❌روایتهایی از عصر پهلوی دوم
@ehsanname
روایت محمد قاضی از یک جمله دردسرساز:
🔸اوایل سال ۱۳۴۵ بود که روزنامه اطلاعات تصمیم گرفت مانند روزنامه کیهان هر ماهه اثری از آثار نویسندگان بزرگ مغربزمین را چاپ و منتشر کند و نخستین کسی را که در نظر گرفت ترجمهاش نشریۀ ماه اول باشد، من بودم. مرا دعوت کردند و کتاب «مؤمنه» اثر [دنیس] دیدهرو، فیلسوف و نویسندۀ فرانسوی را به من دادند تا آن را برای برنامۀ ماه اول «نشر اطلاعات» ترجمه کنم. من از قبول ترجمۀ آن کتاب امتناع ورزیدم و گفتم که آن را خواندهام. «مؤمنه» ماجرای یک زن راهبه است که در دیری معتکف میشود ولی چون جوان است و بر و رویی دارد یکی دو راهب جوان عاشقش میشوند و با او روابط عاشقانه برقرار میکنند. این کتاب از نظر موضوع به درد خوانندگان فارسیزبان نمیخورد، زیرا نه ما مسیحی هستیم و نه در اینجا دیر و راهبه داریم. در ضمن، به ایشان گفتم در کار ترجمۀ یک کتاب بسیار عالی و آموزندهای هستم به نام «نان و شراب» که اثر یک نویسندۀ روشنفکر و ضدفاشیسم ایتالیایی، اینیاتسو سیلونه است. اگر حاضر به چاپ آن هستید من ترجمۀ کتاب را تا یک ماه دیگر به پایان میرسانم و به شما میدهم تا آن را به عنوان کتاب اول برنامۀ خود چاپ و نشر کنید.
آقای دکتر حسن صدر حاجسیدجوادی که سازمان انتشارات کتاب مؤسسه اطلاعات زیر نظر او بود پیشنهاد مرا پذیرفت مشروط بر اینکه کتاب مخالف رژیم سلطنتی نباشد. گفتم: کتاب کاری به رژیم سلطنتی ندارد و فقط با رژیم فاشیستی موسولینی مخالف است و بنابراین گمان نمیکنم ارتباطی با وضع ما داشته باشد. حاضر شد کتاب را تا آنجا که ترجمه شده بود شروع کند و من هم به ترجمۀ بقیه کتاب ادامه بدهم و زودتر به ایشان برسانم.
کتاب با تغییراتی به عنوان نخستین کتاب ماه نشر اطلاعات در ۱۳۴۵ به چاپ رسید. قسمت تحریفشدۀ کتاب که به شاه برمیخورد، و به همین جهت نزدیک بود من به هم به وسیلۀ ساواک دستگیر و تنبیه شوم، و با وساطت مسعودی مدیر روزنامۀ اطلاعات که در آن زمان نفوذ زیادی در دستگاه حکومت داشت نجات یافتم، در چند چاپ اولیۀ کتاب که در زمان پیش از انقلاب صورت گرفت به صورت تحریفشده چاپ میشد، لیکن پس از انقلاب دوباره آن را به صورت اصلی برگرداندیم...
[آن بخش جایی است که] مابین سه جوان که با ورق بازی «هفت و نیم» میکنند، مجادلهای بر سر شاهِ خاچ درمیگیرد. تا عاقبت «دانیل به شاه میگوید: حال که تو کثیف و کنف شدهای از این لحظه به بعد قدرت تو پایان مییابد و تو دیگر شاه نیستی، بلکه شاه سابق هستی.» سپس به ورق سه پیک میگوید از این به بعد او جای شاه خاچ را میگیرد. [فصل ۶، صفحه ۱۸۶ از چاپ انتشارات زرین، ۱۳۷۲] بر سر همین جمله بود که ساواک اصرار داشت مرا بگیرد و به زندان بیاندازد. خدا پدر مسعودی را بیامرزد که با تبدیل شاه به «آس» و با اعمال نفوذی که داشت مرا نجات داد.
📌محمد قاضی، «سرگذشت ترجمههای من»، انتشارات روایت، ۱۳۷۴، صفحات ۱۹۳ تا ۲۰۱ با تخلیص
@ehsanname
روایت محمد قاضی از یک جمله دردسرساز:
🔸اوایل سال ۱۳۴۵ بود که روزنامه اطلاعات تصمیم گرفت مانند روزنامه کیهان هر ماهه اثری از آثار نویسندگان بزرگ مغربزمین را چاپ و منتشر کند و نخستین کسی را که در نظر گرفت ترجمهاش نشریۀ ماه اول باشد، من بودم. مرا دعوت کردند و کتاب «مؤمنه» اثر [دنیس] دیدهرو، فیلسوف و نویسندۀ فرانسوی را به من دادند تا آن را برای برنامۀ ماه اول «نشر اطلاعات» ترجمه کنم. من از قبول ترجمۀ آن کتاب امتناع ورزیدم و گفتم که آن را خواندهام. «مؤمنه» ماجرای یک زن راهبه است که در دیری معتکف میشود ولی چون جوان است و بر و رویی دارد یکی دو راهب جوان عاشقش میشوند و با او روابط عاشقانه برقرار میکنند. این کتاب از نظر موضوع به درد خوانندگان فارسیزبان نمیخورد، زیرا نه ما مسیحی هستیم و نه در اینجا دیر و راهبه داریم. در ضمن، به ایشان گفتم در کار ترجمۀ یک کتاب بسیار عالی و آموزندهای هستم به نام «نان و شراب» که اثر یک نویسندۀ روشنفکر و ضدفاشیسم ایتالیایی، اینیاتسو سیلونه است. اگر حاضر به چاپ آن هستید من ترجمۀ کتاب را تا یک ماه دیگر به پایان میرسانم و به شما میدهم تا آن را به عنوان کتاب اول برنامۀ خود چاپ و نشر کنید.
