میدونی داشتن سواد رابطه از کجا شروع میشه؟
از اونجایی که ممکنه با یه سری از دوستات، نزدیکات و یا حتی پارتنرت به مشکل بخوری و به هر دلیلی آدمهای مهم زندگیت به غریبه تبدیل بشن ولی تو انقدر بزرگ شدی و اینو درک کردی که به حرمت روزهایی که خندیدید، گریه کردید و خاطره ساختین و بخشی از روزهای زندگی همو رقم زدید؛ پیش کسی تخریبش نمیکنی، ازش بد نمیگی، رازهاشو فاش نمیکنی و...
چون میدونی که یه زمانی باهاش حالت خوبه و یه روزی انتخاب زندگیت بوده!
@duchar_org
از اونجایی که ممکنه با یه سری از دوستات، نزدیکات و یا حتی پارتنرت به مشکل بخوری و به هر دلیلی آدمهای مهم زندگیت به غریبه تبدیل بشن ولی تو انقدر بزرگ شدی و اینو درک کردی که به حرمت روزهایی که خندیدید، گریه کردید و خاطره ساختین و بخشی از روزهای زندگی همو رقم زدید؛ پیش کسی تخریبش نمیکنی، ازش بد نمیگی، رازهاشو فاش نمیکنی و...
چون میدونی که یه زمانی باهاش حالت خوبه و یه روزی انتخاب زندگیت بوده!
@duchar_org
👍4
اینایی که به نوازنده ها میگن مطرب، به عمران و معماریا میگن عمله، دکتر رو میگن آمپول زن و...، اینا رو اذیت نکنيد،
تو خونه بهشون میگن نون خور اضافه😏
@duchar_org
تو خونه بهشون میگن نون خور اضافه😏
@duchar_org
😁6
زیباترین قسمت دوست داشتن، شیفته جزئیات شدن درباره اون آدمه. مثل جای زخمِ روی دستش، یا آهنگ خاص صداش موقع گفتن یک واژه، یا حالت نگاه کردنش توی دقیقه و ثانیهی فلان فیلمی که ازش داری و میتونی تا ابد هی فیلم رو برگردونی عقب و هی اون لحظه رو نگاه کنی.
@duchar_org
@duchar_org
❤8
👍3❤2
زندگی ما با تولد شروع نمیشه با تحول آغاز میشه
لازم نیست بزرگ باشی تا شروع کنی, شروع کن تا بزرگ بشی
@duchar_org
لازم نیست بزرگ باشی تا شروع کنی, شروع کن تا بزرگ بشی
@duchar_org
👍4
روزی تولستوی در خیابانی راه میرفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد :
زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد و بیراه گفتن کرد!
بعد از مدتی که از فحاشی زن گذشت
تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت :
مادمازل من لئون تولستوی هستم
زن که بسیار شرمگین شده بود
عذر خواهی کرد و گفت :
چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟
تولستوی در جواب گفت:
شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید!
@duchar_org
زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد و بیراه گفتن کرد!
بعد از مدتی که از فحاشی زن گذشت
تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت :
مادمازل من لئون تولستوی هستم
زن که بسیار شرمگین شده بود
عذر خواهی کرد و گفت :
چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟
تولستوی در جواب گفت:
شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید!
@duchar_org
👍3
این که برای خجالت زده نشدنِ کسی وانمود کنی چیزی رو ندیدی، یکی از عمیقترین و نادرترین درجاتِ شعوره:)
@duchar_org
@duchar_org
👍1
بهانهها امروز را آسان میکنند اما فردا را سخت خواهند کرد
انضباط امروز را سخت میکند اما فردا را آسان خواهد کرد ...!
@duchar_org
انضباط امروز را سخت میکند اما فردا را آسان خواهد کرد ...!
@duchar_org
👍2
در قرن بیستویکم، یک رابطه عاشقانه به رابطهی احساسیِ مرکزی در زندگیِ بیشترِ آدمها تبدیل شده.
یک دلیلش این است که ما به شکل فزایندهای در انزوای اجتماعی زندگی میکنیم…
اکثرمان دیگر در اجتماعاتِ حمایتگر با حضور خانوادهای که در آن به دنیا آمدهایم یا دوستانِ صمیمیِ دورانِ کودکی زندگی نمیکنیم. ما ساعات بیشتر و بیشتری کار میکنیم، مسافتهای طولانیتر و طولانیتری را طی میکنیم و بنابراین فرصتهای کمتر و کمتری برای شکل دادنِ روابط نزدیک و صمیمی داریم
حالا به ناچار از افرادی که عاشقمان هستند تقاضای ارتباط احساسی و حسِ تعلقی را داریم که مادربزرگِ من میتوانست از کلِ یک روستا به دست بیاورد.
