🚦تبلیغات و فردیت انسان
@DrRShaefi2
کافیست برای ساعتی مقابل تلویزیون، فضای مجازی یا گردش در سطح شهرها خود را رها کنیم.
تبلیغات برای یک دم راحتمان نمی گذارد. تبلیغات کاری می کند که از جسم و روح و زندگی خود متنفر شویم.
از بیلیوردها و تابلوهای تبلیعاتی تا شبکه های تلویزیونی مدام با چهره هایی مواجه ایم که شامپو و کرم و ژل و صابون و تیغ جراحی و.. مقابلمان گرفته اند تا کچلی و زمختی مو و لک و جوش پوست صورت و بزرگی دماغمان را به خاطرمان بیاورند.
آنها مدام یخچال های بزرگ تا خرخره پر، خودروهای لوکس، کت و شلوراهای مارک دار و هیکل ها و اندام های تراشیده خود را به رخ ما می کشند.
تبلیغاتچی ها کارکردی به مانند پورن استارها دارند. همانگونه که هدف پورن برهم زدن آرامش روانی مخاطب و القا این مسئله که چیزی که شما تجربه کرده اید لذت جنسی نبوده (و این نکته که لذت همان چیزی است که ما مقابل دوربین در حال انجام آن هستیم) است، هدف تبلیغات هم یادآوری این نکته به مخاطبان است، که ای بیچارگان این قیافه ای که شما دارید که قیافه نیست.
این تیپ و لباسی که شما دارید تیپ و لباس نیست. این خانه و ماشین و یخچال و تلویزیون و جارو و پرده و.. که شما دارید که ابزار زندگی نیست. زندگی و لذت و تیپ و قیافه و.. این چیزی است که ما به شما معرفی می کنیم.
تبلیغات یک کارکرد اساسی و مهم دارد و آن برهم زدن رضایت و آرامش مخاطب و تبدیل او به به فردی مطیع، مصرف کننده و رام است.
"بدن" در جهان رسانه ای امروز به هدف و کانون اصلی تبلیغات و آگاهی های تلویزیونی تبدیل شده است.
از کرم و ژل پوست و صورت تا لباس و کفش و تقویت کننده جنسی و کاشت مو و بوتاکس و اعمال جراحی زیبایی همه و همه فردیت افراد را نشانه گرفته است.
امروزه دیگر "بدن" حوزه خصوصی و فردی افراد محسوب نمی شود بلکه کارگاه پولسازی است که توسط صاحبان و گردانندگان مد و کارخانه های تولید کننده لوازم آرایشی و جراحان زیبایی و تبلیغات چی ها، ساخته و پرداخته می شود.
@DrRShaefi2
کافیست برای ساعتی مقابل تلویزیون، فضای مجازی یا گردش در سطح شهرها خود را رها کنیم.
تبلیغات برای یک دم راحتمان نمی گذارد. تبلیغات کاری می کند که از جسم و روح و زندگی خود متنفر شویم.
از بیلیوردها و تابلوهای تبلیعاتی تا شبکه های تلویزیونی مدام با چهره هایی مواجه ایم که شامپو و کرم و ژل و صابون و تیغ جراحی و.. مقابلمان گرفته اند تا کچلی و زمختی مو و لک و جوش پوست صورت و بزرگی دماغمان را به خاطرمان بیاورند.
آنها مدام یخچال های بزرگ تا خرخره پر، خودروهای لوکس، کت و شلوراهای مارک دار و هیکل ها و اندام های تراشیده خود را به رخ ما می کشند.
تبلیغاتچی ها کارکردی به مانند پورن استارها دارند. همانگونه که هدف پورن برهم زدن آرامش روانی مخاطب و القا این مسئله که چیزی که شما تجربه کرده اید لذت جنسی نبوده (و این نکته که لذت همان چیزی است که ما مقابل دوربین در حال انجام آن هستیم) است، هدف تبلیغات هم یادآوری این نکته به مخاطبان است، که ای بیچارگان این قیافه ای که شما دارید که قیافه نیست.
این تیپ و لباسی که شما دارید تیپ و لباس نیست. این خانه و ماشین و یخچال و تلویزیون و جارو و پرده و.. که شما دارید که ابزار زندگی نیست. زندگی و لذت و تیپ و قیافه و.. این چیزی است که ما به شما معرفی می کنیم.
تبلیغات یک کارکرد اساسی و مهم دارد و آن برهم زدن رضایت و آرامش مخاطب و تبدیل او به به فردی مطیع، مصرف کننده و رام است.
"بدن" در جهان رسانه ای امروز به هدف و کانون اصلی تبلیغات و آگاهی های تلویزیونی تبدیل شده است.
از کرم و ژل پوست و صورت تا لباس و کفش و تقویت کننده جنسی و کاشت مو و بوتاکس و اعمال جراحی زیبایی همه و همه فردیت افراد را نشانه گرفته است.
امروزه دیگر "بدن" حوزه خصوصی و فردی افراد محسوب نمی شود بلکه کارگاه پولسازی است که توسط صاحبان و گردانندگان مد و کارخانه های تولید کننده لوازم آرایشی و جراحان زیبایی و تبلیغات چی ها، ساخته و پرداخته می شود.
🚦اهمیت نوازش
@DrRShaefi2
«اریک برن»روانشناس برجسته و بنیان گذار مکتب تحلیل روابط متقابل می گوید:
اگر انسانها نوازش نشوند
مغزشان متلاشی میشود.
و این کنایه ایست از اهمیت نوازش
بهعنوان غذای روح برای مغز
نوازشها میتوانند مثبت و منفی باشند
لبخند زدن، جملات مهرآمیز گفتن و ...
نمونههایی از نوازش مثبت و اخم کردن،
مشاجره، انتقاد، نیش و کنایه زدن
مواردی از نوازشهای منفی هستند
نیاز به نوازش
یا دیده شدن به اندازهای قوی است
که بشر همه تلاش خود را به کار میگیرد
تا دیگران او را ببینند ،تایید کنند
دوست بدارند و تحسین کنند
و اگر چنین چیزی اتفاق نیفتد
به نوازشهای منفی نیز بسنده میکند
به عبارتی ما حاضریم انتقاد شویم
بازخوردهای منفی بگیریم
زیر سوال برویم و...
تا به خودمان ثابت کنیم
که دیگران ما را میبینند
و بههمین دلیل مهم هستیم
نوازشها میتوانند کلامی و غیر کلامی باشند
کلمات مهرآمیز نمونههایی از نوازشهای کلامی هستند.
@DrRShaefi2
«اریک برن»روانشناس برجسته و بنیان گذار مکتب تحلیل روابط متقابل می گوید:
اگر انسانها نوازش نشوند
مغزشان متلاشی میشود.
و این کنایه ایست از اهمیت نوازش
بهعنوان غذای روح برای مغز
نوازشها میتوانند مثبت و منفی باشند
لبخند زدن، جملات مهرآمیز گفتن و ...
نمونههایی از نوازش مثبت و اخم کردن،
مشاجره، انتقاد، نیش و کنایه زدن
مواردی از نوازشهای منفی هستند
نیاز به نوازش
یا دیده شدن به اندازهای قوی است
که بشر همه تلاش خود را به کار میگیرد
تا دیگران او را ببینند ،تایید کنند
دوست بدارند و تحسین کنند
و اگر چنین چیزی اتفاق نیفتد
به نوازشهای منفی نیز بسنده میکند
به عبارتی ما حاضریم انتقاد شویم
بازخوردهای منفی بگیریم
زیر سوال برویم و...
