دکتر سرگلزایی drsargolzaei
38.2K subscribers
1.74K photos
97 videos
151 files
3.23K links
Download Telegram
#مصاحبه با دکتر سرگلزایی با موضوع #انتخاب_کتاب_برای_کودکان -قسمت آخر

*انتخاب کتاب های داستان

درکتاب های داستان ما دو نکته مهم آسیب شناسی وجود دارد؛
یک سری ازداستان های ما ارتباطی با زندگی شهری ندارد، یعنی وقایع در یک سرزمین کهن افسانه ای یا در یک دشت در یک کوهستان یا جنگلی اتفاق می افتد و بچه ها را با نهادهای زندگی شهری آشنا نمی کنند. در نتیجه درقصه هایی که خیلی از بچه ها ی ما می خوانند مثل شنگول و منگول و سه بچه خوک و شنل قرمزی خطری که بچه های ما را تهدید می کند، شخصیتی به نام آقا گرگه است. قطعأ این قصه نمادین است. همه ما می دانیم آقای گرگ یعنی خطر، نه این که لزومأ جانوری به اسم گرگ. اما مسأله این است که آیا بچه های ما هم متوجه می شوند که آقا گرگه یعنی همان خطر بطور عام؟ جواب منفی است.
ژان پیاژه یکی از بزرگترین نظریه پردازهای رشد و تفکر کودک معتقد است ذهن کودکان تا سن 5 و 6 سالگی در مرحله ی پیش عملیاتی است. در این مرحله بچه ها نگاهشان به روایت ها و قصه ها کاملأ نگاه عینی است و نگاه انتزاعی ندارند. بنابراین بچه ها در این قصه ها فقط خود گرگ را می بینند و نمی توانند مفهوم نمادین آن یعنی خطر را درک کنند. در نتیجه تعریف کردن این قصه ها برای بچه و خواندن این کتاب ها به جز این که ترس از جانوران را در آن ها ایجاد کند، که اساسأ آن جانوران در زندگی ما در دسترس هم نیستند، هیچ ثمری ندارد. قصه هایی که برای بچه های شهرنشین ساخته می شود باید از کودکی آن ها را با خطرات و نهادهای زندگی شهری آشنا کند. مثل خطر انفجار گاز شهری و نهاد آتش نشانی. در چه مواقعی کودک قصه از آتش نشانی کمک می خواهد. چه کمکی دریافت می کند. یا آشنایی با وظایف پلیس. بچه ها باید آشنا شوند که چه مواقعی باید از پلیس کمک بگیرند و...و یا  نهادهایی مثل بیمه. هنوز خیلی از مردم با نهادهایی مثل بیمه مأنوس نیستند، چون ازکودکی با آن آشنا نشده اند. این که بیمه چه کمکی می تواند در جبران خسارت ها به ما بکند، چیزی است که در قصه های کودکی که در شهر زندگی می کند باید گنجانده شود. به جای گرگ و ببر و اژدها و دیو باید با خطرهای واقعی زندگی مواجه شوند. ما بالاترین آمار مرگ و میر را در تصادفات رانندگی داریم. باید در داستان هایمان به کودکان اصول درست ایمنی در عبور و مرور شهری را آموزش بدهیم. دوره کودکی دوره شکل گیری مغز است، یعنی مغز ما یاد می گیرد به چه چیزهایی توجه نشان بدهد و به چه چیزهایی بی توجه باشد. برای کودکان ما اغلب در قصه ها این که چه قدر تصادفات رانندگی خطرناک است و چه قدر می تواند در زندگی شان تأثیر بگذارد ترسیم نمی شود، بلکه عمدتأ درباره خطراتی صحبت می شود که نمادین هستند. هیچ وقت برای آن ها اتفاق نمی افتد که در راه خانه مادر بزرگ، گرگ بخواهد آن ها را بخورد. حتمأ برای یک فرد بزرگسال که هفت خوان رستم را می خواند درک نمادین جنگ رستم با دیو سفید یا همان جهاد با نفس دون قابل درک باشد، اما یک کودک که در مرحله عینی است، هیچ وقت نمی تواندآن را درک کند و فکر می کند رستم با یک دیو واقعی جنگیده است. بنابراین قصه های کودکان باید ملموس و عینی باشند و درباره مسائل واقعی زندگی. استفاده از مفاهیم نمادین برای بچه ها تا سال های آخر دبستان خیلی زوداست.
بخش زیادی از قصه های ما هم دچار این مسأله هستند که  قهرمان و ضد قهرمان دارند. باید در داستان بچه ها به این موضوع توجه کنیم که هیچ کدام از شخصیت ها قهرمان و ضد قهرمان نباشند، بلکه هر کدام از شخصیت ها درجاتی از درستی، موفقیت و شکست، نادانی و کج تابی داشته باشند که با تعامل و گفت و گو متوجه مسائل شان می شوند، به جای این که در قصه، قهرمان ما همه ی خوبی ها را داشته باشد و ضد قهرمان هم همه ی بدی ها را .این قصه ها باعث می شوند دوگانه بینی در زندگی روزمره ما جاری شود و طبیعتأ نتیجه اش این است  که ما همیشه قهرمان باشیم و بی عیب و در عوض کسی که مقابل من است ضد قهرمان باشد و مستوجب هر نوع عذاب! این باور که همیشه حق با من است، چه در رانند گی چه در  مسائل خانوادگی و چه درمسائل کلان اجتماعی، نتیجه ی قصه هایی است که یک سمت آن همه حق و سپیدی است و سمت مقابل همه باطل و سیاهی. باید به این آفت ها توجه کنیم که این جنبه ها در داستان رعایت شود.

#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
@drsargolzaei
drsargolzaei.com
اواخر سال 1979 وقتی مرسدس سوسا در آرژانتین ترانه گراسیاس آلا ویدا را اجرا می‌کرد، در میانه کنسرت مأموران حکومت نظامی آرژانتین حمله کردند و جلسه را بهم زدند و از آن به بعد پخش آثار مرسدس سوسا ممنوع و وی از آرژانتین تبعید شد.

مرسدس سوسا بعدها افشا نمود آن زمان از سوی جوخه‌های مرگ و کارگزاران حکومتی تهدید به مرگ شده بود. مرسدس سوسا در سال ۲۰۰۷ در مصاحبه‌ای با خبرگزاری آسوشیتدپرس به خبرنگار آسوشیتدپرس گفت در آن زمان از سوی تشکل Triple A تهدید به مرگ شده بود؛ این تشکل که در واقع یک جوخه مرگ راست گرا محسوب می‌شد، در حین دوره حکومت نظامیان در آرژانتین بین سال‌های ۱۹۷۶ تا ۱۹۸۳ فعالیت می‌کرد و افراد مظنون به مخالفت با دولت را مورد ارعاب قرار می‌داد.

ترانه گراسیا آلا ویدا را جان بائز پس از سرنگونی پینوشه بازخوانی نمود.

ترجمه ترانه به فارسی

ترانه گراسیاس آلا ویدا (اسپانیایی: Gracias a la vida) سروده «ویولتا پارّرا» هنرمند مشهور شیلیایی و دوست ویکتور خارا است.
اجرا «مرسدس سوسا» خواننده آرژِانتینی


سپاس از زندگی، که به من چیزهای زیادی داد.
دو پرتو نورانی داد که وقتی باز می‌شوند،
به خوبی می‌توانم سیاهی را از سپیدی تمیز دهم.
و بنگرم پس زمینه پر ستاره را در آسمان بالای سرم
و ببینم از میان انبوه مردمان،
کسی را که دوستش دارم.
سپاس از زندگی، که به من چیزهای زیادی داد.
گوشی داد تا با تمام وسعت‌اش
ضبط کنم - شب و روز - آوای جیرجیرک و قناری را،
چکش‌ها و توربین‌ها و آجرها و طوفان‌ها را،
و صدای دلنشین محبوبم را.
سپاس از زندگی، که به من چیزهای زیادی داد.
صدا و الفبا را داد
و با آن ها کلماتی که بیندیشم و بیان کنم:
«مادر»، «دوست»، «برادر» و روشنایی بتابد
به مسیر روحی که عشق می‌ورزد.
سپاس از زندگی، که به من چیزهای زیادی داد.
توان رفتن داد با پاهای خسته‌ام.
با آنها از شهرها و گودال‌ها گذشتم،
از دره‌ها و دشت‌ها، کوه‌ها و بیابان‌ها،
و از خانه تو، از خیابان و حیاط خلوت ات.
سپاس از زندگی، که به من چیزهای زیادی داد.
دلی را داد که باعث می‌شود چهار ستون تنم بلرزد
وقتی که می‌بینم میوه و ثمره ذهن آدمی را.
وقتی که می‌بینم خوبی چقدر از بدی فاصله دارد.
وقتی که می‌بینم در روشنی چشمان تو…
سپاس از زندگی، که به من چیزهای زیادی داد.
بلند خندیدن و اشتیاق را داد.
با آنها شادی و رنج را تمیز دادم،
دو ماده‌ای که به ترانه‌هایم شکل می‌دهند،
و به ترانه‌های تو نیز هم که همچون همان اند،
و به ترانه‌های همه که همان ترانه‌های من اند.
سپاس از زندگی، به خاطر همه آنچه به من ارزانی داشت.

