😁داستانکهای ترسناک استیفن کینگ در توئیتر با مضمون ادعای ترامپ مبنی بر شنود تلفنهایش توسط اوباما: «ترامپ باید بداند اوباما هرگز کاخ سفید رو ترک نکرد! اون توی کمد قایم شده! قیچی هم داره!» @ehsanname
👌زندگی زیباست
احسان رضایی
@ehsanname
درست مثل ایام کودکی که وقتی مبصر میشدیم، نوشتن اسم دوستانمان در ستون خوبها و بدهای پای تخته کار سختی بود، حالا هم انتخاب خوبها و بدهای سال، آن هم این سال عجیبی که گذشت، واقعا سخت است. سالی که هم خوشیهایش آنقدر چشمگیر نبود که بشود راحت از میانشان انتخاب کرد و هم خبرهای تلخش چنان پیاپی و متواتر اتفاق افتادند که نشود ساده روی یکیشان دست گذاشت. قدمای ما گفته بودند سال کبیسه، بدشگون است و حالا که به پایانِ یکی از کبیسهها رسیدهایم، میبینیم که مثل همیشه حق با پیرمردها بوده: سالی که سربازها جوانمرگ شدند و سیاستمدار پیر رفت، برج قدیمی ریخت و در کشور همسایه کودتا شد، چهرهها رفتند، عروسکها یتیم شدند، ... اما من اگر بخواهم از بین همه وقایع تلخ، یکی را به عنوان «ترین» انتخاب کنم، آن یکی، قطعا کم شدن سرمایه اجتماعی است. چیزی که نمونهاش را بعد از فوت جناب کیارستمی دیدیم. ماجرایی که با درگذشت این آقای مشهور به راه افتاد، بیشتر از آنکه ضربه جبرانناپذیری برای سینمای ایران باشد، به امنیت روانی جامعه آسیب زد. از یک طرف جماعت هنرمندان عزیزمان، با ادبیات تند و تیز به کادر درمانی حمله کردند و از آن طرف، آقایان پزشک محترممان با روشهای عجیب و غریب پاسخ دادند. یک طرف کمپینهای اعتراض به پزشکان راه افتاد، آنها را «قاتل» خطاب کردند، عکس بوعلی سینا را چپه کار کردند، طرف مقابل وعده عدم رسیدگی و درمان داد و تابلوی هشدار مصرف مخدرهای «سنتی و صنعتی» به دست گرفت و خلاصه دو گروه مرجع اجتماعی، دو گروه از متخصصان مورد اعتماد و قبول عمومی، تا توانستند چهره هم را مخدوش کردند و حساب نکردند که با این بیاعتبار کردن همدیگر، دارند سد اعتماد عمومی را سوراخ میکنند. اتفاقی که بارها و بارهای دیگر هم افتاد و شخصیتها و مسئولان تا توانستند علیه همدیگر حرف زدند. این، شاید بدترین اتفاق سال بود. چراکه فروریختن اعتماد عمومی، از ریزش پلاسکو هم وحشتناکتر است. اما همه سال هم به این سیاهی و تباهی نبود. سال ۹۵، هرچقدر هم که تلخ و سنگین گذشت، باز هم خالی از دلخوشی نبود. منتها با این فرق که این دلخوشیها از دل سختترین دقایق سال درآمد. درست مثل فینال وزن ۷۴ کیلوی کشتی در المپیک ریو و حسن یزدانی که شش امتیاز عقب افتاد ولی باز هم برنده شد و به قول آن گزارشگر رادیویی، «برنده شدیم». مثل مدال کیمیا علیزاده که بعد از یک شکست به دست آمد و همهمان را ذوق زده کرد و نشانمان داد که نسل نوخاسته حرفهای زیادی برای گفتن دارند. یا مثل آن هفته عجیبی که لابهلای اشکهایمان برای آتشنشانهای گیرکرده در زیر آوار، انبوهی از همدلیها و یکرنگیها هم شکل گرفت. مردم به جلوی ایستگاههای آتشنشانی میرفتند. برای نیروهای امدادی غذا میپختند و میبردند. به کارگران بیکار شده، پیشنهاد شغل میدادند. گروههای حمایتی شکل میدادند... و حتی در یک شهر همه چکهای کسبه پلاسکو را بردند دفتر صنفشان گذاشتند که تا روشن شدن وضعیت کسی چکش را به اجرا نگذارد. نقطه مقابل آن بدترین اتفاق، همین بود. اینکه امید، از دل نومیدیها جوانه میزند. اینکه زندگی هنوز جریان دارد.