آقای دکتر حسن صدر حاجسیدجوادی که سازمان انتشارات کتاب مؤسسه اطلاعات زیر نظر او بود پیشنهاد مرا پذیرفت مشروط بر اینکه کتاب مخالف رژیم سلطنتی نباشد. گفتم: کتاب کاری به رژیم سلطنتی ندارد و فقط با رژیم فاشیستی موسولینی مخالف است و بنابراین گمان نمیکنم ارتباطی با وضع ما داشته باشد. حاضر شد کتاب را تا آنجا که ترجمه شده بود شروع کند و من هم به ترجمۀ بقیه کتاب ادامه بدهم و زودتر به ایشان برسانم.
کتاب با تغییراتی به عنوان نخستین کتاب ماه نشر اطلاعات در ۱۳۴۵ به چاپ رسید. قسمت تحریفشدۀ کتاب که به شاه برمیخورد، و به همین جهت نزدیک بود من به هم به وسیلۀ ساواک دستگیر و تنبیه شوم، و با وساطت مسعودی مدیر روزنامۀ اطلاعات که در آن زمان نفوذ زیادی در دستگاه حکومت داشت نجات یافتم، در چند چاپ اولیۀ کتاب که در زمان پیش از انقلاب صورت گرفت به صورت تحریفشده چاپ میشد، لیکن پس از انقلاب دوباره آن را به صورت اصلی برگرداندیم...
[آن بخش جایی است که] مابین سه جوان که با ورق بازی «هفت و نیم» میکنند، مجادلهای بر سر شاهِ خاچ درمیگیرد. تا عاقبت «دانیل به شاه میگوید: حال که تو کثیف و کنف شدهای از این لحظه به بعد قدرت تو پایان مییابد و تو دیگر شاه نیستی، بلکه شاه سابق هستی.» سپس به ورق سه پیک میگوید از این به بعد او جای شاه خاچ را میگیرد. [فصل ۶، صفحه ۱۸۶ از چاپ انتشارات زرین، ۱۳۷۲] بر سر همین جمله بود که ساواک اصرار داشت مرا بگیرد و به زندان بیاندازد. خدا پدر مسعودی را بیامرزد که با تبدیل شاه به «آس» و با اعمال نفوذی که داشت مرا نجات داد.
📌محمد قاضی، «سرگذشت ترجمههای من»، انتشارات روایت، ۱۳۷۴، صفحات ۱۹۳ تا ۲۰۱ با تخلیص
❌روایتهایی از عصر پهلوی دوم
@ehsanname
راههای دور زدن سانسور، به روایتِ جهانگیر منصور که تا سال ۱۳۴۶ در انتشارات نیل بود:
🔸ما هم شگردهای گریختن از چنگ سانسور را بلد بودیم. مواردی را برای مثال عرض میکنم: شعر اول کتاب «شکفتن در مه» سرودۀ شاملو [شعر «نامه» یا شروع «بدان زمان که شود تیره روگار، پدر»]، اگر تاریخ ۱۳۳۲ زیر شعرچاپ میشد، با مشکل روبرو میگردید، چون معلوم میشد ماجرا چیست. من با اجازۀ شاملو برداشتم و تاریخ را تغییر دادم و نوشتم: زندان متفقین ۱۳۲۰. هنوز هم میبینم که این مکان و زمان را نقل میکنند، بدون اینکه از خود بپرسند شاملو که در ۱۳۲۰ بیش از پانزده سال نداشته، در زندان متفقین چه میکرده است؟
یا «دُن آرام» نوشتۀ شولوخف، به ترجمۀ بهآذین، ما کتاب را قرارداد بستیم و گذاشتیم توی صندوق، چون روابط ایران و شوروی در آن زمان تیره و تار بود. تا آن که در قضیۀ کارخانه ذوب آهن، رابطه ایران و شوروی عادی شد. من کتاب را بین دو چاپخانه تقسیم کردم و ظرف مدت کوتاهی چهار جلد را چاپ و صحافی کردیم. از نشر کتاب یکی دو روز نگذشته بود که لندرور ساواک سر کوچه ایستاد و آمدند سراغ کتاب و مرا به عنوان مسئول چاپ و نشر این اثر جلب کردند و بردند. سرهنگی هم که از من بازجویی میکرد بنای فحش و فضیحت را گذاشت و گفت حالا دیگر کتاب کمونیستی و چپی چاپ میکنید؟ به هر تقدیر با پیشبینیهایی که از قبل کرده بودیم، نتوانستند کتابها را توقیف یا محل نگهداری آنها را کشف کنند. رفتم سراغ آقای ضیاءالله فروشانی که در انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی کار میکرد و ماجرا را با او در میان گذاشتم. او هم مرا برد پیش تیمسار جهانبانی که رییس انجمن بود و ماجرا را برایش نقل کردیم. جهانبانی گفت امشب تا صبح هر طور شده دو دوره از کتاب را با جلد عالی صحافی بکنید و فردا اول وقت به دست من برسانید تا ببرم نزد شاه. دو دورۀ جلد چرمی عالی تهیه کردیم و به دستش رساندیم. او هم یک دوره را داده بود به اسدالله علم که وزیر دربار بود و یک دورۀ دیگر را به شاه نشان داده و گفته بود این کتاب را ساواک توقیف کرده و این عمل به سود روابط ایران و شوروی نیست. شاه هم گفته بود که من ترجمۀ فرانسوی این کتاب را خواندهام و هیچ مشکلی در آن ندیدهام، بیخود کردهاند. دستور داده بودند از دربار نامه ای به ساواک بفرستند و منع را از کتاب بردارند. «دن آرام» به این ترتیب بود که آزاد شد. جناب سرهنگ کذا هم بعد از دستور «اعلیحضرت» اظهار علاقه کرد که دورۀ «دن آرام» را بخواند!
