This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
داداش جنده کونیم
#گی
سلام این داستان واقعیه تا حدی که برادرم الانم که متاهله با من باهم جندگی میکنیم ۱۰ سال پیش من چهارده سالم بود داداشم بیست یک اسمش ابراهیمه یه رفیق داش میلاد خیلی باهم فاب بودن میرفتن فوتبال یه روز حول حوش ساعت یک نیم از خواب بیدار شدم خونه ساکت بود! بلند شدم رفتم دستشویی که صورتمو بشورم مادرم نبود خلاصه متوجه بودن داداشم شدم صداش کردم تو اتاقش بود ،یهو گفت چیه؟ منم ویندوزم بالا نبود رفتم در اتاق باز کردم دیدم با میلاد نشستن جی تی آی بازی میکنن میلاد با حالت ترس استرس سلام علیک کرد یه چیزایی حالیم شد ولی مهم نگرفتم بعد رفتن میلاد دیدم شلوار داداشم از پشت خیسه فهمیدم که باهم حال کردن ، اومد نشست سر میز ناهار خوری بهش گفتم شلوارت از پشت خیسه با یه حالت ترس نگاه کرد توچشام بعد گفت شاید آب ریخته منم در حال که نون پنیر میخوردم ساکت شدم چیزی نگفتم! گذشت یه روز تو حموم جق زدم حمومم که تموم شد همه جارو شستم اومدم بیرون داداشم بعد نیم ساعت اومد با خنده بهم گفت جق زدی آبتو کامل نشستی 😬منم خجالت کشیدم پاشدم برم گفت من شستم از اون بعد روش بهم باز شد هی باهام شوخی دستی میکرد یه روز میلاد دوباره اومد خونمون شروع کردن به جی تی ای ۵ بازی کردن داداشم هی میرفت تو اون کاباره زنا لخت بودن بعد ده دقیقه دیدم جفتشون شق کردن هی دارن شوخی میکنن کم کم دارن منم وارد جریان میکنن بعد زدن تو گوگل فیلم پورن اول زن مرد بود بعدش شد پورن گی داداشم دست انداخت با خنده به میلاد گفت ببین کیر سهیل چقدر بزرگه شروع کرد به مالیدن کیرم منم خوشم اومد چیزی نگفتم یهو شلوارمو در آورد میلاد شروع کرد به مالیدن پاهام جفتشون پاشدن لخت شدن به من گفتن میخوایم حال کردن به تو یاد بدیم منم کامل لخت کردن سه تایی رو صندلی نشسته بودیم میلاد گفت بلند شو پاشدم زانو زد جلوم شروع کرد ساک زدن بهترین حس بود داداشم دست انداخت به کونم داشت میمالید کم کم دستش رفت رو سوراخم صدام در نیومد میلاد پاشد با داداشم شروع کرد لب گرفتن با یه دستشم کیرمو میمالید بلند شدن رفتن رو تخت میلاد داگی داشت داداشمو میکرد منم رفتم نشستم جلوش داداشم میون دوتا کیر داشت حسابی جندگی میکرد بعد پنج دقیقه میلاد گفت سهیل بیا بخواب گفتم دردم میگیره گفتم نمیخوام بکنمت که لاپایی میزنم ، خوابیدم داداش جندم که میدید منم جنده دارم میشم خرکیف بود میلاد تف زد خوابید روم وای بهترین حس بود کیرشو عقب جلو میکرد گرم داغ بود داشتم جندگیمو شروع میکردم بوسم میکرد داداشم گفت میلاد سرشو بکن تو گفتم نه! گفت هیچی نمیشه اولین بار که کیر رفت تو سوراخم درد میکشیدم داداش خم شد لبمو خورد گفتم عشقم توهم مثل خودم جنده شدی بعدا از دادن لذت می بری قربونت بشم یهو میلاد آب کیرشو ریخت تو سوراخم با انگشت کرد رفت تو گفت هر چقدر آب کیر بره تو سوراخت اوبت بیشتر میشه میلاد رفت کنار داداشم خوابید روم کیرشو گذاشت رو سوراخم سایزش کوچیک بود تلمبه میزد یهو به خودم اومدم دیدم میون دو نفر دارن جندگی میکنم بعد این همه سال هنوزم با جندگی کردن لذت میبرم بعد اون منو داداشم شدیم جنده میلاد عاشق کیرش بودیم دوتایی واسش ساک میزدیم بعدا دیگه ادمای جدید کیرای جدید عکسام تو تایپکام هست در خدمتتونم (Konii jendeh)آیدی شهوانی نوشته: جنده کونی
#گی
سلام این داستان واقعیه تا حدی که برادرم الانم که متاهله با من باهم جندگی میکنیم ۱۰ سال پیش من چهارده سالم بود داداشم بیست یک اسمش ابراهیمه یه رفیق داش میلاد خیلی باهم فاب بودن میرفتن فوتبال یه روز حول حوش ساعت یک نیم از خواب بیدار شدم خونه ساکت بود! بلند شدم رفتم دستشویی که صورتمو بشورم مادرم نبود خلاصه متوجه بودن داداشم شدم صداش کردم تو اتاقش بود ،یهو گفت چیه؟ منم ویندوزم بالا نبود رفتم در اتاق باز کردم دیدم با میلاد نشستن جی تی آی بازی میکنن میلاد با حالت ترس استرس سلام علیک کرد یه چیزایی حالیم شد ولی مهم نگرفتم بعد رفتن میلاد دیدم شلوار داداشم از پشت خیسه فهمیدم که باهم حال کردن ، اومد نشست سر میز ناهار خوری بهش گفتم شلوارت از پشت خیسه با یه حالت ترس نگاه کرد توچشام بعد گفت شاید آب ریخته منم در حال که نون پنیر میخوردم ساکت شدم چیزی نگفتم! گذشت یه روز تو حموم جق زدم حمومم که تموم شد همه جارو شستم اومدم بیرون داداشم بعد نیم ساعت اومد با خنده بهم گفت جق زدی آبتو کامل نشستی 😬منم خجالت کشیدم پاشدم برم گفت من شستم از اون بعد روش بهم باز شد هی باهام شوخی دستی میکرد یه روز میلاد دوباره اومد خونمون شروع کردن به جی تی ای ۵ بازی کردن داداشم هی میرفت تو اون کاباره زنا لخت بودن بعد ده دقیقه دیدم جفتشون شق کردن هی دارن شوخی میکنن کم کم دارن منم وارد جریان میکنن بعد زدن تو گوگل فیلم پورن اول زن مرد بود بعدش شد پورن گی داداشم دست انداخت با خنده به میلاد گفت ببین کیر سهیل چقدر بزرگه شروع کرد به مالیدن کیرم منم خوشم اومد چیزی نگفتم یهو شلوارمو در آورد میلاد شروع کرد به مالیدن پاهام جفتشون پاشدن لخت شدن به من گفتن میخوایم حال کردن به تو یاد بدیم منم کامل لخت کردن سه تایی رو صندلی نشسته بودیم میلاد گفت بلند شو پاشدم زانو زد جلوم شروع کرد ساک زدن بهترین حس بود داداشم دست انداخت به کونم داشت میمالید کم کم دستش رفت رو سوراخم صدام در نیومد میلاد پاشد با داداشم شروع کرد لب گرفتن با یه دستشم کیرمو میمالید بلند شدن رفتن رو تخت میلاد داگی داشت داداشمو میکرد منم رفتم نشستم جلوش داداشم میون دوتا کیر داشت حسابی جندگی میکرد بعد پنج دقیقه میلاد گفت سهیل بیا بخواب گفتم دردم میگیره گفتم نمیخوام بکنمت که لاپایی میزنم ، خوابیدم داداش جندم که میدید منم جنده دارم میشم خرکیف بود میلاد تف زد خوابید روم وای بهترین حس بود کیرشو عقب جلو میکرد گرم داغ بود داشتم جندگیمو شروع میکردم بوسم میکرد داداشم گفت میلاد سرشو بکن تو گفتم نه! گفت هیچی نمیشه اولین بار که کیر رفت تو سوراخم درد میکشیدم داداش خم شد لبمو خورد گفتم عشقم توهم مثل خودم جنده شدی بعدا از دادن لذت می بری قربونت بشم یهو میلاد آب کیرشو ریخت تو سوراخم با انگشت کرد رفت تو گفت هر چقدر آب کیر بره تو سوراخت اوبت بیشتر میشه میلاد رفت کنار داداشم خوابید روم کیرشو گذاشت رو سوراخم سایزش کوچیک بود تلمبه میزد یهو به خودم اومدم دیدم میون دو نفر دارن جندگی میکنم بعد این همه سال هنوزم با جندگی کردن لذت میبرم بعد اون منو داداشم شدیم جنده میلاد عاشق کیرش بودیم دوتایی واسش ساک میزدیم بعدا دیگه ادمای جدید کیرای جدید عکسام تو تایپکام هست در خدمتتونم (Konii jendeh)آیدی شهوانی نوشته: جنده کونی
❤5👎1
فانتزی مامان
#مامان
مهمونی فامیل بود خونه ما شلوغ شلوغ همه فامیل اومده بودن عمه عمو دایی خاله بچه ها مامانم حمیده تو آشپزخونه بود داشت ظرف میچید یه مانتوی سبز خوشگل پوشیده بود با یه روسری که همیشه یه کم عقب میرفت من تو حال با بچه ها بودم ولی چشمم یه جای دیگه بود چشمم دنبال مامانم بود مهمونا یکی یکی میرفتن تو آشپزخونه یه چیزی برمیداشتن یه تعریفی میکردن ولی یه نفر بیشتر از همه رفت و اومد عمو رضا عمو رضا شوهر عمه بود مرد قد بلند و پهن شونه ای که همیشه بوی سیگار میداد هر بار که میرفت تو آشپزخونه یه کم بیشتر می موند یه بار دیدم دستش رو گذاشت روی کمر مامانم مامانم یه خورده عقب رفت ولی نخندید عمو رضا یه چیزی تو گوشش گفت مامانم سرش رو انداخت پایین و لبش رو گاز گرفت من از تو حال نگاه میکردم یکی از بچه ها صدام زد ولی جواب ندادم رفتم نزدیکتر پشت دیوار آشپزخونه قایم شدم قلبم تند تند میزد عمو رضا حالا نزدیک تر شده بود مامانم رو چسبونده بود به کابینت دستش رفته بود زیر مانتوش مامانم نفسش تند شده بود میگفت رضا اینجا همه هستن عمو رضا میخندید همه هم مشغولن کسی نمیبینه من پشت دیوار بودم میدیدم میدیدم که دست عمو رضا رفته بالاتر میدیدم که مامانم چطور مقاومت میکنه و مقاومتش کم میشه میدیدم که عمو رضا خم شد و گردن مامانم رو بوسید مامانم چشماش رو بست همون لحظه عمه صدام زد حمیده چایی تموم شد مامانم خودش رو جمع کرد عمو رضا یه قدم عقب رفت هر دو نفس نفس میزدن مامانم سریع روسریش رو مرتب کرد و رفت تو حال عمو رضا هم چند ثانیه بعد اومد بیرون یه سیگار روشن کرد و رفت تو حیاط من هنوز پشت دیوار بودم نفسم بند اومده بود ولی نه از ترس از یه چیز دیگه یه حسی که اون موقع اسمش رو نمیدونستم ولی حالا میدونم لذت بیغیرتی اون شب تا دیروقت بیدار موندم تو تختم دراز کشیدم و تصور کردم تصور کردم که عمو رضا با مامانم تو آشپزخونه چی کار میکرد تصور کردم که من نیستم کسی نمیبینه و عمو رضا مامانم رو میکنه روی همون کابینت تصور کردم که مامانم جلوی دهنش رو میگیره که صدا ازش در میاد تصور کردم که عمو رضا جای گاز روی گردن مامانم میذاره و من تو تختم با چشمای بسته یه حس عجیبی تو دلم بود یه حسی که انگار یه چیزی رو گم کردم ولی یه چیز بهتری پیدا کردم شاید اولین تجربه بیغیرتیم این بود نوشته: پسر بیغیرت
