This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لیسیدن پاهای خاله
#خاله
((سلام اسم ها واقعی نیستند ولی داستان کاملا از روی واقعیت)) من آرمین ۲۴ ساله هستم و این قضیه برای دوسال پیشه من کلا دو تا خاله دارم یکیشون فرناز ۳۵ ساله و یکیشون فرشته ۳۹ ساله هستند. هر دو ساده زندگی میکنن و شاغل هستند فرشته چهره گوشتی و تپلی داره قدش حدودا ۱۷۰ سایز پاهاش ۴۰ و کلا استخون بندی درشتی داره و شرکت کار میکنه فرشته یه دختر داره به اسم محنا که ۱۸ سالشه خب بریم سر اصل مطلب من تازه کات کرده بودم و تو فشار جنسی بودم یه مدت خودمو سرگرم کرده بودم تا اینکه پیج دختر خالم خورد به چشم وسوسه شدم مخشو بزنم شروع کردم پیام دادن و صحبت کردن یکم بچه سن بود زود خرش کردم و چند ماهی چت میکردیم.کم کم بحث و بردم سمت سکس و صحبت های سکسی که دیدم نخ میده خلاصه عکس و اینجور چیزا رد و بدل کردیم عکس کیرمو فرستادم بهش و بهش گفتم از پاهات خوشم میاد دوست دارم لیس بزنمشون. خلاصه سرتون رو درد نیارم یه روز سرکار بودم ديدم خالم زنگ میزنه من شک کردم که یه چیزی شده چون اصلا رفت و آمد نداشتیم و رابطه نداشتيم که زنگ بزنه جواب ندادم بعد چند دقیقه دیدم چندتا پیامک اومد که خالم هرچی از دهنش در اومده بود رو گفته بود بهم و گفته بود باباش بیاد این چتارو نشونش بدم و … خلاصه من بدجور استرس گرفتم و ندونستم چجوری اصلا از سرکار زدم بیرون . بعد از چند ساعت کلنجار تصميم گرفتم برم بیفتم دست پاش التماسش کنم به کسی نگه ابروم بره با هزار تا استرس رفتم در خونشون چون میدونستم شب برمیگرده شوهرخالم درو زدم خالم اومد درو باز کرد تو کوچه داد و بیداد نکرد رفتم داخل خونه نه گذاشت نه برداشت یدونه محکم گذاشت تو گوشم که گوشم سوت کشید افتادم به پاهاش گفتم گوه خوردم خاله خریت کردم بچگی کردم نادونم از پاهاش هی می بوسیدم اونم هی فحش میداد نمیدونم چی شد اون لحظه شهوتم زد بالا با حس تحقیر هی بیشتر می بوسیدم پاهاش رو یکم بعد آتیشش خاموش شد و صحبت کردیم گفتم بخدا خاله جوونم خریت کردم شهوت فشار آورد بهم گفت تو مریضی بچه من رو عروسک جنسی کردی پاهاش و لیس زدی ؟ سرمو انداختم پایین گفتم اره یه بار گفت سکس کردین؟ قسم خوردم گفتم نه گفتم خاله نوکریتو میکنم به کسی نگو تا آخر عمر نوکریتو میکنم باز افتادم به پاهاش التماس کردن که یهو گفت به بهونه معذرت خواهی داری پاهامو میبوسی شلوارتو ببین نگاه کردم دیدم راست کردم از رو شلوار معلومه سرمو انداختم پایین گفت گمشو از خونه من بیرون خلاصه من رفتم و از استرس هی پیام دادم بهش که نگه به کسی چند روزی گذشت دیدم خبری نیست یه روز خالم باهام تماس گرفت گفت محنا افسردگی گرفته اون علاقه پیدا کرده بهت دردت چیه که آینده دختر منو خراب میکنی یه کاری کن از سرش بپری ازت متنفر شه اون بچست گفتم خاله من دردم علاقه به پا بود اصلا فاز عاشقی نداشتم گفت من نمیدونم خودت یه کاری کن بعد دوساعت به خودم جرات دادم پیام دادم نوشتم خاله من از بچگی به پا علاقه دارم خواهش میکنم بزار یبار پاهات رو بلیسم دیگه دور و ور محنا پیدا نمیشم که جواب داد خیلی بی شرفی بیا انجام بده ولی برا همیشه گورتو گم کن فردا ساعت ۲ ظهر بیا کسی خونه نیست فردا شد و من رفتم دیدم تازه از شرکت داره میاد لباس شرکت و جوراب شیشه ای که از صب تو کفش بودن پاهاش گفتم خاله خواهشا نشور پاهاتو من اینجوری دوست دارم پاهاشو دراز کرد گذاشت روی عسلی مبل وای چی میدیدم خالم رو با یه پا سایز چهل با جوراب شیشه ای دماغم رو بردم نزدیکشون دنیا دور سرم چرخید وقتی بوی پاهاش خورد تو دماغم ((فتیش ها میفهمن چی میگم )) خلاصه کف پاهاش رو برق انداختم لای انگشتاش و حسابی لیس زدم دیدم چشاشو بسته خودش پاهاشو فشار میده به زبانم به خودم جرات دادم ساق پاهاشو لیس زدم یکم که اومدم بالاتر گفت دیگه بسه گفتم خاله هم تو آرامش پیدا میکنی هم من چرا مخالفت میکنی اینجوری منم دیگه نمیرم دنبال این دردسرا ازم پرسید واقعا چندشت نمیاد گفتم نه از بچگی حسرت پاهاتو داشتم بلیسم. خندید گفت نمیفهمم پا مگه لیسیدنیه گفتم حالا من یه سوال بپرسم اینکه پاهاتو یکی با احترام لیس میزنه خدمت میکنه بهت چه حسی پیدا میکنی گفت خوبه ولی نمیشه این کارا نامحرمی گفتن و از این کسشرا خلاصه رو مخش راه رفتم قبول کرد اون روز کلا دو ساعت پاهاشو بو کردم و لیس زدم و ماساژ دادم که خستگیش در رفت بقیه داستان رو هم مینویسم براتون که در آینده چقدر رابطمون صمیمی تر شد و حتی علاقه هم بینمون ایجاد شد … مرسی که خوندین عکس پاهاش رو میزارم براتون داخل سایت ❤️ نوشته: arm…
#خاله
((سلام اسم ها واقعی نیستند ولی داستان کاملا از روی واقعیت)) من آرمین ۲۴ ساله هستم و این قضیه برای دوسال پیشه من کلا دو تا خاله دارم یکیشون فرناز ۳۵ ساله و یکیشون فرشته ۳۹ ساله هستند. هر دو ساده زندگی میکنن و شاغل هستند فرشته چهره گوشتی و تپلی داره قدش حدودا ۱۷۰ سایز پاهاش ۴۰ و کلا استخون بندی درشتی داره و شرکت کار میکنه فرشته یه دختر داره به اسم محنا که ۱۸ سالشه خب بریم سر اصل مطلب من تازه کات کرده بودم و تو فشار جنسی بودم یه مدت خودمو سرگرم کرده بودم تا اینکه پیج دختر خالم خورد به چشم وسوسه شدم مخشو بزنم شروع کردم پیام دادن و صحبت کردن یکم بچه سن بود زود خرش کردم و چند ماهی چت میکردیم.کم کم بحث و بردم سمت سکس و صحبت های سکسی که دیدم نخ میده خلاصه عکس و اینجور چیزا رد و بدل کردیم عکس کیرمو فرستادم بهش و بهش گفتم از پاهات خوشم میاد دوست دارم لیس بزنمشون. خلاصه سرتون رو درد نیارم یه روز سرکار بودم ديدم خالم زنگ میزنه من شک کردم که یه چیزی شده چون اصلا رفت و آمد نداشتیم و رابطه نداشتيم که زنگ بزنه جواب ندادم بعد چند دقیقه دیدم چندتا پیامک اومد که خالم هرچی از دهنش در اومده بود رو گفته بود بهم و گفته بود باباش بیاد این چتارو نشونش بدم و … خلاصه من بدجور استرس گرفتم و ندونستم چجوری اصلا از سرکار زدم بیرون . بعد از چند ساعت کلنجار تصميم گرفتم برم بیفتم دست پاش التماسش کنم به کسی نگه ابروم بره با هزار تا استرس رفتم در خونشون چون میدونستم شب برمیگرده شوهرخالم درو زدم خالم اومد درو باز کرد تو کوچه داد و بیداد نکرد رفتم داخل خونه نه گذاشت نه برداشت یدونه محکم گذاشت تو گوشم که گوشم سوت کشید افتادم به پاهاش گفتم گوه خوردم خاله خریت کردم بچگی کردم نادونم از پاهاش هی می بوسیدم اونم هی فحش میداد نمیدونم چی شد اون لحظه شهوتم زد بالا با حس تحقیر هی بیشتر می بوسیدم پاهاش رو یکم بعد آتیشش خاموش شد و صحبت کردیم گفتم بخدا خاله جوونم خریت کردم شهوت فشار آورد بهم گفت تو مریضی بچه من رو عروسک جنسی کردی پاهاش و لیس زدی ؟ سرمو انداختم پایین گفتم اره یه بار گفت سکس کردین؟ قسم خوردم گفتم نه گفتم خاله نوکریتو میکنم به کسی نگو تا آخر عمر نوکریتو میکنم باز افتادم به پاهاش التماس کردن که یهو گفت به بهونه معذرت خواهی داری پاهامو میبوسی شلوارتو ببین نگاه کردم دیدم راست کردم از رو شلوار معلومه سرمو انداختم پایین گفت گمشو از خونه من بیرون خلاصه من رفتم و از استرس هی پیام دادم بهش که نگه به کسی چند روزی گذشت دیدم خبری نیست یه روز خالم باهام تماس گرفت گفت محنا افسردگی گرفته اون علاقه پیدا کرده بهت دردت چیه که آینده دختر منو خراب میکنی یه کاری کن از سرش بپری ازت متنفر شه اون بچست گفتم خاله من دردم علاقه به پا بود اصلا فاز عاشقی نداشتم گفت من نمیدونم خودت یه کاری کن بعد دوساعت به خودم جرات دادم پیام دادم نوشتم خاله من از بچگی به پا علاقه دارم خواهش میکنم بزار یبار پاهات رو بلیسم دیگه دور و ور محنا پیدا نمیشم که جواب داد خیلی بی شرفی بیا انجام بده ولی برا همیشه گورتو گم کن فردا ساعت ۲ ظهر بیا کسی خونه نیست فردا شد و من رفتم دیدم تازه از شرکت داره میاد لباس شرکت و جوراب شیشه ای که از صب تو کفش بودن پاهاش گفتم خاله خواهشا نشور پاهاتو من اینجوری دوست دارم پاهاشو دراز کرد گذاشت روی عسلی مبل وای چی میدیدم خالم رو با یه پا سایز چهل با جوراب شیشه ای دماغم رو بردم نزدیکشون دنیا دور سرم چرخید وقتی بوی پاهاش خورد تو دماغم ((فتیش ها میفهمن چی میگم )) خلاصه کف پاهاش رو برق انداختم لای انگشتاش و حسابی لیس زدم دیدم چشاشو بسته خودش پاهاشو فشار میده به زبانم به خودم جرات دادم ساق پاهاشو لیس زدم یکم که اومدم بالاتر گفت دیگه بسه گفتم خاله هم تو آرامش پیدا میکنی هم من چرا مخالفت میکنی اینجوری منم دیگه نمیرم دنبال این دردسرا ازم پرسید واقعا چندشت نمیاد گفتم نه از بچگی حسرت پاهاتو داشتم بلیسم. خندید گفت نمیفهمم پا مگه لیسیدنیه گفتم حالا من یه سوال بپرسم اینکه پاهاتو یکی با احترام لیس میزنه خدمت میکنه بهت چه حسی پیدا میکنی گفت خوبه ولی نمیشه این کارا نامحرمی گفتن و از این کسشرا خلاصه رو مخش راه رفتم قبول کرد اون روز کلا دو ساعت پاهاشو بو کردم و لیس زدم و ماساژ دادم که خستگیش در رفت بقیه داستان رو هم مینویسم براتون که در آینده چقدر رابطمون صمیمی تر شد و حتی علاقه هم بینمون ایجاد شد … مرسی که خوندین عکس پاهاش رو میزارم براتون داخل سایت ❤️ نوشته: arm…
❤11👎2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
باشگاه و مرد بدنساز گنده (۱)
#گی #زنپوش
سلام دوستان یاسی هستم زنپوشم از تهران تنها زندگی میکنم داستان در مورد گی و زنپوش بودنه دوست دارید بخونید خاطره من از 22 سالگی و تنها زندگی کردن تو تهرانه اول از خودم بگم یاسی هستم 30 با قد 169 و 75 و تپل و بی موی و سکسی و پوستم کاملا زنونه هستش عاشق زن بودن و زن پوشی هستم اما تو زندگیم خیلی خیلی کم سکس داشتم چون خیلی خجالتی و کم حرفم داستانی که میخوام واستون بگم واسه 8شت سال پیشه که تازه رفته بودم باشگاه بدنسازی خب من خیلی کم پیش میاد هیویی از دیدن مردی حشری بشم و کنترل خودمو از دست بدم اما یه مردی میومد باشگاه که حدودا 50 سالش بود و مشخصا متاهل بود و بعدا فهمیدم حاج آقا و صاحب چند تا ماشین سنگینه اوایل زیاد بهش توجه نمیکردم اما خودش چشم از رو من برنمیداشت دیگه کم کم هر بار میرفتم باشگاه میدیدم با من تنظیم کرده بیاد یه مرد خیلی گنده با قد 180 وزن بالای صد کیلو و خیلی خیلی پشمالو اوایل خب میترسیدم و خیلی ازش دوری میکردم تا اینکه یبار توی رختکن آخر شب چشم تو چشم شدیم و شروع کرد حرف زدن باهام گفتش بهم کارت داره واسه استخر مجانی خیلی زیاده میخواد بده به همه بچه های باشگاه که منم با تعارف ازش گرفتم و بهم گفت فردا ظهر برم استخر کنار باشگاه ساعت 2 تا 4 منم با استرس گرفتم و زودی خدافظی کردم شبش خیلی استرس گرفتم و شهوت داشتم تصمیم گرفتم به خودم برسم بعد برم رفتم تمام بدنم و موبر گذاشتم و یدونه مایو قرمز برداشتم خوابیدم تا ظهر بعد رفتم استخر تا رفتم دیدم جلوی در منتظر منه سلام علیک کردیم رفتیم داخل تو رختکن جلوی هم لخت شدیم لباس عوض کردیم دیدم مخصوصا اومد از پشتم رد شد کیرشو مالید به کونم خوشم اومد خندم گرفت اونم دیگه فهمید دلم میخواد خلاصه رفتیم تو استخر من و از دور میدید میخندید منم میخندیدم اما جلوش نرفتم اونم نیومد تا اینکه تایم تموم نشده من رفتم بیرون دوش بگیرم زیر دوش بودن دیدم اومد روبروم دوش بگیره من بدون مایو لخته لخت بودم اونم همینطور که برگشت بهم گفت شامپو داری گفتم آره دیدم یهویی اومد داخل لخته لخت بودیم یهو خندمون گرفت تا اومد شامپو بدم بگم برو زشته یه لب ازم گرفت که شل شل شدم بهش گفتم برو بیرون کارمون تموم شد بیرون استخر میحرفیم خلاصه لباس پوشیدیم اومدیم بیرون استخر گفت برو جلو در ماشین و از پارکینگ بیارم منم با استرس و شهوت رفتم منتظرش موندم دیدم با ماشین مدل بالاش اومد جلوم منم رفتم باهاش گفت بریم خونم؟ گفتم تنهایی گفت آره… خندیدم گفتم بریم… خونه بالاشهر بود و با ریموت رفتیم داخل و باهم با آسانسور رفتیم بالا و داخل واحد بهم گفت برو اتاق خواب یه چیزی واست گذاشتم رفتم دیدم یه ست کامل لباس زیر و لوازم آرایش بود…از بیرون بهش گفت تا لباس بپوشی من مشروب و مزه رو میارم … … … امیدوارم تا اینجاش لذت برده باشین پایان قسمت اول بود ادامش و تو شماره دو بخونین باشگاه و مرد بدنساز گنده(2) نوشته: Yasi1403
#گی #زنپوش
سلام دوستان یاسی هستم زنپوشم از تهران تنها زندگی میکنم داستان در مورد گی و زنپوش بودنه دوست دارید بخونید خاطره من از 22 سالگی و تنها زندگی کردن تو تهرانه اول از خودم بگم یاسی هستم 30 با قد 169 و 75 و تپل و بی موی و سکسی و پوستم کاملا زنونه هستش عاشق زن بودن و زن پوشی هستم اما تو زندگیم خیلی خیلی کم سکس داشتم چون خیلی خجالتی و کم حرفم داستانی که میخوام واستون بگم واسه 8شت سال پیشه که تازه رفته بودم باشگاه بدنسازی خب من خیلی کم پیش میاد هیویی از دیدن مردی حشری بشم و کنترل خودمو از دست بدم اما یه مردی میومد باشگاه که حدودا 50 سالش بود و مشخصا متاهل بود و بعدا فهمیدم حاج آقا و صاحب چند تا ماشین سنگینه اوایل زیاد بهش توجه نمیکردم اما خودش چشم از رو من برنمیداشت دیگه کم کم هر بار میرفتم باشگاه میدیدم با من تنظیم کرده بیاد یه مرد خیلی گنده با قد 180 وزن بالای صد کیلو و خیلی خیلی پشمالو اوایل خب میترسیدم و خیلی ازش دوری میکردم تا اینکه یبار توی رختکن آخر شب چشم تو چشم شدیم و شروع کرد حرف زدن باهام گفتش بهم کارت داره واسه استخر مجانی خیلی زیاده میخواد بده به همه بچه های باشگاه که منم با تعارف ازش گرفتم و بهم گفت فردا ظهر