📌مصاحبه با عبدالحسین آذرنگ و علی دهباشی، «بخارا» شماره ۱۶ (بهمن و اسفند ۱۳۷۹) صفحه ۱۸۰ تا ۱۸۲/ همان: «تاریخ شفاهی نشر ایران»، انتشارت ققنوس، ۱۳۹۳، ص ۲۳۶ تا ۲۳۸
@ehsanname
راههای دور زدن سانسور، به روایتِ جهانگیر منصور که تا سال ۱۳۴۶ در انتشارات نیل بود:
🔸ما هم شگردهای گریختن از چنگ سانسور را بلد بودیم. مواردی را برای مثال عرض میکنم: شعر اول کتاب «شکفتن در مه» سرودۀ شاملو [شعر «نامه» یا شروع «بدان زمان که شود تیره روگار، پدر»]، اگر تاریخ ۱۳۳۲ زیر شعرچاپ میشد، با مشکل روبرو میگردید، چون معلوم میشد ماجرا چیست. من با اجازۀ شاملو برداشتم و تاریخ را تغییر دادم و نوشتم: زندان متفقین ۱۳۲۰. هنوز هم میبینم که این مکان و زمان را نقل میکنند، بدون اینکه از خود بپرسند شاملو که در ۱۳۲۰ بیش از پانزده سال نداشته، در زندان متفقین چه میکرده است؟
یا «دُن آرام» نوشتۀ شولوخف، به ترجمۀ بهآذین، ما کتاب را قرارداد بستیم و گذاشتیم توی صندوق، چون روابط ایران و شوروی در آن زمان تیره و تار بود. تا آن که در قضیۀ کارخانه ذوب آهن، رابطه ایران و شوروی عادی شد. من کتاب را بین دو چاپخانه تقسیم کردم و ظرف مدت کوتاهی چهار جلد را چاپ و صحافی کردیم. از نشر کتاب یکی دو روز نگذشته بود که لندرور ساواک سر کوچه ایستاد و آمدند سراغ کتاب و مرا به عنوان مسئول چاپ و نشر این اثر جلب کردند و بردند. سرهنگی هم که از من بازجویی میکرد بنای فحش و فضیحت را گذاشت و گفت حالا دیگر کتاب کمونیستی و چپی چاپ میکنید؟ به هر تقدیر با پیشبینیهایی که از قبل کرده بودیم، نتوانستند کتابها را توقیف یا محل نگهداری آنها را کشف کنند. رفتم سراغ آقای ضیاءالله فروشانی که در انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی کار میکرد و ماجرا را با او در میان گذاشتم. او هم مرا برد پیش تیمسار جهانبانی که رییس انجمن بود و ماجرا را برایش نقل کردیم. جهانبانی گفت امشب تا صبح هر طور شده دو دوره از کتاب را با جلد عالی صحافی بکنید و فردا اول وقت به دست من برسانید تا ببرم نزد شاه. دو دورۀ جلد چرمی عالی تهیه کردیم و به دستش رساندیم. او هم یک دوره را داده بود به اسدالله علم که وزیر دربار بود و یک دورۀ دیگر را به شاه نشان داده و گفته بود این کتاب را ساواک توقیف کرده و این عمل به سود روابط ایران و شوروی نیست. شاه هم گفته بود که من ترجمۀ فرانسوی این کتاب را خواندهام و هیچ مشکلی در آن ندیدهام، بیخود کردهاند. دستور داده بودند از دربار نامه ای به ساواک بفرستند و منع را از کتاب بردارند. «دن آرام» به این ترتیب بود که آزاد شد. جناب سرهنگ کذا هم بعد از دستور «اعلیحضرت» اظهار علاقه کرد که دورۀ «دن آرام» را بخواند!