#مامان
مهمونی فامیل بود خونه ما شلوغ شلوغ همه فامیل اومده بودن عمه عمو دایی خاله بچه ها مامانم حمیده تو آشپزخونه بود داشت ظرف میچید یه مانتوی سبز خوشگل پوشیده بود با یه روسری که همیشه یه کم عقب میرفت من تو حال با بچه ها بودم ولی چشمم یه جای دیگه بود چشمم دنبال مامانم بود مهمونا یکی یکی میرفتن تو آشپزخونه یه چیزی برمیداشتن یه تعریفی میکردن ولی یه نفر بیشتر از همه رفت و اومد عمو رضا عمو رضا شوهر عمه بود مرد قد بلند و پهن شونه ای که همیشه بوی سیگار میداد هر بار که میرفت تو آشپزخونه یه کم بیشتر می موند یه بار دیدم دستش رو گذاشت روی کمر مامانم مامانم یه خورده عقب رفت ولی نخندید عمو رضا یه چیزی تو گوشش گفت مامانم سرش رو انداخت پایین و لبش رو گاز گرفت من از تو حال نگاه میکردم یکی از بچه ها صدام زد ولی جواب ندادم رفتم نزدیکتر پشت دیوار آشپزخونه قایم شدم قلبم تند تند میزد عمو رضا حالا نزدیک تر شده بود مامانم رو چسبونده بود به کابینت دستش رفته بود زیر مانتوش مامانم نفسش تند شده بود میگفت رضا اینجا همه هستن عمو رضا میخندید همه هم مشغولن کسی نمیبینه من پشت دیوار بودم میدیدم میدیدم که دست عمو رضا رفته بالاتر میدیدم که مامانم چطور مقاومت میکنه و مقاومتش کم میشه میدیدم که عمو رضا خم شد و گردن مامانم رو بوسید مامانم چشماش رو بست همون لحظه عمه صدام زد حمیده چایی تموم شد مامانم خودش رو جمع کرد عمو رضا یه قدم عقب رفت هر دو نفس نفس میزدن مامانم سریع روسریش رو مرتب کرد و رفت تو حال عمو رضا هم چند ثانیه بعد اومد بیرون یه سیگار روشن کرد و رفت تو حیاط من هنوز پشت دیوار بودم نفسم بند اومده بود ولی نه از ترس از یه چیز دیگه یه حسی که اون موقع اسمش رو نمیدونستم ولی حالا میدونم لذت بیغیرتی اون شب تا دیروقت بیدار موندم تو تختم دراز کشیدم و تصور کردم تصور کردم که عمو رضا با مامانم تو آشپزخونه چی کار میکرد تصور کردم که من نیستم کسی نمیبینه و عمو رضا مامانم رو میکنه روی همون کابینت تصور کردم که مامانم جلوی دهنش رو میگیره که صدا ازش در میاد تصور کردم که عمو رضا جای گاز روی گردن مامانم میذاره و من تو تختم با چشمای بسته یه حس عجیبی تو دلم بود یه حسی که انگار یه چیزی رو گم کردم ولی یه چیز بهتری پیدا کردم شاید اولین تجربه بیغیرتیم این بود نوشته: پسر بیغیرت
❤6👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
محمدرضا و خواهرش محدثه
#تابو #خواهر #برادر
ساعت ۲:۱۵ نیمه شب بود که صدایِ قدمهایِ پا برهنه، در راهرویِ تاریک، من را از خوابِ سطحیام بیرون کشید. میدانستم که محدثه است. این روزها، هر شب، همینطور می آید. بدون اینکه در را بزند، بدون اینکه کلمه ای بگوید. فقط می آمد، کنارِ من، روی لبهیِ تخت می نشست، و سکوت میکرد. من، محمدرضا حدودا ۳۰ ساله و خواهرم محدثه ۲۵ساله، معلمِ نقاشی، با چشمانی که همیشه چیزی را پنهان میکنند—چیزی که من، سالهاست، از دیدنش طفره میروم. محدثه اینبار، نزدیکتر نشست. انگار که مرزی را که خودش کشیده بود، با تنش جابجا کرد. نفسم را حبس کردم، اما هیچ نگفتم. انگار که با سکوت، داشت به من میگفت: «اینبار، اگر میخواهی، حرکت کن…» دستم را، آرام، اما با لرزی که کنترلش نمیکردم، روی دستش گذاشتم. او نه پس کشید، نه جلو آمد. فقط نگاهش را از پنجره، به صورتم چرخاند. در آن نگاه، سوالی بود که هیچ کداممان جرأتِ پرسیدنش را نداشتیم. با دستِ دیگر، چانه اش را گرفتم و به آرامی، به سمتِ خودم چرخوندمش. نه حرفی زدم، نه اجازهای خواستم—چون میدانستم که هر کلمه ای، این فضا را خراب میکند. لبهایم را روی لب هایش گذاشتم. نه بوسه ای که عاشقانه باشد، نه بوسه ای که خشن. بوسهای که میگفت: «من میدانم، تو هم میدانی… و هیچ کداممان، قرار نیست درباره اش حرف بزنیم.» محدثه، با چشمانی بسته، نفسش را در آن بوسه، رها کرد. انگار که سالها، منتظرِ همین لحظه بوده—لحظهای که در آن، کلمات، کشته شوند تا بدنها، حرف بزنند. دستم را به آرامی، زیرِ لباسِ خوابِ نازکش بردم. پوستش، سرد بود، اما با هر لمس، گرمتر می شد—انگار که بدنش، منتظرِ همین بوده. هیچ نگفت، هیچ نگاهِ معناداری نکرد، فقط با چشمانی بسته، نفسهایش را عمیق تر کرد. انگشتانم، مسیرِ گردنش تا سینه هایش را، با احتیاطِ یک غریبه، و با صمیمیتِ یک برادر، دنبال کرد. محدثه، با همان سکوت، دستش را روی دستِ من گذاشت—نه برای متوقف کردن، که برای هدایت کردن. انگار که میگفت: «همینجا… اما آرام…» او را به آرامی، به سمتِ خودم کشیدم. بدنش، لرزان بود، اما نه از ترس—از سنگینیِ لحظه ای که سالها، از آن فرار کرده بودیم. با احتیاطِ کامل، لباسِ خوابش را کنار زدم، و او، با همان سکوت، پاهایش را باز کرد—نه با جسارت، نه با شرم، فقط با پذیرشی که نمی خواست با کلمات، آلوده کند. کیرم را، با تمامِ احتیاطی که داشتم، به آرامی، به درونِ او هدایت کردم. محدثه، با یک نفسِ عمیق، سرش را به عقب خم کرد—نه ناله، نه کلمه ای، فقط یک نفس که میگفت «همین است». با هر حرکتِ آرام، با هر رانشِ بیصدا، من و او، در سکوتِ اتاق، با هم حرف میزدیم—زبانی که هیچکداممان، تا به حال، به آن تکلم نکرده بودیم. وقتی که کار تمام شد، محدثه، بدون اینکه کلمه ای بگوید، از تخت بلند شد، لباسِ خوابش را مرتب کرد، و با همان قدمهایِ پابرهنه، از اتاق خارج شد. نه نگاهِ عقب، نه لبخندی، نه حتی یک زمزمه. فقط صدایِ در، که به آرامی بسته شد. و من، با بویِ بدنش که هنوز روی ملحفه ها بود، در تاریکیِ اتاق، تنها ماندم. همان تنها چیزی که میانِ ما بود، نه کلمات، نه عشق—فقط سکوتِ شبی که هیچ کداممان، هرگز، درباره او حرف نخواهم زد. نوشته: کامیار
#تابو #خواهر #برادر
ساعت ۲:۱۵ نیمه شب بود که صدایِ قدمهایِ پا برهنه، در راهرویِ تاریک، من را از خوابِ سطحیام بیرون کشید. میدانستم که محدثه است. این روزها، هر شب، همینطور می آید. بدون اینکه در را بزند، بدون اینکه کلمه ای بگوید. فقط می آمد، کنارِ من، روی لبهیِ تخت می نشست، و سکوت میکرد. من، محمدرضا حدودا ۳۰ ساله و خواهرم محدثه ۲۵ساله، معلمِ نقاشی، با چشمانی که همیشه چیزی را پنهان میکنند—چیزی که من، سالهاست، از دیدنش طفره میروم. محدثه اینبار، نزدیکتر نشست. انگار که مرزی را که خودش کشیده بود، با تنش جابجا کرد. نفسم را حبس کردم، اما هیچ نگفتم. انگار که با سکوت، داشت به من میگفت: «اینبار، اگر میخواهی، حرکت کن…» دستم را، آرام، اما با لرزی که کنترلش نمیکردم، روی دستش گذاشتم. او نه پس کشید، نه جلو آمد. فقط نگاهش را از پنجره، به صورتم چرخاند. در آن نگاه، سوالی بود که هیچ کداممان جرأتِ پرسیدنش را نداشتیم. با دستِ دیگر، چانه اش را گرفتم و به آرامی، به سمتِ خودم چرخوندمش. نه حرفی زدم، نه اجازهای خواستم—چون میدانستم که هر کلمه ای، این فضا را خراب میکند. لبهایم را روی لب هایش گذاشتم. نه بوسه ای که عاشقانه باشد، نه بوسه ای که خشن. بوسهای که میگفت: «من میدانم، تو هم میدانی… و هیچ کداممان، قرار نیست درباره اش حرف بزنیم.» محدثه، با چشمانی بسته، نفسش را در آن بوسه، رها کرد. انگار که سالها، منتظرِ همین لحظه بوده—لحظهای که در آن، کلمات، کشته شوند تا بدنها، حرف بزنند. دستم را به آرامی، زیرِ لباسِ خوابِ نازکش بردم. پوستش، سرد بود، اما با هر لمس، گرمتر می شد—انگار که بدنش، منتظرِ همین بوده. هیچ نگفت، هیچ نگاهِ معناداری نکرد، فقط با چشمانی بسته، نفسهایش را عمیق تر کرد. انگشتانم، مسیرِ گردنش تا سینه هایش را، با احتیاطِ یک غریبه، و با صمیمیتِ یک برادر، دنبال کرد. محدثه، با همان سکوت، دستش را روی دستِ من گذاشت—نه برای متوقف کردن، که برای هدایت کردن. انگار که میگفت: «همینجا… اما آرام…» او را به آرامی، به سمتِ خودم کشیدم. بدنش، لرزان بود، اما نه از ترس—از سنگینیِ لحظه ای که سالها، از آن فرار کرده بودیم. با احتیاطِ کامل، لباسِ خوابش را کنار زدم، و او، با همان سکوت، پاهایش را باز کرد—نه با جسارت، نه با شرم، فقط با پذیرشی که نمی خواست با کلمات، آلوده کند. کیرم را، با تمامِ احتیاطی که داشتم، به آرامی، به درونِ او هدایت کردم. محدثه، با یک نفسِ عمیق، سرش را به عقب خم کرد—نه ناله، نه کلمه ای، فقط یک نفس که میگفت «همین است». با هر حرکتِ آرام، با هر رانشِ بیصدا، من و او، در سکوتِ اتاق، با هم حرف میزدیم—زبانی که هیچکداممان، تا به حال، به آن تکلم نکرده بودیم. وقتی که کار تمام شد، محدثه، بدون اینکه کلمه ای بگوید، از تخت بلند شد، لباسِ خوابش را مرتب کرد، و با همان قدمهایِ پابرهنه، از اتاق خارج شد. نه نگاهِ عقب، نه لبخندی، نه حتی یک زمزمه. فقط صدایِ در، که به آرامی بسته شد. و من، با بویِ بدنش که هنوز روی ملحفه ها بود، در تاریکیِ اتاق، تنها ماندم. همان تنها چیزی که میانِ ما بود، نه کلمات، نه عشق—فقط سکوتِ شبی که هیچ کداممان، هرگز، درباره او حرف نخواهم زد. نوشته: کامیار