@ehsanname
📌یادداشت در روزنامه «هفت صبح» ۱۹ اسفند ۹۵ درباره بهترین و بدترین اتفاقِ سال
احسان رضایی
@ehsanname
درست مثل ایام کودکی که وقتی مبصر میشدیم، نوشتن اسم دوستانمان در ستون خوبها و بدهای پای تخته کار سختی بود، حالا هم انتخاب خوبها و بدهای سال، آن هم این سال عجیبی که گذشت، واقعا سخت است. سالی که هم خوشیهایش آنقدر چشمگیر نبود که بشود راحت از میانشان انتخاب کرد و هم خبرهای تلخش چنان پیاپی و متواتر اتفاق افتادند که نشود ساده روی یکیشان دست گذاشت. قدمای ما گفته بودند سال کبیسه، بدشگون است و حالا که به پایانِ یکی از کبیسهها رسیدهایم، میبینیم که مثل همیشه حق با پیرمردها بوده: سالی که سربازها جوانمرگ شدند و سیاستمدار پیر رفت، برج قدیمی ریخت و در کشور همسایه کودتا شد، چهرهها رفتند، عروسکها یتیم شدند، ... اما من اگر بخواهم از بین همه وقایع تلخ، یکی را به عنوان «ترین» انتخاب کنم، آن یکی، قطعا کم شدن سرمایه اجتماعی است. چیزی که نمونهاش را بعد از فوت جناب کیارستمی دیدیم. ماجرایی که با درگذشت این آقای مشهور به راه افتاد، بیشتر از آنکه ضربه جبرانناپذیری برای سینمای ایران باشد، به امنیت روانی جامعه آسیب زد. از یک طرف جماعت هنرمندان عزیزمان، با ادبیات تند و تیز به کادر درمانی حمله کردند و از آن طرف، آقایان پزشک محترممان با روشهای عجیب و غریب پاسخ دادند. یک طرف کمپینهای اعتراض به پزشکان راه افتاد، آنها را «قاتل» خطاب کردند، عکس بوعلی سینا را چپه کار کردند، طرف مقابل وعده عدم رسیدگی و درمان داد و تابلوی هشدار مصرف مخدرهای «سنتی و صنعتی» به دست گرفت و خلاصه دو گروه مرجع اجتماعی، دو گروه از متخصصان مورد اعتماد و قبول عمومی، تا توانستند چهره هم را مخدوش کردند و حساب نکردند که با این بیاعتبار کردن همدیگر، دارند سد اعتماد عمومی را سوراخ میکنند. اتفاقی که بارها و بارهای دیگر هم افتاد و شخصیتها و مسئولان تا توانستند علیه همدیگر حرف زدند. این، شاید بدترین اتفاق سال بود. چراکه فروریختن اعتماد عمومی، از ریزش پلاسکو هم وحشتناکتر است. اما همه سال هم به این سیاهی و تباهی نبود. سال ۹۵، هرچقدر هم که تلخ و سنگین گذشت، باز هم خالی از دلخوشی نبود. منتها با این فرق که این دلخوشیها از دل سختترین دقایق سال درآمد. درست مثل فینال وزن ۷۴ کیلوی کشتی در المپیک ریو و حسن یزدانی که شش امتیاز عقب افتاد ولی باز هم برنده شد و به قول آن گزارشگر رادیویی، «برنده شدیم». مثل مدال کیمیا علیزاده که بعد از یک شکست به دست آمد و همهمان را ذوق زده کرد و نشانمان داد که نسل نوخاسته حرفهای زیادی برای گفتن دارند. یا مثل آن هفته عجیبی که لابهلای اشکهایمان برای آتشنشانهای گیرکرده در زیر آوار، انبوهی از همدلیها و یکرنگیها هم شکل گرفت. مردم به جلوی ایستگاههای آتشنشانی میرفتند. برای نیروهای امدادی غذا میپختند و میبردند. به کارگران بیکار شده، پیشنهاد شغل میدادند. گروههای حمایتی شکل میدادند... و حتی در یک شهر همه چکهای کسبه پلاسکو را بردند دفتر صنفشان گذاشتند که تا روشن شدن وضعیت کسی چکش را به اجرا نگذارد. نقطه مقابل آن بدترین اتفاق، همین بود. اینکه امید، از دل نومیدیها جوانه میزند. اینکه زندگی هنوز جریان دارد.