📌مصاحبه با عبدالحسین آذرنگ و علی دهباشی، «بخارا» شماره ۱۶ (بهمن و اسفند ۱۳۷۹) صفحه ۱۸۰ تا ۱۸۲/ همان: «تاریخ شفاهی نشر ایران»، انتشارت ققنوس، ۱۳۹۳، ص ۲۳۶ تا ۲۳۸
احساننامه
❌روایتهایی از عصر پهلوی دوم @ehsanname راههای دور زدن سانسور، به روایتِ جهانگیر منصور که تا سال ۱۳۴۶ در انتشارات نیل بود: 🔸ما هم شگردهای گریختن از چنگ سانسور را بلد بودیم. مواردی را برای مثال عرض میکنم: شعر اول کتاب «شکفتن در مه» سرودۀ شاملو [شعر «نامه»…
naame
Ahmad Shamloo
🎼 «نامه» شعر و صدای #احمد_شاملو - از شب شعرِ آبان ۱۳۵۱ که بعدا در آلبوم «غریبانه» منتشر شد. این شعر گفتگویی بین شاعر و پدرش است که نظامی بود، در سال ۱۳۳۲و زندان قصر @ehsanname
📝نمونهای از نظارت پیش از انتشار، مورد کتابِ «دوزخیان روی زمین» - از کتاب «شریعتی به روایت اسناد ساواک» @ehsanname
📝نمونهای از نظارت پس از انتشار، مورد کتابِ «امیرکبیر یا قهرمان مبارزه با استعمار» - از کتاب «هاشمی رفسنجانی - دوران مبارزه» @ehsanname
Azadi
Mehdi Fathi
🎼 «آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی» شعر #فرخی_یزدی را با صدای مهدی فتحی بشنوید از آلبوم «چاووش۲» که سال ۱۳۵۷ منتشر شد @ehsanname
📷 در حاشیه تاریخ: فروش کتابهای انقلابی معروف به کتابهای «جلد سفید» در روزهای انقلاب، بهمن ۱۳۵۷، دانشگاه تهران – عکس از مریم زندی @ehsanname
📷 در حاشیه تاریخ: فروش کتابهای انقلابی معروف به کتابهای «جلد سفید» در روزهای انقلاب، بهمن ۱۳۵۷، دانشگاه تهران – عکس از آرشیو کتابخانه ملی @ehsanname
📷 در حاشیه تاریخ: فروش عکس امام و رهبران انقلاب در روزهای انقلاب، بهمن ۱۳۵۷، بهشت زهرا – عکس از میشل ستبون، عکاس فرانسوی @ehsanname
📷 در حاشیه تاریخ: فروش پوستر عکس امام و سایر شخصیتها در روزهای انقلاب، بهمن ۱۳۵۷، جلوی دانشگاه تهران – عکس از آرشیو کتابخانه ملی @ehsanname
📷 در حاشیه تاریخ: فروش نوارهای کاست سخنرانی امام و انقلابیون در روزهای انقلاب، بهمن ۱۳۵۷، جلوی سفارت آمریکا – عکس از ژیل پرس، عکاس فرانسوی @ehsanname
📷 در حاشیه تاریخ: اخبار و اعلامیههای تازه بر روی دیوار، بهمن ۱۳۵۷، دانشگاه تهران – عکس از آرشیو کتابخانه ملی @ehsanname
📷 در حاشیه تاریخ: تجمع جلوی دکه روزنامهفروشی برای اطلاع از اخبار تازه، ۲۱ بهمن ۱۳۵۷، تهران – عکس از آرشیو کتابخانه ملی @ehsanname
📗 کاوه میرعباسی، بعد از ترجمه «صد سال تنهایی» سراغ «عشق در روزگار وبا» از گابریل گارسیا مارکز رفت تا این رمان از کلمبیاییِ محبوب هم جزو پرتکرارهای بازار ترجمه باشد @ehsanname
احساننامه
📗 کاوه میرعباسی، بعد از ترجمه «صد سال تنهایی» سراغ «عشق در روزگار وبا» از گابریل گارسیا مارکز رفت تا این رمان از کلمبیاییِ محبوب هم جزو پرتکرارهای بازار ترجمه باشد @ehsanname
Marquez - HJ 452.pdf
244 KB
📚 بین این همه رمان مارکز، با این همه ترجمه، مارکزخواندن را از کجا شروع کنیم؟ راهنمای گام به گامِ مارکزخوانی، به قلم احسان رضایی، از شماره ۴۵۲ هفتهنامه «همشهری جوان» @ehsanname
احساننامه
عباس کیارستمی (با عینک و سیگار) در تشییع جنازه فروغ فرخزاد - عکس از یحیی دهقانپور @ehsanname
🔷 تصویری از مراسم تشییع #فروغ_فرخزاد که در ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ درگذشت: جلال آلاحمد در مرکز تصویر، نفر سمت چپ رو به دوربین هم مرتضی ممیز است، بدون آن سبیل معروف - عکس از یحیی دهقانپور @ehsanname
Forwarded from احساننامه
عاشقانههای #دربی❤️💙
@ehsanname
لبانت سرخِ سرخ است و دو چشمت آبیِ آبی
سرت دعواست بین عقل و عشق، ای چهرهات دِربی!
#احسان_پرسا
لطف کن لبهای خود را بیش از این قرمز نکن
رحم کن بر این دل ویران استقلالیام …
#کنعان_محمدی
باز شهرآوردِ بینِ نه و آری گفتنت
بازی لبهای قرمز، چشمِ آبی، خب که چه؟
#شهراد_میدری
روسری آبی به سرکردی و رژ قرمز زدی
لعنتی من علم غیبم کو؟ کدامین تیم را ... ؟!
#حسین_مرادی
گونههایت قرمز و آن چشمهایت آبی است
صورتت آزادیِ این جمعـههای دربی است
#عقیل_پورجمالی
امروز مساوی شده این دربیِ نمناک
خون است دل سرخم و تر آبیِ چشمم …
#باربد_بهرامی
شال آبی روی سر، با رژ قرمز بر لبت،
مثل دربی نازنین، امشب مساوی کردهای
#حسن_جهانی
خستهام بس که دلم را به دری بسته زدم
لعنتی! عشق تو دروازهی عابدزاده است!
#علی_صفری
شعرها از کانال تلگرامی تکبیت @tbeyt
@ehsanname
لبانت سرخِ سرخ است و دو چشمت آبیِ آبی
سرت دعواست بین عقل و عشق، ای چهرهات دِربی!