تا به خودمان ثابت کنیم
که دیگران ما را میبینند
و بههمین دلیل مهم هستیم
نوازشها میتوانند کلامی و غیر کلامی باشند
کلمات مهرآمیز نمونههایی از نوازشهای کلامی هستند.
🚦 ريشه یابی واژه "نوش جان"
@DrRShaefi2
يكی از تعارفاتی كه خيلی استفاده میشود «نوش جان!» است و اكثرا همان معناى "گواراى وجود" را در ذهن دارند.
«نوش» از ريشه «اَ اُو شَه» اوستايی به معنی «ميرا، ناپايدار، ناجاودان و غيرزنده» بوده و از صفات اهريمن است. در زبان اوستايی چند سنت منفیساز وجود دارد كه با كمک آنها فعل يا صفتی معكوس میشود. يعنی صفتی اهورايی تبديل به صفتی اهريمنی میشود و برعكس. يكی از اين سنتها يا به عبارتی شيوه دستوری، افزودن هِجای « اَ » به ابتدای صفت يا فعل مذكور است. در اينجا هم با همين روش كلمه اَاوشه به «اَ اَاوشَه»، به معنی «ناميرا، زنده و جاويدان» تغيير كرده است. بعدها در سير تغييرات زبانی، اَ اَاوشَه به «اَن اَاوشَه»، «اَنوشَه» و «نوشَ» تغيير كرده كه همگی به همان معني ناميرا و زندهی جاويد هستند.
هنوز نام انوشه و انوش از اين صفت باقی ماندهاند كه برای آقايان انتخاب میشود. نامهای زنانه نوشين، نوشان، مهرنوش، نوش آفرين و … هم از همين ريشهاند.
با اين تعريف نوش به معنی جاودان بوده و در تركيب با ساير كلمات اين معنی را تداعی میكند. پس «نوشِ جان» يعنی جانتان ناميرا و جاودان.
«نوشين» يعنی ناميرا، «نوشان» یعنی زنده جاويدكننده، «مهرنوش» يعنی عهد و پيمان جاودان (مهر = عهد و پيمان)،
«نوشآفرين» يعنی دعای خيرِ هميشگی (آفرين = دعای خير. كه شكل منفی آن میشود «نه آفرين» يا نفرين ، يعنی دعای بد و ناخير) و از اين دست.
@DrRShaefi2
يكی از تعارفاتی كه خيلی استفاده میشود «نوش جان!» است و اكثرا همان معناى "گواراى وجود" را در ذهن دارند.
«نوش» از ريشه «اَ اُو شَه» اوستايی به معنی «ميرا، ناپايدار، ناجاودان و غيرزنده» بوده و از صفات اهريمن است. در زبان اوستايی چند سنت منفیساز وجود دارد كه با كمک آنها فعل يا صفتی معكوس میشود. يعنی صفتی اهورايی تبديل به صفتی اهريمنی میشود و برعكس. يكی از اين سنتها يا به عبارتی شيوه دستوری، افزودن هِجای « اَ » به ابتدای صفت يا فعل مذكور است. در اينجا هم با همين روش كلمه اَاوشه به «اَ اَاوشَه»، به معنی «ناميرا، زنده و جاويدان» تغيير كرده است. بعدها در سير تغييرات زبانی، اَ اَاوشَه به «اَن اَاوشَه»، «اَنوشَه» و «نوشَ» تغيير كرده كه همگی به همان معني ناميرا و زندهی جاويد هستند.
هنوز نام انوشه و انوش از اين صفت باقی ماندهاند كه برای آقايان انتخاب میشود. نامهای زنانه نوشين، نوشان، مهرنوش، نوش آفرين و … هم از همين ريشهاند.
با اين تعريف نوش به معنی جاودان بوده و در تركيب با ساير كلمات اين معنی را تداعی میكند. پس «نوشِ جان» يعنی جانتان ناميرا و جاودان.
«نوشين» يعنی ناميرا، «نوشان» یعنی زنده جاويدكننده، «مهرنوش» يعنی عهد و پيمان جاودان (مهر = عهد و پيمان)،
«نوشآفرين» يعنی دعای خيرِ هميشگی (آفرين = دعای خير. كه شكل منفی آن میشود «نه آفرين» يا نفرين ، يعنی دعای بد و ناخير) و از اين دست.
ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن
وی آهوی معانی آمد گه چریدن
ای عاشق جریده بر عاشقان گزیده
بگذر ز آفریده بنگر در آفریدن
مولانای جان
افراد در روابط شرطی فقط یاد میگیرند به افراد اطرافشان بهچشم سودی که عاید آنها میکنند نگاه کنند، احتمالاً به این دلیل که در محیطی رشد کردهاند که فقط بهخاطر سودی که برای دیگران داشتهاند از آنها قدردانی شده است.
اندیشه چیز دیگرت نیست،چه سود؟
از خواب برگی ریحان بیاوریم
ریحان را به لبانمان نزدیک کنیم
کنار عطر ریحان زندگی را بوسه زنیم
و روز و پنجره را
با مقداری از آفتاب
که از کنار ابرها از آسمان می چکد
به ستایش بایستیم و بگوییم که
هنوز هستیم.
خوشبهحالتان که بیدارید
که هر صبح، پیش از آنکه آفتاب بیاید،
دلتان به نوری سلام میدهد که هنوز نیامده،
اما همیشه در شما جاری ست.
سلام به قاصدک های خبر رسان
که محکوم به خبرند
و سلام به شقایق هایی که
محکوم به عشقند
و سلام به تو که
محکوم به دوست داشتنی
سلاااااام بر جانان جان غزلخوان مهر وآئینه گردان فیروزه سرای سپهر و باغ مخملین لبخند
پگاهتان لبالب از جام بلورین ارغوان،اوقاتتان به ترانه طراوت در نگاه زلال باران وروزتان به فروزانی چراغ شادی کده هایتان و دلکوک ملودی های خوشبختی/🍁🍁🍁🍁🍁
@DrRShaefi2
وی آهوی معانی آمد گه چریدن
ای عاشق جریده بر عاشقان گزیده
بگذر ز آفریده بنگر در آفریدن
مولانای جان
افراد در روابط شرطی فقط یاد میگیرند به افراد اطرافشان بهچشم سودی که عاید آنها میکنند نگاه کنند، احتمالاً به این دلیل که در محیطی رشد کردهاند که فقط بهخاطر سودی که برای دیگران داشتهاند از آنها قدردانی شده است.
اندیشه چیز دیگرت نیست،چه سود؟
از خواب برگی ریحان بیاوریم
ریحان را به لبانمان نزدیک کنیم
کنار عطر ریحان زندگی را بوسه زنیم
و روز و پنجره را
با مقداری از آفتاب
که از کنار ابرها از آسمان می چکد
به ستایش بایستیم و بگوییم که
هنوز هستیم.
خوشبهحالتان که بیدارید
که هر صبح، پیش از آنکه آفتاب بیاید،
دلتان به نوری سلام میدهد که هنوز نیامده،
اما همیشه در شما جاری ست.
