داشتم به این فکر میکردم که این همه سال برای کی دووم آوردم؟ برای خودم دیگه...
پس چرا منِ خودم اینقدر شکننده شدم؟ یه جای کار میلنگه.
آره، من خیلی دووم آوردم. خیلی جنگیدم. شاید حتی بیشتر از حدی که باید.
همیشه برای همه بودم. کافیه صدام میکردن، بدون اینکه حتی فکر کنم خودم توانش رو دارم یا نه، هر کاری از دستم برمیومد میکردم که حالشون بهتر بشه.
ولی یه وقتایی با خودم میگم، اصلاً کسی حواسش به این بوده که من چی میخوام؟
چی خوشحالم میکنه؟
مثلاً تا حالا به کسی گفتم چقدر یه شاخه گل میتونه خوشحالم کنه؟ یا اینکه چقدر دوست دارم یه روز یکی همینجوری بیدلیل برام کتاب بخره؟
من همیشه سعی کردم برای همه باشم، ولی آیا کسی هم دلش میخواست برای من باشه؟
شاید توقعم زیاد نیست... شاید فقط دلم میخواد یه کم، فقط یه کم، آدمها همونجوری که من حواسم بهشونه، حواسشون به من باشه.
توقع داشتن شاید همیشه یه جایی آدمو درد میاره.
ولی فکر کنم دردی که الان دارم میکشم، بهای سالها خودمو فراموش کردنه.
تراپیستم یه چیزی بهم گفت که خیلی تو ذهنم مونده:
«این همه مراقب بقیه بودی، یه کمم یاد بگیر از خودت مراقبت کنی.»
و راست میگفت...
من خیلی به خودم بدهکارم ...
پس چرا منِ خودم اینقدر شکننده شدم؟ یه جای کار میلنگه.
آره، من خیلی دووم آوردم. خیلی جنگیدم. شاید حتی بیشتر از حدی که باید.
همیشه برای همه بودم. کافیه صدام میکردن، بدون اینکه حتی فکر کنم خودم توانش رو دارم یا نه، هر کاری از دستم برمیومد میکردم که حالشون بهتر بشه.
ولی یه وقتایی با خودم میگم، اصلاً کسی حواسش به این بوده که من چی میخوام؟
چی خوشحالم میکنه؟
مثلاً تا حالا به کسی گفتم چقدر یه شاخه گل میتونه خوشحالم کنه؟ یا اینکه چقدر دوست دارم یه روز یکی همینجوری بیدلیل برام کتاب بخره؟
من همیشه سعی کردم برای همه باشم، ولی آیا کسی هم دلش میخواست برای من باشه؟
شاید توقعم زیاد نیست... شاید فقط دلم میخواد یه کم، فقط یه کم، آدمها همونجوری که من حواسم بهشونه، حواسشون به من باشه.
توقع داشتن شاید همیشه یه جایی آدمو درد میاره.
ولی فکر کنم دردی که الان دارم میکشم، بهای سالها خودمو فراموش کردنه.
تراپیستم یه چیزی بهم گفت که خیلی تو ذهنم مونده:
«این همه مراقب بقیه بودی، یه کمم یاد بگیر از خودت مراقبت کنی.»
و راست میگفت...
من خیلی به خودم بدهکارم ...
روزی برایت خواهم گفت که داشتم چه روزهای عجیب و سختی را پشت سر میگذاشتم و چطور میدیدم که آدم ها ،یکی یکی از جهانم حذف میشدند ،آنان که پیش از این عزیزترین کسان من بودند .
روزی برایت خواهم گفت که نباید به شلوغی اطرافت نگاه کنی ،روزهای سخت به تو ثابت خواهد کرد که چقدر تنها و بدون پشتوانه ایی...
روزی برایت خواهم گفت که جز خودت نباید روی هیچکس حساب باز کنی تا به روزگار من که رسیدی ،با دستانی خالی و قلبی لبریز ،مقابل مشت های روزگار نایستاده باشی...
روزی برایت خواهم گفت که نباید به شلوغی اطرافت نگاه کنی ،روزهای سخت به تو ثابت خواهد کرد که چقدر تنها و بدون پشتوانه ایی...
روزی برایت خواهم گفت که جز خودت نباید روی هیچکس حساب باز کنی تا به روزگار من که رسیدی ،با دستانی خالی و قلبی لبریز ،مقابل مشت های روزگار نایستاده باشی...
با خود می جنگید و از خود شکست می خورد و بر جسد خوب می گریست
جنگ های او درونش بود و دیگر
توانی برای جدال با جهان برایش باقی نمی گذاشت...
جنگ های او درونش بود و دیگر
توانی برای جدال با جهان برایش باقی نمی گذاشت...
گاهی قسمتی از سینه ام درد میگیرد و همه ی 'میتوانست ها ' هجوم می آوردند ؛ همه چیز میتوانست جور دیگری پیش برود. آدم ها می ماندند ، حرف ها گفته میشد و زندگی مهربان تر بود. اما نشد. کار دنیا همین است ؛
بخشی از رویاهایمان را بگیرد و با خودش ببرد.
بخشی از رویاهایمان را بگیرد و با خودش ببرد.
آدم میتواند بلند بخندد، از امید و روزهای بهتر سخن بگوید و با اینحال از درون ویران باشد.
دل کوچکی داری و غمهایی بزرگ.
چارهای نداری جز اینکه غمت را جاهای دیگر پنهان کنی؛ مثلاً تهِ چشمهایت، پشتِ خندههایت، در سکوتِ ناگهانت، در گریههای دور از چشم.
عیبی ندارد اگر آغشته به اندوهی. کسی ابر را سرزنش نمیکند اگر تیره باشد و نبارد...
چارهای نداری جز اینکه غمت را جاهای دیگر پنهان کنی؛ مثلاً تهِ چشمهایت، پشتِ خندههایت، در سکوتِ ناگهانت، در گریههای دور از چشم.
عیبی ندارد اگر آغشته به اندوهی. کسی ابر را سرزنش نمیکند اگر تیره باشد و نبارد...
تکهتکهای، اما میدانم که بالاخره برای غصههایت پناهی، برای اندوهت تسکینی و برای لبخندت دلیلی خواهی یافت...
برای تمام کسانی که بیصدا با دردها و جنگهای درونیشان دستوپنجه نرم میکنند، آنهایی که پشت لبخندشان خستگی عمیقی پنهان شده است: امیدوارم آرامش خیلی زود راهش را به قلبتان پیدا کند. شما بسیار قویتر از آن چیزی هستید که خودتان باور دارید.
دوستت دارم
حتی وقتی رنج،
سنگینترین لباسش را بر تنم میکند
باز هم، تویی که مرا زنده نگه میداری.
حتی وقتی رنج،
سنگینترین لباسش را بر تنم میکند
باز هم، تویی که مرا زنده نگه میداری.