@ehsanname
📌یادداشت در روزنامه «هفت صبح» ۱۹ اسفند ۹۵ درباره بهترین و بدترین اتفاقِ سال
◻️ در کتاب پرفروش این روزهای آمازون، یعنی «دلایل رأی دادن به دموکراتها» هر ۲۶۶صفحه داخل کتاب خالی و سفید است @ehsanname
🔹 ۲۲ اسفند ۱۳۶۳ دکتر حسین گلگلاب، استاد دانشگاه، گیاهشناس، نویسنده، موسیقیدان و سراینده سرود معروفِ «ای ایران ای مرز پرگهر» درگذشت / عکس از سایت مجله «بخارا» @ehsanname
Ey Iran!
Gholamhossein Banan
🎼 سرود «ای ایران» با آهنگسازی استاد روحالله خالقی و صدای استاد غلامسحین بنان. از اجرای اول این سرود در ۲۷ مهر ۱۳۲۳ نسخهای نیست و این صدا از اجرای مجدد آن در برنامه گلها در دهه چهل است @ehsanname
Ey Iran
Rshid Vatandoost
🎼 سرود «ای ایران» با تنظیم مجدد گلنوش خالقی، دختر روحالله خالقی و تکخوانی رشید وطندوست، سال ۱۳۶۹ و آلبوم «می ناب» @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎬 کلیپی از فیلم «ای ایران» به کارگردانی ناصر تقوایی (۱۳۶۸). موسیقی ایم فیلم با ناصر چشمآذر است و معلم سرود بچهها، زندهیاد حسین سرشار @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎼 اجرایی از «ای ایران» توسط درویش سید خلیل عالینژاد در سوئد ۱۳۷۹ @ehsanname
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎬 همخوانی «ای ایران» توسط بازیگران سینما با موسیقی بابک بیات. این کلیپ را سامان مقدم برای جشن خانه ۱۳۸۷ ساخته بود، اما آن زمان پخش نشد @ehsanname
Ey Iran
Reza Yazdani
🎼 اجرای متفاوتی از «ای ایران» با صدای رضا یزدانی و تنظیم بهزاد عبدی، ۱۳۹۴ @ehsanname
📝 یک نمونه از کتابهای تالیفی دکتر حسین گلگلاب، او سالها در دارالفنون درس علوم طبیعی را تدریس می کرد و بعدها در دانشکده پزشکی دانشگاه تهران استاد گیاهشناسی شد @ehsanname
➖ از جملۀ رفتگانِ این راهِ دراز: گزارش ایبنا از درگذشتگان اهل قلم در سال ۱۳۹۵
ibna.ir/fa/doc/report/246143
ibna.ir/fa/doc/report/246143
🔹از سردیِ دی فسرده یاد آر
احسان رضایی
@ehsanname
«سربازهایی که در خواب مادران برگشتند». این را یکی از روزنامهها در چهلمین روز حادثه سقوط اتوبوس سربازان وظیفه در نیریز تیتر زده بود. عکسی گذاشته بود از چند زن سیاهپوش که رویشان به جوانی بود با سر و دست شکسته و یکی دوتایشان هم چشمها و صورتهایشان در حال باریدن بود. کنار عکس هم این تیتر را زده بودند: سربازهایی که در خواب مادرهایشان برگشتند. جملهای که خودش یک روایت کامل است. یک داستان مینیمال، یا آنطور که بعضیها میگویند داستانک. یک داستان زیادی غمگین. آن عکس و تیتر، حالا که دارم به یادداشت آخر سال فکر میکنم مدام توی سرم میآیند و میگویند بگو که آنها جوان افتادند. سال ۹۵ سال نفسگیری بود، سال عجیب و غریبی بود، سالی که تا لحظه آخر دست از شگفتزده کردن