سلام به قاصدک های خبر رسان
که محکوم به خبرند
و سلام به شقایق هایی که
محکوم به عشقند
و سلام به تو که
محکوم به دوست داشتنی
سلاااااام بر جانان جان غزلخوان مهر وآئینه گردان فیروزه سرای سپهر و باغ مخملین لبخند
پگاهتان لبالب از جام بلورین ارغوان،اوقاتتان به ترانه طراوت در نگاه زلال باران وروزتان به فروزانی چراغ شادی کده هایتان و دلکوک ملودی های خوشبختی/🍁🍁🍁🍁🍁
@DrRShaefi2
فدات بشم
فرمانده عشق
اگر عشق بر بنیانِ اعتماد، ایمان و پذیرش قرار نداشته باشد دیگر عشق نیست.
به یاد جمله اریک فروم افتادم که میگفت:
عشق یعنی وقف کردن بیچشمداشت خویش. عشق یعنی خود را تماما بخشیدن به این امید که عشق شما در معشوق عشق بیافریند.
عشق عملی بر اساس ایمان و اعتماد است و او که ایمان و اعتقاد کمی دارد، از عشق نیز چیزی نمیداند.
عشق کامل عشقی است که هر آنچه دارد میبخشد و چیزی در مقابل طلب نمیکند.
زندگی عشق و دیگر هیچ
فدات بشم
شمس وقمرم
سمع و بصرم
مهم نیست من در کجای جهانم
مهم این است من تو را دارم
مهم نیست حال من چگونه است
مهم این است که تو همیشه کنارمی
چون مدار زندگی
روی چرخش دستانت میچرخد
هوای جهان
از نفسهای تو سرچشمه میگیرد
پادشاه تمام
ابرها،گرما وسبزهها تویی
یک قطره از نگاهت
بر مرز دنیایم ، چهها میکند؟
@DrRShaefi2
فرمانده عشق
اگر عشق بر بنیانِ اعتماد، ایمان و پذیرش قرار نداشته باشد دیگر عشق نیست.
به یاد جمله اریک فروم افتادم که میگفت:
عشق یعنی وقف کردن بیچشمداشت خویش. عشق یعنی خود را تماما بخشیدن به این امید که عشق شما در معشوق عشق بیافریند.
عشق عملی بر اساس ایمان و اعتماد است و او که ایمان و اعتقاد کمی دارد، از عشق نیز چیزی نمیداند.
عشق کامل عشقی است که هر آنچه دارد میبخشد و چیزی در مقابل طلب نمیکند.
زندگی عشق و دیگر هیچ
فدات بشم
شمس وقمرم
سمع و بصرم
مهم نیست من در کجای جهانم
مهم این است من تو را دارم
مهم نیست حال من چگونه است
مهم این است که تو همیشه کنارمی
چون مدار زندگی
روی چرخش دستانت میچرخد
هوای جهان
از نفسهای تو سرچشمه میگیرد
پادشاه تمام
ابرها،گرما وسبزهها تویی
یک قطره از نگاهت
بر مرز دنیایم ، چهها میکند؟
@DrRShaefi2
🚦 سکوت و انزوای روشنفکران
@DrRShaefi2
در بسیاری از زمانها و رویدادهای مهم، مردم از نخبگان و روشنفکران مستقل و واقعی جامعه انتظار موضع گیری و راهنمایی جدی دارند.
این موضع گیری در بسیاری از موارد برای نوع مستقل این قشر کار ساده ای است. زیرا آنها بر اساس منش و نگرش خود بر بسیاری از رویدادهای مهم نظری خاص و به احتمال زیاد، راهگشا دارند و این رویدادها می بایست تا حدودی بر نگاه و منش آنها همخوانی داشته باشد.
اما معمولا بر اساس مدل حاکمیتی یا وضعیت اجتماعی تمایلی به اظهار نظر صریح ندارند چرا که به هیچ گرایش حاکمی تعلق خاطر ندارند؛ لذا به دلایلی یا اظهار نظر نمی کنند و یا به شکلی مبهم و پیچیده این کار را می کنند که عامه مردم از آن بهره ای نمی برند.
👈 از این وضعیت با عنوان انزوای روشنفکران یاد می شود که در نگاه میان مدت و بلند مدت، بزرگترین تهدید برای ادامه حیات یک جامعه در طول تاریخ بوده و خواهد بود.
@DrRShaefi2
در بسیاری از زمانها و رویدادهای مهم، مردم از نخبگان و روشنفکران مستقل و واقعی جامعه انتظار موضع گیری و راهنمایی جدی دارند.
این موضع گیری در بسیاری از موارد برای نوع مستقل این قشر کار ساده ای است. زیرا آنها بر اساس منش و نگرش خود بر بسیاری از رویدادهای مهم نظری خاص و به احتمال زیاد، راهگشا دارند و این رویدادها می بایست تا حدودی بر نگاه و منش آنها همخوانی داشته باشد.
اما معمولا بر اساس مدل حاکمیتی یا وضعیت اجتماعی تمایلی به اظهار نظر صریح ندارند چرا که به هیچ گرایش حاکمی تعلق خاطر ندارند؛ لذا به دلایلی یا اظهار نظر نمی کنند و یا به شکلی مبهم و پیچیده این کار را می کنند که عامه مردم از آن بهره ای نمی برند.
👈 از این وضعیت با عنوان انزوای روشنفکران یاد می شود که در نگاه میان مدت و بلند مدت، بزرگترین تهدید برای ادامه حیات یک جامعه در طول تاریخ بوده و خواهد بود.
🚦آرایش افراطی ومکانیسم دفاعی جبران
@DrRShaefi2
آیا آرایش افراطی در زنان و مردان مکانیسم دفاعی ناخودآگاه جبران محسوب می گردد؟
آرایش افراطی می تواند ناشی از چند عامل باشد:
۱-سرپوش بر احساس های حقارت قدیمی که تحمل آن برای فرد امکان پذیر نمی باشد.
۲ـفرار از تعارضات و تنشهای درونی: در اینجا آرایش افراطی نوعی خاصیت تسکین دهندگی دارد.
۳-رهایی موقتی از علائم مرضی نظیر افسردگی، وسواسهای فکری و عملی، زخمهای روانی.
۴-تلاش برای دیده شدن در جهت سرکوب احساسهای تلخ و دردناک برخاسته از طرد و دیده نشدن.
۵ـانتقال این پیام به دیگران که من ارزش دیده شدن دارم، پس مرا ببینید.
۶ـآرایش افراطی می تواند ناشی از کارکرد و فعال شدن اوهام ناخودآگاهی باشد که جایگزین رفتارهای نرمال شده اند.
۷ـمیل به متفاوت بودن از دیگرانی که فرد از آنها خشمگین و عصبانی است.
۸ـپنهان ساختن چهره و بدن واقعی خود تا از شرمندگی حاصل از نارضایتی خود بکاهد.
با توجه به علل فوق، پرداختن به آرایش افراطی می تواند بعنوان تظاهری از مکانیسم دفاعی جبران به حساب آید، چرا که نوعی تلاش و مقاومت برای گریز از وضعیت موجود فرد تلقی می گردد.