برم استخر کنار باشگاه ساعت 2 تا 4 منم با استرس گرفتم و زودی خدافظی کردم شبش خیلی استرس گرفتم و شهوت داشتم تصمیم گرفتم به خودم برسم بعد برم رفتم تمام بدنم و موبر گذاشتم و یدونه مایو قرمز برداشتم خوابیدم تا ظهر بعد رفتم استخر تا رفتم دیدم جلوی در منتظر منه سلام علیک کردیم رفتیم داخل تو رختکن جلوی هم لخت شدیم لباس عوض کردیم دیدم مخصوصا اومد از پشتم رد شد کیرشو مالید به کونم خوشم اومد خندم گرفت اونم دیگه فهمید دلم میخواد خلاصه رفتیم تو استخر من و از دور میدید میخندید منم میخندیدم اما جلوش نرفتم اونم نیومد تا اینکه تایم تموم نشده من رفتم بیرون دوش بگیرم زیر دوش بودن دیدم اومد روبروم دوش بگیره من بدون مایو لخته لخت بودم اونم همینطور که برگشت بهم گفت شامپو داری گفتم آره دیدم یهویی اومد داخل لخته لخت بودیم یهو خندمون گرفت تا اومد شامپو بدم بگم برو زشته یه لب ازم گرفت که شل شل شدم بهش گفتم برو بیرون کارمون تموم شد بیرون استخر میحرفیم خلاصه لباس پوشیدیم اومدیم بیرون استخر گفت برو جلو در ماشین و از پارکینگ بیارم منم با استرس و شهوت رفتم منتظرش موندم دیدم با ماشین مدل بالاش اومد جلوم منم رفتم باهاش گفت بریم خونم؟ گفتم تنهایی گفت آره… خندیدم گفتم بریم… خونه بالاشهر بود و با ریموت رفتیم داخل و باهم با آسانسور رفتیم بالا و داخل واحد بهم گفت برو اتاق خواب یه چیزی واست گذاشتم رفتم دیدم یه ست کامل لباس زیر و لوازم آرایش بود…از بیرون بهش گفت تا لباس بپوشی من مشروب و مزه رو میارم … … … امیدوارم تا اینجاش لذت برده باشین پایان قسمت اول بود ادامش و تو شماره دو بخونین باشگاه و مرد بدنساز گنده(2) نوشته: Yasi1403
❤4👎3
سکس با غریبه
#مستی #تجاوز
من مریمم ۳۵ سالمه تازه طلاق گرفته بودم و کلا با کسی کاری نداشتم و بیرون نمیرفتم یه شب دختر خالم اومد گفت با من بیا بریم ی دور همی گفتم حوصله ندارم و کلی اصرار کرد بهش گفتم موهام اتو بزن اماده بشم ، بعد نیم ساعت ی ارایش جزئی کردم و اماده شدم و راه افتادیم سمت جایی دعوت بودیم ، آدرس داد و خلاصه ماشینو توی پارکینگ پارک کردیم و توی مسیر من اصلا نپرسیدم مهمونی چجوریه و مال کیه رفتیم تا پشت در ،در زدیم ی پسر قد بلند در رو باز کرد رفتیم داخل تا کلا دو تا پسرن خوشم نیومد انگار خورد توی ذوقم ، ب دختر خالم گفتم با دوست پسرت قرار داشتی منو چرا آوردی ؟گفت خیلی وقته از خونه بیرون نرفتی با هیشکی هم ارتباط نداری گفتم دور هم باشیم یکم مشروب بخوریم. قبول کردم و نشستیم و باهاشون آشنا شدم اسم یکیش رضا بود ک دوس پسر رها دختر خالم بود و اسم یکی دیگش سعید ک صاحب خونه بود و پسر خونگرمی بود ، شروع کردیم ب خوردن مشروب و اینم بگم من کلا بد مستی ندارم فقط ساکت تر میشم یا میخوابم بدنم بی حس میشه اما ادا و اطوار و چس بازی اصلا ندارم ، بعد ۴ و ۵ پیک رها و رضا بلند شدن رفتن توی اتاق من موندم و سعید ، هی پیک میریخت و میگفت چقدر چشمات خمار شده ، نگاش نمیکردم ، دوباره گفت خیلی خوشگلی اما اخمویی نگاش کردم و گفتم خز شده . پرسید چی گفتم لاس زدنت پس دیگه لاس نزن باهام ، مشروبو گرفتم و خودم ریختم برا خودم یکم ساکت موند و باز شروع کرد حرف زدن ک چند سالته و بیشتر آشنا بشیم گفتم نمیخوام دیگه حرف نزد منم اونقد خورده بودم ک بدنم سِر شد و پای سفره دراز کشیدم و چشامو بستم ، یهو دیدم اومد کنارم دراز کشید و منو کشوند توی بغلش تقلا کردم ک گفت کارت ندارم لول نخور گوش ندادم و یهو اومد روم و لباشو گذاشت رو لبام و شروع کرد ب خوردن و منم بی حال میگفتم ولم کن اما اون گوش نمیداد و حشری شده بود، من پیشش جوجه بودم یهو بلندم کرد بردم توی ی اتاق روی تخت و اومد شروع کرد لخت کردنم متوجه بودم مبخواد سکس کنه اما توان نداشتم جلوشو بگیرم و لختم کرد و شروع کرد کل تنمو خوردن و هی مالیدن و میگفت اووف فک نمیکردم رها همچین خوشگلی برام بیاره و من توان جواب دادن نداشتم بالاخره از خوردن و لیسیدن دل کند و اومد براش ساک بزنم تا اونقد کیرش کلفته نمیره دهنم و تفی کرد و با زور کیرش رو توی کوسم کرد توی اون مستی خیلی از تنش و سکسش و قربون صدقه رفتناش لذت میبردم و اونقد غرق سکس بود باهام ک ۴۰ دقیقه تلمبه زد و اخرش آبشو توی کوسم خالی کرد بعد اومد بغلم و دماغشو گذاشت روی موهام و گفت اه چیکار کردی موهات بو روغن سوخته میده انگار کل مستیم پرید و بلند شدم لباس پوشیدم از اتاق زدم بیرون،همزمان با من دختر خالم هم اومد و بهش گفتم تو منو اوردی برا رفیق دوس پسرت دمت گرم و کیفمو برداشتم زدم بیرون ، سعید شمارم رو از رها گرفت و کلی التماس کرد دوست بشیم ولی قبول نکردم گفتم از مستیم استفاده کردی و بدون رضایتم باهام سکس کردی بعد آبتم ریختی داخل ، تا یک ماه پیگیرم بود که یوقت حامله نشم و دید محل نمیدم رفت برای همیشه اما هیچوقت یادم نرفت بهترین سکس عمرم رو با غریبه ای داشتم ک فقط برای ی شب بود… نوشته: دختر خسته
#مستی #تجاوز
من مریمم ۳۵ سالمه تازه طلاق گرفته بودم و کلا با کسی کاری نداشتم و بیرون نمیرفتم یه شب دختر خالم اومد گفت با من بیا بریم ی دور همی گفتم حوصله ندارم و کلی اصرار کرد بهش گفتم موهام اتو بزن اماده بشم ، بعد نیم ساعت ی ارایش جزئی کردم و اماده شدم و راه افتادیم سمت جایی دعوت بودیم ، آدرس داد و خلاصه ماشینو توی پارکینگ پارک کردیم و توی مسیر من اصلا نپرسیدم مهمونی چجوریه و مال کیه رفتیم تا پشت در ،در زدیم ی پسر قد بلند در رو باز کرد رفتیم داخل تا کلا دو تا پسرن خوشم نیومد انگار خورد توی ذوقم ، ب دختر خالم گفتم با دوست پسرت قرار داشتی منو چرا آوردی ؟گفت خیلی وقته از خونه بیرون نرفتی با هیشکی هم ارتباط نداری گفتم دور هم باشیم یکم مشروب بخوریم. قبول کردم و نشستیم و باهاشون آشنا شدم اسم یکیش رضا بود ک دوس پسر رها دختر خالم بود و اسم یکی دیگش سعید ک صاحب خونه بود و پسر خونگرمی بود ، شروع کردیم ب خوردن مشروب و اینم بگم من کلا بد مستی ندارم فقط ساکت تر میشم یا میخوابم بدنم بی حس میشه اما ادا و اطوار و چس بازی اصلا ندارم ، بعد ۴ و ۵ پیک رها و رضا بلند شدن رفتن توی اتاق من موندم و سعید ، هی پیک میریخت و میگفت چقدر چشمات خمار شده ، نگاش نمیکردم ، دوباره گفت خیلی خوشگلی اما اخمویی نگاش کردم و گفتم خز شده . پرسید چی گفتم لاس زدنت پس دیگه لاس نزن باهام ، مشروبو گرفتم و خودم ریختم برا خودم یکم ساکت موند و باز شروع کرد حرف زدن ک چند سالته و بیشتر آشنا بشیم گفتم نمیخوام دیگه حرف نزد منم اونقد خورده بودم ک بدنم سِر شد و پای سفره دراز کشیدم و چشامو بستم ، یهو دیدم اومد کنارم دراز کشید و منو کشوند توی بغلش تقلا کردم ک گفت کارت ندارم لول نخور گوش ندادم و یهو اومد روم و لباشو گذاشت