#احسان_پرسا
لطف کن لبهای خود را بیش از این قرمز نکن
رحم کن بر این دل ویران استقلالیام …
#کنعان_محمدی
باز شهرآوردِ بینِ نه و آری گفتنت
بازی لبهای قرمز، چشمِ آبی، خب که چه؟
#شهراد_میدری
روسری آبی به سرکردی و رژ قرمز زدی
لعنتی من علم غیبم کو؟ کدامین تیم را ... ؟!
#حسین_مرادی
گونههایت قرمز و آن چشمهایت آبی است
صورتت آزادیِ این جمعـههای دربی است
#عقیل_پورجمالی
امروز مساوی شده این دربیِ نمناک
خون است دل سرخم و تر آبیِ چشمم …
#باربد_بهرامی
شال آبی روی سر، با رژ قرمز بر لبت،
مثل دربی نازنین، امشب مساوی کردهای
#حسن_جهانی
خستهام بس که دلم را به دری بسته زدم
لعنتی! عشق تو دروازهی عابدزاده است!
#علی_صفری
شعرها از کانال تلگرامی تکبیت @tbeyt
Forwarded from ادبیات ایرانی
✳️ دعوت به یک جشن
در ایام قدیم رسم بود که شب های طولانی زمستان را با جمع شدن دور هم و علم کردنِ کرسی و نشستن پای نقل بزرگترها و خواندن «شاهنامه» و «حسین کرد شبستری» و «هزار و یک شب» کوتاه کنند. این، سادهترین و در عین حال همگانیترین شکل یک انجمن ادبی بود. جمع و گروهی که ضمن گپ و گفتهای دیگر، حواسشان به قصه و قصهگویی و کتابخوانی هم بود. آنقدر هم به این کار علاقه داشتند که به هم سفارش میکردند مثلا «امیرارسلان نامدار» را تا آخر نخوانی که سرگردان میشوی. یعنی که حواستان باشد این جمعی که حول محور کتاب شکل گرفته، جای دلهای عزیز است، به هم برمزنیدش، حواستان باشد بیدوست و بیکتاب، سفیل و سرگردان میمانید.
سنت جمع و انجمن شدن برای منظورهای ادبی، البته به همین جمعهای خانوادگی محدود نبود. از دربار شاهان تا کوچه پسکوچههای کوچکترین شهرها، هر جا که اهل ذوق کنار هم جمع میشدند، صحبت شعر در میان بود و دقایق و ظرایف ادبی. داستانهایی از این مجالس و مجامع ادبی در کتابها ضبط شده است که مثلا عنصری و عسجدی و فرخی، چطور دست به یکی کردند و سه مصرع اول یک رباعی را گفتند تا کار سختتر سرودن مصراع چهارم برای فردوسی بماند، اما استاد توسی از پس امتحان برآمد. یا در جای دیگر میخوانیم که حافظ به خاطر ایراد بیمزه شاهبانو به شعرش، چه جواب تندی داد. یا جامی به کمک وزیر معاصرش، مجالس شعرخوانی مرتب و منظمی تشکیل میدادند.
... حالا منظور، نقل تاریخ ادبیات نیست، بلکه یادآوری این نکته است که انجمنهای ادبی تا چه اندازه سنت دیرپایی هستند. این انجمنها، تازههای ادبی را میخوانند، نقد میکنند، شاعران و نویسندگان جدید را معرفی کرده و سنتهای ادبی را حفظ و نگهداری مینمایند، چنانکه مثلا انجمن قهرمان در مشهد، شعر هندی را زنده نگه داشته است. اما نکته اینجاست که این انجمنهای ادبی با اینهمه سابقه و فایده در گسترش فضای فرهنگی و ادبیاتی، معمولا در برنامهریزیها به چشم مسئولان نمیآیند. یک بخش از این به چشم نیامدن البته به خاطر ماهیت مردمی این انجمنهاست و برای حفظ این هویت هم مفید فایده.
اما در شرایطی که خیلی از انجمنهای ادبی، بخصوص گروههای جوان یا شهرستانی با کمی حمایت میتوانند فعالیتهایشان را ارتقا دهند، خوب است که برای این بیتوجهی چارهای کرد. این، کاری است که بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان به عهده گرفته و قرار است اولین جشنواره انجمنهای ادبی را برگزار کند. در این جشنواره قرار است انجمنهای ادبی برنامههایشان را برای سال ۹۶ ارایه کنند تا بهترینهایش انتخاب و از اجرای آنها حمایت شود. رقم حمایتشان هم بدک نیست. از برنامههای برگزیده 10 انجمن تا سقف ۱۵میلیون تومان حمایت میشود که رقم برای سهتای برترشان هم ۳۰میلیون تومان است. حمایتهای دیگر مثل کمک در انتشار کتاب هم در کار است.
◀️ اگر خودتان یا دوستانتان انجمن ادبی دارید، یک سر به آدرس اینترنتی زیر بزنید و فرم شرکت در جشنواره را پر کنید، این رفیقتان هم دبیر اجرایی جشنواره است و در خدمتتان. آدرس را یادداشت کنید:
...................................................
anjoman.adabiatirani.com
...................................................
🔴 احسان رضایی
دبیر اجرایی جشنواره انجمنهای ادبی
در ایام قدیم رسم بود که شب های طولانی زمستان را با جمع شدن دور هم و علم کردنِ کرسی و نشستن پای نقل بزرگترها و خواندن «شاهنامه» و «حسین کرد شبستری» و «هزار و یک شب» کوتاه کنند. این، سادهترین و در عین حال همگانیترین شکل یک انجمن ادبی بود. جمع و گروهی که ضمن گپ و گفتهای دیگر، حواسشان به قصه و قصهگویی و کتابخوانی هم بود. آنقدر هم به این کار علاقه داشتند که به هم سفارش میکردند مثلا «امیرارسلان نامدار» را تا آخر نخوانی که سرگردان میشوی. یعنی که حواستان باشد این جمعی که حول محور کتاب شکل گرفته، جای دلهای عزیز است، به هم برمزنیدش، حواستان باشد بیدوست و بیکتاب، سفیل و سرگردان میمانید.