@DrRShaefi2
آیا آرایش افراطی در زنان و مردان مکانیسم دفاعی ناخودآگاه جبران محسوب می گردد؟
آرایش افراطی می تواند ناشی از چند عامل باشد:
۱-سرپوش بر احساس های حقارت قدیمی که تحمل آن برای فرد امکان پذیر نمی باشد.
۲ـفرار از تعارضات و تنشهای درونی: در اینجا آرایش افراطی نوعی خاصیت تسکین دهندگی دارد.
۳-رهایی موقتی از علائم مرضی نظیر افسردگی، وسواسهای فکری و عملی، زخمهای روانی.
۴-تلاش برای دیده شدن در جهت سرکوب احساسهای تلخ و دردناک برخاسته از طرد و دیده نشدن.
۵ـانتقال این پیام به دیگران که من ارزش دیده شدن دارم، پس مرا ببینید.
۶ـآرایش افراطی می تواند ناشی از کارکرد و فعال شدن اوهام ناخودآگاهی باشد که جایگزین رفتارهای نرمال شده اند.
۷ـمیل به متفاوت بودن از دیگرانی که فرد از آنها خشمگین و عصبانی است.
۸ـپنهان ساختن چهره و بدن واقعی خود تا از شرمندگی حاصل از نارضایتی خود بکاهد.
با توجه به علل فوق، پرداختن به آرایش افراطی می تواند بعنوان تظاهری از مکانیسم دفاعی جبران به حساب آید، چرا که نوعی تلاش و مقاومت برای گریز از وضعیت موجود فرد تلقی می گردد.
🚦برخورد میدانهای فرهنگی در جامعه معاصر
@DrRShaefi2
در جامعه امروز، شکاف نسلی دیگر صرفاً تفاوت سنی نیست؛ بلکه برخورد دو جهان فرهنگیست که هرکدام قواعد، ارزشها و سرمایههای خاص خود را دارند. نوجوانها در میدانهایی رشد میکنند که بزرگترها نه تنها در آن حضور ندارند، بلکه زبان و منطق آن را نیز نمیفهمند.
از منظر پیر بوردیو، جامعه از میدانهای متعددی تشکیل شده،فضاهایی که در آنها افراد برای کسب اعتبار، معنا و قدرت رقابت میکنند.
نوجوانها امروز در میدانهایی چون اینستاگرام، تیکتاک، دیسکورد و حتی گروههای تلگرامی معنا میسازند. سرمایهی آنها نه لزوماً دانش رسمی، بلکه مهارتهای دیجیتال، زبان تصویری، و توانایی وایرال شدن است. در مقابل، نسلهای قبلی در میدانهایی چون مدرسه، خانواده، یا رسانههای سنتی شکل گرفتهاند، و سرمایهی آنها بیشتر مبتنی بر تجربه، تحصیلات کلاسیک، و نظم اجتماعی است.
وقتی این دو میدان با هم برخورد میکنند، سوءتفاهم، بیاعتمادی و گاه سرکوب رخ میدهد. بزرگترها نوجوانها را بیهدف و سطحی میبینند، و نوجوانها بزرگترها را ناآگاه و کنترلگر. اما این شکاف نه حاصل بیاخلاقی، بلکه نتیجهی تفاوت در ساختار میدانها و نوع سرمایههای فرهنگیست.
برای کاهش این شکاف، باید به جای تلاش برای «اصلاح» نوجوانها، میدانهای فرهنگیشان را بشناسیم، زبانشان را یاد بگیریم، و به سرمایههایشان احترام بگذاریم. فهم بوردیویی از شکاف نسلی، ما را دعوت میکند به گفتوگویی واقعی، نه قضاوتی از بالا.
@DrRShaefi2
در جامعه امروز، شکاف نسلی دیگر صرفاً تفاوت سنی نیست؛ بلکه برخورد دو جهان فرهنگیست که هرکدام قواعد، ارزشها و سرمایههای خاص خود را دارند. نوجوانها در میدانهایی رشد میکنند که بزرگترها نه تنها در آن حضور ندارند، بلکه زبان و منطق آن را نیز نمیفهمند.
از منظر پیر بوردیو، جامعه از میدانهای متعددی تشکیل شده،فضاهایی که در آنها افراد برای کسب اعتبار، معنا و قدرت رقابت میکنند.
نوجوانها امروز در میدانهایی چون اینستاگرام، تیکتاک، دیسکورد و حتی گروههای تلگرامی معنا میسازند. سرمایهی آنها نه لزوماً دانش رسمی، بلکه مهارتهای دیجیتال، زبان تصویری، و توانایی وایرال شدن است. در مقابل، نسلهای قبلی در میدانهایی چون مدرسه، خانواده، یا رسانههای سنتی شکل گرفتهاند، و سرمایهی آنها بیشتر مبتنی بر تجربه، تحصیلات کلاسیک، و نظم اجتماعی است.
وقتی این دو میدان با هم برخورد میکنند، سوءتفاهم، بیاعتمادی و گاه سرکوب رخ میدهد. بزرگترها نوجوانها را بیهدف و سطحی میبینند، و نوجوانها بزرگترها را ناآگاه و کنترلگر. اما این شکاف نه حاصل بیاخلاقی، بلکه نتیجهی تفاوت در ساختار میدانها و نوع سرمایههای فرهنگیست.
برای کاهش این شکاف، باید به جای تلاش برای «اصلاح» نوجوانها، میدانهای فرهنگیشان را بشناسیم، زبانشان را یاد بگیریم، و به سرمایههایشان احترام بگذاریم. فهم بوردیویی از شکاف نسلی، ما را دعوت میکند به گفتوگویی واقعی، نه قضاوتی از بالا.
سلام ودرود بر شما مهربانان که برگ های پاییزی واژگانتان عطرآگین نمنمهای باران است
خوش به حال فاخته خیس نشسته در ایوانی که نغمهخوان احساس زلال شماست و خوش به بال گنجشک مانده بر شاخسار نسیمآرایی که سرمست از حال و هوای خیال شماست.
سپاسگزارم که با مهرتان ناز کهکشان راه شیری را زیباتر از تمام کهکشانها میکشید.
همدلان جان
از اینکه ما رو در کنار خود
پذیرایید،کمال تشکر را داریم.
امید،هر زمان بهتر از قبل در خدمت
شما خوبان جانان جان باشیم.
Dr.shaefi
کانال اندیشه ورزی ۲ :
🌺🍃 @DrRShaefi2🍃🌺
خوش به حال فاخته خیس نشسته در ایوانی که نغمهخوان احساس زلال شماست و خوش به بال گنجشک مانده بر شاخسار نسیمآرایی که سرمست از حال و هوای خیال شماست.
سپاسگزارم که با مهرتان ناز کهکشان راه شیری را زیباتر از تمام کهکشانها میکشید.
همدلان جان
از اینکه ما رو در کنار خود
پذیرایید،کمال تشکر را داریم.
امید،هر زمان بهتر از قبل در خدمت
شما خوبان جانان جان باشیم.
Dr.shaefi
کانال اندیشه ورزی ۲ :
🌺🍃 @DrRShaefi2🍃🌺
🚦«مردسالاری» و خشونت ساختاری: تبارشناسی زنکشی در بستر جهانی اندیشه، سنت و قدرت
@DrRShaefi2
«زنکشی» و خشونت ساختاری علیه زنان، نه صرفاً رویدادهایی مجرمانه یا مشکلات فردی، بلکه نشانههایی از یک نظام سلطه جهانی و عمیقاً تاریخی هستند که در قلب اندیشه، سنت، قانون و زبان ریشه دوانده است.