رو لبام و شروع کرد ب خوردن و منم بی حال میگفتم ولم کن اما اون گوش نمیداد و حشری شده بود، من پیشش جوجه بودم یهو بلندم کرد بردم توی ی اتاق روی تخت و اومد شروع کرد لخت کردنم متوجه بودم مبخواد سکس کنه اما توان نداشتم جلوشو بگیرم و لختم کرد و شروع کرد کل تنمو خوردن و هی مالیدن و میگفت اووف فک نمیکردم رها همچین خوشگلی برام بیاره و من توان جواب دادن نداشتم بالاخره از خوردن و لیسیدن دل کند و اومد براش ساک بزنم تا اونقد کیرش کلفته نمیره دهنم و تفی کرد و با زور کیرش رو توی کوسم کرد توی اون مستی خیلی از تنش و سکسش و قربون صدقه رفتناش لذت میبردم و اونقد غرق سکس بود باهام ک ۴۰ دقیقه تلمبه زد و اخرش آبشو توی کوسم خالی کرد بعد اومد بغلم و دماغشو گذاشت روی موهام و گفت اه چیکار کردی موهات بو روغن سوخته میده انگار کل مستیم پرید و بلند شدم لباس پوشیدم از اتاق زدم بیرون،همزمان با من دختر خالم هم اومد و بهش گفتم تو منو اوردی برا رفیق دوس پسرت دمت گرم و کیفمو برداشتم زدم بیرون ، سعید شمارم رو از رها گرفت و کلی التماس کرد دوست بشیم ولی قبول نکردم گفتم از مستیم استفاده کردی و بدون رضایتم باهام سکس کردی بعد آبتم ریختی داخل ، تا یک ماه پیگیرم بود که یوقت حامله نشم و دید محل نمیدم رفت برای همیشه اما هیچوقت یادم نرفت بهترین سکس عمرم رو با غریبه ای داشتم ک فقط برای ی شب بود… نوشته: دختر خسته
❤12👎2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
ادرس سایت وی پاری:
R23
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
داداش جنده کونیم
#گی
سلام این داستان واقعیه تا حدی که برادرم الانم که متاهله با من باهم جندگی میکنیم ۱۰ سال پیش من چهارده سالم بود داداشم بیست یک اسمش ابراهیمه یه رفیق داش میلاد خیلی باهم فاب بودن میرفتن فوتبال یه روز حول حوش ساعت یک نیم از خواب بیدار شدم خونه ساکت بود! بلند شدم رفتم دستشویی که صورتمو بشورم مادرم نبود خلاصه متوجه بودن داداشم شدم صداش کردم تو اتاقش بود ،یهو گفت چیه؟ منم ویندوزم بالا نبود رفتم در اتاق باز کردم دیدم با میلاد نشستن جی تی آی بازی میکنن میلاد با حالت ترس استرس سلام علیک کرد یه چیزایی حالیم شد ولی مهم نگرفتم بعد رفتن میلاد دیدم شلوار داداشم از پشت خیسه فهمیدم که باهم حال کردن ، اومد نشست سر میز ناهار خوری بهش گفتم شلوارت از پشت خیسه با یه حالت ترس نگاه کرد توچشام بعد گفت شاید آب ریخته منم در حال که نون پنیر میخوردم ساکت شدم چیزی نگفتم! گذشت یه روز تو حموم جق زدم حمومم که تموم شد همه جارو شستم اومدم بیرون داداشم بعد نیم ساعت اومد با خنده بهم گفت جق زدی آبتو کامل نشستی 😬منم خجالت کشیدم پاشدم برم گفت من شستم از اون بعد روش بهم باز شد هی باهام شوخی دستی میکرد یه روز میلاد دوباره اومد خونمون شروع کردن به جی تی ای ۵ بازی کردن داداشم هی میرفت تو اون کاباره زنا لخت بودن بعد ده دقیقه دیدم جفتشون شق کردن هی دارن شوخی میکنن کم کم دارن منم وارد جریان میکنن بعد زدن تو گوگل فیلم پورن اول زن مرد بود بعدش شد پورن گی داداشم دست انداخت با خنده به میلاد گفت ببین کیر سهیل چقدر بزرگه شروع کرد به مالیدن کیرم منم خوشم اومد چیزی نگفتم یهو شلوارمو در آورد میلاد شروع کرد به مالیدن پاهام جفتشون پاشدن لخت شدن به من گفتن میخوایم حال کردن به تو یاد بدیم منم کامل لخت کردن سه تایی رو صندلی نشسته بودیم میلاد گفت بلند شو پاشدم زانو زد جلوم شروع کرد ساک زدن بهترین حس بود داداشم دست انداخت به کونم داشت میمالید کم کم دستش رفت رو سوراخم صدام در نیومد میلاد پاشد با داداشم شروع کرد لب گرفتن با یه دستشم کیرمو میمالید بلند شدن رفتن رو تخت میلاد داگی داشت داداشمو میکرد منم رفتم نشستم جلوش داداشم میون دوتا کیر داشت حسابی جندگی میکرد بعد پنج دقیقه میلاد گفت سهیل بیا بخواب گفتم دردم میگیره گفتم نمیخوام بکنمت که لاپایی میزنم ، خوابیدم داداش جندم که میدید منم جنده دارم میشم خرکیف بود میلاد تف زد خوابید روم وای بهترین حس بود کیرشو عقب جلو میکرد گرم داغ بود داشتم جندگیمو شروع میکردم بوسم میکرد داداشم گفت میلاد سرشو بکن تو گفتم نه! گفت هیچی نمیشه اولین بار که کیر رفت تو سوراخم درد میکشیدم داداش خم شد لبمو خورد گفتم عشقم توهم مثل خودم جنده شدی بعدا از دادن لذت می بری قربونت بشم یهو میلاد آب کیرشو ریخت تو سوراخم با انگشت کرد رفت تو گفت هر چقدر آب کیر بره تو سوراخت اوبت بیشتر میشه میلاد رفت کنار داداشم خوابید روم کیرشو گذاشت رو سوراخم سایزش کوچیک بود تلمبه میزد یهو به خودم اومدم دیدم میون دو نفر دارن جندگی میکنم بعد این همه سال هنوزم با جندگی کردن لذت میبرم بعد اون منو داداشم شدیم جنده میلاد عاشق کیرش بودیم دوتایی واسش ساک میزدیم بعدا دیگه ادمای جدید کیرای جدید عکسام تو تایپکام هست در خدمتتونم (Konii jendeh)آیدی شهوانی نوشته: جنده کونی
#گی
سلام این داستان واقعیه تا حدی که برادرم الانم که متاهله با من باهم جندگی میکنیم ۱۰ سال پیش من چهارده سالم بود داداشم بیست یک اسمش ابراهیمه یه رفیق داش میلاد خیلی باهم فاب بودن میرفتن فوتبال یه روز حول حوش ساعت یک نیم از خواب بیدار شدم خونه ساکت بود! بلند شدم رفتم دستشویی که صورتمو بشورم مادرم نبود خلاصه متوجه بودن داداشم شدم صداش کردم تو اتاقش بود ،یهو گفت چیه؟ منم ویندوزم بالا نبود رفتم در اتاق باز کردم دیدم با میلاد نشستن جی تی آی بازی میکنن میلاد با حالت ترس استرس سلام علیک کرد یه چیزایی حالیم شد ولی مهم نگرفتم بعد رفتن میلاد دیدم شلوار داداشم از پشت خیسه فهمیدم که باهم حال کردن ، اومد نشست سر میز ناهار خوری بهش گفتم شلوارت از پشت خیسه با یه حالت ترس نگاه کرد توچشام بعد گفت شاید آب ریخته منم در حال که نون پنیر میخوردم ساکت شدم چیزی نگفتم! گذشت یه روز تو حموم جق زدم حمومم که تموم شد همه جارو شستم اومدم بیرون داداشم بعد نیم ساعت اومد با خنده بهم گفت جق زدی آبتو کامل نشستی 😬منم خجالت کشیدم پاشدم برم گفت من شستم از اون بعد روش بهم باز شد هی باهام شوخی دستی میکرد یه روز میلاد دوباره اومد خونمون شروع کردن به جی تی ای ۵ بازی کردن داداشم هی میرفت تو اون کاباره زنا لخت بودن بعد ده دقیقه دیدم جفتشون شق کردن هی دارن شوخی میکنن کم کم دارن منم وارد جریان میکنن بعد زدن تو گوگل فیلم پورن اول زن مرد بود بعدش شد پورن گی داداشم دست انداخت با خنده به میلاد گفت ببین کیر سهیل چقدر بزرگه شروع کرد به مالیدن کیرم منم خوشم اومد چیزی نگفتم یهو شلوارمو در آورد میلاد شروع کرد به مالیدن پاهام جفتشون پاشدن لخت شدن به من گفتن میخوایم حال کردن به تو یاد بدیم منم کامل لخت کردن سه تایی رو صندلی نشسته بودیم میلاد