بخشهایی از کتاب محکم در آغوشم بگیر
نوشته Sue Johnson
@duchar_org
یک دلیلش این است که ما به شکل فزایندهای در انزوای اجتماعی زندگی میکنیم…
اکثرمان دیگر در اجتماعاتِ حمایتگر با حضور خانوادهای که در آن به دنیا آمدهایم یا دوستانِ صمیمیِ دورانِ کودکی زندگی نمیکنیم. ما ساعات بیشتر و بیشتری کار میکنیم، مسافتهای طولانیتر و طولانیتری را طی میکنیم و بنابراین فرصتهای کمتر و کمتری برای شکل دادنِ روابط نزدیک و صمیمی داریم
حالا به ناچار از افرادی که عاشقمان هستند تقاضای ارتباط احساسی و حسِ تعلقی را داریم که مادربزرگِ من میتوانست از کلِ یک روستا به دست بیاورد.
بخشهایی از کتاب محکم در آغوشم بگیر
نوشته Sue Johnson
@duchar_org
قبل از اینکه با کسی بحث کنید
از خود بپرسید:
آیا این شخص از لحاظ ذهنی
به اندازه کافی بالغ است
تا مفهوم دیدگاه متفاوت را درک کند؟
اگر نه، دلیلی برای بحث نیست:)
@duchar_org
از خود بپرسید:
آیا این شخص از لحاظ ذهنی
به اندازه کافی بالغ است
تا مفهوم دیدگاه متفاوت را درک کند؟
اگر نه، دلیلی برای بحث نیست:)
@duchar_org
👍1
دیشب، حیاط خانه
پر شده بود از پرنده.
نه پرنده، رنگ بود:
قرمز، آبی، زرد، نارنجی،
و رنگهایی بینام،
که تنها پر داشتند و صدا.
حیاط، بوم نقاشی نبود؛
خودش نقاشیِ خواب من بود.
سوژهها نفس میکشیدند،
بال میزدند،
و از دیوار مدرسهٔ دخترانه میگذشتند،
جایی که زنگ تفریح،
خندهها از لای آجرها بیرون میآمد
و لبخند مینشست بر صورتم،
همچون گلی که خود را به نور میسپارد.
برف، آرام بر زمین نشسته بود.
چنار، پشت دیوار،
برگهایش نارنجی بود،
اما گلهای حیاط سبز بودند،
انگار میدانستند من عاشق سبزینگیام.
پرندهها نزدیک میشدند،
مینشستند،
و ناگاه،
چون فکرهایی که نمیشود نگهشان داشت،
پر میکشیدند به آسمان.
نمیدانستم کدام را نگاه کنم؛
همه زیبا بودند،
مثل واژههایی ناگفته
که در گلو برق میزنند.
بعضی آشنا،
شاید از شعری فراموششده،
شاید از خاطرهای که هنوز نیامده.
صدایشان در گوشم میپیچید،
چون پیامی ترجمهنشده
که معنایش را حس میکنی.
خوشحال بودم،
اما در دل،
دلنگرانی کوچکی راه میرفت،
بیصدا،
مثل گربهای که از دیوار بالا میرود
و نمیدانی چرا آمده.
آنجا، زیر سایهٔ دیوار و چنار،
با خود گفتم:
کاش گوشیام همراهم بود،
تا عکس بگیرم از تکتکشان
و برای مادرم بفرستم.
چون حس میکردم
همهشان دوست من بودند؛
دوستهایی که تنها در خواب پیدایشان میشود.
@duchar_org
پر شده بود از پرنده.
نه پرنده، رنگ بود:
قرمز، آبی، زرد، نارنجی،
و رنگهایی بینام،
که تنها پر داشتند و صدا.
حیاط، بوم نقاشی نبود؛
خودش نقاشیِ خواب من بود.
سوژهها نفس میکشیدند،
بال میزدند،
و از دیوار مدرسهٔ دخترانه میگذشتند،
جایی که زنگ تفریح،
خندهها از لای آجرها بیرون میآمد
و لبخند مینشست بر صورتم،
همچون گلی که خود را به نور میسپارد.
برف، آرام بر زمین نشسته بود.
چنار، پشت دیوار،
برگهایش نارنجی بود،
اما گلهای حیاط سبز بودند،
انگار میدانستند من عاشق سبزینگیام.
پرندهها نزدیک میشدند،
مینشستند،
و ناگاه،
چون فکرهایی که نمیشود نگهشان داشت،
پر میکشیدند به آسمان.