👎7❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
موازی یا ضربدری؟
#موازی #گروهی #ضربدری
رضا بطری رو چرخوند . بطری چرخید و چرخید و رو به روی نرگس قرار گرفت . حس کردم یه تشت آب یخ روم خالی کردن . به من نگاهی انداخت و پاشو روی میز گذاشت ، پوست کف پاش به برخورد با میز چروک شده بود و رنگش به قرمزی میزد . رضا به جلو خم شد و کف پای نرگس رو دوتا لیس محکم زد . ماهی همونطور که من به نرگس خیره شده بودم به رضا نگاه میکرد . حس نا آشنایی بود که اولی برخورد پوستی نرگس و رضا ، برخورد زبون و کف پای اون باشه . شاید با خودتون فکر کنین چی شد که من تو این موقعیت قرار گرفتم ، پس بزارین کامل تعریف کنم . من سامم ، ۲۶ سالمه و دو ساله که با نرگس ازدواج کردم و سرخونه زندگیمونیم ، شخصیت من پر از فتیش های متفاوت و عجیب غریبه و نرگس هم در مسیر لذت بردن از این فتیشا همیشه همراهیم کرده ، هرچند از یکسری فتیش های دارک من بی خبر بود . نرگس یه دختر خوب و سالمه که قبل از ازدواج ۴ سال دوست دخترم بود و ما همون زمان هم با هم سکس داشتیم . نرگس ۲۴ سالشه ، با قد ۱۶۰ و ۴۵ کیلو وزن که کوچولو موچولو و بغلی به نظر میاد تا موقعی که هنوز لباسشو در نیاورده باشه ، ترکیب سینه سایز ۷۰، پوست گندمی و در کنارش شکم عضلانی و ورزشکاری هر مردی میتونه تحت تاثیر قرار بده ، من هم با قد ۱۸۰ و ۸۰ کیلو وزن با یه بدن نیمه ورزشکاری کم جذبه نیستم . داستان از اونجایی شروع شد که ذهن من چند سال درگیر روابط باز و اپن شد . من حتی تو سکسامون افراد دیگه ای رو کنار خودمون تصور میکردم و دوست داشتم با ادمای دیگ رابطمون رو شیر کنیم و لذت ببریم . تصور این که نرگس در حالی ببینم که روی کیر یکی دیگست دیوونم میکرد و بارها تو سکسمون با این تصورات ارضا شدم . این مسئله چند سال طول کشید تا این که وارد یه گروه تلگرامی شدم که در باب همین موضوع بود و همه به دنبال زوج مناسبشون بودن . کم کم داشت تو ذهنم کلید می خورد که مسئله رو با نرگس در میون بزارن . این که میدیدم چقدر عجیب زوج ها با هم دوست میشن و راحت با هم سکس میکنن دیوونم میکرد . یه شب عزمم رو جزم کردم و شب توی تخت موضوع رو مطرح کردم . نرگس لباس خواب بلندی پوشیده بود و موهاش گوجه ای بالای سرش جمع شده بود . اول گفتم بیا این فیلمو ببین ، فیلم راجب دو مرد و دوزن بود که در کنار هم سکس میکردن و وسطش زنا جا به جا میشدن . نرگس دست رو کیرم گزاشت و گفت تو مودشی؟(حس سکس رو داری؟) گفتم نه ببین این فیلما باحال نیستن ؟ ینی این سبک باحال نیست؟ تو میدونی که من به باورای دینی اعتقادی ندارم و تو پوشش هم ایرادی نمیگیرم هیچ وقت ، محدودیتا تو ذهنمونه ، دوست ندای کنار هم یه چیز جدید تجربه کنیم ؟ . حالت چشماش عوض شد و کمی اخم کرد . منظورت با کیه؟ به کسی نظر داری؟ . فهمیدم موضوع رو بد متوجه شده و فکر میکنه دارم راه رو باز میکنم که خودم برم با کسی سکس کنم . گفتم نه . من چهارچوب های رابطمونو میدونم و خودت هم میدونی که اهل خیانت نیستم . این مورد هم چیزیه که دوست دارم با یه زوج عین خودمون تجربه کنیم ، هم تو تنها سکست با من بوده هم من ، واقعا دوست نداری یه کار دیگه در کنار هم با رضایت هم انجام بدیم ؟ نرگس دیگه اون شب چیزی نگفت و خوابیدیم . چند روز گذشت و ما راجب این موضوع هیچ صحبتی نکردیم . بچه ها من اینجا نوشتم ، اگ خوشتون اومد ادامشم بنویسم ، نمیخواستم مثل یه داستان پورنهابی بشه که یهو برسیم به سکس واسه همین جزییات داستان زیاده و طولانی ، اگه علاقه دارین بگین ادامشم بزارم نوشته: سام
#موازی #گروهی #ضربدری
رضا بطری رو چرخوند . بطری چرخید و چرخید و رو به روی نرگس قرار گرفت . حس کردم یه تشت آب یخ روم خالی کردن . به من نگاهی انداخت و پاشو روی میز گذاشت ، پوست کف پاش به برخورد با میز چروک شده بود و رنگش به قرمزی میزد . رضا به جلو خم شد و کف پای نرگس رو دوتا لیس محکم زد . ماهی همونطور که من به نرگس خیره شده بودم به رضا نگاه میکرد . حس نا آشنایی بود که اولی برخورد پوستی نرگس و رضا ، برخورد زبون و کف پای اون باشه . شاید با خودتون فکر کنین چی شد که من تو این موقعیت قرار گرفتم ، پس بزارین کامل تعریف کنم . من سامم ، ۲۶ سالمه و دو ساله که با نرگس ازدواج کردم و سرخونه زندگیمونیم ، شخصیت من پر از فتیش های متفاوت و عجیب غریبه و نرگس هم در مسیر لذت بردن از این فتیشا همیشه همراهیم کرده ، هرچند از یکسری فتیش های دارک من بی خبر بود . نرگس یه دختر خوب و سالمه که قبل از ازدواج ۴ سال دوست دخترم بود و ما همون زمان هم با هم سکس داشتیم . نرگس ۲۴ سالشه ، با قد ۱۶۰ و ۴۵ کیلو وزن که کوچولو موچولو و بغلی به نظر میاد تا موقعی که هنوز لباسشو در نیاورده باشه ، ترکیب سینه سایز ۷۰، پوست گندمی و در کنارش شکم عضلانی و ورزشکاری هر مردی میتونه تحت تاثیر قرار بده ، من هم با قد ۱۸۰ و ۸۰ کیلو وزن با یه بدن نیمه ورزشکاری کم جذبه نیستم . داستان از اونجایی شروع شد که ذهن من چند سال درگیر روابط باز و اپن شد . من حتی تو سکسامون افراد دیگه ای رو کنار خودمون تصور میکردم و دوست داشتم با ادمای دیگ رابطمون رو شیر کنیم و لذت ببریم . تصور این که نرگس در حالی ببینم که روی کیر یکی دیگست دیوونم میکرد و بارها تو سکسمون با این تصورات ارضا شدم . این مسئله چند سال طول کشید تا این که وارد یه گروه تلگرامی شدم که در باب همین موضوع بود و همه به دنبال زوج مناسبشون بودن . کم کم داشت تو ذهنم کلید می خورد که مسئله رو با نرگس در میون بزارن . این که میدیدم چقدر عجیب زوج ها با هم دوست میشن و راحت با هم سکس میکنن دیوونم میکرد . یه شب عزمم رو جزم کردم و شب توی تخت موضوع رو مطرح کردم . نرگس لباس خواب بلندی پوشیده بود و موهاش گوجه ای بالای سرش جمع شده بود . اول گفتم بیا این فیلمو ببین ، فیلم راجب دو مرد و دوزن بود که در کنار هم سکس میکردن و وسطش زنا جا به جا میشدن . نرگس دست رو کیرم گزاشت و گفت تو مودشی؟(حس سکس رو داری؟) گفتم نه ببین این فیلما باحال نیستن ؟ ینی این سبک باحال نیست؟ تو میدونی که من به باورای دینی اعتقادی ندارم و تو پوشش هم ایرادی نمیگیرم هیچ وقت ، محدودیتا تو ذهنمونه ، دوست ندای کنار هم یه چیز جدید تجربه کنیم ؟ . حالت چشماش عوض شد و کمی اخم کرد . منظورت با کیه؟ به کسی نظر داری؟ . فهمیدم موضوع رو بد متوجه شده و فکر میکنه دارم راه رو باز میکنم که خودم برم با کسی سکس کنم . گفتم نه . من چهارچوب های رابطمونو میدونم و خودت هم میدونی که اهل خیانت نیستم . این مورد هم چیزیه که دوست دارم با یه زوج عین خودمون تجربه کنیم ، هم تو تنها سکست با من بوده هم من ، واقعا دوست نداری یه کار دیگه در کنار هم با رضایت هم انجام بدیم ؟ نرگس دیگه اون شب چیزی نگفت و خوابیدیم . چند روز گذشت و ما راجب این موضوع هیچ صحبتی نکردیم . بچه ها من اینجا نوشتم ، اگ خوشتون اومد ادامشم بنویسم ، نمیخواستم مثل یه داستان پورنهابی بشه که یهو برسیم به سکس واسه همین جزییات داستان زیاده و طولانی ، اگه علاقه دارین بگین ادامشم بزارم نوشته: سام
❤14👎2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دیوار همیشه تیر اخر بوده!