گفت بلند شو پاشدم زانو زد جلوم شروع کرد ساک زدن بهترین حس بود داداشم دست انداخت به کونم داشت میمالید کم کم دستش رفت رو سوراخم صدام در نیومد میلاد پاشد با داداشم شروع کرد لب گرفتن با یه دستشم کیرمو میمالید بلند شدن رفتن رو تخت میلاد داگی داشت داداشمو میکرد منم رفتم نشستم جلوش داداشم میون دوتا کیر داشت حسابی جندگی میکرد بعد پنج دقیقه میلاد گفت سهیل بیا بخواب گفتم دردم میگیره گفتم نمیخوام بکنمت که لاپایی میزنم ، خوابیدم داداش جندم که میدید منم جنده دارم میشم خرکیف بود میلاد تف زد خوابید روم وای بهترین حس بود کیرشو عقب جلو میکرد گرم داغ بود داشتم جندگیمو شروع میکردم بوسم میکرد داداشم گفت میلاد سرشو بکن تو گفتم نه! گفت هیچی نمیشه اولین بار که کیر رفت تو سوراخم درد میکشیدم داداش خم شد لبمو خورد گفتم عشقم توهم مثل خودم جنده شدی بعدا از دادن لذت می بری قربونت بشم یهو میلاد آب کیرشو ریخت تو سوراخم با انگشت کرد رفت تو گفت هر چقدر آب کیر بره تو سوراخت اوبت بیشتر میشه میلاد رفت کنار داداشم خوابید روم کیرشو گذاشت رو سوراخم سایزش کوچیک بود تلمبه میزد یهو به خودم اومدم دیدم میون دو نفر دارن جندگی میکنم بعد این همه سال هنوزم با جندگی کردن لذت میبرم بعد اون منو داداشم شدیم جنده میلاد عاشق کیرش بودیم دوتایی واسش ساک میزدیم بعدا دیگه ادمای جدید کیرای جدید عکسام تو تایپکام هست در خدمتتونم (Konii jendeh)آیدی شهوانی نوشته: جنده کونی
❤3👎1
فانتزی مامان
#مامان
مهمونی فامیل بود خونه ما شلوغ شلوغ همه فامیل اومده بودن عمه عمو دایی خاله بچه ها مامانم حمیده تو آشپزخونه بود داشت ظرف میچید یه مانتوی سبز خوشگل پوشیده بود با یه روسری که همیشه یه کم عقب میرفت من تو حال با بچه ها بودم ولی چشمم یه جای دیگه بود چشمم دنبال مامانم بود مهمونا یکی یکی میرفتن تو آشپزخونه یه چیزی برمیداشتن یه تعریفی میکردن ولی یه نفر بیشتر از همه رفت و اومد عمو رضا عمو رضا شوهر عمه بود مرد قد بلند و پهن شونه ای که همیشه بوی سیگار میداد هر بار که میرفت تو آشپزخونه یه کم بیشتر می موند یه بار دیدم دستش رو گذاشت روی کمر مامانم مامانم یه خورده عقب رفت ولی نخندید عمو رضا یه چیزی تو گوشش گفت مامانم سرش رو انداخت پایین و لبش رو گاز گرفت من از تو حال نگاه میکردم یکی از بچه ها صدام زد ولی جواب ندادم رفتم نزدیکتر پشت دیوار آشپزخونه قایم شدم قلبم تند تند میزد عمو رضا حالا نزدیک تر شده بود مامانم رو چسبونده بود به کابینت دستش رفته بود زیر مانتوش مامانم نفسش تند شده بود میگفت رضا اینجا همه هستن عمو رضا میخندید همه هم مشغولن کسی نمیبینه من پشت دیوار بودم میدیدم میدیدم که دست عمو رضا رفته بالاتر میدیدم که مامانم چطور مقاومت میکنه و مقاومتش کم میشه میدیدم که عمو رضا خم شد و گردن مامانم رو بوسید مامانم چشماش رو بست همون لحظه عمه صدام زد حمیده چایی تموم شد مامانم خودش رو جمع کرد عمو رضا یه قدم عقب رفت هر دو نفس نفس میزدن مامانم سریع روسریش رو مرتب کرد و رفت تو حال عمو رضا هم چند ثانیه بعد اومد بیرون یه سیگار روشن کرد و رفت تو حیاط من هنوز پشت دیوار بودم نفسم بند اومده بود ولی نه از ترس از یه چیز دیگه یه حسی که اون موقع اسمش رو نمیدونستم ولی حالا میدونم لذت بیغیرتی اون شب تا دیروقت بیدار موندم تو تختم دراز کشیدم و تصور کردم تصور کردم که عمو رضا با مامانم تو آشپزخونه چی کار میکرد تصور کردم که من نیستم کسی نمیبینه و عمو رضا مامانم رو میکنه روی همون کابینت تصور کردم که مامانم جلوی دهنش رو میگیره که صدا ازش در میاد تصور کردم که عمو رضا جای گاز روی گردن مامانم میذاره و من تو تختم با چشمای بسته یه حس عجیبی تو دلم بود یه حسی که انگار یه چیزی رو گم کردم ولی یه چیز بهتری پیدا کردم شاید اولین تجربه بیغیرتیم این بود نوشته: پسر بیغیرت
#مامان
مهمونی فامیل بود خونه ما شلوغ شلوغ همه فامیل اومده بودن عمه عمو دایی خاله بچه ها مامانم حمیده تو آشپزخونه بود داشت ظرف میچید یه مانتوی سبز خوشگل پوشیده بود با یه روسری که همیشه یه کم عقب میرفت من تو حال با بچه ها بودم ولی چشمم یه جای دیگه بود چشمم دنبال مامانم بود مهمونا یکی یکی میرفتن تو آشپزخونه یه چیزی برمیداشتن یه تعریفی میکردن ولی یه نفر بیشتر از همه رفت و اومد عمو رضا عمو رضا شوهر عمه بود مرد قد بلند و پهن شونه ای که همیشه بوی سیگار میداد هر بار که میرفت تو آشپزخونه یه کم بیشتر می موند یه بار دیدم دستش رو گذاشت روی کمر مامانم مامانم یه خورده عقب رفت ولی نخندید عمو رضا یه چیزی تو گوشش گفت مامانم سرش رو انداخت پایین و لبش رو گاز گرفت من از تو حال نگاه میکردم یکی از بچه ها صدام زد ولی جواب ندادم رفتم نزدیکتر پشت دیوار آشپزخونه قایم شدم قلبم تند تند میزد عمو رضا حالا نزدیک تر شده بود مامانم رو چسبونده بود به کابینت دستش رفته بود زیر مانتوش مامانم نفسش تند شده بود میگفت رضا اینجا همه هستن عمو رضا میخندید همه هم مشغولن کسی نمیبینه من پشت دیوار بودم میدیدم میدیدم که دست عمو رضا رفته بالاتر میدیدم که مامانم چطور مقاومت میکنه و مقاومتش کم میشه میدیدم که عمو رضا خم شد و گردن مامانم رو بوسید مامانم چشماش رو بست همون لحظه عمه صدام زد حمیده چایی تموم شد مامانم خودش رو جمع کرد عمو رضا یه قدم عقب رفت هر دو نفس نفس میزدن مامانم سریع روسریش رو مرتب کرد و رفت تو حال عمو رضا هم چند ثانیه بعد اومد بیرون یه سیگار روشن کرد و رفت تو حیاط من هنوز پشت دیوار بودم نفسم بند اومده بود ولی نه از ترس از یه چیز دیگه یه حسی که اون موقع اسمش رو نمیدونستم ولی حالا میدونم لذت بیغیرتی اون شب تا دیروقت بیدار موندم تو تختم دراز کشیدم و تصور کردم تصور کردم که عمو رضا با مامانم تو آشپزخونه چی کار میکرد تصور کردم که من نیستم کسی نمیبینه و عمو رضا مامانم رو میکنه روی همون کابینت تصور کردم که مامانم جلوی دهنش رو میگیره که صدا ازش در میاد تصور کردم که عمو رضا جای گاز روی گردن مامانم میذاره و من تو تختم با چشمای بسته یه حس عجیبی تو دلم بود یه حسی که انگار یه چیزی رو گم کردم ولی یه چیز بهتری پیدا کردم شاید اولین تجربه بیغیرتیم این بود نوشته: پسر بیغیرت
❤6👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
محمدرضا و خواهرش محدثه
#تابو #خواهر #برادر