@drsargolzaei
#یادداشت_هفته : #اولین_پیروان

در سال 2010 درک سیورز (Dereck Sivers) بنیانگذار فروشگاه موسیقی "سی دی بیبی" فیلمی را در کنفرانس TED به نمایش گذاشت. در ابتدای این فیلم، مردی در یک زمین مشغول ورزش بود. سپس یک نفر به او ملحق شد، از او تقلید کرد و به کار او اعتبار بخشید. خیلی زود نفر سوم هم به آنان پیوست و سپس جمعیتی عظیم مثل یک جشنواره ورزشی به راه افتاد.
"سیورز" از این فیلم نتیجه گیری کرد که "اولین پیرو" از اهمیت زیادی برخوردار است زیرا پیوستن او موجب اعتبار بخشی به رهبر می شود.
پیروان بعدی هم نه فقط از کار رهبر، که از کار اولین پیرو نیز تقلید خواهند کرد. به قول سیورز: "اولین پیرو همان چیزی است که یک دیوانه تنها را به یک رهبر تبدیل می کند!"
                            *          *         *
در پژوهش های روان شناسی اجتماعی بارها دیده شده که وقتی یک هنرپیشه که همکار پژوهشگر است در یک فضای شلوغ شهری نقش به زمین افتادن را بازی می کرد اغلب عابران با سرعت و بدون توجه از کنار او رد می شدند ولی وقتی هنرپیشه دوم در مرحله بعدی پژوهش بعد از زمین خوردن هنرپیشه اول به کمک او می رفت بلافاصله تعداد زیادی از مردم به پیروی از او می پرداختند.
                           *           *          *
"گاو پیشانی سفید شدن" شهامت زیادی می خواهد. همه ما از مورد تمسخر و تحقیر و سرزنش قرار گرفتن می ترسیم بنابراین حتی وقتی طبق نظام ارزشی مان دوست داریم پیشقدم شویم این پا آن پا می کنیم تا دیگری پیشقدم شود و ما نفر بعدی باشیم!
بر مبنای این قاعده، بسیاری از بازاریابان حرفه ای هنرپیشه یا هنرپیشه هایی را استخدام می کنند که نقش اولین مشتری را بازی کنند و با این کار به ما القا کنند که ما تنها خریداران محصول نیستیم و اطمینان پیدا کنیم که انتخاب مان احمقانه نبوده است!
در بازاریابی اجتماعی نیز چنین تکنیکی به کار برده می شود. وقتی رسانه به ما نشان می دهد که جمعیت انبوهی برای یک عقیده کف می زنند بیشتر احتمال دارد که ما باور کنیم آن عقیده درست است!
 

#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
@drsargolzaei
drsargolzaei.com

 
#مصاحبه
#به_تغییرات_کوچک_بیندیشیم -قسمت اول

وقتی از سلامت روان صحبت می‌شود، هم سلامت فردی و هم سلامت اجتماعی روان مد نظر است و این گونه نیست که این دو از هم جدا باشند. از این نظر، پیوند دوطرفه‌ای میان جامعه و فرد وجود دارد.
 به این معنا که یک جامعه سالم، افراد سالم در خود پرورش می‌دهد و از سوی دیگر، افراد سالم، یک جامعه سالم را تشکیل می‌دهند. اما گاهی اوقات ناهنجاری‌ها و آسیب‌های اجتماعی می‌توانند آسیب‌های روان‌شناختی مشابه در افراد ایجاد کنند. در چنین مواقعی معمولا گفته می‌شود، فلان جامعه افسرده است یا فلان جامعه تمایل به خشونت دارد. بنابراین می‌توان نتیجه گرفت که هر جامعه‌ای دارای روان است؛ اما این که این روان (اجتماعی) چه ویژگی ‌هایی دارد و چگونه خود را در روان و رفتارهای فردی تک‌تک ما نشان می‌دهد، موضوعی است که بهتر دیدیم آن را با #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روان‌پزشک مطرح كنيم.


آقای دکتر! شما در سال‌های اخیر از حیطه روانشناسی فردی به سمت روانشناسی اجتماعی یا جنبه‌های اجتماعی سلامت روان تمایل پیدا کرده‌اید. ضمن بیان دلایل این گرایش، بفرمایید که آیا برای اجتماع می‌توان روانی مستقل و جدا از روان فردی در نظر گرفت؟


من به عنوان روانپزشک، وقتی در مطبم نشسته‌ام و مردمی كه برای درمان به من مراجعه می‌کنند را بررسی می‌کنم، متوجه می‌شوم که سه دسته مشکلات در میان بیماران وجود دارد: مشکلات اول از نوع زیست شناختی هستند، یعنی همچنان که قلب دچار مشکل می‌شود، مغز هم در مواقعی به بیماری‌های خاصی دچار می‌شود‌. برخی از این بیماری‌ها در حیطه حسی‌– حرکتی قرار دارند که متخصصان مغز و اعصاب باید به درمان آنها بپردازند و دسته دیگری هم نیاز به جراحی دارند که جراحان مغز باید به آن بپردازند. برخی دیگر از این مشکلات هم مربوط به بیوشیمی مغز می‌شود که در حوزه حسی‌– حرکتی خود را نشان نمی‌دهند، بلکه بروز هیجانی و فکری خاص دارند، مثلا کسی که مت آمفتامین یا همان چیزی که به نام شیشه و آیس معروف است مصرف می‌کند، بیوشیمی مغزش دچار تغییر شده و نسبت به اطرافیان خود بدبینی پیدا می‌کند. تفکر و هیجانات چنین فردی تغییر پیدا کرده بنابراین مشکلش به حیطه روان پزشکی مربوط است اما از آنجا که این تغییر جنبه بیوشیمیایی دارد حتما باید این بیمار دارو مصرف کند تا بهبود یابد.

دسته دوم افرادی که به من مراجعه می‌کنند، کسانی هستند که مهارت‌هایی را که در روابط بین فردی لازم است، نیاموخته‌اند یا بد یاد گرفته‌اند. مثلا در خانواده‌ای به فرد نحوه‌ای از آداب معاشرت یاد داده شده که در سطح جامعه، آن نوع آداب معاشرت بی‌ادبی تلقی می‌شود. چنین فردی وقتی وارد اجتماع می‌شود، به ‌تدریج منزوی و تنها می‌شود. در این جا کار روانپزشک است که این الگوی رفتاری را در فرد اصلاح کند.

دسته سوم مسائل و مشکلاتی است که در هر دوره و زمانی خودشان را به صورت اپیدمی نشان می‌دهند. به همین دلیل افرادی که مراجعه می‌کنند با اینکه از خانواده‌هایی با فرهنگ‌های گوناگون هستند اما عصاره‌ها و جنبه‌های مشترکی مابین همه آن ها وجود دارد که می‌توان به آن روان جمعی گفت. از این روان جمعی که نخستین بار تحت عنوان ناخودآگاه جمعی توسط کارل گوستاو یونگ، روانپزشک سویيسی مطرح شد، تعبیر‌های مختلفی شده است. برای نمونه عده‌ای روان یا ناخودآگاه جمعی را همان فرهنگ دانسته‌اند. به این معنی که اگر در جامعه‌ای بدبینی گسترش پیدا کند، آن وقت می‌بینید که همه افراد آن جامعه به درجاتی دچار بدبینی شده‌اند از خود روانپزشکی که می‌خواهد بیماران روانی را درمان کند بگیرید تا وکیل و استاد دانشگاه و مردم کوچه و بازار.
برخی از متفکران هم از این ویژگی‌های مشترک و همسان به روح ملت تعبیر کرده‌اند. گفته‌اند که با گذشت زمان و تاریخ، یک دسته ویژگی هایی در ملت‌ها پیدا می‌شود که می‌توان آن (ملت) را با آنها بازشناخت.

#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روان‌پزشک
@drsargolzaei
drsargolzaei.com
#مصاحبه
#به_تغییرات_کوچک_بیندیشیم -قسمت دوم

ناخودآگاه جمعی سطوح گوناگونی دارد. می تواند ناخودآگاه جمعی یک شهر‌، قبیله یا ملت و گاهی هم می‌تواند ناخودآگاه جمعی بشریت باشد. به این معنا که ناخودآگاه جمعی بشریت، در زمان خاصی دچار بیماری می‌شود. مثلا برخی از روانپزشکان معروف همچون دکتر ویکتور فرانکل، دکتر اریک فروم و دکتر شینودا بولن بر این نظرند که روان جمعی ما(بشریت) در عصر صنعتی دچار نوعی بیماری شده و آن هم افراط در روح نرینگی است. این مساله باعث شده که بشر کنونی بیش از حد جاه‌طلب، رقابت‌طلب، خودخواه و خشونت ورز شود. بنابراین وقتی با آسیب‌ها و پدیده‌های جهانی از این دست روبه‌رو مي‌شويم، نمی‌توانیم تنها به درمان فردی که در مطب به ما رجوع می‌کند، بسنده كنيم. این مشکلی را حل نمی‌کند. این مثل این است که آلودگی هوا در تهران خیلی شدید باشد و ما بخواهیم برای یک خانواده خاص دستگاه تصفیه هوا پیشنهاد کنیم. این خانواده هر قدر هم که از این دستگاه در داخل خانه‌شان استفاده کنند، بیرون که می‌روند باز از هوای آلوده تنفس می‌کنند. این جاست که می‌بینیم مشکل برخی از افرادی که به مطب‌ها یا درمانگاه‌های روانپزشکی رجوع می‌کنند، مسأله ی جمعی است.