ما برنداشت. سالی که توی آرامترین لحظاتش، برج پلاسکو میریخت پایین و آیتالله هاشمی در کمتر از یک ساعت درمیگذشت، اما در سختترین دقایقش هم درست مثل فینال کشتی المپیک ریو و حسن یزدانی، با آنهمه امتیاز عقبافتاده باز هم میتوانستیم برنده بیرون بیاییم. حالا دیگر هر استاد داستاننویسی برای آموزش «تعلیق» توی کلاسهایش کلی مثال و نمونه دم دستی سراغ دارد از حوادث همین یک سال. سالی که حالا و از روی پله آخر که برمیگردیم و نگاهش میکنیم، بیشتر شبیه یک فیلم سینمایی هالیوودی است تا سریالهای وطنی خودمان. من اگر کارگردان این فیلم باشم، حتما نقش اولش را به سربازها میدهم و حوادث را از دریچه چشم آنها تعریف میکنم. سربازهایی که توی دره افتادند، در همه لحظات سخت نظم را برقرار کردند، جلوی جمعیتی را که میخواستند بروند سمت پلاسکو گرفتند، ماشینها را از توی بهمن نجات دادند، انتخابات آمریکا را دنبال کردند، به خواب مادرهایشان رفتند، ... و عکسهایشان در حال ادای احترام به مردگان این سال، مثل یک موتیف، مدام تکرار شد. سربازهایی که جوان بودند و لابد عاشق. یک چیزی مثل فیلم «اشک سرما» و عشق معصومانهای که از دل حوادث عجیب و غریب فیلم جوانه زد. داستان آن فیلم یادتان هست؟ یکی بود، یکی نبود. روناک، دخترک چوپانی بود مرتبط با گروهکهایی که منطقه را مینگذاری میکردند برای کشتن امثال کاوه و کاوه، سربازی بود متخصص خنثی کردن مین. فرمانده کاوه همان اول کار به او گفته بود که نباید با مردم معمولی ارتباط داشته باشد، گفته بود که احتمالا گروهکها خودشان را شکل مردم عادی درآوردهاند، گفته بود که مواظب خودش باشد، که ... به قول بیهقی اما «قضا در کمین بود، کار خویش میکرد». کاوه مدام روناک و گوسفندهایش را میدید و طبیعتا «هرچه دیده بیند، دل کند یاد». روناک البته هنوز بر سر خصومت بود، اما وقتی که نسخه کوچک سال ۹۵ اجرا شد و هردویشان توی برف و کولاک گیر کردند، وقتی هر دو به یک غار پناه بردند، وقتی کاوه لباس گرمهای خودش را به روناک داد، وقتی بدون پوشش حسابی زد به دل برف برای هیزم، وقتی روناک نگرانش شد، وقتی پای آتش با هم حرف زدند، ... کار دل از دست شد. کاوه و روناک هر دو در مقرهای خودشان محاکمه و مجازات میشوند. چیزی شیرینتر از این هست؟ روز بعد، عید است. روناک را مجبور میکنند سر راه کاوه مین بکارد. روناک مین را میکارد اما با بستن باریکههایی از پارچه سرخ که کاوه را متوجه کند. خبر ندارند گروه دیگری هم مین کاشتهاند. کاوه به بهانه عید لباس نو پوشیده. روناک هم کمی آن طرفتر از منطقه مینکاری، با لباس نو منتظر است. کاوه نشانههای عشق را میفهمد اما روی باقی مینها میرود. روناک هم به هوای او. نزدیک هم میافتند. دستشان به هم نمیرسد. از اول هم قرار نبوده جز در خوابهای مادرانشان به هم برسند. این، خیلی عید است.