ساعت ۲:۱۵ نیمه شب بود که صدایِ قدمهایِ پا برهنه، در راهرویِ تاریک، من را از خوابِ سطحیام بیرون کشید. میدانستم که محدثه است. این روزها، هر شب، همینطور می آید. بدون اینکه در را بزند، بدون اینکه کلمه ای بگوید. فقط می آمد، کنارِ من، روی لبهیِ تخت می نشست، و سکوت میکرد. من، محمدرضا حدودا ۳۰ ساله و خواهرم محدثه ۲۵ساله، معلمِ نقاشی، با چشمانی که همیشه چیزی را پنهان میکنند—چیزی که من، سالهاست، از دیدنش طفره میروم. محدثه اینبار، نزدیکتر نشست. انگار که مرزی را که خودش کشیده بود، با تنش جابجا کرد. نفسم را حبس کردم، اما هیچ نگفتم. انگار که با سکوت، داشت به من میگفت: «اینبار، اگر میخواهی، حرکت کن…» دستم را، آرام، اما با لرزی که کنترلش نمیکردم، روی دستش گذاشتم. او نه پس کشید، نه جلو آمد. فقط نگاهش را از پنجره، به صورتم چرخاند. در آن نگاه، سوالی بود که هیچ کداممان جرأتِ پرسیدنش را نداشتیم. با دستِ دیگر، چانه اش را گرفتم و به آرامی، به سمتِ خودم چرخوندمش. نه حرفی زدم، نه اجازهای خواستم—چون میدانستم که هر کلمه ای، این فضا را خراب میکند. لبهایم را روی لب هایش گذاشتم. نه بوسه ای که عاشقانه باشد، نه بوسه ای که خشن. بوسهای که میگفت: «من میدانم، تو هم میدانی… و هیچ کداممان، قرار نیست درباره اش حرف بزنیم.» محدثه، با چشمانی بسته، نفسش را در آن بوسه، رها کرد. انگار که سالها، منتظرِ همین لحظه بوده—لحظهای که در آن، کلمات، کشته شوند تا بدنها، حرف بزنند. دستم را به آرامی، زیرِ لباسِ خوابِ نازکش بردم. پوستش، سرد بود، اما با هر لمس، گرمتر می شد—انگار که بدنش، منتظرِ همین بوده. هیچ نگفت، هیچ نگاهِ معناداری نکرد، فقط با چشمانی بسته، نفسهایش را عمیق تر کرد. انگشتانم، مسیرِ گردنش تا سینه هایش را، با احتیاطِ یک غریبه، و با صمیمیتِ یک برادر، دنبال کرد. محدثه، با همان سکوت، دستش را روی دستِ من گذاشت—نه برای متوقف کردن، که برای هدایت کردن. انگار که میگفت: «همینجا… اما آرام…» او را به آرامی، به سمتِ خودم کشیدم. بدنش، لرزان بود، اما نه از ترس—از سنگینیِ لحظه ای که سالها، از آن فرار کرده بودیم. با احتیاطِ کامل، لباسِ خوابش را کنار زدم، و او، با همان سکوت، پاهایش را باز کرد—نه با جسارت، نه با شرم، فقط با پذیرشی که نمی خواست با کلمات، آلوده کند. کیرم را، با تمامِ احتیاطی که داشتم، به آرامی، به درونِ او هدایت کردم. محدثه، با یک نفسِ عمیق، سرش را به عقب خم کرد—نه ناله، نه کلمه ای، فقط یک نفس که میگفت «همین است». با هر حرکتِ آرام، با هر رانشِ بیصدا، من و او، در سکوتِ اتاق، با هم حرف میزدیم—زبانی که هیچکداممان، تا به حال، به آن تکلم نکرده بودیم. وقتی که کار تمام شد، محدثه، بدون اینکه کلمه ای بگوید، از تخت بلند شد، لباسِ خوابش را مرتب کرد، و با همان قدمهایِ پابرهنه، از اتاق خارج شد. نه نگاهِ عقب، نه لبخندی، نه حتی یک زمزمه. فقط صدایِ در، که به آرامی بسته شد. و من، با بویِ بدنش که هنوز روی ملحفه ها بود، در تاریکیِ اتاق، تنها ماندم. همان تنها چیزی که میانِ ما بود، نه کلمات، نه عشق—فقط سکوتِ شبی که هیچ کداممان، هرگز، درباره او حرف نخواهم زد. نوشته: کامیار
#تابو #خواهر #برادر
ساعت ۲:۱۵ نیمه شب بود که صدایِ قدمهایِ پا برهنه، در راهرویِ تاریک، من را از خوابِ سطحیام بیرون کشید. میدانستم که محدثه است. این روزها، هر شب، همینطور می آید. بدون اینکه در را بزند، بدون اینکه کلمه ای بگوید. فقط می آمد، کنارِ من، روی لبهیِ تخت می نشست، و سکوت میکرد. من، محمدرضا حدودا ۳۰ ساله و خواهرم محدثه ۲۵ساله، معلمِ نقاشی، با چشمانی که همیشه چیزی را پنهان میکنند—چیزی که من، سالهاست، از دیدنش طفره میروم. محدثه اینبار، نزدیکتر نشست. انگار که مرزی را که خودش کشیده بود، با تنش جابجا کرد. نفسم را حبس کردم، اما هیچ نگفتم. انگار که با سکوت، داشت به من میگفت: «اینبار، اگر میخواهی، حرکت کن…» دستم را، آرام، اما با لرزی که کنترلش نمیکردم، روی دستش گذاشتم. او نه پس کشید، نه جلو آمد. فقط نگاهش را از پنجره، به صورتم چرخاند. در آن نگاه، سوالی بود که هیچ کداممان جرأتِ پرسیدنش را نداشتیم. با دستِ دیگر، چانه اش را گرفتم و به آرامی، به سمتِ خودم چرخوندمش. نه حرفی زدم، نه اجازهای خواستم—چون میدانستم که هر کلمه ای، این فضا را خراب میکند. لبهایم را روی لب هایش گذاشتم. نه بوسه ای که عاشقانه باشد، نه بوسه ای که خشن. بوسهای که میگفت: «من میدانم، تو هم میدانی… و هیچ کداممان، قرار نیست درباره اش حرف بزنیم.» محدثه، با چشمانی بسته، نفسش را در آن بوسه، رها کرد. انگار که سالها، منتظرِ همین لحظه بوده—لحظهای که در آن، کلمات، کشته شوند تا بدنها، حرف بزنند. دستم را به آرامی، زیرِ لباسِ خوابِ نازکش بردم. پوستش، سرد بود، اما با هر لمس، گرمتر می شد—انگار که بدنش، منتظرِ همین بوده. هیچ نگفت، هیچ نگاهِ معناداری نکرد، فقط با چشمانی بسته، نفسهایش را عمیق تر کرد. انگشتانم، مسیرِ گردنش تا سینه هایش را، با احتیاطِ یک غریبه، و با صمیمیتِ یک برادر، دنبال کرد. محدثه، با همان سکوت، دستش را روی دستِ من گذاشت—نه برای متوقف کردن، که برای هدایت کردن. انگار که میگفت: «همینجا… اما آرام…» او را به آرامی، به سمتِ خودم کشیدم. بدنش، لرزان بود، اما نه از ترس—از سنگینیِ لحظه ای که سالها، از آن فرار کرده بودیم. با احتیاطِ کامل، لباسِ خوابش را کنار زدم، و او، با همان سکوت، پاهایش را باز کرد—نه با جسارت، نه با شرم، فقط با پذیرشی که نمی خواست با کلمات، آلوده کند. کیرم را، با تمامِ احتیاطی که داشتم، به آرامی، به درونِ او هدایت کردم. محدثه، با یک نفسِ عمیق، سرش را به عقب خم کرد—نه ناله، نه کلمه ای، فقط یک نفس که میگفت «همین است». با هر حرکتِ آرام، با هر رانشِ بیصدا، من و او، در سکوتِ اتاق، با هم حرف میزدیم—زبانی که هیچکداممان، تا به حال، به آن تکلم نکرده بودیم. وقتی که کار تمام شد، محدثه، بدون اینکه کلمه ای بگوید، از تخت بلند شد، لباسِ خوابش را مرتب کرد، و با همان قدمهایِ پابرهنه، از اتاق خارج شد. نه نگاهِ عقب، نه لبخندی، نه حتی یک زمزمه. فقط صدایِ در، که به آرامی بسته شد. و من، با بویِ بدنش که هنوز روی ملحفه ها بود، در تاریکیِ اتاق، تنها ماندم. همان تنها چیزی که میانِ ما بود، نه کلمات، نه عشق—فقط سکوتِ شبی که هیچ کداممان، هرگز، درباره او حرف نخواهم زد. نوشته: کامیار
👎6❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دانلود اپلیکیشن اندروید
G23
https://t.me/+TBpjNbqt1ANkOGY0
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
اگه اهل بازی های کازینویی هستی مثل انفجار و ... وقتشه توی سایت جهانی فعالیت کنی و خیالت راحت باشه✅
موازی یا ضربدری؟
#موازی #گروهی #ضربدری