سنت جمع و انجمن شدن برای منظورهای ادبی، البته به همین جمعهای خانوادگی محدود نبود. از دربار شاهان تا کوچه پسکوچههای کوچکترین شهرها، هر جا که اهل ذوق کنار هم جمع میشدند، صحبت شعر در میان بود و دقایق و ظرایف ادبی. داستانهایی از این مجالس و مجامع ادبی در کتابها ضبط شده است که مثلا عنصری و عسجدی و فرخی، چطور دست به یکی کردند و سه مصرع اول یک رباعی را گفتند تا کار سختتر سرودن مصراع چهارم برای فردوسی بماند، اما استاد توسی از پس امتحان برآمد. یا در جای دیگر میخوانیم که حافظ به خاطر ایراد بیمزه شاهبانو به شعرش، چه جواب تندی داد. یا جامی به کمک وزیر معاصرش، مجالس شعرخوانی مرتب و منظمی تشکیل میدادند.
... حالا منظور، نقل تاریخ ادبیات نیست، بلکه یادآوری این نکته است که انجمنهای ادبی تا چه اندازه سنت دیرپایی هستند. این انجمنها، تازههای ادبی را میخوانند، نقد میکنند، شاعران و نویسندگان جدید را معرفی کرده و سنتهای ادبی را حفظ و نگهداری مینمایند، چنانکه مثلا انجمن قهرمان در مشهد، شعر هندی را زنده نگه داشته است. اما نکته اینجاست که این انجمنهای ادبی با اینهمه سابقه و فایده در گسترش فضای فرهنگی و ادبیاتی، معمولا در برنامهریزیها به چشم مسئولان نمیآیند. یک بخش از این به چشم نیامدن البته به خاطر ماهیت مردمی این انجمنهاست و برای حفظ این هویت هم مفید فایده.
اما در شرایطی که خیلی از انجمنهای ادبی، بخصوص گروههای جوان یا شهرستانی با کمی حمایت میتوانند فعالیتهایشان را ارتقا دهند، خوب است که برای این بیتوجهی چارهای کرد. این، کاری است که بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان به عهده گرفته و قرار است اولین جشنواره انجمنهای ادبی را برگزار کند. در این جشنواره قرار است انجمنهای ادبی برنامههایشان را برای سال ۹۶ ارایه کنند تا بهترینهایش انتخاب و از اجرای آنها حمایت شود. رقم حمایتشان هم بدک نیست. از برنامههای برگزیده 10 انجمن تا سقف ۱۵میلیون تومان حمایت میشود که رقم برای سهتای برترشان هم ۳۰میلیون تومان است. حمایتهای دیگر مثل کمک در انتشار کتاب هم در کار است.
◀️ اگر خودتان یا دوستانتان انجمن ادبی دارید، یک سر به آدرس اینترنتی زیر بزنید و فرم شرکت در جشنواره را پر کنید، این رفیقتان هم دبیر اجرایی جشنواره است و در خدمتتان. آدرس را یادداشت کنید:
...................................................
anjoman.adabiatirani.com
...................................................
🔴 احسان رضایی
دبیر اجرایی جشنواره انجمنهای ادبی
Ichichila
Yo-Yo Ma & The Silk Road Ensemble
🎼 یک قطعه از آلبوم Sing Me Home برنده جایزه گرمی بهترین موسیقی جهانی ۲۰۱۷، کاری از گروه «جاده ابریشم» با حضور و نوازندگیِ استاد کیهان کلهر @ehsanname
Forwarded from احساننامه
از عشق و دیگر اهریمنان
احسان رضایی
@ehsanname
اگر از آنهایی هستید که فکر میکنید عشق و نامزدی به این است که از صبح تا شب بروید پارک و سینما و کافیشاپ و یک گل دستتان بگیرید و با هم قرار بگذارید خانهای بسازید در و دیوارش همه نور، معلوم است که در کل عمرتان یک روز هم عاشق نبودهاید و به زمین سفت نرسیدهاید. برای شما، شاید بهترین کار، خواندن چندتا کتاب عاشقانه درست و حسابی باشد تا بفهمید این عشق و عاشقی چقدر میتواند خوب، خوشایند و خطرناک باشد.