@ehsanname
📌یادداشت پایانیِ سال در شماره ۵۹۵ هفتهنامه «همشهری جوان»
احسان رضایی
@ehsanname
«سربازهایی که در خواب مادران برگشتند». این را یکی از روزنامهها در چهلمین روز حادثه سقوط اتوبوس سربازان وظیفه در نیریز تیتر زده بود. عکسی گذاشته بود از چند زن سیاهپوش که رویشان به جوانی بود با سر و دست شکسته و یکی دوتایشان هم چشمها و صورتهایشان در حال باریدن بود. کنار عکس هم این تیتر را زده بودند: سربازهایی که در خواب مادرهایشان برگشتند. جملهای که خودش یک روایت کامل است. یک داستان مینیمال، یا آنطور که بعضیها میگویند داستانک. یک داستان زیادی غمگین. آن عکس و تیتر، حالا که دارم به یادداشت آخر سال فکر میکنم مدام توی سرم میآیند و میگویند بگو که آنها جوان افتادند. سال ۹۵ سال نفسگیری بود، سال عجیب و غریبی بود، سالی که تا لحظه آخر دست از شگفتزده کردن ما برنداشت. سالی که توی آرامترین لحظاتش، برج پلاسکو میریخت پایین و آیتالله هاشمی در کمتر از یک ساعت درمیگذشت، اما در سختترین دقایقش هم درست مثل فینال کشتی المپیک ریو و حسن یزدانی، با آنهمه امتیاز عقبافتاده باز هم میتوانستیم برنده بیرون بیاییم. حالا دیگر هر استاد داستاننویسی برای آموزش «تعلیق» توی کلاسهایش کلی مثال و نمونه دم دستی سراغ دارد از حوادث همین یک سال. سالی که حالا و از روی پله آخر که برمیگردیم و نگاهش میکنیم، بیشتر شبیه یک فیلم سینمایی هالیوودی است تا سریالهای وطنی خودمان. من اگر کارگردان این فیلم باشم، حتما نقش اولش را به سربازها میدهم و حوادث را از دریچه چشم آنها تعریف میکنم. سربازهایی که توی دره افتادند، در همه لحظات سخت نظم را برقرار کردند، جلوی جمعیتی را که میخواستند بروند سمت پلاسکو گرفتند، ماشینها را از توی بهمن نجات دادند، انتخابات آمریکا را دنبال کردند، به خواب مادرهایشان رفتند، ... و عکسهایشان در حال ادای احترام به مردگان این سال، مثل یک موتیف، مدام تکرار شد. سربازهایی که جوان بودند و لابد عاشق. یک چیزی مثل فیلم «اشک سرما» و عشق معصومانهای که از دل حوادث عجیب و غریب فیلم جوانه زد. داستان آن فیلم یادتان هست؟ یکی بود، یکی نبود. روناک، دخترک چوپانی بود مرتبط با گروهکهایی که منطقه را مینگذاری میکردند برای کشتن امثال کاوه و کاوه، سربازی بود متخصص خنثی کردن مین. فرمانده کاوه همان اول کار به او گفته بود که نباید با مردم معمولی ارتباط داشته باشد، گفته بود که احتمالا گروهکها خودشان را شکل مردم عادی درآوردهاند، گفته بود که مواظب خودش باشد، که ... به قول بیهقی اما «قضا در کمین بود، کار خویش میکرد». کاوه مدام روناک و گوسفندهایش را میدید و طبیعتا «هرچه دیده بیند، دل کند یاد». روناک البته هنوز بر سر خصومت بود، اما وقتی که نسخه کوچک سال ۹۵ اجرا شد و هردویشان توی برف و کولاک گیر کردند، وقتی هر دو به یک غار پناه بردند، وقتی کاوه لباس گرمهای خودش را به روناک داد، وقتی بدون پوشش حسابی زد به دل برف برای هیزم، وقتی روناک نگرانش شد، وقتی پای آتش با هم حرف زدند، ... کار دل از دست شد. کاوه و روناک هر دو در مقرهای خودشان محاکمه و مجازات میشوند. چیزی شیرینتر از این هست؟ روز بعد، عید است. روناک را مجبور میکنند سر راه کاوه مین بکارد. روناک مین را میکارد اما با بستن باریکههایی از پارچه سرخ که کاوه را متوجه کند. خبر ندارند گروه دیگری هم مین کاشتهاند. کاوه به بهانه عید لباس نو پوشیده. روناک هم کمی آن طرفتر از منطقه مینکاری، با لباس نو منتظر است. کاوه نشانههای عشق را میفهمد اما روی باقی مینها میرود. روناک هم به هوای او. نزدیک هم میافتند. دستشان به هم نمیرسد. از اول هم قرار نبوده جز در خوابهای مادرانشان به هم برسند. این، خیلی عید است.