رضا بطری رو چرخوند . بطری چرخید و چرخید و رو به روی نرگس قرار گرفت . حس کردم یه تشت آب یخ روم خالی کردن . به من نگاهی انداخت و پاشو روی میز گذاشت ، پوست کف پاش به برخورد با میز چروک شده بود و رنگش به قرمزی میزد . رضا به جلو خم شد و کف پای نرگس رو دوتا لیس محکم زد . ماهی همونطور که من به نرگس خیره شده بودم به رضا نگاه میکرد . حس نا آشنایی بود که اولی برخورد پوستی نرگس و رضا ، برخورد زبون و کف پای اون باشه . شاید با خودتون فکر کنین چی شد که من تو این موقعیت قرار گرفتم ، پس بزارین کامل تعریف کنم . من سامم ، ۲۶ سالمه و دو ساله که با نرگس ازدواج کردم و سرخونه زندگیمونیم ، شخصیت من پر از فتیش های متفاوت و عجیب غریبه و نرگس هم در مسیر لذت بردن از این فتیشا همیشه همراهیم کرده ، هرچند از یکسری فتیش های دارک من بی خبر بود . نرگس یه دختر خوب و سالمه که قبل از ازدواج ۴ سال دوست دخترم بود و ما همون زمان هم با هم سکس داشتیم . نرگس ۲۴ سالشه ، با قد ۱۶۰ و ۴۵ کیلو وزن که کوچولو موچولو و بغلی به نظر میاد تا موقعی که هنوز لباسشو در نیاورده باشه ، ترکیب سینه سایز ۷۰، پوست گندمی و در کنارش شکم عضلانی و ورزشکاری هر مردی میتونه تحت تاثیر قرار بده ، من هم با قد ۱۸۰ و ۸۰ کیلو وزن با یه بدن نیمه ورزشکاری کم جذبه نیستم . داستان از اونجایی شروع شد که ذهن من چند سال درگیر روابط باز و اپن شد . من حتی تو سکسامون افراد دیگه ای رو کنار خودمون تصور میکردم و دوست داشتم با ادمای دیگ رابطمون رو شیر کنیم و لذت ببریم . تصور این که نرگس در حالی ببینم که روی کیر یکی دیگست دیوونم میکرد و بارها تو سکسمون با این تصورات ارضا شدم . این مسئله چند سال طول کشید تا این که وارد یه گروه تلگرامی شدم که در باب همین موضوع بود و همه به دنبال زوج مناسبشون بودن . کم کم داشت تو ذهنم کلید می خورد که مسئله رو با نرگس در میون بزارن . این که میدیدم چقدر عجیب زوج ها با هم دوست میشن و راحت با هم سکس میکنن دیوونم میکرد . یه شب عزمم رو جزم کردم و شب توی تخت موضوع رو مطرح کردم . نرگس لباس خواب بلندی پوشیده بود و موهاش گوجه ای بالای سرش جمع شده بود . اول گفتم بیا این فیلمو ببین ، فیلم راجب دو مرد و دوزن بود که در کنار هم سکس میکردن و وسطش زنا جا به جا میشدن . نرگس دست رو کیرم گزاشت و گفت تو مودشی؟(حس سکس رو داری؟) گفتم نه ببین این فیلما باحال نیستن ؟ ینی این سبک باحال نیست؟ تو میدونی که من به باورای دینی اعتقادی ندارم و تو پوشش هم ایرادی نمیگیرم هیچ وقت ، محدودیتا تو ذهنمونه ، دوست ندای کنار هم یه چیز جدید تجربه کنیم ؟ . حالت چشماش عوض شد و کمی اخم کرد . منظورت با کیه؟ به کسی نظر داری؟ . فهمیدم موضوع رو بد متوجه شده و فکر میکنه دارم راه رو باز میکنم که خودم برم با کسی سکس کنم . گفتم نه . من چهارچوب های رابطمونو میدونم و خودت هم میدونی که اهل خیانت نیستم . این مورد هم چیزیه که دوست دارم با یه زوج عین خودمون تجربه کنیم ، هم تو تنها سکست با من بوده هم من ، واقعا دوست نداری یه کار دیگه در کنار هم با رضایت هم انجام بدیم ؟ نرگس دیگه اون شب چیزی نگفت و خوابیدیم . چند روز گذشت و ما راجب این موضوع هیچ صحبتی نکردیم . بچه ها من اینجا نوشتم ، اگ خوشتون اومد ادامشم بنویسم ، نمیخواستم مثل یه داستان پورنهابی بشه که یهو برسیم به سکس واسه همین جزییات داستان زیاده و طولانی ، اگه علاقه دارین بگین ادامشم بزارم نوشته: سام
#موازی #گروهی #ضربدری
رضا بطری رو چرخوند . بطری چرخید و چرخید و رو به روی نرگس قرار گرفت . حس کردم یه تشت آب یخ روم خالی کردن . به من نگاهی انداخت و پاشو روی میز گذاشت ، پوست کف پاش به برخورد با میز چروک شده بود و رنگش به قرمزی میزد . رضا به جلو خم شد و کف پای نرگس رو دوتا لیس محکم زد . ماهی همونطور که من به نرگس خیره شده بودم به رضا نگاه میکرد . حس نا آشنایی بود که اولی برخورد پوستی نرگس و رضا ، برخورد زبون و کف پای اون باشه . شاید با خودتون فکر کنین چی شد که من تو این موقعیت قرار گرفتم ، پس بزارین کامل تعریف کنم . من سامم ، ۲۶ سالمه و دو ساله که با نرگس ازدواج کردم و سرخونه زندگیمونیم ، شخصیت من پر از فتیش های متفاوت و عجیب غریبه و نرگس هم در مسیر لذت بردن از این فتیشا همیشه همراهیم کرده ، هرچند از یکسری فتیش های دارک من بی خبر بود . نرگس یه دختر خوب و سالمه که قبل از ازدواج ۴ سال دوست دخترم بود و ما همون زمان هم با هم سکس داشتیم . نرگس ۲۴ سالشه ، با قد ۱۶۰ و ۴۵ کیلو وزن که کوچولو موچولو و بغلی به نظر میاد تا موقعی که هنوز لباسشو در نیاورده باشه ، ترکیب سینه سایز ۷۰، پوست گندمی و در کنارش شکم عضلانی و ورزشکاری هر مردی میتونه تحت تاثیر قرار بده ، من هم با قد ۱۸۰ و ۸۰ کیلو وزن با یه بدن نیمه ورزشکاری کم جذبه نیستم . داستان از اونجایی شروع شد که ذهن من چند سال درگیر روابط باز و اپن شد . من حتی تو سکسامون افراد دیگه ای رو کنار خودمون تصور میکردم و دوست داشتم با ادمای دیگ رابطمون رو شیر کنیم و لذت ببریم . تصور این که نرگس در حالی ببینم که روی کیر یکی دیگست دیوونم میکرد و بارها تو سکسمون با این تصورات ارضا شدم . این مسئله چند سال طول کشید تا این که وارد یه گروه تلگرامی شدم که در باب همین موضوع بود و همه به دنبال زوج مناسبشون بودن . کم کم داشت تو ذهنم کلید می خورد که مسئله رو با نرگس در میون بزارن . این که میدیدم چقدر عجیب زوج ها با هم دوست میشن و راحت با هم سکس میکنن دیوونم میکرد . یه شب عزمم رو جزم کردم و شب توی تخت موضوع رو مطرح کردم . نرگس لباس خواب بلندی پوشیده بود و موهاش گوجه ای بالای سرش جمع شده بود . اول گفتم بیا این فیلمو ببین ، فیلم راجب دو مرد و دوزن بود که در کنار هم سکس میکردن و وسطش زنا جا به جا میشدن . نرگس دست رو کیرم گزاشت و گفت تو مودشی؟(حس سکس رو داری؟) گفتم نه ببین این فیلما باحال نیستن ؟ ینی این سبک باحال نیست؟ تو میدونی که من به باورای دینی اعتقادی ندارم و تو پوشش هم ایرادی نمیگیرم هیچ وقت ، محدودیتا تو ذهنمونه ، دوست ندای کنار هم یه چیز جدید تجربه کنیم ؟ . حالت چشماش عوض شد و کمی اخم کرد . منظورت با کیه؟ به کسی نظر داری؟ . فهمیدم موضوع رو بد متوجه شده و فکر میکنه دارم راه رو باز میکنم که خودم برم با کسی سکس کنم . گفتم نه . من چهارچوب های رابطمونو میدونم و خودت هم میدونی که اهل خیانت نیستم . این مورد هم چیزیه که دوست دارم با یه زوج عین خودمون تجربه کنیم ، هم تو تنها سکست با من بوده هم من ، واقعا دوست نداری یه کار دیگه در کنار هم با رضایت هم انجام بدیم ؟ نرگس دیگه اون شب چیزی نگفت و خوابیدیم . چند روز گذشت و ما راجب این موضوع هیچ صحبتی نکردیم . بچه ها من اینجا نوشتم ، اگ خوشتون اومد ادامشم بنویسم ، نمیخواستم مثل یه داستان پورنهابی بشه که یهو برسیم به سکس واسه همین جزییات داستان زیاده و طولانی ، اگه علاقه دارین بگین ادامشم بزارم نوشته: سام
❤8👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دیوار همیشه تیر اخر بوده!