تبارشناسی فلسفی «مردسالاری»: از ارسطو تا مارکس
خشونت علیه زنان در واقع امر ریشهای ژرف در تاریخ اندیشه دارد. فلسفه، که خود را جستوجوی حقیقت، عدالت و عقلانیت میخوانَد، در طول قرون، بهندرت زنان را نه اینکه بهعنوان سوژه در نظر نگرفته، آنان بهمثابه «دیگری» و اغلب «دیگریِ فاقد عقل» در نظر گرفته است.
✒️ارسطو: زن، موجودی ناکامل در طبیعت
ارسطو، در آثارش بهویژه در سیاست و تولدحیوانات، زن را نه فاعلی عقلانی، خود مادهای منفعل در فرآیند تولید مثل میداند. زن، از منظر او، مردی ناقص است: فاقد نیروی حرارتی لازم برای تکامل. این نگاه زیستشناسانه، که طبیعت را سلسلهمراتبی و جنسیتی میفهمد، مبنایی شد برای قرنها اندیشه در باب جنس دوم.
در نظام اخلاقی و سیاسی او نیز، زن جایگاهی در حوزه عمومی ندارد. خرد سیاسی، جنگ، فلسفه، و حتی آزادی، مختص مرد آزاد یونانیست، نه برده، نه بربر، و نه زن.
✒️کانت: عقلگرایی و جنسیت
کانت، با تمام تأکیدش بر خرد ناب و اخلاق خودبنیاد، زن را فاقد ظرفیت عقلانیت اخلاقی کامل میبیند. در نامهها و نوشتههایش، زن را موجودی تابع «ذوق و زیبایی»، و نه «قانون درونی اخلاق» معرفی میکند.
زن، از منظر او، بهجای اینکه هدفی در خود باشد، برای دیگریبودن زیسته میشود؛ زیبا، مطیع، و نه فاعل اخلاقی. این نگاه، هرچند در لایههای ظاهری نظام اخلاقی کانت دیده نمیشود، اما در بنیانهای انسانشناسیاش حضوری مستمر دارد.
✒️هگل: زن در خانه، مرد در تاریخ
در نظام دیالکتیکی هگل، تاریخ صحنهتجلی روح مطلق است و این روح، مردانه است. هگل، با آنکه مفهوم آزادی را گسترش میدهد، اما زن را به فضای خانه و خانواده محدود میکند، جایی که در آن «عشق» تنها زن را از فردیت محروم نمیکند، به او نیز اجازه نمیدهد وارد عرصهی عقلانی دولت و تاریخ شود.
زن، در نگاه هگل، فاقد Abstraktionsvermögen (توانایی انتزاع مفاهیم کلی) است، و بنابراین نمیتواند قانونگذار یا فیلسوف باشد.
✒️مارکس و حذف بدن زن
مارکس در تحلیلی که از کار، ارزش، و ازخودبیگانگی ارائه میدهد، جایگاه بدن زن، کار خانگی، و خشونت جنسیتی عمدتاً غایب است.
نظریه او درباره خانواده، در بهترین حالت، به بازتاب روابط تولیدی تقلیل مییابد و به نقشهای جنسیتی بهمثابه ساختارهای قدرت نگاه نمیکند. تا دهههای بعد، فمینیستهای مارکسیست مانند آنجلا دیویس، سیلویا فدریچی و نانسی فریزر، کوشیدند این کاستی را اصلاح کرده و نظریه مارکس را به مسألهی زن بگسترانند.
✒️فروید: جنسیت بهمثابه بیماری زنانه
روانکاوی فروید در تحلیل زن، گاه دچار سادهسازیهای جنسیتزده میشود. مفهوم «حسادت به آلت تناسلی» و تعریف زن بر اساس فقدان، خود بازتولید ساختار مردمحور است. زن، در نظام فرویدی، همواره از فقدانی تعریف میشود که باید جبران یا تسکین یابد.
👈نتیجه این تبارشناسی چیست؟
اینکه زن در تاریخ اندیشه غایب بوده، صرفاً یک «تصادف» یا کاستی تاریخی نیست؛ نشاندهنده ساختاریست که خود عقل، تاریخ، سوژگی، و زبان را در قالبی مردانه ساخته است.
نتیجه آنکه حتی پیشروترین نظریهها اگر از این پرسش بنیادین غافل شوند: «زن کجای این ساختار است؟»، ناخواسته به بازتولید همان سلطهای کمک میکنند که در ظاهر در حال نقد آن هستند.
زنکشی نه یک استثنا، بلکه بخشی از سازوکار عادیشدهسلطهجنسیتی است. این خشونت جهانی، در عین شباهتهای ساختاری، در هر منطقه چهره خاص خود را نیز دارد.
@DrRShaefi2
«زنکشی» و خشونت ساختاری علیه زنان، نه صرفاً رویدادهایی مجرمانه یا مشکلات فردی، بلکه نشانههایی از یک نظام سلطه جهانی و عمیقاً تاریخی هستند که در قلب اندیشه، سنت، قانون و زبان ریشه دوانده است.
تبارشناسی فلسفی «مردسالاری»: از ارسطو تا مارکس
خشونت علیه زنان در واقع امر ریشهای ژرف در تاریخ اندیشه دارد. فلسفه، که خود را جستوجوی حقیقت، عدالت و عقلانیت میخوانَد، در طول قرون، بهندرت زنان را نه اینکه بهعنوان سوژه در نظر نگرفته، آنان بهمثابه «دیگری» و اغلب «دیگریِ فاقد عقل» در نظر گرفته است.
✒️ارسطو: زن، موجودی ناکامل در طبیعت
ارسطو، در آثارش بهویژه در سیاست و تولدحیوانات، زن را نه فاعلی عقلانی، خود مادهای منفعل در فرآیند تولید مثل میداند. زن، از منظر او، مردی ناقص است: فاقد نیروی حرارتی لازم برای تکامل. این نگاه زیستشناسانه، که طبیعت را سلسلهمراتبی و جنسیتی میفهمد، مبنایی شد برای قرنها اندیشه در باب جنس دوم.
در نظام اخلاقی و سیاسی او نیز، زن جایگاهی در حوزه عمومی ندارد. خرد سیاسی، جنگ، فلسفه، و حتی آزادی، مختص مرد آزاد یونانیست، نه برده، نه بربر، و نه زن.
✒️کانت: عقلگرایی و جنسیت
کانت، با تمام تأکیدش بر خرد ناب و اخلاق خودبنیاد، زن را فاقد ظرفیت عقلانیت اخلاقی کامل میبیند. در نامهها و نوشتههایش، زن را موجودی تابع «ذوق و زیبایی»، و نه «قانون درونی اخلاق» معرفی میکند.
زن، از منظر او، بهجای اینکه هدفی در خود باشد، برای دیگریبودن زیسته میشود؛ زیبا، مطیع، و نه فاعل اخلاقی. این نگاه، هرچند در لایههای ظاهری نظام اخلاقی کانت دیده نمیشود، اما در بنیانهای انسانشناسیاش حضوری مستمر دارد.