این مشکلات جمعی صد درصد از وجوه گوناگونی برخوردارند. می‌توانید برخی از این وجوه را با مثال برشمارید؟


یکی از این وجوه زبان است. مثلأ ممکن است زبان (گفتمان) یک ملت، چیزهایی را بزرگ نمایی و در مقابل، چیزهای دیگر را کوچک و ناچیز كرده  باشد. همان طور که وقتی سخنرانی افراد مهم را گوش کنید، می‌توانید کلمات کلیدی آن را بیرون بکشید و آن را تحلیل محتوایی کنید، با شمارش بسامد واژه‌ها در گفتمان یک ملت هم می‌توانید روح جمعی آنها را ارزیابی کنید. مثلا گوگل در آمار سالانه‌اش نشان می‌دهد که در هر کشوری بیشترین کلماتی که جست‌وجو شده‌اند، کدامند. اگر به زبان‌های گوناگون دنیا نگاه کنید می‌بینید که برخی کلمه‌ها بسامد بیشتری دارند، برای نمونه ممکن است گویندگان زبانی، از ترکیب «فکر می‌کنم» بیشتر استفاده کنند یا برعکس مردم زبان‌ دیگری از ترکیب «احساس می‌کنم»، استفاده كنند.
یکی دیگر از سطوح این روان جمعی، قصه‌ها، اسطوره‌ها و افسانه‌ها و ضرب‌المثل‌هاست. در هر ملتی قصه‌ها و افسانه‌های خاصی رواج دارد که نزد ملت‌های دیگر نیست یا کمتر دیده می‌شود.
یکی دیگر از وجوه روان جمعی، نظام تولید و بازتولید اقتصادی است. مثلأ جامعه‌ای که عمده درآمدش از گردشگری (توریسم) است، فرهنگ یا روان جمعی مردمش کاملا متفاوت از جامعه‌ای است که مرزهای خود را به روی دیگران بسته است.


اگر روان‌شناسی فردی مردم یک جامعه ارتباط تنگاتنگی با روان جمعی آن دارد، بنابراین برای رسیدن به یک جامعه سالم باید کوشید تا جنبه‌های آسیب‌زای فرهنگی و اجتماعی را شناخت و درمان کرد. به نظر شما این کار چگونه شدنی است؟


از جهت روان‌شناسی رشد، زماني که بچه‌ها در کودکستان یا مدرسه هستند، یکی از چیزهایی که باید یاد بگیرند، مهارت ارتباط برقرار کردن با دیگران است. از سوی دیگر، مهم‌ترین قابلیتی هم که باید در مغز این بچه‌ها رشد کند، خلاقیت است. حال اگر ساختار آموزش و پرورش در جامعه‌ای به نحوی باشد که بچه‌ها در دوران دبستان به سمت رقابت بیشتر کشانده شوند یا آماده‌سازی آن ها برای امتحان‌های اضطراب‌آوری مثل تیزهوشان باشد، نتیجه ی این وضعیت این می‌شود که از همان مثلأ سوم دبستان، اضطراب به بچه‌ها به تدریج تزریق شود. از طرفی هم، چون این قبیل امتحانات اضطراب‌آور فردی است و به صورت تیمی و گروهی نیست، روح همبستگی و کار جمعی در فضای آموزشی به روح رقابت فردی و خودخواهی تبديل می‌شود. بنابراین مهم ترین اتفاقی که از نظر روان‌شناسی رشد باید بیفتد، عملأ صورت نمی‌گیرد و بچه‌ها به افرادی خودخواه و رقابت جو و غیر‌ مسوول تبدیل شده و در محیط خانه هیچ گونه مشارکتی ندارند.
حالا خانواده‌ای را فرض کنید که چنین نوجوانی را پیش روانپزشک می‌آورد و از او می‌خواهد که مشکل فرزندش را حل کند. این بچه بايد در همان دوره‌ای که دوره رشدش بوده، کار گروهی، همکاری با دیگران، مسوولیت‌پذیری و... به او آموزش داده می‌شد اما به جای این ها، یک چارچوب اشتباه از طریق آموزش و پرورش و خانواده به او داده شده است. بنابراین پنج سال پیش که همین بچه در کودکستان یا دبستان بود بايد به این نکات و مسائل توجه می‌شد نه حالا که 17 سالش است.
خیلی از افراد پیش ما می‌آیند و می‌بینیم که نمی‌توان کاری برای آنها کرد، زیرا زمان کار کردن گذشته است. این نکته‌ای است که روان‌شناسی اجتماعی به آن می‌پردازد. شیوه و نحوه ی سیاست‌ گذاری‌های ما در حوزه آموزش و پرورش است که به چنین مشکلاتی دامن می‌زند. این دیگر دست روانپزشک نیست.

#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روان‌پزشک
@drsargolzaei
drsargolzaei.com
#مصاحبه
#به_تغییرات_کوچک_بیندیشیم -قسمت سوم


در چنین مواقعی نهادهای اجتماعی مثل خانواده، آموزش و پرورش و... باید اصلاح شوند.


دقیقأ همین طور است. یکی از مسائلی که در همین ارتباط در خانواده‌ها وجود دارد این است که نسبت به مشکلاتی که برای کودک یا نوجوان‌شان پدید می‌آید، پدر و مادر خیلی احساس گناه و تقصیر می‌کنند. این خانواده‌ها هنوز متوجه این امر نیستند که در ساختار جدید جامعه ی ما چه به دلیل اقتصادی و چه اجتماعی، بچه‌ها بیشتر از آنکه مخاطب پدر و مادرها باشند، مخاطب آموزش و پرورش و رسانه هستند. بنابراین بسیاری از مشکلاتی که برای نوجوان پیش می‌آید، برگردن پدر و مادر نیست. این جاست که می‌توان به پدر و مادرها گفت، اگر می‌خواهید بچه‌ای به لحاظ روانی سالم داشته باشيد، باید مشارکت اجتماعی داشته باشید. خیلی از خانواده‌ها فکر می‌کنند که چون اولویت شماره یک‌ آن ها خانواده یا عشق به فرزندشان است، درباره مسائل کلانی که مربوط به همه است، نباید خودشان را درگیر کنند یا مشارکتی در آنها داشته باشند. این گونه خانواده‌ها نمی‌دانند که سلامت روانی و در پی آن، بخش زیادی از سلامت جسمی فرزندشان نیازمند مشارکت فعال شان در نشست‌های انجمن اولیا و مربیان و حساسیت نشان دادن فعال و نظام مند نسبت به مسائل و سیاست‌های کلان است.
خیلی مواقع است که پدر و مادرها می‌گویند که ما در انجمن اولیا و مربیان شرکت می‌کنیم و اتفاقأ فعال هم هستیم، یعنی نقد و اعتراض منصفانه می‌کنیم اما هیچ نتیجه‌ای عایدمان نمی‌شود. به همین علت ترجیح می‌دهیم که یا در جلسات شرکت نکنیم یا اگر هم شرکت کنیم، سکوت اختیار کنیم!
در اینجا میان روا‌ن‌شناسان و جامعه‌شناسان بحث است. گروهی از جامعه‌شناسان بر این نظرند که با سازوکارهای روان‌شناسی نمی‌توان مسائل جامعه را کاوید و بر‌رسی کرد، زیرا اجتماع سازوکاری متفاوت از روان فردی دارد. اما برخی از روان‌پزشکان مثل یونگ و مورنو بر این نظرند که رد خیلی از مسائلی را که در اجتماع وجود دارد، می توان درساختار روانی انسان گرفت. مطالعه تاریخ یک ملت به نوعی روانکاوی روح جمعی آن به حساب می‌آید، مثلأ کتاب «ا‌قتدارگرایی ایرانی در عصر قاجار» کتابی است که دکتر محمود سریع‌القلم در آن به نوعی ایرانیان را روانکاوی می‌کند.


    این درست است که نویسندگان، روان‌شناسان، جامعه شناسان و به طور کلی روشنفکران وظیفه ی این روانکاوی جمعی و تاریخی را بر عهده دارند، اما بخشی از این فرآیند (روانکاوی) هم بر عهده خود مردم است. به این معنا که مردم هم باید به روان جمعی خودشان رجوع کنند و جنبه‌های آسیب‌زای آن را بشناسند. به نظر شما روان جمعی چه زمانی به بازخوانی خودش می‌پردازد؟


هر دوره تاریخی را زمانی می‌توان کاملأ درست و شفاف بررسی و تحلیل كرد که عمر و زمان آن سرآمده باشد. بنابراین در این زمینه همیشه با تأخیر مواجه هستیم. آدم‌ها وقتی پیر می‌شوند می‌توانند به اشتباهات دوران جوانی‌شان پی ببرند. این درست، اما در عین حال برخی چیزها هست که در شرایط فعلی شاهد عوارض آن هستیم و اتفاقأ عامل یا عوامل آن هم موجودند. مثلا نوجوان 15 سال پیش با نوجوان امروز متفاوت است. بنابراین باید ذهن‌مان را معطوف به این نکته سازیم که امروز چه اتفاقی در حوزه رسانه یا ساز و کارهای اقتصادی، اجتماعی و آموزشی ما در این 15 ساله افتاده که بر ویژگی‌های رفتاری یا منش نوجوانان امروز تاثیر گذاشته است. مسایلی از این دست آن قدر ملموس هستند که به آسانی می‌توان به سراغ آن ها رفت و اقدامی در راستای آن ها صورت داد. از سوی دیگر، نگاه ما به این اقدام هم نباید سیاه و سفید باشد، یعنی نباید این گونه باشد که مثلآ بگوییم یا می‌توانیم یا نمی‌توانیم. گاهی 10 درصد می‌توانیم؛ همین 10 درصد توانستن گاهی اوقات تعدادی از افراد و خانواده‌ها را نجات می‌دهد.
چیزی که معمولا با آن مواجه هستیم این است که وقتی به هرم اجتماعی نگاه می‌کنیم و خود را در کف هرم می‌بینیم، فکر می‌کنیم که زورمان به چیزی و کسی نمی‌رسد. به همین خاطر به خودمان می‌گوییم که ورود به نهادهای اجتماعی هم حتمأ هیچ ثمری ندارد.