#دیوار #مطلقه
سلام دوستان تمامی اتفاقات مو به مو بر اساس واقعیته سن و سایز و قد و وزن من قطعا براتون مهم نیست پس منم نمیگم اگر توجه کرده باشین توی سایت دیوار آگهی لباس زیر زیاد هست و قطعا همشون پسرن!منم یکی مثل اونا بودم که آگهی گذاشتم و چتو باز گذاشتم که پیام بدن ۹۰درصد که پسر بودن یه پیام اومد که نوشته بود:واقعا هدف فروش لباس زیره یا دوستی و رابطه! منم گفتم لباس بهونست اگ دوست داشته باشی باهم آشنا شیم ۲۶سالش بود!دانشجو پزشکی!خوابگاه زندگی میکرد و مطلقه! ینی کاملا با کون افتاده بودم تو ظرف عسل!چی بهتر از این خلاصه با هم صحبت کردیم عکس فرستادم براش اوکی داد اونم ویس فرستاد که مطمئن بشم خانومه!که فردا همو ببینیم فقط یه آشنایی اولیه بود از دید اون.نه سکس ولی من خودمو اماده کردم حموم رفتم کامل صاف کردم همه جارو فرداش دیدم یه اس اومد.ساعت چند همو ببینیم! زنگ بهش زدمو ساعت ۳همو دیدیم خیلی توپ بود واقعا!اندام ردیف.مو بلوند.توپر.خلاصه عالی بود از همه نظر.گفت من دیشب فقط حوصلم سر رفته بود که پیام دادم و شماره گرفتم وگرنه فکر نمیکردم واقعا به قرار گذاشتن برسه(کس میگفت کلا)گفتم عب نداره عزیزم ولی ماشالله خیلی خوردنی و خوبی ها.یکم توی ماشین لب گرفتیم و سینه هاشو مالیدم.گفتم تا کی وقت داری که بریم خونه.گف یکم زود نیست احیانا!گفتم نه بابا میریم یکم استراحت کنیم کاری که نمیکنیم از دیوار به سویت دیدم نزدیک بود سریع اجاره کردمو رفتیم اونجا رفتیم خونه به محض ورود از پشت بغلش کردم و یکم گردنشو بو کردم و نشستیم رو مبل و گفتم راحت باش مطمئنه لباساتو در بیار.لباساشو در اورد و با یه تاب نشست منم فقط شورت پام بود.یکم بغلش کردم و لب بازی کردیم و بغلش کردم رفتیم رو تخت.گفت فقط یه چی بهت بگم من چند وقته کلا سکس نداشتم باید با آرامش شروع کنیم گفتم چشم حسابی لب بازی کردیم و سینه هاشو فشار دادم و مالیدم و سوتینشو در اوردم افتادم به جون سینه هاش.اروم اروم با زبون نوکشو میخوردم و دوباره لب میگرفتم دیدم دست برد تو شورتم و کیرمو گرفت.یکم مالید گفتم بلند شو بیا روم 69 بشیم.اخ این لامصب لیزر هم کرده بود.یک تار مو روی کس و کونش قاچاق بود.هیچی نداشت.صاف صاف.اول سوراخ کونشو زبون زدم و کلی حال کرد بهش گفتم کامل کصتو بزار روی دهنم.همین کارو کرد و محکم میلیسیدم و میخوردمش اونم خدایی حسابی برام ساک میزد و تخمامو می خورد.خیلی حرفه ای بود بیشرف بعد که براش خوردم دیدم اماده شده کصش دیگ.گفتم دراز بکش پاهاتو بده بارا.آروم کیرمو گذاشتم رو کصش و اروم اروم میکردم تو خیلی خیلی تنگ بود کصش.واقعا به زور تا کلاهک کیرم میرفت تو.بعد در اوردم کیرمو دوباره کردم توش نگه داشتم اونم فقط به خودش میپیچید دیگ در اوردم کیرمو دوباره کردم توش تا آخر نگه داشتم که عادت کنه.همزمان هم لباشو میخوردم و سینه هاشو فشار میدادم.دیدم خودش گف الان شروع کن منم واقعا کمرم سفته اصلا هم قرص و اسپری و اینا استفاده نمیکنم.در اوردم کیرمو دوباره کردم توش و اخ حالا نکن کی بکن.راحت ۱۰دقیقه توی اون حالت کردمش گفتم بلند شو داگی وایسا.داگی وایساد و از پشت گذاشت توش.محکم میکردمش دیگ راحت جا باز کرده بود و کیف میکرد.کلا علاقه ای به انال ندارم.سمت کونش اصلا نرفتم.محکم میکردمش دیدم گف محکم بکن داره میاد منم تلمبه سنگین میزدم روش ک دیدم ارضا شد و پهن شد رو تخت.یکم نازش کردم و لباشو خوردم که به خودش اومد باز.دوباره به پشت خوابید و باهاشو وا کرد یکم با کیرم مالیدم روی چوچولش و کردم توش تا ته.انقدر کردم که دیگ واقعا خسته شده بودم بخدا.بهترین حالت بود.کیرم تو کصش و پاهاشو میخوردمو لیس میزدم یکم دیگ کردم و گفتم داره میاد گف بیا بریز روی سینه هام.در اوردم و همه ابمو خالی کردم رو سینه هاش و کامل خودش با زبون ابمو از کیرم پاک کرد و تف کرد رو سینه هاش و مالیدشون.یکم تک بغل هم دراز کشیدیم و بعد بلند شدیم خودمون تمیز کردیم و زدیم بیرون دیگ دفعه های بعد هم سکس کردیم با یه زوج اگ دوست داشتین و لایکا زیاد بود ادامشو براتون چند شب دیگه میزارم ارادت نوشته: پریود مغز
#دیوار #مطلقه
سلام دوستان تمامی اتفاقات مو به مو بر اساس واقعیته سن و سایز و قد و وزن من قطعا براتون مهم نیست پس منم نمیگم اگر توجه کرده باشین توی سایت دیوار آگهی لباس زیر زیاد هست و قطعا همشون پسرن!منم یکی مثل اونا بودم که آگهی گذاشتم و چتو باز گذاشتم که پیام بدن ۹۰درصد که پسر بودن یه پیام اومد که نوشته بود:واقعا هدف فروش لباس زیره یا دوستی و رابطه! منم گفتم لباس بهونست اگ دوست داشته باشی باهم آشنا شیم ۲۶سالش بود!دانشجو پزشکی!خوابگاه زندگی میکرد و مطلقه! ینی کاملا با کون افتاده بودم تو ظرف عسل!چی بهتر از این خلاصه با هم صحبت کردیم عکس فرستادم براش اوکی داد اونم ویس فرستاد که مطمئن بشم خانومه!که فردا همو ببینیم فقط یه آشنایی اولیه بود از دید اون.نه سکس ولی من خودمو اماده کردم حموم رفتم کامل صاف کردم همه جارو فرداش دیدم یه اس اومد.ساعت چند همو ببینیم! زنگ بهش زدمو ساعت ۳همو دیدیم خیلی توپ بود واقعا!اندام ردیف.مو بلوند.توپر.خلاصه عالی بود از همه نظر.گفت من دیشب فقط حوصلم سر رفته بود که پیام دادم و شماره گرفتم وگرنه فکر نمیکردم واقعا به قرار گذاشتن برسه(کس میگفت کلا)گفتم عب نداره عزیزم ولی ماشالله خیلی خوردنی و خوبی ها.یکم توی ماشین لب گرفتیم و سینه هاشو مالیدم.گفتم تا کی وقت داری که بریم خونه.گف یکم زود نیست احیانا!گفتم نه بابا میریم یکم استراحت کنیم کاری که نمیکنیم از دیوار به سویت دیدم نزدیک بود سریع اجاره کردمو رفتیم اونجا رفتیم خونه به محض ورود از پشت بغلش کردم و یکم گردنشو بو کردم و نشستیم رو مبل و گفتم راحت باش مطمئنه لباساتو در بیار.لباساشو در اورد و با یه تاب نشست منم فقط شورت پام بود.یکم بغلش کردم و لب بازی کردیم و بغلش کردم رفتیم رو تخت.گفت فقط یه چی بهت بگم من چند وقته کلا سکس نداشتم باید با آرامش شروع کنیم گفتم چشم حسابی لب بازی کردیم و سینه هاشو فشار دادم و مالیدم و سوتینشو در اوردم افتادم به جون سینه هاش.اروم اروم با زبون نوکشو میخوردم و دوباره لب میگرفتم دیدم دست برد تو شورتم و کیرمو گرفت.یکم مالید گفتم بلند شو بیا روم 69 بشیم.اخ این لامصب لیزر هم کرده بود.یک تار مو روی کس و کونش قاچاق بود.هیچی نداشت.صاف صاف.اول سوراخ کونشو زبون زدم و کلی حال کرد بهش گفتم کامل کصتو بزار روی دهنم.همین کارو کرد و محکم میلیسیدم و میخوردمش اونم خدایی حسابی برام ساک میزد و تخمامو می خورد.خیلی حرفه ای بود بیشرف بعد که براش خوردم دیدم اماده شده کصش دیگ.گفتم دراز بکش پاهاتو بده بارا.آروم کیرمو گذاشتم رو کصش و اروم اروم میکردم تو خیلی خیلی تنگ بود کصش.واقعا به زور تا کلاهک کیرم میرفت تو.بعد در اوردم کیرمو دوباره کردم توش نگه داشتم اونم فقط به خودش میپیچید دیگ در اوردم کیرمو دوباره کردم توش تا آخر نگه داشتم که عادت کنه.همزمان هم لباشو میخوردم و سینه هاشو فشار میدادم.دیدم خودش گف الان شروع کن منم واقعا کمرم سفته اصلا هم قرص و اسپری و اینا استفاده نمیکنم.در اوردم کیرمو دوباره کردم توش و اخ حالا نکن کی بکن.راحت ۱۰دقیقه توی اون حالت کردمش گفتم بلند شو داگی وایسا.داگی وایساد و از پشت گذاشت توش.محکم میکردمش دیگ راحت جا باز کرده بود و کیف میکرد.کلا علاقه ای به انال ندارم.سمت کونش اصلا نرفتم.محکم میکردمش دیدم گف محکم بکن داره میاد منم تلمبه سنگین میزدم روش ک دیدم ارضا شد و پهن شد رو تخت.یکم نازش کردم و لباشو خوردم که به خودش اومد باز.دوباره به پشت خوابید و باهاشو وا کرد یکم با کیرم مالیدم روی چوچولش و کردم توش تا ته.انقدر کردم که دیگ واقعا خسته شده بودم بخدا.بهترین حالت بود.کیرم تو کصش و پاهاشو میخوردمو لیس میزدم یکم دیگ کردم و گفتم داره میاد گف بیا بریز روی سینه هام.در اوردم و همه ابمو خالی کردم رو سینه هاش و کامل خودش با زبون ابمو از کیرم پاک کرد و تف کرد رو سینه هاش و مالیدشون.یکم تک بغل هم دراز کشیدیم و بعد بلند شدیم خودمون تمیز کردیم و زدیم بیرون دیگ دفعه های بعد هم سکس کردیم با یه زوج اگ دوست داشتین و لایکا زیاد بود ادامشو براتون چند شب دیگه میزارم ارادت نوشته: پریود مغز
❤21
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝗖𝗵𝗔𝗹𝗲𝗦𝗵 𝗘𝘁𝗮𝗥𝗮𝗙𝗶 | چالش اعترافی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امار سود دهی روزانش چک کن پشمات میریزه
A23
ادرس عضویت کانالشون:
https://t.me/+KrIU63-01hk2ZWY8
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👎1