دُچٰار
311 subscribers
306 photos
69 videos
3 files
3 links
دلتنگیاتون میتونید به اشتراک بزارین
Admin : @Alikhazrayi
Download Telegram
میدونی داشتن سواد رابطه از کجا شروع میشه؟
از اونجایی که ممکنه با یه سری از دوستات، نزدیکات و یا حتی پارتنرت به مشکل بخوری و به هر دلیلی آدم‌های مهم زندگیت به غریبه تبدیل بشن ولی تو انقدر بزرگ شدی و اینو درک کردی که به حرمت روزهایی که خندیدید، گریه کردید و خاطره ساختین و بخشی از روزهای زندگی همو رقم زدید؛ پیش کسی تخریبش نمی‌کنی، ازش بد نمیگی، رازهاشو فاش نمی‌کنی و...
چون میدونی که یه زمانی باهاش حالت خوبه و یه روزی انتخاب زندگیت بوده!


@duchar_org
👍4
اینایی که به نوازنده ها میگن مطرب، به عمران و معماریا میگن عمله، دکتر رو میگن آمپول زن و...، اینا رو اذیت نکنيد،
تو خونه بهشون میگن نون خور اضافه😏


@duchar_org
😁6
زیباترین قسمت دوست داشتن، شیفته جزئیات شدن درباره اون آدمه. مثل جای زخمِ روی دستش، یا آهنگ خاص صداش موقع گفتن یک واژه، یا حالت نگاه کردنش توی دقیقه و ثانیه‌ی فلان فیلمی که ازش داری و میتونی تا ابد هی فیلم رو برگردونی عقب و هی اون لحظه رو نگاه کنی.


@duchar_org
8
‏قضاوت کردن درباره مردم آسونتر میشه، وقتی چیز زیادی درباره عیب‌های خودت نمیدونی.


@duchar_org
👍32
‏زندگی ما با تولد شروع نمیشه با تحول آغاز میشه
لازم نیست بزرگ باشی تا شروع کنی, شروع کن تا بزرگ بشی


@duchar_org
👍4
زندگی چیزهایی نیست که جمع می‌کنیم،
زندگی قلب‌هایی است که جذب می‌کنیم

#جین_وبستر

@duchar_org
روزی تولستوی در خیابانی راه می‌رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد :
زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد و بیراه گفتن کرد!

بعد از مدتی که از فحاشی زن گذشت
تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت :
مادمازل من لئون تولستوی هستم

زن که بسیار شرمگین شده بود
عذر خواهی کرد و گفت :
چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟

تولستوی در جواب گفت:
شما آن‌چنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید!


@duchar_org
👍3
این که برای خجالت زده نشدنِ کسی وانمود کنی چیزی رو ندیدی، یکی از عمیق‌ترین و نادرترین درجاتِ شعوره:)

@duchar_org
👍1
‏بهانه‌ها امروز را آسان می‌کنند اما فردا را سخت خواهند کرد
انضباط امروز را سخت می‌کند اما فردا را آسان خواهد کرد ...!


@duchar_org
👍2
زندگى يعنى
تعادل بينِ نگه داشتن و رها كردن
نه خیلی به یه چيز بچسب
نه همه چيز رو رها كن...

@duchar_org
دلم برات تنگ شده خب توجه کن بهم🥺

@duchar_org
🥰2
‏در قرن بیست‌و‌یکم، یک رابطه عاشقانه به رابطه‌ی احساسیِ مرکزی در زندگیِ بیشترِ آدم‌ها تبدیل شده.
یک دلیلش این است که ما به شکل فزاینده‌ای در انزوای اجتماعی زندگی می‌کنیم…
اکثرمان دیگر در اجتماعاتِ حمایت‌گر با حضور خانواده‌ای که در آن به دنیا آمده‌ایم یا دوستانِ صمیمیِ دورانِ کودکی زندگی نمی‌کنیم. ما ساعات بیشتر و بیشتری کار می‌کنیم، مسافت‌های طولانی‌تر و طولانی‌تری را طی می‌کنیم و بنابراین فرصت‌های کم‌تر و کم‌تری برای شکل دادنِ روابط نزدیک و صمیمی داریم
حالا به ناچار از افرادی که عاشق‌مان هستند تقاضای ارتباط احساسی و حسِ تعلقی را داریم که مادربزرگِ من می‌توانست از کلِ یک روستا به دست بیاورد.