برای شروع باید بروید سراغ کلاسیکها. عشق، قدیمیتر از چیزی است که فکر میکنید. مثلا با جین آستنها، بخصوص «غرور و تعصب»ش شروع کنید. ماجرای خانوادهای که چهارتا دختر دارند و همسایۀ جدیدی برایشان میآید که بِه از شما نباشد، آقای جوان برازنده پولدار و مهمتر از همه مجردی است. پر واضح است که مادر خانواده به فکر میافتد از این نمد، برای دخترها کلاهی بسازد. جریان برو و بیا و قالیچه لب بوم تکان بده دارد خوب پیش میرود که دوستِ ازخودراضی آقای همسایه پیدایش میشود و میافتد مشکلها. اگر پرشورترش را میخواهید، بروید سراغ «وداع با اسلحه» ارنست همینگوی. داستان یک راننده آمبولانس در زمان جنگ جهانی اول که دارد برای خودش «دل ای، دل ای ...» میخواند و خوش میگذراند و عقیده دارد عشق چیز مزخرفی است که شاعرها بیخودی بزرگش کردهاند. به قول بیهقی اما «قضا در کمین بود، کار خویش میکرد». یک سال بعد، راننده قصه ما کاملا عوض شده، پرستاری که موقع بستری او در بیمارستان دلش را برده، کشته شده و حالا او به جهان جور دیگری نگاه میکند. درست مثل «خداحافظ گری کوپر» رومن گاری که داستان جوانی آمریکایی را تعریف میکند که به پیستهای اسکی شمال اروپا پناه آورده تا از جنگ ویتنام در امان باشد، اما آنجا به بدتر از جنگ گرفتار میشود و عشق و عاشقی پدرش را درمیآورد، که بسوزد پدرش. در همین قسمت از برنامه، از «گتسبی بزرگ» اسکات فیتزجرالد هم غفلت نکنید. درست است که یککم داستانش کند پیش میرود اما عشق آتشین گتسبی، شخصیت جاهطلب، ماجراجو و رمانتیک قصه یک جور ناجوری پیش میرود که دل خواننده برایش کباب میشود.
البته مصایب عشق، فقط مردانه نیست. قبول ندارید «جین ایر» شارلوت برونته را بردارید و خودتان ملاحظه بفرمایید. خواهر بزرگه برونتهها، خودش یک تجربه وحشتناک داشت و وقتی خواست درباره مشقتهای عشق بنویسد، حق مطلب را ادا کرد. داستان دل بستن جین ایر به اربابش، آقای روچستر که بعدا میفهمیم همسرش را زندانی کرده همان ماجرایی که سر نویسنده آمد. از دیگر محصولات کارخانه ادبی خواهران رنگپریده، «بلندیهای بادگیر» امیلی برونته است. داستان یک عشق آتشین و نافرجام که جماعتی را به باد میدهد. هیثکلیف کولیزادهای است که پیش خانواده کاترین بزرگ میشود، جایی که همه جز کاترین با او چپ هستند. طبیعتا هیثکلیف به او عاشق میشود ولی از تنها امیدش در زندگی هم جواب رد میشنود. از اینجا بعد است که آن روی عشقِ هیثکلیف بالا میآید و اول میرود پولدار میشود و بعد میزند از همه انتقام میگیرد.
گفت: «روز اول که دیدمش گفتم/ آن که روزم کند سیه، این است!» این یک خط را هم میشود جای خلاصه «بر باد رفته» مارگارت میچل و عشق بیحاصل اسکارلت به اشلی ویلکز، که هم خودش و هم رَت باتلر را سفیل و سرگردان میگذارد جا زد. ماجرای «آنا کارنینا» لئو تولستوی بزرگ هم همچین چیزهایی است: جستجوی عشق در مسیری غلط. درست مثل آنا که دل به ورونسکی عاشقپیشه میدهد و وقتی خودش و زندگیاش را نابود کرد، تازه میفهمد طرف چه آدم بیبتهای بوده است و خودش را سر به نیست میکند. عشق، بخصوص عشقی چنین اشتباه و در مسیر غلط، بدجوری پدر درمیآورد.
خیال میکنید فقط عشق در جای اشتباه، این بلاها را سر آدم میآورد؟ اینقدر ساده نباشد، «رنجهای ورتر جوان» گوته، داستان جوان پولدار، خوشتیپ و باکمالاتی است که بعد از تمام شدن درس و دانشگاه، برای هواخوری به یک شهر ییلاقی آمده. آنجا چشمش به شارلوت، دختر قاضی شهر میافتد و طبق فرمول هرچه دیده بیند، گرفتار میشود. شارلوت هم از او خوشش میآید و فقط یک مشکل کوچک در کار است: اینکه شارلوت قبلا به کس دیگری جواب بله داده و آن بابا هم، مرد خوبی است و بهانهای برای به هم زدن ندارد و خلاصه که هیچی به هیچی! حالا گیریم هم که طرف جواب مثبت را داد، آن وقت اگر مثل «دکتر ژیواگو» بوریس پاسترناک، عدل وسط عشق و عاشقیتان، جنگ جهانی شد و انقلاب اکتبر هم علیحده در همان ایام افتاد و هر کسی به یک طرف رفت و «نگار من به لهاورد و من به نیشابور»، آن وقت تکلیف چیست؟ داستان معروف پاسترناک شرح تلاش ژیواگو و همسرش برای رسیدن دوباره به همدیگر است تا بدانید که عشق، اصلا مقوله شوخیبرداری نیست. خلاصه که «این است نصیحت سنایی: عاشق نشوید، اگر توانید!»
@ehsanname
از شماره ۲۴ هفتهنامه «کرگدن»
احسان رضایی
@ehsanname
اگر از آنهایی هستید که فکر میکنید عشق و نامزدی به این است که از صبح تا شب بروید پارک و سینما و کافیشاپ و یک گل دستتان بگیرید و با هم قرار بگذارید خانهای بسازید در و دیوارش همه نور، معلوم است که در کل عمرتان یک روز هم عاشق نبودهاید و به زمین سفت نرسیدهاید. برای شما، شاید بهترین کار، خواندن چندتا کتاب عاشقانه درست و حسابی باشد تا بفهمید این عشق و عاشقی چقدر میتواند خوب، خوشایند و خطرناک باشد.