#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روان‌پزشک
@drsargolzaei
drsargolzaei.com
#مصاحبه
#به_تغییرات_کوچک_بیندیشیم -قسمت چهارم

 به خاطر می‌آورم که وقتی رزیدنت روانپزشکی بودم، روزی در مورد علاقه‌ام به روان‌شناسی اجتماعی با یکی از اساتیدم صحبت کردم. آن استاد در پاسخ گفت که شما به کدام یک از نهادهای اجتماعی می‌توانی دست بزنی و تغییری در آنها ایجاد کنی؟! با این همه هنوز بر این نظرم که می‌توان با مشارکت ‌هاي ‌اندک در نهادهای اجتماعی تغییر ایجاد کرد. پس نباید تغییر را برای خودمان صددرصدی تعریف کنیم. بهتر است تغییر را 20 درصدی تعریف کنیم. بنابراین آن پدر و مادری که در انجمن اولیا و مربیان شرکت می‌کنند، ممکن است نتوانند مثل قوانین مربوط به امتحان نهایی و... را تغییر دهند اما می‌توانند کاری کنند که دست‌ کم معلمان داخل همان مدرسه به خاطر رقابت با یکدیگر آن قدر به بچه‌ها برای قبولی در امتحان تیزهوشان فشار وارد نكنند. این مسأله باعث می‌شود که خیلی از بچه‌ها از فشارها و اضطراب‌ها رهایی پیدا کنند و خلاقیت در آنها شکوفا شود. 
خوب است به این نکته هم اشاره کنم که یکی از چیزهایی که باعث می‌شود ما از عادت‌ها بگذریم و به عقلانیت به معنای خودنگری برسيم، رسانه‌های آزاد در یک جامعه است. رسانه ی آزاد مثل یک آینه روشن و شفاف است که تصویر را خوب نشان می‌دهد. اگر آینه به گونه‌ای باشد که تصویر را کژ و معوج یا حتی بزرگ نشان دهد، این نمی‌تواند تصویری واقعی باشد. رسانه هم می‌تواند به یک جامعه بیمار چنین القا کند که تو سالمی و مشکلی نداری. این تصویر اشتباه و نادرست و وارونه از جامعه سبب می‌شود که هیچ گاه آن جامعه به فکر اصلاح خودش نباشد و همیشه فکر کند که در اعلا درجه سلامت قرار دارد. رسانه سالم، نشانه خودآگاهی سالم یک جامعه است.


    به طور خلاصه، چه ویژگی‌هایی در یک جامعه باید باشد که بگوییم آن جامعه سالم است؟


نخستین ویژگی این است که مردم آن جامعه تعریفی از منافع جمعی داشته باشند. بی‌شک این منافع جمعی گاهی اوقات با منافع خانوادگی یا فردی آحاد آن جامعه تضاد پیدا می‌کند، اما با این حال در یک جامعه سالم، افراد منافع جمعی را بر منافع فردی خودشان ترجیح می‌دهند. ویژگی دوم یک جامعه سالم این است که مردم قادر به کار گروهی و تیمی با یکدیگر باشند. مثلأ در همین جامعه ی ما، شما چند کتاب را می‌توانید نام ببرید که مشترکأ محصول کار چند نویسنده باشد؟ اين اتفاق تقریبا به‌ندرت رخ مي‌دهد. احترام به قانون هم یکی دیگر از ویژگی‌های جامعه سالم است؛ یعنی همه این را بدانند که قانون بر آنها تحمیل نشده بلکه همه در شکل‌گیری آن مشارکت داشته‌اند. قانون را حاصل منافع جمعی بدانیم و اگر هم احترام به قانون در کوتاه مدت به منافع فردی ما صدمه بزند، مطمئن باشیم که در درازمدت به نفع تک تک ماست. مثلأ اگر پشت چراغ قرمز معطل شویم، در نهایت امکان تصادف کردن ما کم می‌شود. دست آخر این که مردم چنین جامعه ی سالمی، تصویری کلان از زندگی دارند نه تصویری کوتاه که مثلأ فقط سال دیگر را در بر می‌گیرد‌.


#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
@drsargolzaei
drsargolzaei.com
#مقاله
#انتظار_کشیدن_زیردرخت_کاج

مردی که روبه رویم نشسته بود از شدت مصرف هروئین بارها به دار و درخت خورده بود و پیشانی اش زخم های متعددی داشت. از بس که کبریت را در حالت از خود بی خودی زیر زرورق نگه داشته بود انگشتانش سوخته بودند و در میانه گفتگو بارها به چرت نشئه فرو می رفت و وقتی سر برمی داشت می گفت: "گوشم با شماست آقای دکتر!"
با همه این تفاصیل به طور مکرر تأکید می کرد که "من معتاد نیستم دکتر، من گاهی تفریحی با دوستانم مصرف می کنم، این خانم زیادی حساس است!"
به خانم "زیادی حساس" که همراه این "بیمار" آمده بود گفتم: "شما چه نسبتی با ایشان دارید؟"، خانم پاسخ داد که قرار است وقتی که این آقا درمان شد نامزد شوند! همه دوستان و بستگان این خانم او را از این رابطه بر حذر داشته بودند ولی این خانم اصرار داشت که "خوش بین" است و به نیمه پر لیوان نگاه می کند بنابراین امید دارد که این جناب پس از ترک کردن می تواند همسفر او در یک زندگی سالم باشد!

یک بار به مراجعی شبیه این خانم گفته بودم اگر زیر درخت کاج نشسته باشی و منتظر فرو افتادن گلابی باشی خوش بین نیستی ساده لوح هستی!
اگر با نگاه کردن به شکوفه های درخت گلابی بتوانی طعم گلابی رسیده شیرین آبدار را در ذهن مجسم کنی خوش بین هستی، اما اگر تصور می کنی با نشستن زیر درخت کاج، قرار است گلابی روی سرت بیفتد خیال باف و خودفریب هستی!

نظر این خانم این بود که آدم های زیادی از گودال اعتیاد به مواد مخدر بیرون آمده اند، بنابراین او نامزد آینده اش را کاجی نمی دید که قرار است گلابی شود، بنابراین از این نظر حق با این خانم بود من دچار "سفسطه استعاره" (metaphor fallacy) شده بودم، به قول "ژان پل سارتر" فیلسوف فرانسوی: " انسان هست آنچه که نیست و نیست آنچه که هست!" و به قول "جبران خلیل جبران" نقاش و نویسنده لبنانی : " اگر از گذشته یک قدیس و آینده یک جانی خبر داشتی خود را نه فروتر از آن و نه بهتر از این می دانستی!" هر دو راست می گویند، انسان یک "بالقوه" است که گاهی 180 درجه تغییر مسیر می دهد: شمربن ذی الجوشن شهید زنده جنگ صفین است و حربن یزید ریاحی سردار سپاه عبیدالله بن زیاد، اما حر اولین کسی است که در کربلا در رکاب حسین بن علی جان می بازد و شمر آن کسی است که حسین بن علی را سر می برد!
از این نمونه ها در افسانه و تاریخ و زندگی روزانه کم ندیده ایم اما ما بر اساس "قاعده ها" مهره می چینیم، نه بر اساس استثناها! بنا کردن زندگی زناشویی با فردی که اختلال شخصیت و اعتیاد و انکار در او محرز است با این فرض که او بهبود می یابد و بازگشت نمی کند و فردی مسئول و متعهد خواهد شد سرمایه گذاری بر اساس استثنائات است نه قواعد!
استدلال این خانم و کسانی شبیه ایشان این است که آن ها با فداکاری و ایثار و عشق "احتمال آماری" این "معجزه" را بالا می برند. از نظر آن ها عشق کیمیایی است که می تواند مس را طلا کند:

از محبت خارها گل می شود
از محبت سرکه ها مل می شود

اما تجربه من در نزدیک به بیست سال رواندرمانگری این بوده که بیشتر بیمارانی که از اعتیاد رهایی می یابند کسانی هستند که اختلال شخصیت شدیدی ندارند و حتی آن هنگام که دچار اعتیاد هستند تلاش می کنند به تعهدات و مسئولیت هایشان پایبند بمانند، کسانی که با انکار و دلیل تراشی خود و دیگران را فریب نمی دهند. بر خلاف تصور این خانم عشق و فداکاری یک نامزد یا همسر عامل اصلی و تعیین کننده در بهبودی یک معتاد نبوده است!
من سال ها در انواع مراکز درمانی از کلینیک های دولتی و رایگان گرفته تا کلینیک های خصوصی، از بیمارستان روانپزشکی گرفته تا بهکده ها (Therapeutic Community) با بیماران دچار اعتیاد کار کرده ام و مطمئن هستم که جمع بندی من دچار سوگیری در غربال مراجعان (Selection Bias) نیست. راستی موضوع اصلی این یادداشت قرار نبود "اعتیاد" باشد، قرار بود " انتظار کشیدن زیر درخت کاج" باشد! "اعتیاد" فقط یک مثال بود، بقیه مثال ها را شما پیدا کنید، ما دسته جمعی زیر درخت کاج نشسته ایم!