#دیوار #مطلقه
سلام دوستان تمامی اتفاقات مو به مو بر اساس واقعیته سن و سایز و قد و وزن من قطعا براتون مهم نیست پس منم نمیگم اگر توجه کرده باشین توی سایت دیوار آگهی لباس زیر زیاد هست و قطعا همشون پسرن!منم یکی مثل اونا بودم که آگهی گذاشتم و چتو باز گذاشتم که پیام بدن ۹۰درصد که پسر بودن یه پیام اومد که نوشته بود:واقعا هدف فروش لباس زیره یا دوستی و رابطه! منم گفتم لباس بهونست اگ دوست داشته باشی باهم آشنا شیم ۲۶سالش بود!دانشجو پزشکی!خوابگاه زندگی میکرد و مطلقه! ینی کاملا با کون افتاده بودم تو ظرف عسل!چی بهتر از این خلاصه با هم صحبت کردیم عکس فرستادم براش اوکی داد اونم ویس فرستاد که مطمئن بشم خانومه!که فردا همو ببینیم فقط یه آشنایی اولیه بود از دید اون.نه سکس ولی من خودمو اماده کردم حموم رفتم کامل صاف کردم همه جارو فرداش دیدم یه اس اومد.ساعت چند همو ببینیم! زنگ بهش زدمو ساعت ۳همو دیدیم خیلی توپ بود واقعا!اندام ردیف.مو بلوند.توپر.خلاصه عالی بود از همه نظر.گفت من دیشب فقط حوصلم سر رفته بود که پیام دادم و شماره گرفتم وگرنه فکر نمیکردم واقعا به قرار گذاشتن برسه(کس میگفت کلا)گفتم عب نداره عزیزم ولی ماشالله خیلی خوردنی و خوبی ها.یکم توی ماشین لب گرفتیم و سینه هاشو مالیدم.گفتم تا کی وقت داری که بریم خونه.گف یکم زود نیست احیانا!گفتم نه بابا میریم یکم استراحت کنیم کاری که نمیکنیم از دیوار به سویت دیدم نزدیک بود سریع اجاره کردمو رفتیم اونجا رفتیم خونه به محض ورود از پشت بغلش کردم و یکم گردنشو بو کردم و نشستیم رو مبل و گفتم راحت باش مطمئنه لباساتو در بیار.لباساشو در اورد و با یه تاب نشست منم فقط شورت پام بود.یکم بغلش کردم و لب بازی کردیم و بغلش کردم رفتیم رو تخت.گفت فقط یه چی بهت بگم من چند وقته کلا سکس نداشتم باید با آرامش شروع کنیم گفتم چشم حسابی لب بازی کردیم و سینه هاشو فشار دادم و مالیدم و سوتینشو در اوردم افتادم به جون سینه هاش.اروم اروم با زبون نوکشو میخوردم و دوباره لب میگرفتم دیدم دست برد تو شورتم و کیرمو گرفت.یکم مالید گفتم بلند شو بیا روم 69 بشیم.اخ این لامصب لیزر هم کرده بود.یک تار مو روی کس و کونش قاچاق بود.هیچی نداشت.صاف صاف.اول سوراخ کونشو زبون زدم و کلی حال کرد بهش گفتم کامل کصتو بزار روی دهنم.همین کارو کرد و محکم میلیسیدم و میخوردمش اونم خدایی حسابی برام ساک میزد و تخمامو می خورد.خیلی حرفه ای بود بیشرف بعد که براش خوردم دیدم اماده شده کصش دیگ.گفتم دراز بکش پاهاتو بده بارا.آروم کیرمو گذاشتم رو کصش و اروم اروم میکردم تو خیلی خیلی تنگ بود کصش.واقعا به زور تا کلاهک کیرم میرفت تو.بعد در اوردم کیرمو دوباره کردم توش نگه داشتم اونم فقط به خودش میپیچید دیگ در اوردم کیرمو دوباره کردم توش تا آخر نگه داشتم که عادت کنه.همزمان هم لباشو میخوردم و سینه هاشو فشار میدادم.دیدم خودش گف الان شروع کن منم واقعا کمرم سفته اصلا هم قرص و اسپری و اینا استفاده نمیکنم.در اوردم کیرمو دوباره کردم توش و اخ حالا نکن کی بکن.راحت ۱۰دقیقه توی اون حالت کردمش گفتم بلند شو داگی وایسا.داگی وایساد و از پشت گذاشت توش.محکم میکردمش دیگ راحت جا باز کرده بود و کیف میکرد.کلا علاقه ای به انال ندارم.سمت کونش اصلا نرفتم.محکم میکردمش دیدم گف محکم بکن داره میاد منم تلمبه سنگین میزدم روش ک دیدم ارضا شد و پهن شد رو تخت.یکم نازش کردم و لباشو خوردم که به خودش اومد باز.دوباره به پشت خوابید و باهاشو وا کرد یکم با کیرم مالیدم روی چوچولش و کردم توش تا ته.انقدر کردم که دیگ واقعا خسته شده بودم بخدا.بهترین حالت بود.کیرم تو کصش و پاهاشو میخوردمو لیس میزدم یکم دیگ کردم و گفتم داره میاد گف بیا بریز روی سینه هام.در اوردم و همه ابمو خالی کردم رو سینه هاش و کامل خودش با زبون ابمو از کیرم پاک کرد و تف کرد رو سینه هاش و مالیدشون.یکم تک بغل هم دراز کشیدیم و بعد بلند شدیم خودمون تمیز کردیم و زدیم بیرون دیگ دفعه های بعد هم سکس کردیم با یه زوج اگ دوست داشتین و لایکا زیاد بود ادامشو براتون چند شب دیگه میزارم ارادت نوشته: پریود مغز
#دیوار #مطلقه
سلام دوستان تمامی اتفاقات مو به مو بر اساس واقعیته سن و سایز و قد و وزن من قطعا براتون مهم نیست پس منم نمیگم اگر توجه کرده باشین توی سایت دیوار آگهی لباس زیر زیاد هست و قطعا همشون پسرن!منم یکی مثل اونا بودم که آگهی گذاشتم و چتو باز گذاشتم که پیام بدن ۹۰درصد که پسر بودن یه پیام اومد که نوشته بود:واقعا هدف فروش لباس زیره یا دوستی و رابطه! منم گفتم لباس بهونست اگ دوست داشته باشی باهم آشنا شیم ۲۶سالش بود!دانشجو پزشکی!خوابگاه زندگی میکرد و مطلقه! ینی کاملا با کون افتاده بودم تو ظرف عسل!چی بهتر از این خلاصه با هم صحبت کردیم عکس فرستادم براش اوکی داد اونم ویس فرستاد که مطمئن بشم خانومه!که فردا همو ببینیم فقط یه آشنایی اولیه بود از دید اون.نه سکس ولی من خودمو اماده کردم حموم رفتم کامل صاف کردم همه جارو فرداش دیدم یه اس اومد.ساعت چند همو ببینیم! زنگ بهش زدمو ساعت ۳همو دیدیم خیلی توپ بود واقعا!اندام ردیف.مو بلوند.توپر.خلاصه عالی بود از همه نظر.گفت من دیشب فقط حوصلم سر رفته بود که پیام دادم و شماره گرفتم وگرنه فکر نمیکردم واقعا به قرار گذاشتن برسه(کس میگفت کلا)گفتم عب نداره عزیزم ولی ماشالله خیلی خوردنی و خوبی ها.یکم توی ماشین لب گرفتیم و سینه هاشو مالیدم.گفتم تا کی وقت داری که بریم خونه.گف یکم زود نیست احیانا!گفتم نه بابا میریم یکم استراحت کنیم کاری که نمیکنیم از دیوار به سویت دیدم نزدیک بود سریع اجاره کردمو رفتیم اونجا رفتیم خونه به محض ورود از پشت بغلش کردم و یکم گردنشو بو کردم و نشستیم رو مبل و گفتم راحت باش مطمئنه لباساتو در بیار.لباساشو در اورد و با یه تاب نشست منم فقط شورت پام بود.یکم بغلش کردم و لب بازی کردیم و بغلش کردم رفتیم رو تخت.گفت فقط یه چی بهت بگم من چند وقته کلا سکس نداشتم باید با آرامش شروع کنیم گفتم چشم حسابی لب بازی کردیم و سینه هاشو فشار دادم و مالیدم و سوتینشو در اوردم افتادم به جون سینه هاش.اروم اروم با زبون نوکشو میخوردم و دوباره لب میگرفتم دیدم دست برد تو شورتم و کیرمو گرفت.یکم مالید گفتم بلند شو بیا روم 69 بشیم.