@ehsanname
📌یادداشت پایانیِ سال در شماره ۵۹۵ هفتهنامه «همشهری جوان»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«اگر باران نیستی ای نازنین من، درختی باش...»
@ehsanname
شعری کوتاه از #محمود_درویش بشنوید در ۱۳ مارس، زادروز شاعر بزرگ فلسطین
@ehsanname
شعری کوتاه از #محمود_درویش بشنوید در ۱۳ مارس، زادروز شاعر بزرگ فلسطین
احساننامه
خبرگزاری فارس، مطلبی در نقد کتاب «آموزش نماز» عباس جدیدی دارد که از جمله به دو خطا در آموزش وضو، در صفحه ۵۱ (شستن صورت و مسح سر توسط دست چپ دختر) اشاره دارد @ehsanname
‼️«کتاب نوشتن تخصص نمیخواهد بلکه به شهامت نیاز دارد.» جواب عباس جدیدی به انتقادها از کتابش
@ehsanname
مصاحبه با هفتهنامه «همشهری جوان» (۵۹۵)
@ehsanname
مصاحبه با هفتهنامه «همشهری جوان» (۵۹۵)
◼️این چه رازی است که هربار بهار با عزای دل ما میآید
@ehsanname
علی معلم، سردبیر عزیزِ ماهنامه «دنیای تصویر» هم درگذشت. او ۲۷۲ شماره از این ماهنامه خواندنی را منتشر کرد
@ehsanname
علی معلم، سردبیر عزیزِ ماهنامه «دنیای تصویر» هم درگذشت. او ۲۷۲ شماره از این ماهنامه خواندنی را منتشر کرد
🗞شماره اول «دنیای تصویر» در سال ۱۳۷۱ و شماره آخر با سردبیری علی معلم ویژه عید ۱۳۹۶ @ehsanname
✍ یادداشت بهاریه علی معلم در شماره آخر «دنیای تصویر» و اشاره به فقدانهای امسال؛ حالا خود او یکی از این فقدانهاست @ehsanname
Forwarded from ترجمان علوم انسانى
در این نوبت گزیدۀ مطالب ادبیات در سال ۹۵ را میخوانید.