✒️هگل: زن در خانه، مرد در تاریخ
در نظام دیالکتیکی هگل، تاریخ صحنهتجلی روح مطلق است و این روح، مردانه است. هگل، با آنکه مفهوم آزادی را گسترش میدهد، اما زن را به فضای خانه و خانواده محدود میکند، جایی که در آن «عشق» تنها زن را از فردیت محروم نمیکند، به او نیز اجازه نمیدهد وارد عرصهی عقلانی دولت و تاریخ شود.
زن، در نگاه هگل، فاقد Abstraktionsvermögen (توانایی انتزاع مفاهیم کلی) است، و بنابراین نمیتواند قانونگذار یا فیلسوف باشد.
✒️مارکس و حذف بدن زن
مارکس در تحلیلی که از کار، ارزش، و ازخودبیگانگی ارائه میدهد، جایگاه بدن زن، کار خانگی، و خشونت جنسیتی عمدتاً غایب است.
نظریه او درباره خانواده، در بهترین حالت، به بازتاب روابط تولیدی تقلیل مییابد و به نقشهای جنسیتی بهمثابه ساختارهای قدرت نگاه نمیکند. تا دهههای بعد، فمینیستهای مارکسیست مانند آنجلا دیویس، سیلویا فدریچی و نانسی فریزر، کوشیدند این کاستی را اصلاح کرده و نظریه مارکس را به مسألهی زن بگسترانند.
✒️فروید: جنسیت بهمثابه بیماری زنانه
روانکاوی فروید در تحلیل زن، گاه دچار سادهسازیهای جنسیتزده میشود. مفهوم «حسادت به آلت تناسلی» و تعریف زن بر اساس فقدان، خود بازتولید ساختار مردمحور است. زن، در نظام فرویدی، همواره از فقدانی تعریف میشود که باید جبران یا تسکین یابد.
👈نتیجه این تبارشناسی چیست؟
اینکه زن در تاریخ اندیشه غایب بوده، صرفاً یک «تصادف» یا کاستی تاریخی نیست؛ نشاندهنده ساختاریست که خود عقل، تاریخ، سوژگی، و زبان را در قالبی مردانه ساخته است.
نتیجه آنکه حتی پیشروترین نظریهها اگر از این پرسش بنیادین غافل شوند: «زن کجای این ساختار است؟»، ناخواسته به بازتولید همان سلطهای کمک میکنند که در ظاهر در حال نقد آن هستند.
زنکشی نه یک استثنا، بلکه بخشی از سازوکار عادیشدهسلطهجنسیتی است. این خشونت جهانی، در عین شباهتهای ساختاری، در هر منطقه چهره خاص خود را نیز دارد.
🚦طنین خودشناسانه
@DrRShaefi2
از میان آیات قرآن که طنین خودشناسانه و خود کاوانۀ روح نوازی دارند، چند آیه رامطرح می کنم :
« لن تنالوا البرِّ حتی تنفقوا ممّا تحبّون»: به حقیقت نیکی نمی رسید مگر از آنچه دوست می دارید، ببخشید.
« و لا تکونوا کالذّین نسو الله فَانساهُم اَنفُسهم اُولئِک هُمُ الفاسِقون»: و مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند؛ پس خدا هم آنانرا دچار خود فراموشی کرد، آنان همان فاسقان اند.
و « لكیلا تَأۡسَوۡاْ عَلَىٰ مَا فَاتَكُمۡ وَلَا تَفرحُواْ بِمَآ ءَاتَیكُمۡۗ وَٱللَّهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُختَالࣲ فَخُور»: تا بر آنچه از دست شما رفته اندوهگين نشويد، و به آنچه به شما داده است شادمانى نكنيد و خدا هيچ خودپسند فخر كنندهاى را دوست نمىدارد.
بخشیدن و گذشتن از آنچه من و تو خیلی دوست داریم؛ کار آسانی نیست و از هر کسی بر نمی آید. « دوست داشتنی ها» در عالم انسانی رنگارنگ اند:
یکی دلباختۀ ثروت است و دیگری مفتون شهرت، سومی مقهور قدرت و چهارمی دلبستۀ منزلت اجتماعی؛ پنجمی..
شرط اول قدم در خودشناسیِ اصیل، رصد کردن و تشخیصِ دوست داشتنی های خود است.
سپس، تنظیم رابطۀ خود با تعلّقات و به قدر وسع فراتر رفتن از آنها و وارستگی و رهایی را تجربه کردن؛ جدّ و جهدی که حال خوب و سبکبالی را برای سالک مدرن رقم می زند.
قدرِ خود را دانستن و به نحوی واقع بینانه نقاط ضعف و قوت خویشتن را شناختن و از یکدیگر تفکیک کردن و آنها را در آغوش گرفتن و تلاش برای شکوفا کردنِ استعدادها و کمینه کردنِ نقاط ضعف خود، از مقوماتِ «خودآشنایی» است و پس زنندۀ « خود فراموشی». به میزانی که من و تو مکانیسم های دفاعیِ نابالغانۀ « انکار»، « فرافکنی» و « سرکوب» را کنار بزنیم و بردبارانه و صادقانه با نقاط ضعف و قوت و استعدادهای خود مواجه شویم، دست ردّ به سینۀ «خودفراموشی» زده و « خودآشنایی» و « خود ارزشمندی» را مزه مزه می کنیم.
به قول سهراب سپهری که می گفت:
« آدم چه دیر می فهمد. من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتا».
داشته ها و برخورداریهای خود ( اعمّ از ثروت، قدرت، معرفت، منزلت، شهرت، سلامتی...) را موقتی و عجالی و زوال پذیر انگاشتن، که امروز هستند و فردا نیستند؛ رابطۀ من و تو با آنها را تصحیح و تنظیم می کند و وابستگی های رهزن و دل آزار را به محاق می راند. چشمان را از « حادثۀ عشق» تر کردن و اینگونه به خود، دیگران و جهان پیرامونی نگریستن، خودپسندیِ من و تو را پس می زند و از حجمش می کاهد.
@DrRShaefi2
از میان آیات قرآن که طنین خودشناسانه و خود کاوانۀ روح نوازی دارند، چند آیه رامطرح می کنم :
« لن تنالوا البرِّ حتی تنفقوا ممّا تحبّون»: به حقیقت نیکی نمی رسید مگر از آنچه دوست می دارید، ببخشید.
« و لا تکونوا کالذّین نسو الله فَانساهُم اَنفُسهم اُولئِک هُمُ الفاسِقون»: و مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند؛ پس خدا هم آنانرا دچار خود فراموشی کرد، آنان همان فاسقان اند.
و « لكیلا تَأۡسَوۡاْ عَلَىٰ مَا فَاتَكُمۡ وَلَا تَفرحُواْ بِمَآ ءَاتَیكُمۡۗ وَٱللَّهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُختَالࣲ فَخُور»: تا بر آنچه از دست شما رفته اندوهگين نشويد، و به آنچه به شما داده است شادمانى نكنيد و خدا هيچ خودپسند فخر كنندهاى را دوست نمىدارد.