نمیدانستم کدام را نگاه کنم؛
همه زیبا بودند،
مثل واژههایی ناگفته
که در گلو برق میزنند.
بعضی آشنا،
شاید از شعری فراموششده،
شاید از خاطرهای که هنوز نیامده.
صدایشان در گوشم میپیچید،
چون پیامی ترجمهنشده
که معنایش را حس میکنی.
خوشحال بودم،
اما در دل،
دلنگرانی کوچکی راه میرفت،
بیصدا،
مثل گربهای که از دیوار بالا میرود
و نمیدانی چرا آمده.
آنجا، زیر سایهٔ دیوار و چنار،
با خود گفتم:
کاش گوشیام همراهم بود،
تا عکس بگیرم از تکتکشان
و برای مادرم بفرستم.
چون حس میکردم
همهشان دوست من بودند؛
دوستهایی که تنها در خواب پیدایشان میشود.
@duchar_org
💔1
كم أتمنى أن أعـود للـوراء،
لأعـانق أشخاصاً لم يخبرونا بموعد رحيلهم
چقدر آرزو دارم به گذشته برگردم
و کسانی را بغل کنم که هنگام رفتنشان خبرم نکردند!
@duchar_org
لأعـانق أشخاصاً لم يخبرونا بموعد رحيلهم
چقدر آرزو دارم به گذشته برگردم
و کسانی را بغل کنم که هنگام رفتنشان خبرم نکردند!
@duchar_org
💔2
نمیدانم
چه
خواهد
شد
و
راستش
را
بخواهی
دیگر
برایم
اهمیتی
ندارد؛
من
برای
تمام
احتمالات
زندگی
خستهام...
@duchar_org
چه
خواهد
شد
و
راستش
را
بخواهی
دیگر
برایم
اهمیتی
ندارد؛
من
برای
تمام
احتمالات
زندگی
خستهام...
@duchar_org
💔3
یه تن ماهی خریدم 540,000 تومن
فک کنم توش پری دریایی باشه،
منتظرم خونمون خالی شه درشو باز کنم...!
@duchar_org
فک کنم توش پری دریایی باشه،
منتظرم خونمون خالی شه درشو باز کنم...!
@duchar_org
😁4
فاميل دور :
زندگی به من آموخت؛
تنها چیزی که با مرور زمان درست میشه، ترشیه!
بقیه چیزا با پول همون لحظه درست میشه!
#متاسفانه
@duchar_org
زندگی به من آموخت؛
تنها چیزی که با مرور زمان درست میشه، ترشیه!
بقیه چیزا با پول همون لحظه درست میشه!
#متاسفانه
@duchar_org
👍2💔1
یه فکت از روانشناسی هست که میگه :
برای اینکه خوشحال باشی، باید بیخیالِ چیزایی که رفته بشی و قدرِ چیزایی که مونده رو بدونی و منتظر چیزایی که قراره اتفاق بیُفته باشی،
اینطوری زندگیت قشنگ تر میشه و غمِ کمتری داری!
@duchar_org
برای اینکه خوشحال باشی، باید بیخیالِ چیزایی که رفته بشی و قدرِ چیزایی که مونده رو بدونی و منتظر چیزایی که قراره اتفاق بیُفته باشی،
اینطوری زندگیت قشنگ تر میشه و غمِ کمتری داری!
@duchar_org
💔5
بعضی آدمها را دیر میفهمیم
بعضی آدمها را باید از دست بدهی
تا بفهمی چه قدر در زندگیات حضور داشتهاند.
وقتی هستند، شبیه عادتاند؛
مثل صدای ساعتی که سالها در خانه شنیدهای
و دیگر متوجهش نمیشوی.
اما کافیست یک روز نباشند،
آنوقت تمامِ سکوتِ خانه
به شکلِ دردناکی بلند میشود.
آدمها تا وقتی هستند،
کمتر دیده میشوند.
ما معمولاً ارزشِ چیزها را
در نبودنشان میفهمیم؛
و این،
یکی از غمگینترین ویژگیهای انسان است.
@duchar_org
بعضی آدمها را باید از دست بدهی
تا بفهمی چه قدر در زندگیات حضور داشتهاند.
وقتی هستند، شبیه عادتاند؛
مثل صدای ساعتی که سالها در خانه شنیدهای
و دیگر متوجهش نمیشوی.
اما کافیست یک روز نباشند،
آنوقت تمامِ سکوتِ خانه
به شکلِ دردناکی بلند میشود.
آدمها تا وقتی هستند،
کمتر دیده میشوند.
ما معمولاً ارزشِ چیزها را
در نبودنشان میفهمیم؛
و این،
یکی از غمگینترین ویژگیهای انسان است.
@duchar_org