#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
drsargolzaei.com
telegram.me/drsargolzaei
#پرسش_و_پاسخ

*جناب آقای #دکترسرگلزایی

با سلام و آرزوی بهروزی
ضمن عرض سپاس  بابت مطالب علمی و بسیار آموزنده ای که در کانال تلگرامتان به اطلاع عموم می رسانید.

از جنابعالی تقاضا دارم  نظر خودتون رو در خصوص عرفان و تصوف در یک یا چند یادداشت در تلگرام بیان بفرمائید.

البته می دونم که امکان بیان دانش شما در خصوص مطلب عمیقی مثل عرفان در یک یادداشت کوتاه کار خیلی سختیه اما با توجه به شرایط جامعه ما و هجوم گسترده طبقات مختلف جامعه به این موضوع، دانستن آرا و نظرات افراد دانشمندی مثل شما، مردم رو از افتادن در مخاطرات پیش روی این راه محافظت بیشتری خواهد کرد.

باز هم از حضور پر از مسئولیت شما در جامعه بحران زده امروز ایران سپاس گذارم.

*********
* سلام و احترام

از این که نوشته هایم را می خوانید سپاسگزارم.
قبلا در مقاله ای تحت عنوان «عرفان زدگی در فرهنگ ایرانی» نظرم را در این زمینه بیان کرده ام.

مقاله را مجددأ در کانال هم خواهیم گذاشت.

تندرست باشید

@drsargolzaei
drsargolzaei.com
#مقاله
#عرفان_زدگی_درفرهنگ_ایرانی

1_ عرفان چیست؟
مذهب را مجموعه گزاره هایی تعریف می کنیم که محور آن ها رابطه ی انسان با خداست. در هر مجموعه ی معرفتی، تعدادی "بدیهیات" وجود دارند که ثابت فرض می شوند و سایر موضوعات را بر اساس آن بدیهیات اثبات یا نفی می کنند.
مذاهب برخلاف علوم و فلسفه، الوهیت را بدیهی فرض می کنند و هستی شناسی، اخلاق و حقوق را بر این اساس تعریف می نمایند.
"عرفان" یکی از خوانش های مذهبی است که در آن به جای انگاره ی خداوندی که انسان در برابر او "مکلف" است؛ "خدا انسان" را می نشاند که در مرحله ی "وحدت" و "وصال" در اوج وجد است و در مرحله ی "کثرت" و "جدایی" در رنج و عذاب. ابیات زیر به خوبی این دو حالت را بیان می کنند:

گر به اقلیم عشق روی آری
همه آفاق گلستان بینی
آنچه بینی دلت همان خواهد
آنچه خواهد دلت همان بینی
(گلشن راز_ شیخ محمود شبستری)

از نیستان چون مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
(مثنوی معنوی_ مولانا جلال الدین)

در این خوانش (قرائت) از مذهب، اذن وصال را "معشوق" می دهد و وظیفه ی "عاشق"، انتظار و صبر و امید است نه انجام تعهدات اخلاقی یا مناسک عبادی خاص. به این ابیات از حافظ شیرازی توجه نمایید:

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری است
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
***
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدی ست
آن به که کار خود به عنایت رها کنند
***
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

برخلاف دیدگاه فقها که انجام دقیق "حق الله" را شرط رستگاری می دانند، عرفا تنها بر "اشتیاق" و "تسلیم" تاکید می ورزند. آخرین داستان طولانی مثنوی (قلعه ی هوش ربا) به صراحت بر این موضوع گواهی می دهد.
این تفاوت دیدگاه، ریشه ی اختلاف عقیده ی شدید فقها و عرفا بوده که بر دار شدن حسین بن منصور (حلاج) و شیخ اشراق سهروردی به رأی فقیهان، نمونه های تاریخی شدت این اختلاف هستند.

2_ عرفان زدگی چیست؟
عرفان زدگی به این معناست که در مناسبات اجتماعی و در موقعیت های بین فردی بخواهیم از الگوها و انگاره های عرفانی استفاده کنیم. همانطور که گفته شد انگاره های عرفانی با موضوع رابطه ی انسان و خدا مناسبت دارند و استفاده از آنها در مناسبات بین فردی نوعی "سوء استفاده" محسوب می شود.
نمونه ی سنتی این عرفان زدگی را در عبارت "به خدا واگذار کن" بارها شنیده ایم.
فیلم سینمایی "تنگسیر" نمونه ی جالبی از مقابله ی قهرمان داستان با این گزاره است. در این داستان، در حالی که سه گانه ی "زر و زور و تزویر" دست به دست هم داده اند و دسترنج قهرمان داستان را چپاول کرده اند، عرفان زدگان از "زارممد" می خواهند سرش را پایین بیاندازد و "به ابوالفضل واگذار کند"!
این داستان حدیث مکرر است. افراد زیادی را می بینیم که شانه از زیر بار مسؤولیت اجتماعی خود خالی می کنند، در مقابل ظلم و ستم زانو می زنند و آنجا که باید اعتراض کنند، سکوت می کنند و برای این رفتارها توجیهاتی عارفانه می تراشند.
گفتارهای زیبایی که جهان بیرون را آیینه ی جهان درون ما می دانند و به ما می آموزند که هر نابسامانی که در جامعه می بینیم بازتاب نابسامانی روحی ماست، اگر گسترش یابند در جامعه چه شهروندانی خواهیم داشت؟ شهروندانی که تنها واکنش شان به هر معضل اجتماعی فرو رفتن در خود و "مراقبه" است!
نمونه ی مدرن عرفان زدگی نیز در کتابها و فیلم هایی متجلی می شود که در آنها برای دستیابی به موفقیت تنها داشتن "اشتیاق" و "تصویر ذهنی روشن" کافی است!
فیلم "راز" که متأسفانه بارها با نگاه تأییدی در صدا و سیما به نمایش در آمد و کتاب آن نیز با ترجمه های مختلف به ده ها بار تجدید چاپ رسید، چنین الگویی را تجویز می کند. این همه محصولات صنعتی و پیشرفت های علمی تنها با "اشتیاق" و "تصویر ذهنی" ایجاد شده اند یا با برنامه ریزی دقیق و پشتکار مستمر؟!

3_ چه باید کرد؟
به عقیده ی نگارنده، در هم تنیدگی فرهنگ ایرانی با ادبیات عرفانی از یک سو و ورود سیل آسای عرفان های وارداتی از سوی دیگر باعث می شود که "عرفان زدگی" شیوع بالایی داشته باشد و اغلب ما بدون اینکه آگاه باشیم تحت تأثیر این پدیده قرار داریم. همه ی ما نیاز به تأمل و گفتگو راجع به این داریم که اشکال مختلف عرفان زدگی را بشناسیم و بدانیم در چه موقعیت هایی از زندگی تفکر عارفانه به ما کمک می کند و در چه مواقعی بر عکس، به ما آسیب می زند.
در پایان "دعای آرامش" را ذکر می کنم که وظیفه ی "خرد" را تفکیک این موقعیت ها می داند:

"خداوندا!
به من آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه تغییر نیافتنی است
و شهامتی، تا تغییر دهم آنچه تغییر یافتنی است
و خردی که تفاوت این دو را دریابم!"