بخشیدن و گذشتن از آنچه من و تو خیلی دوست داریم؛ کار آسانی نیست و از هر کسی بر نمی آید. « دوست داشتنی ها» در عالم انسانی رنگارنگ اند:
یکی دلباختۀ ثروت است و دیگری مفتون شهرت، سومی مقهور قدرت و چهارمی دلبستۀ منزلت اجتماعی؛ پنجمی..
شرط اول قدم در خودشناسیِ اصیل، رصد کردن و تشخیصِ دوست داشتنی های خود است.
سپس، تنظیم رابطۀ خود با تعلّقات و به قدر وسع فراتر رفتن از آنها و وارستگی و رهایی را تجربه کردن؛ جدّ و جهدی که حال خوب و سبکبالی را برای سالک مدرن رقم می زند.
قدرِ خود را دانستن و به نحوی واقع بینانه نقاط ضعف و قوت خویشتن را شناختن و از یکدیگر تفکیک کردن و آنها را در آغوش گرفتن و تلاش برای شکوفا کردنِ استعدادها و کمینه کردنِ نقاط ضعف خود، از مقوماتِ «خودآشنایی» است و پس زنندۀ « خود فراموشی». به میزانی که من و تو مکانیسم های دفاعیِ نابالغانۀ « انکار»، « فرافکنی» و « سرکوب» را کنار بزنیم و بردبارانه و صادقانه با نقاط ضعف و قوت و استعدادهای خود مواجه شویم، دست ردّ به سینۀ «خودفراموشی» زده و « خودآشنایی» و « خود ارزشمندی» را مزه مزه می کنیم.
به قول سهراب سپهری که می گفت:
« آدم چه دیر می فهمد. من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتا».
داشته ها و برخورداریهای خود ( اعمّ از ثروت، قدرت، معرفت، منزلت، شهرت، سلامتی...) را موقتی و عجالی و زوال پذیر انگاشتن، که امروز هستند و فردا نیستند؛ رابطۀ من و تو با آنها را تصحیح و تنظیم می کند و وابستگی های رهزن و دل آزار را به محاق می راند. چشمان را از « حادثۀ عشق» تر کردن و اینگونه به خود، دیگران و جهان پیرامونی نگریستن، خودپسندیِ من و تو را پس می زند و از حجمش می کاهد.
🚦 نقش خاطره در هویت فردی
@DrRShaefi2
هر انسانی، مجموعهای از خاطرات است لحظاتی که در ذهنش حک شدهاند، صحنههایی که گاه بیدعوت به ذهن بازمیگردند، و احساساتی که با یادآوریشان زنده میشوند.
اما خاطره، تنها یادآوری گذشته نیست؛ بلکه سازنده «من» است.
وقتی از خودمان میپرسیم «من کیستم؟»، پاسخ ما اغلب با خاطرات همراه است: کودکیمان، روابطمان، شکستها و پیروزیها، مکانهایی که دیدهایم و آدمهایی که دوست داشتهایم.
این خاطرات، نهتنها گذشته را بازنمایی میکنند، بلکه حال و آینده ما را نیز شکل میدهند.
اما آیا همه خاطرات در ساخت هویت نقش دارند؟
آیا فراموشی، به معنای از دستدادن بخشی از خود است؟
و آیا میتوان خاطره را بازنویسی کرد؟
پل ریکور، فیلسوف فرانسوی، خاطره را بخشی از روایت فردی میدانست. از نظر او، انسان با روایتکردن خاطراتش، هویت خود را میسازد. این روایت، نهتنها بازگویی گذشته، بلکه بازآفرینی آن است.
همچنین، روانشناسانی مانند اریک اریکسون، خاطرات را در مراحل رشد روانی فرد مؤثر میدانند. خاطرات دوران کودکی، نوجوانی و بزرگسالی، هرکدام در شکلگیری احساس هویت، اعتمادبهنفس و معنا نقش دارند.
خاطره، همچون نخهاییست که تار و پود هویت را بههم میدوزند. اما این نخها همیشه شفاف و دقیق نیستند. خاطرات، گاه تحریف میشوند، گاه فراموش میشوند، و گاه با احساسات جدید بازنویسی میشوند.
در این معنا، هویت فردی نیز امری ایستا نیست؛ بلکه پویا و در حال بازتعریف است. فرد، با مرور خاطرات، با بازگویی آنها، و حتی با مواجهه دوباره با گذشته، میتواند خود را بازسازی کند.
خاطره، نهتنها حافظه گذشته، بلکه معماریِ «خود» است. شناخت و بازاندیشی در خاطرات، میتواند راهی باشد برای فهم بهتر خود، برای آشتی با گذشته، و برای ساختن آیندهای آگاهانهتر.
@DrRShaefi2
هر انسانی، مجموعهای از خاطرات است لحظاتی که در ذهنش حک شدهاند، صحنههایی که گاه بیدعوت به ذهن بازمیگردند، و احساساتی که با یادآوریشان زنده میشوند.
اما خاطره، تنها یادآوری گذشته نیست؛ بلکه سازنده «من» است.
وقتی از خودمان میپرسیم «من کیستم؟»، پاسخ ما اغلب با خاطرات همراه است: کودکیمان، روابطمان، شکستها و پیروزیها، مکانهایی که دیدهایم و آدمهایی که دوست داشتهایم.
این خاطرات، نهتنها گذشته را بازنمایی میکنند، بلکه حال و آینده ما را نیز شکل میدهند.
اما آیا همه خاطرات در ساخت هویت نقش دارند؟
آیا فراموشی، به معنای از دستدادن بخشی از خود است؟
و آیا میتوان خاطره را بازنویسی کرد؟
پل ریکور، فیلسوف فرانسوی، خاطره را بخشی از روایت فردی میدانست. از نظر او، انسان با روایتکردن خاطراتش، هویت خود را میسازد. این روایت، نهتنها بازگویی گذشته، بلکه بازآفرینی آن است.
همچنین، روانشناسانی مانند اریک اریکسون، خاطرات را در مراحل رشد روانی فرد مؤثر میدانند. خاطرات دوران کودکی، نوجوانی و بزرگسالی، هرکدام در شکلگیری احساس هویت، اعتمادبهنفس و معنا نقش دارند.
خاطره، همچون نخهاییست که تار و پود هویت را بههم میدوزند. اما این نخها همیشه شفاف و دقیق نیستند. خاطرات، گاه تحریف میشوند، گاه فراموش میشوند، و گاه با احساسات جدید بازنویسی میشوند.
در این معنا، هویت فردی نیز امری ایستا نیست؛ بلکه پویا و در حال بازتعریف است. فرد، با مرور خاطرات، با بازگویی آنها، و حتی با مواجهه دوباره با گذشته، میتواند خود را بازسازی کند.
خاطره، نهتنها حافظه گذشته، بلکه معماریِ «خود» است. شناخت و بازاندیشی در خاطرات، میتواند راهی باشد برای فهم بهتر خود، برای آشتی با گذشته، و برای ساختن آیندهای آگاهانهتر.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفتم خدایا چگونه آغاز کنم
گفت به نام من
الهی به امید تو
این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیدهام
این بار من یک بارگی از عافیت ببریدهام
دل را ز خود برکندهام با چیز دیگر زندهام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیدهام
مولانای جان
هیچ دزدی، به هر میزان که مهارت داشته باشد نمی تواند دانش را بدزدد.
پس دانش بهترین و امن ترین گنج برای بدست آوردن است.