اخ این لامصب لیزر هم کرده بود.یک تار مو روی کس و کونش قاچاق بود.هیچی نداشت.صاف صاف.اول سوراخ کونشو زبون زدم و کلی حال کرد بهش گفتم کامل کصتو بزار روی دهنم.همین کارو کرد و محکم میلیسیدم و میخوردمش اونم خدایی حسابی برام ساک میزد و تخمامو می خورد.خیلی حرفه ای بود بیشرف بعد که براش خوردم دیدم اماده شده کصش دیگ.گفتم دراز بکش پاهاتو بده بارا.آروم کیرمو گذاشتم رو کصش و اروم اروم میکردم تو خیلی خیلی تنگ بود کصش.واقعا به زور تا کلاهک کیرم میرفت تو.بعد در اوردم کیرمو دوباره کردم توش نگه داشتم اونم فقط به خودش میپیچید دیگ در اوردم کیرمو دوباره کردم توش تا آخر نگه داشتم که عادت کنه.همزمان هم لباشو میخوردم و سینه هاشو فشار میدادم.دیدم خودش گف الان شروع کن منم واقعا کمرم سفته اصلا هم قرص و اسپری و اینا استفاده نمیکنم.در اوردم کیرمو دوباره کردم توش و اخ حالا نکن کی بکن.راحت ۱۰دقیقه توی اون حالت کردمش گفتم بلند شو داگی وایسا.داگی وایساد و از پشت گذاشت توش.محکم میکردمش دیگ راحت جا باز کرده بود و کیف میکرد.کلا علاقه ای به انال ندارم.سمت کونش اصلا نرفتم.محکم میکردمش دیدم گف محکم بکن داره میاد منم تلمبه سنگین میزدم روش ک دیدم ارضا شد و پهن شد رو تخت.یکم نازش کردم و لباشو خوردم که به خودش اومد باز.دوباره به پشت خوابید و باهاشو وا کرد یکم با کیرم مالیدم روی چوچولش و کردم توش تا ته.انقدر کردم که دیگ واقعا خسته شده بودم بخدا.بهترین حالت بود.کیرم تو کصش و پاهاشو میخوردمو لیس میزدم یکم دیگ کردم و گفتم داره میاد گف بیا بریز روی سینه هام.در اوردم و همه ابمو خالی کردم رو سینه هاش و کامل خودش با زبون ابمو از کیرم پاک کرد و تف کرد رو سینه هاش و مالیدشون.یکم تک بغل هم دراز کشیدیم و بعد بلند شدیم خودمون تمیز کردیم و زدیم بیرون دیگ دفعه های بعد هم سکس کردیم با یه زوج اگ دوست داشتین و لایکا زیاد بود ادامشو براتون چند شب دیگه میزارم ارادت نوشته: پریود مغز
❤26
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مال اون شدم
#بیغیرتی
من یاسمنم.
شوهردار. متأهل. اما دیگه هیچکدوم از اینا معنی نداره.
اون شب که برای اولین بار زیر کیر آرین رفتم، فهمیدم زندگی قبلیم تموم شده. آرین همون پسر ۱۸ سالهای بود که از بچگی میشناختمش. یهو بزرگ شد، هیکل ورزشکاری درآورد، کیر کلفت و رگدار، و نگاهش دیگه نگاه یه دوست نبود. نگاه یه مردی بود که میدونست میتونه منو صاحب بشه.
اولش فقط سکس بود.
آروم با انگشت آمادهم کرد، بعد کیرش رو گذاشت سر کسم و سانتیمتر سانتیمتر فرو کرد. کسم براش تنگ بود. جیغ زدم. ناله کردم. قربون صدقش رفتم. دو بار روش اومد… رو سینه و کمرم. و وقتی برگشتم خونه، شوهرم زانو زد و همهی منی آرین رو از تنم لیسید. بدون اینکه چیزی بگه. فقط لیسید.
از اون شب به بعد، من دیگه زن اون نبودم.
من جندهی آرین شدم.
حالا آرین با ما زندگی میکنه.
شوهرم هزینههاش رو میده. بهترین اتاق، بهترین لباس، بهترین غذا. همه چیز.
و هر شب، آرین میآد تو اتاق خواب ما.
لباسهامو درمیاره. تن لختم رو بغل میکنه. کیر کلفتش رو میکنه تو کسم و تا صبح هر جوری که بخواد ازم استفاده میکنه.
شوهرم کجاست؟
روی زمین، کنار تخت.
نگاه میکنه.
گاهی آرین بهش دستور میده که بیاد نزدیکتر.
گاهی مجبورش میکنه زبونش رو بذاره رو کس من وقتی هنوز کیر آرین داخلمه.
گاهی هم… آرین بعد از اینکه منو کرد، شوهرم رو برمیگردونه و کیرش رو که هنوز خیس از کس منه، میکنه تو کون شوهرم.
و شوهرم ناله میکنه. مثل جندهها.
و من نگاه میکنم و بیشتر خیس میشم.
امشب از همهی شبها کثیفتر بود.
آرین منو روی تخت به چهار دست و پا کرده بود.
از پشت محکم میکوبید.
هر ضربهش شکممو به تخت میکوبید.
دستش موهامو گرفته بود و سرم رو عقب میکشید.
من فقط ناله میکردم و میگفتم «بیشتر… سختتر… مال توام».
بعد به شوهرم که روی زمین زانو زده بود گفت:
«بیا اینجا. زیرش دراز بکش.»
شوهرم اطاعت کرد.
اومد زیرم دراز کشید. صورتش دقیقاً زیر کس من و کیر آرین بود.
آرین کیرش رو از کسم بیرون کشید و مستقیم کرد تو دهن شوهرم.
بعد دوباره کرد تو کسم.
بعد دوباره تو دهن شوهرم.
چند بار این کار رو تکرار کرد.
من از شدت لذت میلرزیدم.
حس میکردم دارم دیوونه میشم.
آخرش آرین منو برگردوند، پاهامو گذاشت رو شونههاش و تا ته فرو کرد.
محکم، عمیق، بیرحمانه.
من فریاد میزدم.
کسم دور کیرش میتپید.
و درست وقتی که من اومدم، آرین هم اومد.
داخلم.
پر. داغ. زیاد.
بعد کیرش رو بیرون کشید و به شوهرم گفت:
«تمیزش کن.»
شوهرم اومد جلو، زبونش رو گذاشت رو کس من که هنوز منی آرین ازش میاومد بیرون، و شروع کرد به لیسیدن.
آرین نشست رو صندلی و نگاه کرد.
سیگار روشن کرد.
و با لحن آروم گفت:
«از فردا دیگه این خونه مال منه.
تو فقط پول دربیار و تمیز کن.
یاسمن مال منه.»
من همانطور که شوهرم منی آرین رو از کسم میلیسید، به آرین نگاه کردم و لبخند زدم.
بالاخره به چیزی که میخواستم رسیدم.
هر شب زیر کیر اون.
بدون دغدغة.
بدون محدودیت.
و شوهرم…
فقط یه توله حقیر که وظیفهش لیسیدن و پول دادنه.
من یاسمنم.
و دیگه هیچوقت مال کس دیگهای نیستم.
نوشته: Yasaman
#بیغیرتی
من یاسمنم.
شوهردار. متأهل. اما دیگه هیچکدوم از اینا معنی نداره.
اون شب که برای اولین بار زیر کیر آرین رفتم، فهمیدم زندگی قبلیم تموم شده. آرین همون پسر ۱۸ سالهای بود که از بچگی میشناختمش. یهو بزرگ شد، هیکل ورزشکاری درآورد، کیر کلفت و رگدار، و نگاهش دیگه نگاه یه دوست نبود. نگاه یه مردی بود که میدونست میتونه منو صاحب بشه.
اولش فقط سکس بود.
آروم با انگشت آمادهم کرد، بعد کیرش رو گذاشت سر کسم و سانتیمتر سانتیمتر فرو کرد. کسم براش تنگ بود. جیغ زدم. ناله کردم. قربون صدقش رفتم. دو بار روش اومد… رو سینه و کمرم. و وقتی برگشتم خونه، شوهرم زانو زد و همهی منی آرین رو از تنم لیسید. بدون اینکه چیزی بگه. فقط لیسید.
از اون شب به بعد، من دیگه زن اون نبودم.
من جندهی آرین شدم.
حالا آرین با ما زندگی میکنه.
شوهرم هزینههاش رو میده. بهترین اتاق، بهترین لباس، بهترین غذا. همه چیز.
و هر شب، آرین میآد تو اتاق خواب ما.
لباسهامو درمیاره. تن لختم رو بغل میکنه. کیر کلفتش رو میکنه تو کسم و تا صبح هر جوری که بخواد ازم استفاده میکنه.