#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک 
@drsargolzaei
drsargolzaei.com
#معرفی_کتاب

#حرف_هایی_برای_امروزیها

نویسنده: دکتر محمدرضا سرگلزایی

انتشارات: بهار سبز

"گئورگ ویلهلم هگل" فیلسوف نام آور آلمانی جهان را بازنمایی تکامل یک روح بزرگ می دانست که در حال حرکتی دائمی است. هدف این حرکت دائمی رسیدن این روح بزرگ به آگاهی مطلق درباره خویشتن است. اگر انسان نسبت به سایر حیوانات خودآگاه تر است، و انسان امروزی نسبت به انسان هزاران سال پیش بیشتر به تأمل در نفس و اکتشاف در خویشتن می پردازد، بازنمایی تکاملی است که آن "ایده" یا روح پیدا کرده است.  هگل اصطلاحی دارد با عنوان "روح تاریخ" و آن همان مرحله رشدی ایده یا روح جهان است. از منظر هگلی عقلانیت یعنی همگام بودن با این ایده مطلق یا روح کل.
سال ۱۸۳۶ که کارل مارکس به دانشگاه برلین رفت مشرب فلسفی غالب در آن دانشگاه مانند هر دانشگاه دیگر آلمان در آن زمان هگلی بود بنابراین مارکس به موضوع پایان نامه دکترایش که راجع به "مقایسه دیدگاه های دموکریتوس و اپیکوروس" بود با حال و هوایی هگلی پرداخت. اما خواندن کتاب "تزهایی مقدماتی درباره اصلاح فلسفه" نوشته لودویگ فوئرباخ باعث شد که مارکس به این نتیجه برسد که باید اصلاحی در دیدگاه هگلی خود ایجاد کند.
خلاصه نقد فوئرباخ نسبت به آرای هگل را می توانیم در این عبارت آیزایا برلین ببینیم: 
"این روح فلان عصر چیست جز اسمی اختصاری برای کل پدیده هایی که آن عصر یا فرهنگ را تشکیل می دهند؟! این که هر عصری الگویی دارد که آن را از سایر عصرها متمایز می کند نمی تواند مبنایی برای فرض یک الگوی سبب ساز برای تاریخ باشد. الگوها نمی توانند موجب رویدادها بشوند. الگو نوعی صورت یا قالب است، خصوصیت و صفت رویدادهاست و رویدادها خود می توانند فقط معلول رویدادهای دیگر باشند. 
اصطلاحاتی چون نبوغ یونانی ، خصلت رومی ، روح رنسانس یا روح انقلاب فرانسه چه هستند جز برچسب های انتزاعی که آدم ها برای سهولت کار جعل کرده اند و به مجموعه معینی از کیفیات و رویدادهای تاریخی الصاق می کنند؟!
ایده هگلی صرفأ اسم مستعاری است برای خدای انسان ریخت (آنتروپومورفیک) مسیحیت و لذا موضوع را به خارج از محدوده های بحث عقلی منتقل می کند." 
مارکس که پس از خواندن آرای فوئرباخ با نگاهی نقاد به آرای هگل نگریست به نظرش این طور رسید که هگل عمارت زیبایی از جنس کلمات برپا کرده است و وظیفه مارکس و هم نسلان اوست که این عمارت را با نمادهایی دال بر چیزهایی واقعی که زمان و مکان دارند و روابط تجربی قابل مشاهده ای نیز با یکدیگر دارند تعویض کنند. این چنین شد که مارکس بنیانگذار نوعی "ماتریالیسم تاریخی" شد. در این قالب بندی فکری، مارکس همچون هگل نوعی "جبر تاریخی" را پذیرفت ولی شالوده این جبر تاریخی را به امری انتزاعی به نام "جریان خودآگاهی ایده مطلق" نسبت نداد بلکه به "تنازع بقا" و "ضرورت های اقتصادی" ارجاع داد و به این نحو قاعده عمارت هگلی را از آسمان به زمین منتقل کرد.
با این مقدمه طولانی می خواهم راجع به کتاب "حرف هایی برای امروزی ها" حرف بزنم. مشرب فکری من در این کتاب نوعی ماتریالیسم تاریخی است. در این کتاب به این پرداخته ام که در عصرهای گذشته که ضرورت های اقتصادی با امروزه متفاوت بوده اند، چارچوب های فرهنگی متناسب با آن ضرورت های اقتصادی مورد اجماع و توافق عمومی قرار گرفته اند. پس از گذشت قرن ها، این "قراردادهای اجتماعی" تبدیل به سنت های فرهنگی شده اند. اکنون، که ضرورت های اقتصادی تغییر پیدا کرده اند، حفظ سرسختانه (ارتودکس) این سنت های فرهنگی برای ما ناکارآمدند.
پنجاه سال پیش هفتاد درصد ایرانیان در روستا سکونت داشتند و سی درصد آنها شهرنشین بودند. اقتصاد ایران اقتصاد دامپروری - کشاورزی بود. اکنون این نسبت معکوس شده است، هفتاد درصد ایرانیان شهرنشین هستند و قرار است اقتصاد ما اقتصاد صنعتی باشد. حفظ قراردادهای اجتماعی "روستا محور" برای ما هزینه ای بیش از فایده دارد.
گرچه مبنای تحلیلی ام در کتاب "حرف هایی برای امروزی ها" ماتریالیسم تاریخی مارکس بوده است ولی سبک روایی ام در کتاب به گونه ای است که برای دانش آموزان دبیرستانی هم قابل فهم و نقد باشد.

#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
@drsargolzaei
drsargolzaei.com
#مقاله
#رمزگشایی_نمادها_در_داستان_پینوکیو

داستان پینوکیو را همه تان شنیده اید. ژپتو (ژوپیتر) عروسکی چوبی می سازد شبیه عروسک های خیمه شب بازی ولی فراموش می کند نخ های آن را نصب کند و این عروسک به نوعی صاحب "اختیار" می شود (پینوکیو در زبان ایتالیایی به مخروط کاج می گویند که شبیه درخت کاج است ولی از آن کوچک تر است، از آن جدا شده و در عین حال بذر درخت کاج دیگری را در درون خود دارد).
وقتی ژپتوی پیر می خوابد پری مهربان به سراغ پینوکیو می آید و به او جان می دهد. (شب، تاریکی و پری مهربان ماهیت مادینه روانی یا آنیمایی دارند و معنای کلمه آنیما نیز جان یا حیات است).
این گونه است که وقتی ژپتوی پیر از خواب برمی خیزد عروسک ناتمام خود را می بیند که از درو دیوار بالا می رود و کارگاه نجاری اش را به هم می ریزد. ژپتو پسرکی سر به راه می خواهد بنابراین برای پینوکیو کیف و کتاب و کفش و کلاه مدرسه می خرد و او را روانه مدرسه می کند اما در راه مدرسه روباه مکار و گربه نره در کمین کودکانند. (گربه نره نماد غریزه است و روباه نماد طمع می باشد و این دو از دیدگاه روانشناسی تحلیلی نماد سایه یا shadow هستند).
روباه و گربه بارها پینوکیو را فریب می دهند. یک بار با وسوسه سیرک، یک بار با وسوسه شهر بازی، یک بار با طمع جنگلی که در آن پول ها را می کارند و درخت پول سبز می شود و پینوکیو در این مسیر بارها هر چه دارد می بازد و به صفر می رسد:

چه خوش آن قماربازی که بباخت هر چه بودش
بماند هیچش الا هوس قمار دیگر

نقطه اوج داستان هنگامی است که پینوکیو با مدد فرشته مهربان از فریب روباه و گربه رهایی می یابد و به خانه برمی گردد اما ژپتو (ژوپیتر/یهوه) را در خانه نمی یابد به ناچار برای یافتن گمشده اش به سفری دیگر رو می آورد: سفری دریایی (دریا هم نماد پوزیدون است که سایه زئوس/ ژوپیتر است و هم نماد ناخودآگاهی) و پینوکیو در این سفر "یونس وار" به شکم ماهی فرو می رود (ماهی نماد دیونیزوس است و در عین حال شکم ماهی نماد ظلماتی است که خضر آب حیات در آن می یابد و سیری انفسی پس از سیر آفاقی را نشان می دهد) و این بار پینوکیو با پدر به خانه برمی گردد و از خلقت خود فراتر می رود و "انسان" می شود!
"کارلا کلودی" نویسنده ایتالیایی در داستان پینوکیو تمام مراحل سفر قهرمانی و آرکه تایپ های یونگی را به کار می گیرد تا در پس داستانی به ظاهر کودکانه و جذاب درس زندگی برونی و درونی را "سینه به سینه" انتقال دهد.

#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
@drsargolzaei
drsargolzaei.com
#مقاله
#بازار_اجناس_تقلبی_داغ_است!

بارها پیش ‌می‌آید که در جستجوی چیزی هستیم، ولی چیز دیگری را با آن اشتباه می‌گیریم. اگر در شب تاریک از درد معده از خواب بیدار شده باشید و خواب‌آلود و با چشمان نیمه‌باز در کمد داروها دست برده و به اشتباه به‌ جای داروی معده، داروی دیگری را خورده باشید و آن‌گاه با تشدید درد مواجه شده باشید، می‌دانید که خوردنِ داروی اشتباه نه‌‌ تنها درد را برطرف نمی‌کند، که درد را تشدید نیز می‌کند.

امروزه انسان‌های زیادی با نیاز معنوی مواجه هستند. نیاز معنوی،‌ نیاز انسان به معنای زندگی است. نیاز به اینکه زندگی، پوچ و تکراری و انتخاب‌های ما بیهوده و عبث نباشند. هنگامی که انسان‌های زیادی دچار نیاز معنوی و جستجوی معنا باشند، فروشندگان زیادی نیز پیدا می‌شوند که «تجارت معنویت» به ‌راه می‌اندازند! اگر جستجوگران معنویت، ابزاری برای افتراق بین معنویت اصیل و معنویت قلابی نداشته باشند، به‌راحتی به دام سوداگرانی می‌افتند که کالای تقلّبی خود را به ‌نام کالای اصیل معرّفی می‌کنند و به‌طور قطع همان‌طور که داروی اشتباه درد را می‌افزاید، معنویت قلابی نیز مشکلات انسان را پیچیده‌تر می‌کند. بر این اساس، چند وجه ا‌فتراق مهم بین معنویت اصیل -که مولّد و شکوفا کننده است- و معنویت تقلّبی -که مخرّب و فریبنده است- ذکر می‌کنم.

