۱۷: با کتاب رشد میکنیم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
😂 جمله قصار کی بودی تو؟
@ehsanname
حکایت کسانی که ادبیات را از طریق وایبر و تلگرام شناختند - از توئیتر Shahinmung
@ehsanname
حکایت کسانی که ادبیات را از طریق وایبر و تلگرام شناختند - از توئیتر Shahinmung
➖ حکیمی را پرسیدند که مرگ چیست و خواب چیست؟ گفت خواب مرگِ سبک است و مرگ خوابِ گران («نصیحت الملوک» غزالی)
@ehsanname
۱۳ فروردین، اولین سالگرد درگذشت استاد قاسم هاشمینژاد (عکس از محسن آزرم)
@ehsanname
۱۳ فروردین، اولین سالگرد درگذشت استاد قاسم هاشمینژاد (عکس از محسن آزرم)
طبقات الصوفیه مقدمه
استاد قاسم هاشمی نژاد
◀️ صدای زندهیاد قاسم هاشمینژاد، در مقدمه کتاب صوتی «طبقات الصوفیه» خواجه عبدالله انصاری، که درباره خودش و کارش توضیح میدهد @ehsanname
طبقات الصوفیه 1
استاد قاسم هاشمی نژاد
◀️ بخشهایی از کتاب صوتی «طبقات الصوفیه» خواجه عبدالله انصاری، با صدای زندهیاد قاسم هاشمینژاد @ehsanname
🔹برای استفاده از تخفیف طرح عیدانه کتاب، فقط امروز و فردا فرصت دارید. کتابفروشیهای عضو طرح به ازای هر ۱۰۰هزار تومان خرید کتاب ۲۰هزار تومان (برای کتابهای کودک ۲۵هزار تومان) تخفیف میدهند @ehsanname
📸 تصویری جالب از منوچهر آتشی که ما موی سفیدش را به خاطر داریم، از مجله «پیک جوانان»، نیمه دی ۱۳۵۳ (شماره ۸ از سال پنجم) @ehsanname
🔹خاطره سیمین دانشور از پروین اعتصامی
@ehsanname
در دانشکده ادبیات، پشت میز کتابداری میدیدمش. چشمهای درشتش کمی تاب داشت و روسری سر میکرد. بیشترِ دانشجویان «خانم کتابدار» صدایش میکردند و من «خانم». مرحوم فروزانفر، مرا «دوشیزۀ مشکین شیرازی» مینامید تا اشارتی باشد به پوست آفتابخوردۀ جنوبیام. اما او یک روز گفت: «دانشور! کلیّاتِ او.هِنری را به امانت بردهای و پس نیاوردهای. جریمه میشوی.»
آن روزگار، ویرِ او.هِنری داشتم و از پایان غافلگیرکنندۀ داستانهای کوتاهش خوشم میآمد.
گفتم: «تمامش نکردهام.»
گفت: «تو بیاور، دوباره امانت بگیر!»
دانشجوی پسری که بعدها شناختمش، دکتر معین – معینِ فرهنگ و ادبیات ایران – در کنارم، به انتظارِ گرفتنِ کتاب، بیتاب مینمود.
گفت: «خانم پروین اعتصامی گزارش نمیدهد. هوای دخترها را دارد.»
خودِ خودش بود. غافلگیر شدم. وقتی آدم جوان است، انتظار دارد که هر آن اتفاقِ خوشی برایش بیفتد و اتفاقِ خوش افتاده بود. میدانستم که بایستی میشناختمش. میدانستم که این خانم خانمها را در ذهنم، در قلبم، در کلِ وجودم، جایی دیدهام، یا باید دیده باشم، ویا شنیده باشم. سیر نگاهش کردم. کمی چاق، اما غمگین مینمود و مثل شعرش بلندبالا نبود. سرش که خلوت شد، به اشارهاش به مخزن کتابخانه رفتم. خواستم دستش را ببوسم، که نگذاشت. چای که میخوردیم، دوتا از بهترین شعرهایش «سفر اشک» و «مست و هوشیار» را از زبان من شنید. اما نتوانستم لبخندی به لبهای بستهاش اهداء کنم. حتی حیرت نکرد که «قند پارسی»اش تا شیرزا رفته و برگشته.
آن روز، هیچ کداممان نمیدانستیم که پایان غافلگیرکننده، سال بعد [و ۱۵ فروردین ۱۳۲۰] است.
📌به نقل از کتاب «شناخت و تحسین هنر» (مجموعه مقالات سیمین دانشور، کتاب سیامک، ۱۳۷۵)، صفحه ۶۴۵ و ۶۴۶
@ehsanname
در دانشکده ادبیات، پشت میز کتابداری میدیدمش. چشمهای درشتش کمی تاب داشت و روسری سر میکرد. بیشترِ دانشجویان «خانم کتابدار» صدایش میکردند و من «خانم». مرحوم فروزانفر، مرا «دوشیزۀ مشکین شیرازی» مینامید تا اشارتی باشد به پوست آفتابخوردۀ جنوبیام. اما او یک روز گفت: «دانشور! کلیّاتِ او.هِنری را به امانت بردهای و پس نیاوردهای. جریمه میشوی.»
آن روزگار، ویرِ او.هِنری داشتم و از پایان غافلگیرکنندۀ داستانهای کوتاهش خوشم میآمد.
گفتم: «تمامش نکردهام.»
گفت: «تو بیاور، دوباره امانت بگیر!»
دانشجوی پسری که بعدها شناختمش، دکتر معین – معینِ فرهنگ و ادبیات ایران – در کنارم، به انتظارِ گرفتنِ کتاب، بیتاب مینمود.
گفت: «خانم پروین اعتصامی گزارش نمیدهد. هوای دخترها را دارد.»
خودِ خودش بود. غافلگیر شدم. وقتی آدم جوان است، انتظار دارد که هر آن اتفاقِ خوشی برایش بیفتد و اتفاقِ خوش افتاده بود. میدانستم که بایستی میشناختمش. میدانستم که این خانم خانمها را در ذهنم، در قلبم، در کلِ وجودم، جایی دیدهام، یا باید دیده باشم، ویا شنیده باشم. سیر نگاهش کردم. کمی چاق، اما غمگین مینمود و مثل شعرش بلندبالا نبود. سرش که خلوت شد، به اشارهاش به مخزن کتابخانه رفتم. خواستم دستش را ببوسم، که نگذاشت. چای که میخوردیم، دوتا از بهترین شعرهایش «سفر اشک» و «مست و هوشیار» را از زبان من شنید. اما نتوانستم لبخندی به لبهای بستهاش اهداء کنم. حتی حیرت نکرد که «قند پارسی»اش تا شیرزا رفته و برگشته.
آن روز، هیچ کداممان نمیدانستیم که پایان غافلگیرکننده، سال بعد [و ۱۵ فروردین ۱۳۲۰] است.
📌به نقل از کتاب «شناخت و تحسین هنر» (مجموعه مقالات سیمین دانشور، کتاب سیامک، ۱۳۷۵)، صفحه ۶۴۵ و ۶۴۶