بخش‌هایی از کتاب محکم در آغوشم بگیر
نوشته Sue Johnson

@duchar_org
قبل از اینکه با کسی بحث کنید
از خود بپرسید:
آیا این شخص از لحاظ ذهنی
به اندازه کافی بالغ است
تا مفهوم دیدگاه متفاوت را درک کند؟

اگر نه، دلیلی برای بحث نیست:)

@duchar_org
👍1
دیشب، حیاط خانه
پر شده بود از پرنده.
نه پرنده، رنگ بود:
قرمز، آبی، زرد، نارنجی،
و رنگ‌هایی بی‌نام،
که تنها پر داشتند و صدا.

حیاط، بوم نقاشی نبود؛
خودش نقاشیِ خواب من بود.
سوژه‌ها نفس می‌کشیدند،
بال می‌زدند،
و از دیوار مدرسهٔ دخترانه می‌گذشتند،
جایی که زنگ تفریح،
خنده‌ها از لای آجرها بیرون می‌آمد
و لبخند می‌نشست بر صورتم،
همچون گلی که خود را به نور می‌سپارد.

برف، آرام بر زمین نشسته بود.
چنار، پشت دیوار،
برگ‌هایش نارنجی بود،
اما گل‌های حیاط سبز بودند،
انگار می‌دانستند من عاشق سبزینگی‌ام.

پرنده‌ها نزدیک می‌شدند،
می‌نشستند،
و ناگاه،
چون فکرهایی که نمی‌شود نگه‌شان داشت،
پر می‌کشیدند به آسمان.

نمی‌دانستم کدام را نگاه کنم؛
همه زیبا بودند،
مثل واژه‌هایی ناگفته
که در گلو برق می‌زنند.

بعضی آشنا،
شاید از شعری فراموش‌شده،
شاید از خاطره‌ای که هنوز نیامده.
صدایشان در گوشم می‌پیچید،
چون پیامی ترجمه‌نشده
که معنایش را حس می‌کنی.

خوشحال بودم،
اما در دل،
دل‌نگرانی کوچکی راه می‌رفت،
بی‌صدا،
مثل گربه‌ای که از دیوار بالا می‌رود
و نمی‌دانی چرا آمده.

آنجا، زیر سایهٔ دیوار و چنار،
با خود گفتم:
کاش گوشی‌ام همراهم بود،
تا عکس بگیرم از تک‌تک‌شان
و برای مادرم بفرستم.
چون حس می‌کردم
همه‌شان دوست من بودند؛
دوست‌هایی که تنها در خواب پیدایشان می‌شود.

@duchar_org
💔1
كم أتمنى أن أعـود للـوراء،
لأعـانق أشخاصاً لم يخبرونا بموعد رحيلهم

چقدر آرزو دارم به گذشته برگردم
و کسانی را بغل کنم که هنگام رفتنشان خبرم نکردند!


@duchar_org
💔2
نمی‌دانم
چه
خواهد
شد
و
راستش
را
بخواهی
دیگر
برایم
اهمیتی
ندارد؛
من
برای
تمام
احتمالات
زندگی
خسته‌ام...

@duchar_org
💔3
یه تن ماهی خریدم 540,000 تومن
فک کنم توش پری دریایی باشه،
منتظرم خونمون خالی شه درشو باز کنم...!



@duchar_org
😁4
فاميل دور :
زندگی به من آموخت؛
تنها چیزی که با مرور زمان درست میشه، ترشیه!
بقیه چیزا با پول همون لحظه درست میشه!

#متاسفانه

@duchar_org
👍2💔1
یه فکت از روانشناسی هست که میگه :
برای اینکه خوشحال باشی، باید بیخیالِ چیزایی که رفته بشی و قدرِ چیزایی که مونده رو بدونی و منتظر چیزایی که قراره اتفاق بیُفته باشی،
اینطوری زندگیت قشنگ تر میشه و غمِ کمتری داری!



@duchar_org
💔5
بعضی آدم‌ها را دیر می‌فهمیم

بعضی آدم‌ها را باید از دست بدهی
تا بفهمی چه قدر در زندگی‌ات حضور داشته‌اند.
وقتی هستند، شبیه عادت‌اند؛
مثل صدای ساعتی که سال‌ها در خانه شنیده‌ای
و دیگر متوجهش نمی‌شوی.
اما کافی‌ست یک روز نباشند،
آن‌وقت تمامِ سکوتِ خانه
به شکلِ دردناکی بلند می‌شود.
آدم‌ها تا وقتی هستند،
کمتر دیده می‌شوند.
ما معمولاً ارزشِ چیزها را
در نبودن‌شان می‌فهمیم؛
و این،
یکی از غمگین‌ترین ویژگی‌های انسان است.


@duchar_org