⭐️ بدرود کشور ابرقدرت؛ سلام تورم لجامگسیخته
📌 لایُنل شرایور، در آخرین کتابش، آمریکا را در آستانۀ فروپاشی ترسیم میکند
http://tarjomaan.com/vdch.xn6t23nixftd2.html
⭐️ نخواندن بهمثابۀ خدمتِ فرهنگی
📌 هیچکس نمیتواند به ما بگوید کدام کتابها واقعاً ارزشِ خواندن دارند
http://tarjomaan.com/vdcc.sq4a2bq1ola82.html
⭐️ سریال «وستورلد»؛ دربارۀ خدا، آگاهی و اخلاق
📌 «وستورلد» ما را به تأمل دربارۀ دلالتهای فلسفیِ هوش مصنوعی وامیدارد
http://tarjomaan.com/vdcd.j0j2yt0xoa26y.html
⭐️ چگونه به دختری در قطار رسیدیم؟ ظهورِ تریلرهای روانشناختی
📌 اکنون نویسندگان به کشف جنایتهای جدیدی علاقهمند هستند
http://tarjomaan.com/vdcb.0bwurhb5aiupr.html
⭐️ خبرکِشها: چطور سیا بهترین نویسندگان جهان را فریب داد؟
📌 کارنامۀ مداخلات آمریکا، از گواتمالا تا افغانستان، رشتهای بلند از شکستهایی است که باید بهدستِ پروپاگاندیستها بازنویسی میشد
http://tarjomaan.com/vdci.qavct1apubc2t.html
⭐️ شرلی جکسون؛ عشق و مرگ
📌 زندگی و کارنامۀ نویسندهای که داستان ترسناکش بعد از هفتاد سال هنوز بیرقیب محسوب میشود
http://www.tarjomaan.com/vdci.yavct1arubc2t.html
⭐️ «بهواژهها» مثل لباس زیر باید مرتب عوض شوند
📌 بهواژهها جایگزینهایی هستند برای واژههای ناخوشایند زبان، اما خودشان خیلی زود ناخوشایند میشوند
http://tarjomaan.com/vdca.0nak49ne65k14.html
⭐️ آیا گوگل بالاخره میتواند کاروبارِ مترجمان را کساد کند؟
📌 گوگل بهتازگی ادعا کرده ترجمۀ ماشینیِ جدیدش از ترجمۀ انسانی بهتر است
http://tarjomaan.com/vdcc.xq4a2bq1xla82.html
@tarjomaanweb
⭐️ بدرود کشور ابرقدرت؛ سلام تورم لجامگسیخته
📌 لایُنل شرایور، در آخرین کتابش، آمریکا را در آستانۀ فروپاشی ترسیم میکند
http://tarjomaan.com/vdch.xn6t23nixftd2.html
⭐️ نخواندن بهمثابۀ خدمتِ فرهنگی
📌 هیچکس نمیتواند به ما بگوید کدام کتابها واقعاً ارزشِ خواندن دارند
http://tarjomaan.com/vdcc.sq4a2bq1ola82.html
⭐️ سریال «وستورلد»؛ دربارۀ خدا، آگاهی و اخلاق
📌 «وستورلد» ما را به تأمل دربارۀ دلالتهای فلسفیِ هوش مصنوعی وامیدارد
http://tarjomaan.com/vdcd.j0j2yt0xoa26y.html
⭐️ چگونه به دختری در قطار رسیدیم؟ ظهورِ تریلرهای روانشناختی
📌 اکنون نویسندگان به کشف جنایتهای جدیدی علاقهمند هستند
http://tarjomaan.com/vdcb.0bwurhb5aiupr.html
⭐️ خبرکِشها: چطور سیا بهترین نویسندگان جهان را فریب داد؟
📌 کارنامۀ مداخلات آمریکا، از گواتمالا تا افغانستان، رشتهای بلند از شکستهایی است که باید بهدستِ پروپاگاندیستها بازنویسی میشد
http://tarjomaan.com/vdci.qavct1apubc2t.html
⭐️ شرلی جکسون؛ عشق و مرگ
📌 زندگی و کارنامۀ نویسندهای که داستان ترسناکش بعد از هفتاد سال هنوز بیرقیب محسوب میشود
http://www.tarjomaan.com/vdci.yavct1arubc2t.html
⭐️ «بهواژهها» مثل لباس زیر باید مرتب عوض شوند
📌 بهواژهها جایگزینهایی هستند برای واژههای ناخوشایند زبان، اما خودشان خیلی زود ناخوشایند میشوند
http://tarjomaan.com/vdca.0nak49ne65k14.html
⭐️ آیا گوگل بالاخره میتواند کاروبارِ مترجمان را کساد کند؟
📌 گوگل بهتازگی ادعا کرده ترجمۀ ماشینیِ جدیدش از ترجمۀ انسانی بهتر است
http://tarjomaan.com/vdcc.xq4a2bq1xla82.html
@tarjomaanweb
Forwarded from شهرستان ادب
نتایج نظرسنجی بهترین کتابهای داستان و پیرامون آن در سال 95 را در سایت شهرستان ادب بخوانید:
https://goo.gl/HxgXaj
@shahrestanadab
https://goo.gl/HxgXaj
@shahrestanadab