برای شروع باید بروید سراغ کلاسیکها. عشق، قدیمیتر از چیزی است که فکر میکنید. مثلا با جین آستنها، بخصوص «غرور و تعصب»ش شروع کنید. ماجرای خانوادهای که چهارتا دختر دارند و همسایۀ جدیدی برایشان میآید که بِه از شما نباشد، آقای جوان برازنده پولدار و مهمتر از همه مجردی است. پر واضح است که مادر خانواده به فکر میافتد از این نمد، برای دخترها کلاهی بسازد. جریان برو و بیا و قالیچه لب بوم تکان بده دارد خوب پیش میرود که دوستِ ازخودراضی آقای همسایه پیدایش میشود و میافتد مشکلها. اگر پرشورترش را میخواهید، بروید سراغ «وداع با اسلحه» ارنست همینگوی. داستان یک راننده آمبولانس در زمان جنگ جهانی اول که دارد برای خودش «دل ای، دل ای ...» میخواند و خوش میگذراند و عقیده دارد عشق چیز مزخرفی است که شاعرها بیخودی بزرگش کردهاند. به قول بیهقی اما «قضا در کمین بود، کار خویش میکرد». یک سال بعد، راننده قصه ما کاملا عوض شده، پرستاری که موقع بستری او در بیمارستان دلش را برده، کشته شده و حالا او به جهان جور دیگری نگاه میکند. درست مثل «خداحافظ گری کوپر» رومن گاری که داستان جوانی آمریکایی را تعریف میکند که به پیستهای اسکی شمال اروپا پناه آورده تا از جنگ ویتنام در امان باشد، اما آنجا به بدتر از جنگ گرفتار میشود و عشق و عاشقی پدرش را درمیآورد، که بسوزد پدرش. در همین قسمت از برنامه، از «گتسبی بزرگ» اسکات فیتزجرالد هم غفلت نکنید. درست است که یککم داستانش کند پیش میرود اما عشق آتشین گتسبی، شخصیت جاهطلب، ماجراجو و رمانتیک قصه یک جور ناجوری پیش میرود که دل خواننده برایش کباب میشود.
البته مصایب عشق، فقط مردانه نیست. قبول ندارید «جین ایر» شارلوت برونته را بردارید و خودتان ملاحظه بفرمایید. خواهر بزرگه برونتهها، خودش یک تجربه وحشتناک داشت و وقتی خواست درباره مشقتهای عشق بنویسد، حق مطلب را ادا کرد. داستان دل بستن جین ایر به اربابش، آقای روچستر که بعدا میفهمیم همسرش را زندانی کرده همان ماجرایی که سر نویسنده آمد. از دیگر محصولات کارخانه ادبی خواهران رنگپریده، «بلندیهای بادگیر» امیلی برونته است. داستان یک عشق آتشین و نافرجام که جماعتی را به باد میدهد. هیثکلیف کولیزادهای است که پیش خانواده کاترین بزرگ میشود، جایی که همه جز کاترین با او چپ هستند. طبیعتا هیثکلیف به او عاشق میشود ولی از تنها امیدش در زندگی هم جواب رد میشنود. از اینجا بعد است که آن روی عشقِ هیثکلیف بالا میآید و اول میرود پولدار میشود و بعد میزند از همه انتقام میگیرد.
گفت: «روز اول که دیدمش گفتم/ آن که روزم کند سیه، این است!» این یک خط را هم میشود جای خلاصه «بر باد رفته» مارگارت میچل و عشق بیحاصل اسکارلت به اشلی ویلکز، که هم خودش و هم رَت باتلر را سفیل و سرگردان میگذارد جا زد. ماجرای «آنا کارنینا» لئو تولستوی بزرگ هم همچین چیزهایی است: جستجوی عشق در مسیری غلط. درست مثل آنا که دل به ورونسکی عاشقپیشه میدهد و وقتی خودش و زندگیاش را نابود کرد، تازه میفهمد طرف چه آدم بیبتهای بوده است و خودش را سر به نیست میکند. عشق، بخصوص عشقی چنین اشتباه و در مسیر غلط، بدجوری پدر درمیآورد.
خیال میکنید فقط عشق در جای اشتباه، این بلاها را سر آدم میآورد؟ اینقدر ساده نباشد، «رنجهای ورتر جوان» گوته، داستان جوان پولدار، خوشتیپ و باکمالاتی است که بعد از تمام شدن درس و دانشگاه، برای هواخوری به یک شهر ییلاقی آمده. آنجا چشمش به شارلوت، دختر قاضی شهر میافتد و طبق فرمول هرچه دیده بیند، گرفتار میشود. شارلوت هم از او خوشش میآید و فقط یک مشکل کوچک در کار است: اینکه شارلوت قبلا به کس دیگری جواب بله داده و آن بابا هم، مرد خوبی است و بهانهای برای به هم زدن ندارد و خلاصه که هیچی به هیچی! حالا گیریم هم که طرف جواب مثبت را داد، آن وقت اگر مثل «دکتر ژیواگو» بوریس پاسترناک، عدل وسط عشق و عاشقیتان، جنگ جهانی شد و انقلاب اکتبر هم علیحده در همان ایام افتاد و هر کسی به یک طرف رفت و «نگار من به لهاورد و من به نیشابور»، آن وقت تکلیف چیست؟ داستان معروف پاسترناک شرح تلاش ژیواگو و همسرش برای رسیدن دوباره به همدیگر است تا بدانید که عشق، اصلا مقوله شوخیبرداری نیست. خلاصه که «این است نصیحت سنایی: عاشق نشوید، اگر توانید!»
@ehsanname
از شماره ۲۴ هفتهنامه «کرگدن»