شوهرم کجاست؟
روی زمین، کنار تخت.
نگاه میکنه.
گاهی آرین بهش دستور میده که بیاد نزدیکتر.
گاهی مجبورش میکنه زبونش رو بذاره رو کس من وقتی هنوز کیر آرین داخلمه.
گاهی هم… آرین بعد از اینکه منو کرد، شوهرم رو برمیگردونه و کیرش رو که هنوز خیس از کس منه، میکنه تو کون شوهرم.
و شوهرم ناله میکنه. مثل جندهها.
و من نگاه میکنم و بیشتر خیس میشم.
امشب از همهی شبها کثیفتر بود.
آرین منو روی تخت به چهار دست و پا کرده بود.
از پشت محکم میکوبید.
هر ضربهش شکممو به تخت میکوبید.
دستش موهامو گرفته بود و سرم رو عقب میکشید.
من فقط ناله میکردم و میگفتم «بیشتر… سختتر… مال توام».
بعد به شوهرم که روی زمین زانو زده بود گفت:
«بیا اینجا. زیرش دراز بکش.»
شوهرم اطاعت کرد.
اومد زیرم دراز کشید. صورتش دقیقاً زیر کس من و کیر آرین بود.
آرین کیرش رو از کسم بیرون کشید و مستقیم کرد تو دهن شوهرم.
بعد دوباره کرد تو کسم.
بعد دوباره تو دهن شوهرم.
چند بار این کار رو تکرار کرد.
من از شدت لذت میلرزیدم.
حس میکردم دارم دیوونه میشم.
آخرش آرین منو برگردوند، پاهامو گذاشت رو شونههاش و تا ته فرو کرد.
محکم، عمیق، بیرحمانه.
من فریاد میزدم.
کسم دور کیرش میتپید.
و درست وقتی که من اومدم، آرین هم اومد.
داخلم.
پر. داغ. زیاد.
بعد کیرش رو بیرون کشید و به شوهرم گفت:
«تمیزش کن.»
شوهرم اومد جلو، زبونش رو گذاشت رو کس من که هنوز منی آرین ازش میاومد بیرون، و شروع کرد به لیسیدن.
آرین نشست رو صندلی و نگاه کرد.
سیگار روشن کرد.
و با لحن آروم گفت:
«از فردا دیگه این خونه مال منه.
تو فقط پول دربیار و تمیز کن.
یاسمن مال منه.»
من همانطور که شوهرم منی آرین رو از کسم میلیسید، به آرین نگاه کردم و لبخند زدم.
بالاخره به چیزی که میخواستم رسیدم.
هر شب زیر کیر اون.
بدون دغدغة.
بدون محدودیت.
و شوهرم…
فقط یه توله حقیر که وظیفهش لیسیدن و پول دادنه.
من یاسمنم.
و دیگه هیچوقت مال کس دیگهای نیستم.
نوشته: Yasaman
❤12👎7
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فریبا حشری
#دوست_دختر
سلام دوستان، داستان سکس با دوس دختر قبلیم رو باهاتون ب اشتراک میزارم،
من نیما۳۶ ساله،۱۸۸ وزنم ۸۶
اما فریبای داستان
داستان مربوط میشه به چند سال پیش
فریبا فک کنم متولد ۷۵ بود
ولی باسن تزریقی بزرگ ، سینها ۷۰ قد ۱۶۵ وزنم حدود ۶۵، دماغ عملی فانتزی و واقعا واقعا ک زن به تمام معنا
خلاصه میکنم
باهم ک اشنا شدیم و چند باری بیرون رفتیم تا اینکه یک بار اومدیم خونه به بهونه دسشویی ک دیدم فریبا هم گفت میخواد بیاد دستشویی
اومدن بالا همینو....
کنار هم یکم دراز کشیدیم
هوا یکمی تاریک ک شد
ناخودآگاه بغلش کردم و اونم کم کم همراهی کرد تا اینکه لب رو لب
شروع کردن سینه اش خوردن
واقعا باور نکردنی بود، وقتی میدیدمش آبم میخواست بیاد حالا کنارت داره لب میده
خلاصه لگشو دراوردم
، اشاره کرد واسم بخور، راستش کس خوردن من از فریبا شروع شد
تا اون موقع نخورده بودم، گفتم نه
ولی اخم کرد و گفت بخور
منم اولش بدم میومد ولی بعدش دیگ عادت کردم
شروع کردم ب خوردن کصش
اه و ناله های ریزی میکرد، دست میکشید رو سرم
طولی نکشید ک وای خدا
این حرکتو خیلی خوشم میاد، الان ب دوس دختر جدیدم ک واقعا مث ی پورن داره بهم سرویس میده میگم ابت اومد این حرکتو بزن
سرمو محکم فشار داد بین پاهاش ، پاهاش چسبوند ب سرم و ابش اومد، یکم دیگ واسش خوردم، اومدم روش و لب گرفتم
واقعا نفهمیدم چی شد، یکم کیرمو در کصش مالیدم ک ابم بیاد و توش نکنم، اخه دختر بود
دیدم چیزی نمیگه، یواش کردم توش،باز دیدم داره حال میکنه
گفتم خب شاید پرده نداره یا ارتجاعی هس
خیلی حشری بودم، شروع کردم ب تلمبه زدن و فریبای داستان هم حال میکرد،
دلم داگی میخواد، الان دوس دخترم خودش داگی میشه واسم وای،بدن سفید سفید ولی فریبا سبزه بود، خوزستانی بود،داگی نمیشد اون موقع، ولی چون باسن قشنگی داشت و عملی بود خوابید به شکم و کردم توش ، ایقد باسنش بهم حال داد ک ریختم رو کمر و باسنش
ابمو با دستمال پاک کردم، چراغو که روشن کردیم دیدیم پتوی زیرمون قرمزه، من ک توی شوک بودم ک دیدم بله تازه خانم متوجه شده ک چی شده
پردش زده شده بود، میگفت باید بگیریم ولی خب قسمت نشد
هیچی دیگ یکم دلداریش دادم،گفت اشکال نداره فدا سرت ، باید زده میشد
بعد ی هفته واژنش میگفت زخم شده و اینا، دارو خورد پماد زد تا خوب شد
کار ما همین بود ،فریبا میومد ، ی سرویس اساسی میداد و میرفت
خلاصش کردم بچها
امیدوارم هرجا هس بیاد بخونه،
ازش تشکر میکنم، خیلی هم دوسش دارم
اگ دوس داشتین ، بگین تا سکسم با دوست دختر جدیدم ک ی حوری بهشتیه، بدن سفید ،ست مشکی میزنه واسم، و مث ی پورن واقعی حال میکنیم
چیزی واس هم کم نمیزاریم اونم بنویسم واستون
مرسی
نوشته: نیما
#دوست_دختر
سلام دوستان، داستان سکس با دوس دختر قبلیم رو باهاتون ب اشتراک میزارم،
من نیما۳۶ ساله،۱۸۸ وزنم ۸۶
اما فریبای داستان
داستان مربوط میشه به چند سال پیش
فریبا فک کنم متولد ۷۵ بود
ولی باسن تزریقی بزرگ ، سینها ۷۰ قد ۱۶۵ وزنم حدود ۶۵، دماغ عملی فانتزی و واقعا واقعا ک زن به تمام معنا
خلاصه میکنم
باهم ک اشنا شدیم و چند باری بیرون رفتیم تا اینکه یک بار اومدیم خونه به بهونه دسشویی ک دیدم فریبا هم گفت میخواد بیاد دستشویی
اومدن بالا همینو....
کنار هم یکم دراز کشیدیم
هوا یکمی تاریک ک شد
ناخودآگاه بغلش کردم و اونم کم کم همراهی کرد تا اینکه لب رو لب
شروع کردن سینه اش خوردن
واقعا باور نکردنی بود، وقتی میدیدمش آبم میخواست بیاد حالا کنارت داره لب میده
خلاصه لگشو دراوردم
، اشاره کرد واسم بخور، راستش کس خوردن من از فریبا شروع شد
تا اون موقع نخورده بودم، گفتم نه
ولی اخم کرد و گفت بخور
منم اولش بدم میومد ولی بعدش دیگ عادت کردم
شروع کردم ب خوردن کصش
اه و ناله های ریزی میکرد، دست میکشید رو سرم
طولی نکشید ک وای خدا
این حرکتو خیلی خوشم میاد، الان ب دوس دختر جدیدم ک واقعا مث ی پورن داره بهم سرویس میده میگم ابت اومد این حرکتو بزن
سرمو محکم فشار داد بین پاهاش ، پاهاش چسبوند ب سرم و ابش اومد، یکم دیگ واسش خوردم، اومدم روش و لب گرفتم
واقعا نفهمیدم چی شد، یکم کیرمو در کصش مالیدم ک ابم بیاد و توش نکنم، اخه دختر بود
دیدم چیزی نمیگه، یواش کردم توش،باز دیدم داره حال میکنه
گفتم خب شاید پرده نداره یا ارتجاعی هس
خیلی حشری بودم، شروع کردم ب تلمبه زدن و فریبای داستان هم حال میکرد،
دلم داگی میخواد، الان دوس دخترم خودش داگی میشه واسم وای،بدن سفید سفید ولی فریبا سبزه بود، خوزستانی بود،داگی نمیشد اون موقع، ولی چون باسن قشنگی داشت و عملی بود خوابید به شکم و کردم توش ، ایقد باسنش بهم حال داد ک ریختم رو کمر و باسنش
ابمو با دستمال پاک کردم، چراغو که روشن کردیم دیدیم پتوی زیرمون قرمزه، من ک توی شوک بودم ک دیدم بله تازه خانم متوجه شده ک چی شده
پردش زده شده بود، میگفت باید بگیریم ولی خب قسمت نشد
هیچی دیگ یکم دلداریش دادم،گفت اشکال نداره فدا سرت ، باید زده میشد
بعد ی هفته واژنش میگفت زخم شده و اینا، دارو خورد پماد زد تا خوب شد
کار ما همین بود ،فریبا میومد ، ی سرویس اساسی میداد و میرفت
خلاصش کردم بچها
امیدوارم هرجا هس بیاد بخونه،
ازش تشکر میکنم، خیلی هم دوسش دارم
اگ دوس داشتین ، بگین تا سکسم با دوست دختر جدیدم ک ی حوری بهشتیه، بدن سفید ،ست مشکی میزنه واسم، و مث ی پورن واقعی حال میکنیم
چیزی واس هم کم نمیزاریم اونم بنویسم واستون
مرسی
نوشته: نیما
❤11
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سکس سفید برفیتون تو پارک آبی
#گی #استخر
سلام عزیزان دل امیدوارم حالتون خوب باشه
میخوام یک سری از خاطرات سکسمو از زمانی که شروع شده برامو براتون تعریف کنم امیدوارم خوشتون بیاد.