معنویت مولّد، انسان را واقع‌گرا می‌کند. به او کمک می‌کند واقعیت زندگی را ببیند و با آن کنار بیاید. زندگی نیاز به برنامه‌ریزی، پشتکار و ارزیابی دارد. دانش‌آموزی که قرار است در کنکور شرکت کند، نمی‌تواند اهمال و سهل‌انگاری کند و امید به موفّقّیت داشته باشد. چنین امیدی، ناشی از معنویت اصیل نیست. ساده‌لوحی و خیال‌بافی اگر رنگ و لعاب معنوی به خود بگیرد، چیزی جز معنویت مخرّب نیست. با ‌وجود این با تمام برنامه‌ریزی‌ها، تلاش‌ها و ارزیابی‌های دقیق، برخی از حوادث و پیشامدهای زندگی پیش‌بینی‌شدنی نیستند.

بخشی از واقع‌گرایی زندگی، توانایی پذیرش «پیش‌بینی ‌نشدنی‌ها» است. انسانی که معنویت مولّد را یافته باشد، تنبلی و کوتاهی نمی‌کند و انتظار ندارد چیزی را به ‌دست آورد که برای آن تلاشی نکرده است. هرگاه با وجود تلاش و برنامه‌ریزی هوشمندانه، چیزی را که انتظار داشته است به‌دست نیاورد، به حکمت الهی ایمان دارد و برآشفته و ناامید نمی‌شود‌، امّا در معنویت‌های قلابی، به انسان‌ها وعده داده می‌شود که از راه‌هایی غیرمعمول و جادویی و معجزه‌آسا و با تلاش اندک، به نتایج بزرگی دست خواهند یافت و به انسان‌ها ‌تضمین‌ می‌دهند که این راه‌ها به‌طور قطع به موفّقّیت خواهند انجامید! معنویت واقعیت‌‌گریز، معنویت تقلّبی است.

معنویت مولّد، انسان را مسئول می‌کند. معنویت، پلّکانی نیست که هرچه در آن بالاتر بروی، مقام مهم‌تری کسب‌ کنی. معنویت در انتخاب‌های لحظه‌ به ‌لحظه ی ما تجلّی می‌یابد. با هریک از انتخاب‌ های زندگی، ‌می‌توانیم معنوی باشیم یا ‌غیرمعنوی‌. انسانی که تا یک‌ ساعت قبل معنوی بوده، ممکن است با انتخاب این لحظه ی خود، غیرمعنوی شود! چنین دیدگاهی، ز‌ندگی را به صفحه ی یک بازی پرشکوه آگاهانه و مسئولانه تبدیل می‌کند، امّا معنویت مخرّب، انسان را می‌فریبد!

معنویت‌های قلابی، به انسان‌ها وعده می‌دهند که با دریافت تعلیماتِ خاصّ آن‌ها، افراد می‌توانند روزبه‌روز بر درجات بالاتر معنویت و عرفان قرار گیرند. این چنین باوری، انسان‌ها را مغرور می‌کند و فرد تصوّر می‌کند که نسبت به یک سال گذشته، «معنوی‌تر» و بالاتر است! چنین مدلی از معنویت، انسان‌ها را عجول و حریص می‌کند و بدتر از همه، آنان دچار خودفریبی و غرور می‌شوند و تصوّر می‌کنند نسبت به کسانی که خارج از «حلقه تعلیمات» آنان قرار دارند، به خدا نزدیک‌ترند!

معنویت مولّد، کارایی شغلی و اجتماعی انسان را بهتر می‌کند. کسی که برای زندگی معنا قائل است، ‌به اجزای زندگی بی‌اعتنا نیست. او کارش را زیبا، تمیز و مرتّب انجام می‌دهد، امّا در معنویت‌های قلابی، افراد به وظایف شغلی و اجتماعی خود کم‌اعتنا می‌شوند. آنان تصوّر می‌کنند تنها مناسک و مراسم آنان است که ارزش معنوی دارد و وظایف شغلی اجتماعی دنیوی و دون هستند و آن‌ها را فقط باید برای رفع تکلیف انجام داد!

هوشیار باشیم! بازار اجناس تقلّبی داغ است!

#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
@drsargolzaei
drsargolzaei.com
#مقاله
#درددلی_که_تبدیل_به_دل_درد_شده_بود! -قسمت اول

تازه سال دوم رزیدنتی روانپزشکی را شروع کرده بودم که استادم، بیماری را برای درمان هیپنوتیزمی یا هیپنوتراپی به من ارجاع دادند. بیمار، خانم جوانی بود که از چند سال پیش دچار درد شکم می‌شد. تا جایی که خاطرم است، بیش از سه سال بود که تقریبأ هفته‌ای یک‌بار معمولا نیمه‌شب‌ها دچار درد شکم شدید می‌شد، به‌طوری ‌که داروهای مسکن، درد او را آرام نمی‌کردند و همسرش او را به بیمارستان می‌برد. اغلب تا زمانی‌که یک داروی مسکّنِ مخدّر به او تزریق نمی‌شد، دردش ادامه پیدا می‌کرد. این حمله‌های دردناک باعث به‌ هم‌ خوردن نظم زندگی این خانواده شده بود و علاوه ‌بر آن، اضطرابی دائمی نیز بر زندگی آن‌ها سایه انداخته بود . در این چند سال بارها بررسی کامل پزشکی صورت گرفته بود. در پرونده پزشکی قطوری که این خانم همراه داشت، حداقل پنج سونوگرافی شکم، یک آندوسکوپی و چندین نوع آزمایش خون و ادرار وجود داشت که همه ی این آزمایش‌ ها سالم بودند و همه پزشکان هم گفته بودند که دردها عصبی هستند، به این معنا که ریشه روان‌شناختی دارند. به همین دلیل، بیمار راضی شده بود به روانپزشک مراجعه کند. در دومین جلسه درمان، بیمار را وارد خلسه هیپنوتیزمی کردم و از او خواستم به اولین ‌باری که چنین دردی را تجربه کرده است، سفر کند و برایم بگوید که کجاست و چه اتفاقاتی را تجربه می‌کند. او گفت: «چند روز از زایمانم گذشته است. شوهرم از در خانه به داخل می‌آید؛ درحالی‌که شناسنامه‌ای در دست دارد و می‌گوید که برای پسرمان شناسنامه گرفته. می‌گویم ما که هنوز برایش اسم انتخاب نکرده‌ایم، اما او می‌گوید که اسم پسرمان را انتخاب کرده. اینجا اولین حمله درد شروع می‌شود.» معنای این سفر هیپنوتیزمی این بود که درد این خانم یک فریاد اعتراض است؛ فریاد اعتراض به این که همسرش به رأی و خواسته او بی‌توجه بوده و بدون مشورت با وی، اسم فرزندشان را انتخاب کرده است. زبان بدن این خانم نماینده ی اعتراضی بود که وی در کلامش نمی‌توانست یا نمی‌خواست آن را ابراز کند. چنین شد که مسیر درمانش را از درمان فردی، به زوج‌ درمانی تغییر دادم. من نزدیک به یک سال او و همسرش را تقریبأ هفته‌ای یک ‌بار می‌دیدم و شکل و محتوای ارتباطشان را مورد تحلیل و تصحیح قرار می‌دادم. درنهایت وقتی آرام‌ آرام ارتباط سالم‌تری بین این زوج برقرار شد، دردهای این خانم هم کمتر شد. چنین بیمارانی در زبان تخصصی روانپزشکی بیماران شبه‌جسمی (Somatoform) نامیده می‌شوند. اصطلاح شبه جسمی یعنی دردها و شکایات این بیماران شبیه به بیماری‌های جسمانی بوده، ولی ریشه ی بیماری، ذهنی است. آدم‌های زیادی یاد گرفته‌اند که برای حل مسائل بین ‌فردی ‌شان، از نقش بیمار استفاده کنند؛ چراکه بیمار ‌بودن باعث می‌شود آنان از بسیاری از مسئولیت ‌ها شانه خالی کرده و توجه و نوازش دریافت کنند. در بسیاری از خانواده‌ها «حساب بانکی نوازش» کودکان خالی می‌ماند؛ چون والدین آن‌قدر درگیر مشغله‌های دیگر هستند که برای نوازش کودکانشان وقت نمی‌گذارند و کودک، فقط زمانی «دیده» می‌شود که بیمار باشد؛ بنابراین چنین کودکانی یاد می‌گیرند که هرگاه دچار کمبود نوازش و توجه شدند، بیمار شوند! اشتباه نکنید! این‌ها افراد دروغ‌گو و فریب‌کار نیستند، آن‌ها خودشان هم باور می‌کنند که بیمارند! فرایند بیماری شبه جسمی ناخودآگاه است؛ یعنی بخشی از ذهن بیمار  برای ایجاد این علائم «تصمیم» می‌گیرد که با بخش تصمیمات آگاهانه‌اش متفاوت است.