این خاطرم مربوط به خیلی سال پیشه برای زمانی که اولین پارک آبی تو تهران راه افتاد من همیشه با پدرم میرفتم اون پارک.
یکبار که با دوستام خواستیم بریم ۳ نفر بودیم همکلاسی همیشه هم باهم بودیم باشگاه خیابون گردی استخر کلا همیشه باهم بودیم برنامه گذاشتیم بریم این پارک آبی خلاصه راه افتادیم بسمت پارک آبی خب منم تو تاپیکم ببینید تپلم و سفید دیگه حالا فکر کن یه پسری که ۱۴ ۱۵ ساله با این بدن سفید بره با دوستاش استخر چه شود.
این پارکم اینجوری بود که میرفتی لباس عوض کنی یه سالن خیلی بزرگ داشت با قفسه ولی برای پوشیدن مایو حالت اتاق اتاقک بود که از بالا و پایین باز بود بعد میومدی ورود کنی به استخر دوشهای سراسری بود که از زیرشون باید رد میشدی بعد اولین جاییم که این پارک شروع میشد رودخونش بود خلاصه ما رفتیم مایو پوشیدیم با دوستام رفتیم توی رودخونه همینجوری میرفتیم تا برسیم دریا مصنوعیش که موج میزد رسیدیم اونجا ی ذره رفتیم دریا بعد رفتیم سرسره هاشم سوار شدیم رفتیم بوفش یه چیزی بخریم بخوریم.
بچه ها که نشستن من رفتم سمت استخر سادش که معمولا خیلی خلوته و زیر سرسره گردابش قرار داشت رفتم اونجا تو اب بودم که دیدم ۴ نفر از من بزرگتر تقریبا ۴ الی ۵ سال بزرگتر دارن میان منم تو اب همینجوری ایستاده داشتم برای خودم راه میرفتم که اوناهم رسیدن پریدن تو اب خیلیم ساکت بودن نه خز بازی در اوردن نه الکی سرو صدا کردن همینجوری عادی اومدن تو اب شیرجه زدن شنا کردن ۳ نفرشون رفت یکیشون موند اومد بقل من سلام اینا کردیم صحبت عادی چیزه خاصیم نگفتیم بهم بعد من بهش گفتم سرسره سوار شدید گفت نه تازه اولین باره اومدم اینجا گفتم خب بیاید باهم بریم و رفتیم گردابشو سوار شدیم اول اون سوار شد بعد من ولی اولین برخورد بدنم با بدنش اینجا اتفاق افتاد که اون پایین منتظر بود من بیام منکه اومدم پایین مایوم از پشت بخاطر سرسره اومده پایین تو اب افتادم اومد بلندم کنه دستش ناخواسته اومد روی کونم منو بلند کرد بعد پهلومو گرفت با خنده گفت مایوتو بده بالا الان همه حوس میکنن منم خندم گرفت گفتم اشکال نداره بزار ببینن لذت ببرن گفته عه اگر اینجوریه که منم دوست دارم لذت ببرم گفتم خب ببر کی جلوتو گرفته خندیدیم گفت پس بریم همون استخر رفتیم تو اب نزدیک بهم بودیم اروم با دستش رونمو داشت ناز میکرد و میگفت تو با این بدن سفیدت تنها میای اینجا نمیترسی گفتم با دوستام اومدم همیشه هم با پدرم میام گفت کار خوبی میکنی همزمان همینجوری داشت بدنمو زیر اب میمالید ولی نه خیلی تابلو که کسی متوجه بشه بعد از چند دقیقه گفتم داری لذت میبری حالا با خنده اونم گفت خیلی کم گفتم چرا گفت اخه دستم بستس نمیتونم بیشتر لذت ببرم خندم گرفت گفتم خب بیا بریم یجایی دستت بسته نباشه گفت کجا گفتم دستشویی داره اینجا ولی خیلی خیلی کم میان چون همه تو اب کارشونو میکنن گفت پس بریم دیگه گفتم بریم واقعا دستشوییشم هم جاش پرت بود هم اصلا کسی نمیومد رفتیم داخل اول من رفتم بعد از چند لحظه اومدم تو دستشویی شروع کرد مالیدن ممه هام و لیس زدنشون گردنمو میخورد لبمو میخورد منم از روی مایو کیرشو گرفته بودم میمالیدم بعد بنده مایومو باز کرد کشید پایین مایو منو برگردوند شروع کرد مالیدن کونم و سوراخم یزره که مالید برگشت مایوشو کشید پایین منم براش شروع کردم خوردن کیرش چند دقیقه که براش خوردم بلندم کرد از پشت چسبوند بهم توف زد به کیرش گذاشت دمه سوراخم منم میگفتم نکنی توشا میگفت نه حواسم هست اینقدر دیگه توف زده بود لیزه لیز بود سر کیرش میرفت تو سوراخم منم هی سفت میکردم خودمو یجا منو سفت چسبوند به دیوار شروع کرد عقب جلو کردن به اندازه ۳۰ ۴۰ ثانیه یهو آبشو ریخت رو سوراخم هی اروم میگفت اووف اووف بعد از اینکه کارش تموم شد نشستم اب کشیدم خودمو اونم کیرشو شست مرتب کردیم اول اون رفت بیرون بعد من دیدم دمه دستشویی وایساده تشکر اینا کرد ازم منم گفتم دیگه نهایت لذتو بردیا با هم خندیدیم رفتیم دمه استخر دوستاش اومدن با همشون دست دادم تا اخرش که اونجا بودیم همه با هم بودیم خیلی خوش گذشت اونروز ولی متاسفانه اون موقع مثله الان همه گوشی موبایل نداشتن که بتونن در ارتباط باشن باهمدیگه خلاصه که جدا شدیم بیرون از هم برگشتیم خونه.
اینم اولین خاطره من بود گفتم براتون تعریف کنم دوستون دارم سفید برفیتون 😘😘❤️❤️
نوشته: sefid.gilan
#گی #استخر
سلام عزیزان دل امیدوارم حالتون خوب باشه
میخوام یک سری از خاطرات سکسمو از زمانی که شروع شده برامو براتون تعریف کنم امیدوارم خوشتون بیاد.
این خاطرم مربوط به خیلی سال پیشه برای زمانی که اولین پارک آبی تو تهران راه افتاد من همیشه با پدرم میرفتم اون پارک.
یکبار که با دوستام خواستیم بریم ۳ نفر بودیم همکلاسی همیشه هم باهم بودیم باشگاه خیابون گردی استخر کلا همیشه باهم بودیم برنامه گذاشتیم بریم این پارک آبی خلاصه راه افتادیم بسمت پارک آبی خب منم تو تاپیکم ببینید تپلم و سفید دیگه حالا فکر کن یه پسری که ۱۴ ۱۵ ساله با این بدن سفید بره با دوستاش استخر چه شود.
این پارکم اینجوری بود که میرفتی لباس عوض کنی یه سالن خیلی بزرگ داشت با قفسه ولی برای پوشیدن مایو حالت اتاق اتاقک بود که از بالا و پایین باز بود بعد میومدی ورود کنی به استخر دوشهای سراسری بود که از زیرشون باید رد میشدی بعد اولین جاییم که این پارک شروع میشد رودخونش بود خلاصه ما رفتیم مایو پوشیدیم با دوستام رفتیم توی رودخونه همینجوری میرفتیم تا برسیم دریا مصنوعیش که موج میزد رسیدیم اونجا ی ذره رفتیم دریا بعد رفتیم سرسره هاشم سوار شدیم رفتیم بوفش یه چیزی بخریم بخوریم.