#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
@drsargolzaei
drsargolzaei.com
#مقاله
#درددلی_که_تبدیل_به_دل_درد_شده_بود! -قسمت دوم

بیش از صد سال است که روانکاوان درباره ی سازوکار این فرایند های ناخودآگاه تحقیق و گفت‌وگو می‌کنند. در چند دهه گذشته متخصصان علوم اعصاب (Neuroscience) هم با بررسی دقیق مغز در جست‌وجوی پاسخ به این سؤال هستند که ذهن ناخودآگاه ما چگونه کار می‌کند. یافته‌ های دانشمندان هنوز پاسخ روشن و کاملی برای این پرسش فراهم نکرده‌اند. تنها می‌توانم بگویم که وقتی بخش‌های مدرن مغز (از حیث تکامل تدریجی) نتوانند به شرایط استرس‌آمیز واکنش مناسب نشان دهند، بخش‌های باستانی و بَدَوی مغز وارد عمل می‌شوند. «زبان» از عملکردهای بخش مدرن مغز ماست. گونه انسان به معنایی که ما در زیست‌شناسی می‌شناسیم و Homo sapiens می نامیم، حدود یک و نیم میلیون سال پیش از گونه‌های پیشینی‌اش (نیاکان زیستی) جدا شد، ولی توانایی زبانی حدود 200 تا 300 هزار سال پیش تحت‌تأثیر یک جهش ژنتیکی (موتاسیون) در مغز ما ایجاد شد. به همین خاطر است که زبان از عملکردهای مغز نوین (نئوکورتکس) ماست، در‌حالی‌ که احساسات عمیقی مثل غم، حسرت، دلتنگی، شادی، عشق و لذت از عملکردهای مغز باستانی (سیستم لیمبیک) هستند. وقتی یاد نگیریم نیازها، خواسته ها، احساسات و رنج‌ هایمان را در چهارچوب شفاف زبانی بیان کنیم، مغز باستانی ما آن‌ها را در قالب زبان بدن (Body Language) بیان می‌کند. گاهی‌وقت‌ها «حرف‌زدن» هزینه زیادی دارد. به خصوص در فرهنگی که «زبان سرخ سر سبز می‌دهد بر باد»، یک ضرب‌المثل رایج است. ولی باید بدانیم که حرف ‌نزدن هم کم‌ هزینه نیست، گاهی سکوت، هزینه ی بیشتری نسبت به اعتراض دارد. درواقع، به‌جای سکوت باید «درست اعتراض‌کردن» را یاد بگیریم.

#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
@drsargolzaei
drsargolzaei.com
#موسیقی

#تهران_ای_شهر_شحنه_خیز

شاعر: محمدرضا حاج رستم بیگلو

خواننده: محسن نامجو

@drsargolzaei
#پرسش_و_پاسخ

*‏سلام استاد

من ارشد روانشناسی عمومی هستم. موضوع پایان نامه ام (شفقت ورزی تجربیات معنوی بارضایت مندی) است.
نیاز به راهنمایی درباره ی این مفاهیم و معرفی منابع به خصوص راجع به تجربیات معنوی به ویژه در معنای غیردینی دارم. لطفا منابع در خصوص متغیرهایم معرفی بفرمایید. البته من ازسرعلاقه مطالب شما را پیگیری می کنم.
آیا الزامأ دین و معنویت برابرند؟ تجربیات معنوی در زندگی ما وجود دارد؟


*سلام و احترام

درباره ی معنویت و «تجارب معنوی» کتاب های زیر را خدمت تان معرفی می کنم:

1- بسط تجربه ی نبوی: دکتر عبدالکریم سروش- انتشارات صراط

2- انسان در جستجوی معنای غائی: ویکتور فرانکل- ترجمه عباس شمیم- انتشارات آشیان

3- بینش مینوی- جیمز ردفیلد - مترجم حسن فتحی- انتشارات فکر روز

درباره ی «نسبت بین مذهب و معنویت» هم در مقدمه ی کتاب انسان در جستجوی معنای غائی مطلب کوتاه ولی مهمی آمده است.  در برخی یادداشت های استاد مصطفی ملکیان هم در این رابطه مطالب جامع و مانعی آمده است.

دکتر سروش هم در مقاله ی اقسام دین ورزی به این مسئله پرداخته است. به نظر می رسد معنویت همان «دین داری تجربت اندیش» باشد و مذهبی بودن همان «دین داری مصلحت اندیش». دین داری معرفت اندیش دکتر سروش هم به اعتقاد من بیشتر دین دانی و فیلسوف دین بودن است تا دین داری و دین ورزی.

در مجموع نظر  بنده در باب موضوع پایان نامه ی شما این است:

مذهبی بودن شفقت را کم می کند در حالی که معنوی بودن بر شفقت می افزاید! تحقیقات گوردن آلپورت در آمریکا این گزاره را به اثبات رساندند. حدود بیست سال پیش تحقیقات گوردون آلپورت در این زمینه را خواندم، خیال می کنم در ماهنامه ی «کیان» ولی مطمئن نیستم. مجله را به دوستی دادم و پس نگرفتم.

تندرست باشید

#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک

@drsargolzaei
#یادداشت_هفته
#گفتمان_خشونت_ادبیات_اوباش

هر چه که می گذرد رواج ادبیات اوباش در جامعه ما بیشتر می شود. واژه ها و عبارت هایی که زمانی دشنام و ناسزا محسوب می شدند بخشی از گفتمان معمول طبقه متوسط و حتی تحصیلکرده شده اند. چه فرایندی رخ داده است که ما ایرانیان به فرهنگ اوباش گرایش پیدا کرده ایم؟
هر جامعه ای افراد و نهادهایی دارد که به نوعی "مرجع" و "الگو" محسوب می شوند. سیاستمداران، ستاره های موسیقی و سینما و قهرمانان ورزشی مهم ترین این افراد هستند و رسانه های فراگیر نهادهایی هستند که این الگوها یا Role Model ها را به مردم معرفی می کنند.

چند دهه پیش که رسانه فراگیر طبقه اوباش را به عنوان الگو در سریال های تلویزیونی معرفی کرد من در تمام کلاس ها و سخنرانی هایم راجع به این موضوع هشدار دادم.

جریانی در تلویزیون شروع شده بود که "داش مشتی ها" و "گنده لات ها" را به عنوان مصداق های "صفا و صداقت و مردانگی" به جامعه معرفی می کرد. کسانی که "ته خلاف" هستند ولی به یمن قلب صافی که دارند در نهایت به رستگاری می رسند! این جریان به سرعت به سینما کشیده شد. گرچه پیش از انقلاب این الگوی "فیلمفارسی ها" بود که قهرمان شان تیپ لاتی داشته باشد و به ادبیات اوباش صحبت کند اما در دهه اول بعد از انقلاب این جریان در سینمای ایران متوقف شده بود. همراه با رسانه فراگیر (صدا و سیما) سینما نیز دوباره جریان فیلمفارسی اش را بازیابی کرد. هرکس سینمای ایران را پیگیری کرده باشد مکررا با این سناریو مواجه شده است:
اوباش خلاف کارند، تبهکارند، خشن اند اما قلب پاکی دارند و همین قلب پاک آنها را به رستگاری می رساند. 
چنین سناریویی را به وضوح در "مارمولک" کمال تبریزی و "اخراجی ها" ی مسعود ده نمکی دیدیم.

نتیجه این قصه ها چیست؟ نسلی که "خفن" بودن افتخارش است، "بچه مثبت" بودن شرمسارش می کند و رقابت می کند تا "خلاف" باشد!
آنوقت کسانی که می خواهند از هر آب گل آلودی ماهی بگیرند این تنور را داغ تر می کنند: نمایشنامه نویس در سراسر نمایشش فحاشی می گذارد تا مردمی را که از شنیدن عبارات رکیک لذت می برند بخنداند و کارش رونق پیدا کند، ناشر کتاب های کمک درسی کتابش را پر از عبارات و اصطلاحات لاتی می کند تا دانش آموزان را به درس خواندن راغب کند و تولید کننده لباس معادل انگلیسی و هالیوودی این عبارات را بر تی شرت ها می نگارد تا فروشش بالا برود!

از عرضه آسیب زای تلویزیون ملی و سینمای فیلمفارسی بگذریم و به حوزه مهم دیگری بپردازیم: سیاست!
ما وارث یک دوره هشت ساله هستیم که رئیس جمهور کشور با ادبیات اوباش سخن می گفت، به همه کس و همه چیز پوزخند می زد، شکلک های سخیف در می آورد، مدارک تحصیلی را "ورق پاره" می نامید. او در جواب "شورای امنیت" می گفت : "آنقدر قطعنامه صادر کنند تا قطعنامه دونشون پر بشه!" ، او مخالفانش را "بز" می نامید و در مصاحبه های رسانه ای اعلام می کرد که "اون ممه رو لولو برد!".
چرا تعجب می کنید از رواج گفتمان اوباش در بین نوجوانان و جوانان؟! این همه گیری بیماری فرهنگی جریانی از بالا به پایین دارد، همچون سیلی است که از آسمان بر سر ما می بارد، اگر آلوده نشویم سوال و تعجب دارد!

من اعتراف می کنم که خودم نیز دچار این بیماری فرهنگی شده ام، واژه های اوباش به گفتمان من هم نفوذ کرده اند:
رستگاری فردی در یک جامعه بیمار ممکن نیست، این درد مشترک هرگز جداجدا درمان نمی شود.

 
#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
@drsargolzaei
drsargolzaei.com