بچه ها که نشستن من رفتم سمت استخر سادش که معمولا خیلی خلوته و زیر سرسره گردابش قرار داشت رفتم اونجا تو اب بودم که دیدم ۴ نفر از من بزرگتر تقریبا ۴ الی ۵ سال بزرگتر دارن میان منم تو اب همینجوری ایستاده داشتم برای خودم راه میرفتم که اوناهم رسیدن پریدن تو اب خیلیم ساکت بودن نه خز بازی در اوردن نه الکی سرو صدا کردن همینجوری عادی اومدن تو اب شیرجه زدن شنا کردن ۳ نفرشون رفت یکیشون موند اومد بقل من سلام اینا کردیم صحبت عادی چیزه خاصیم نگفتیم بهم بعد من بهش گفتم سرسره سوار شدید گفت نه تازه اولین باره اومدم اینجا گفتم خب بیاید باهم بریم و رفتیم گردابشو سوار شدیم اول اون سوار شد بعد من ولی اولین برخورد بدنم با بدنش اینجا اتفاق افتاد که اون پایین منتظر بود من بیام منکه اومدم پایین مایوم از پشت بخاطر سرسره اومده پایین تو اب افتادم اومد بلندم کنه دستش ناخواسته اومد روی کونم منو بلند کرد بعد پهلومو گرفت با خنده گفت مایوتو بده بالا الان همه حوس میکنن منم خندم گرفت گفتم اشکال نداره بزار ببینن لذت ببرن گفته عه اگر اینجوریه که منم دوست دارم لذت ببرم گفتم خب ببر کی جلوتو گرفته خندیدیم گفت پس بریم همون استخر رفتیم تو اب نزدیک بهم بودیم اروم با دستش رونمو داشت ناز میکرد و میگفت تو با این بدن سفیدت تنها میای اینجا نمیترسی گفتم با دوستام اومدم همیشه هم با پدرم میام گفت کار خوبی میکنی همزمان همینجوری داشت بدنمو زیر اب میمالید ولی نه خیلی تابلو که کسی متوجه بشه بعد از چند دقیقه گفتم داری لذت میبری حالا با خنده اونم گفت خیلی کم گفتم چرا گفت اخه دستم بستس نمیتونم بیشتر لذت ببرم خندم گرفت گفتم خب بیا بریم یجایی دستت بسته نباشه گفت کجا گفتم دستشویی داره اینجا ولی خیلی خیلی کم میان چون همه تو اب کارشونو میکنن گفت پس بریم دیگه گفتم بریم واقعا دستشوییشم هم جاش پرت بود هم اصلا کسی نمیومد رفتیم داخل اول من رفتم بعد از چند لحظه اومدم تو دستشویی شروع کرد مالیدن ممه هام و لیس زدنشون گردنمو میخورد لبمو میخورد منم از روی مایو کیرشو گرفته بودم میمالیدم بعد بنده مایومو باز کرد کشید پایین مایو منو برگردوند شروع کرد مالیدن کونم و سوراخم یزره که مالید برگشت مایوشو کشید پایین منم براش شروع کردم خوردن کیرش چند دقیقه که براش خوردم بلندم کرد از پشت چسبوند بهم توف زد به کیرش گذاشت دمه سوراخم منم میگفتم نکنی توشا میگفت نه حواسم هست اینقدر دیگه توف زده بود لیزه لیز بود سر کیرش میرفت تو سوراخم منم هی سفت میکردم خودمو یجا منو سفت چسبوند به دیوار شروع کرد عقب جلو کردن به اندازه ۳۰ ۴۰ ثانیه یهو آبشو ریخت رو سوراخم هی اروم میگفت اووف اووف بعد از اینکه کارش تموم شد نشستم اب کشیدم خودمو اونم کیرشو شست مرتب کردیم اول اون رفت بیرون بعد من دیدم دمه دستشویی وایساده تشکر اینا کرد ازم منم گفتم دیگه نهایت لذتو بردیا با هم خندیدیم رفتیم دمه استخر دوستاش اومدن با همشون دست دادم تا اخرش که اونجا بودیم همه با هم بودیم خیلی خوش گذشت اونروز ولی متاسفانه اون موقع مثله الان همه گوشی موبایل نداشتن که بتونن در ارتباط باشن باهمدیگه خلاصه که جدا شدیم بیرون از هم برگشتیم خونه.
اینم اولین خاطره من بود گفتم براتون تعریف کنم دوستون دارم سفید برفیتون 😘😘❤️❤️
نوشته: sefid.gilan
❤7👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خاطرات من با زوج نروژی
#دوجنسگرا
من در نروژ زندگی میکنم و سالهای طولانی هست اینجام.دیدم بیان یه سری از خاطره ها میتونه هم برای شما و هم برای خودم جالب باشه.
ببینم اگه براتون جالب بود ، خاطرات دیگه را هم تعریف میکنم.
یک روز اتفاقی در یک مهمانی سال نو با آقایی نروژی که مسن آشنا شدم. صحبتهای معمولی کم کم رسید به اینکه شرایط برای همجنسگرایان چگونه هست در ایران. منم گفتم سخت اما زندگی در گذران هست.
بیپرده بهش گفتم شما همجنسگرا هستید، گفت نه من با هر دو جنسیت لذت می برم و از من پرسید که من چگونه هستم گفتم منم همینطور.
گفت من متاهل هستم و اگه مایلی بریم خونه ما. منم از خدا خواسته گفتم اوکی بریم.
فکر میکردم که الان منو میبره خونش تنها هستیم ولی وقتی رسیدیم به ویلای زیبا و لوکس اون و وارد شدیم دیدم خانمش در را باز کرد.
کمی خجالت زده شدم و وارد خانه شدیم.
خانمه گفت قهوه میخوریم و ما مشتاقانه گفتم بله.
رفت و برامون قهوه آورد و آقاهه که اسمش آندرش بود گفت حالا وقت معرفی به همدیگر هست.
سپس به خانمش گفت ایشون رو من در مهمونی دیدم و ازش خوشم اومده و دعوتش کردم خونه برای سکس!
منو میگی همینطور وارد موندم...
چقدر راحت گفت موضوع را ..
بعد گفت که خودش پروفسور روانشناس هست و خانمش مدیر یک شرکت بزرگ خصوصی. آندرش حدود ۶۸ ساله بود و آنیتا حدود ۵۷ و من ۳۳ ساله. منم گفتم که یه دانشجو هستم و تنها زندگی میکنم.
آندرش گفت من و خانمم دوست داریم سکس سه نفره ولی بزار آنیتا(خانمش) خودش بگه اون چی دوست داره.
آنیتا به ما نگاهی کرد و گفت، من دوست دارم که سکس دو مرد رو ببینم و خودمم به اونا ملحق بشم و دوست دارم با دیلدو شما رو بکنم...
من دیگه واقعا گیج اما خوشحال شده بودم.
سپس پرسید موافقید ؟
آندرش گفت من که میدونی موافقم و به من نگاه کردن . منم با کمی خجالت گفتم بعله..
سپس آندرش گفت پسر خجالت نکش بیا بشین رو پاهایم.
من راستش سکس با مرد مسن رو بیشتر دوست دارم البته مردهای اروپایی واقعا مسن هایشان هنوز هیکل قشنگ و قوی دارن و آنیتا که دیگه نگو.
یک خانم ۱۷۸ سانتی با سینه های ۸۵ درشت و سفت و بدنی سفید و نرم .
خود آندرش هم ۱۸۲ سانتی با بدنی قوی مثل ۴۰ ساله ها بود.
منم با کمی خجالت رفتن و رو پاهای آندرش نشستم و آنیتا لیوان قهوه به دست ما رو تماشا میکرد.
آندرش شروع کرد به نوازش کردن بازوهای من و دست میکشید رو بدنم منم از خجالت جهت حضور آنیتا کمی خجالت زده بودم.
آندرش کم کم دستش رو آورد روی کیر من و گفتم ببینیم چی داری اون تو..
قسمت دوم اگه مایل بودید براتون مینویسم، فقط کامنت بزارید تا بدونم. مهمتر اینکه ضرورتی به الکی نوشتن ندارم و خاطراتم واقعی هست.
نوشته: نسیم
#دوجنسگرا
من در نروژ زندگی میکنم و سالهای طولانی هست اینجام.دیدم بیان یه سری از خاطره ها میتونه هم برای شما و هم برای خودم جالب باشه.
ببینم اگه براتون جالب بود ، خاطرات دیگه را هم تعریف میکنم.
یک روز اتفاقی در یک مهمانی سال نو با آقایی نروژی که مسن آشنا شدم. صحبتهای معمولی کم کم رسید به اینکه شرایط برای همجنسگرایان چگونه هست در ایران. منم گفتم سخت اما زندگی در گذران هست.
بیپرده بهش گفتم شما همجنسگرا هستید، گفت نه من با هر دو جنسیت لذت می برم و از من پرسید که من چگونه هستم گفتم منم همینطور.
گفت من متاهل هستم و اگه مایلی بریم خونه ما. منم از خدا خواسته گفتم اوکی بریم.
فکر میکردم که الان منو میبره خونش تنها هستیم ولی وقتی رسیدیم به ویلای زیبا و لوکس اون و وارد شدیم دیدم خانمش در را باز کرد.
کمی خجالت زده شدم و وارد خانه شدیم.
خانمه گفت قهوه میخوریم و ما مشتاقانه گفتم بله.
رفت و برامون قهوه آورد و آقاهه که اسمش آندرش بود گفت حالا وقت معرفی به همدیگر هست.
سپس به خانمش گفت ایشون رو من در مهمونی دیدم و ازش خوشم اومده و دعوتش کردم خونه برای سکس!
منو میگی همینطور وارد موندم...
چقدر راحت گفت موضوع را ..
بعد گفت که خودش پروفسور روانشناس هست و خانمش مدیر یک شرکت بزرگ خصوصی. آندرش حدود ۶۸ ساله بود و آنیتا حدود ۵۷ و من ۳۳ ساله. منم گفتم که یه دانشجو هستم و تنها زندگی میکنم.
آندرش گفت من و خانمم دوست داریم سکس سه نفره ولی بزار آنیتا(خانمش) خودش بگه اون چی دوست داره.
آنیتا به ما نگاهی کرد و گفت، من دوست دارم که سکس دو مرد رو ببینم و خودمم به اونا ملحق بشم و دوست دارم با دیلدو شما رو بکنم...
من دیگه واقعا گیج اما خوشحال شده بودم.
سپس پرسید موافقید ؟
آندرش گفت من که میدونی موافقم و به من نگاه کردن . منم با کمی خجالت گفتم بعله..
سپس آندرش گفت پسر خجالت نکش بیا بشین رو پاهایم.
من راستش سکس با مرد مسن رو بیشتر دوست دارم البته مردهای اروپایی واقعا مسن هایشان هنوز هیکل قشنگ و قوی دارن و آنیتا که دیگه نگو.
یک خانم ۱۷۸ سانتی با سینه های ۸۵ درشت و سفت و بدنی سفید و نرم .
خود آندرش هم ۱۸۲ سانتی با بدنی قوی مثل ۴۰ ساله ها بود.
منم با کمی خجالت رفتن و رو پاهای آندرش نشستم و آنیتا لیوان قهوه به دست ما رو تماشا میکرد.
آندرش شروع کرد به نوازش کردن بازوهای من و دست میکشید رو بدنم منم از خجالت جهت حضور آنیتا کمی خجالت زده بودم.
آندرش کم کم دستش رو آورد روی کیر من و گفتم ببینیم چی داری اون تو..
قسمت دوم اگه مایل بودید براتون مینویسم، فقط کامنت بزارید تا بدونم. مهمتر اینکه ضرورتی به الکی نوشتن ندارم و خاطراتم واقعی هست.
نوشته: نسیم
❤17👍6👎3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دانلود اپلیکیشن اندروید
G24
https://t.me/+TBpjNbqt1ANkOGY0
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
اگه اهل بازی های کازینویی هستی مثل انفجار و ... وقتشه توی سایت جهانی فعالیت کنی و خیالت راحت باشه✅