در این صبح زیبا و با نشاط
آفتاب را سلام گو
نور را سجـده کن
عشق را باور کن
تنها نور عشق است
که راه کمال را روشن میکند
راه را به سوی معبد عشق کج کن
خدا منتظر است.
سلاااااام بر جان جانان آستان پایندگی و مهر آرایندگی
پگاهتان چون شقایق ها که از شبنم، هوای عشق می گیرند،اوقاتتان چون شب باران که می شوید پر مرغان عاشق را وروزتان مست و روشنائی بخش به رسم آن پرستوهای باران خورده تا بیکران در کوچ/🍁🌺🍁🌺
@DrRShaefi2
گفت به نام من
الهی به امید تو
این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیدهام
این بار من یک بارگی از عافیت ببریدهام
دل را ز خود برکندهام با چیز دیگر زندهام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیدهام
مولانای جان
هیچ دزدی، به هر میزان که مهارت داشته باشد نمی تواند دانش را بدزدد.
پس دانش بهترین و امن ترین گنج برای بدست آوردن است.
در این صبح زیبا و با نشاط
آفتاب را سلام گو
نور را سجـده کن
عشق را باور کن
تنها نور عشق است
که راه کمال را روشن میکند
راه را به سوی معبد عشق کج کن
خدا منتظر است.
سلاااااام بر جان جانان آستان پایندگی و مهر آرایندگی
پگاهتان چون شقایق ها که از شبنم، هوای عشق می گیرند،اوقاتتان چون شب باران که می شوید پر مرغان عاشق را وروزتان مست و روشنائی بخش به رسم آن پرستوهای باران خورده تا بیکران در کوچ/🍁🌺🍁🌺
@DrRShaefi2
فدات بشم
ای همه تو ماه ترینم
هر چیزِ دیگر دستخوش دگرگونی است: احساسها تغییر میکنند، حالوهوا رنگ میبازد، ستایش از میان میرود، شور و شوق فرو مینشیند. اما عشق به لحظه یا به انگیزهای زودگذر وابسته نیست. عشق تصمیمی ژرف و ریشهدارِ اراده است برای ماندن، برای تابآوردن، برای استوار ماندن حتی آنگاه که آنچه دیده میشود و آنچه لمسپذیر است از میان میرود. عشق پایدار میماند زیرا بر امرِ ازلی تکیه دارد؛ و آنچه ازلی است، هرگز از میان نمیرود.
فدات بشم
ای همه تو خاص ترینم
همانطور که آلبر کامو به ماریا کاسارس گفته:
برایت قسم میخورم
که از تو دست نخواهم شست
و در این راه ارادهام محکم است.
@DrRShaefi2
ای همه تو ماه ترینم
هر چیزِ دیگر دستخوش دگرگونی است: احساسها تغییر میکنند، حالوهوا رنگ میبازد، ستایش از میان میرود، شور و شوق فرو مینشیند. اما عشق به لحظه یا به انگیزهای زودگذر وابسته نیست. عشق تصمیمی ژرف و ریشهدارِ اراده است برای ماندن، برای تابآوردن، برای استوار ماندن حتی آنگاه که آنچه دیده میشود و آنچه لمسپذیر است از میان میرود. عشق پایدار میماند زیرا بر امرِ ازلی تکیه دارد؛ و آنچه ازلی است، هرگز از میان نمیرود.
فدات بشم
ای همه تو خاص ترینم
همانطور که آلبر کامو به ماریا کاسارس گفته:
برایت قسم میخورم
که از تو دست نخواهم شست
و در این راه ارادهام محکم است.
@DrRShaefi2
🚦تحلیلی مختصر در مورد حمله آمریکا به ونزوئلا (۱)
@DrRShaefi2
استراتژی ترامپ چیه ؟
همه این جریانات که میبینید اتفاق میوفته
به خاطر چین هستش
به خاطر بقای هژمونی دلاره.
آمریکا فهمیده که دیگه نمیتونه همزمان
مصرفکننده بزرگ دنیا باشه
و تولیدکننده بزرگ هم باقی بمونه.
کسری بودجه، ناترازی، بدهی…
همه چیز داره فشار میاره روی دلار.
رقیب اصلی کیه؟
چین.
نه بهخاطر ارتش،
نه بهخاطر موشک،
بهخاطر تولید.
پس استراتژی آمریکا چیه؟
اول بازی رو از داخل خودش شروع کرد.
چاپ پول، کاهش نرخ بهره، سیاستهای انبساطی.
در ظاهر متناقض،
در باطن هدفمند:
برگردوندن تولید به خاک آمریکا.
اما یه مشکل بزرگ وجود داشت:
تورم.
هر تنش ژئوپلیتیکی،
هر شوک انرژی،
میتونه اقتصاد آمریکا رو از داخل منفجر کنه.
بنزین گرون بشه،
طبقه متوسط میریزه،
بانکها میریزن.
اینجاست که ونزوئلا وارد پازل میشه.
نفت ونزوئلا قرار نیست قیمت نفت جهانی رو کنترل کنه.
قرار نیست بازار رو اشباع کنه.
کارش یه چیز دیگهست:
تثبیت قیمت انرژی داخل خاک آمریکا.
حتی یک میلیون بشکه نفت سنگین ونزوئلا
اگر بره تو پالایشگاههای تگزاس،
میتونه شوک انرژی رو تو آمریکا خنثی کنه.
یعنی چی؟
یعنی آمریکا میتونه اجازه بده
دنیا بسوزه
ولی خودش نسوزه.
@DrRShaefi2
استراتژی ترامپ چیه ؟
همه این جریانات که میبینید اتفاق میوفته
به خاطر چین هستش
به خاطر بقای هژمونی دلاره.
آمریکا فهمیده که دیگه نمیتونه همزمان
مصرفکننده بزرگ دنیا باشه
و تولیدکننده بزرگ هم باقی بمونه.
کسری بودجه، ناترازی، بدهی…
همه چیز داره فشار میاره روی دلار.
رقیب اصلی کیه؟
چین.
نه بهخاطر ارتش،
نه بهخاطر موشک،
بهخاطر تولید.
پس استراتژی آمریکا چیه؟
اول بازی رو از داخل خودش شروع کرد.
چاپ پول، کاهش نرخ بهره، سیاستهای انبساطی.
در ظاهر متناقض،
در باطن هدفمند:
برگردوندن تولید به خاک آمریکا.
اما یه مشکل بزرگ وجود داشت:
تورم.
هر تنش ژئوپلیتیکی،
هر شوک انرژی،
میتونه اقتصاد آمریکا رو از داخل منفجر کنه.
بنزین گرون بشه،
طبقه متوسط میریزه،
بانکها میریزن.
اینجاست که ونزوئلا وارد پازل میشه.
نفت ونزوئلا قرار نیست قیمت نفت جهانی رو کنترل کنه.
قرار نیست بازار رو اشباع کنه.
کارش یه چیز دیگهست:
تثبیت قیمت انرژی داخل خاک آمریکا.
حتی یک میلیون بشکه نفت سنگین ونزوئلا
اگر بره تو پالایشگاههای تگزاس،
میتونه شوک انرژی رو تو آمریکا خنثی کنه.
یعنی چی؟
یعنی آمریکا میتونه اجازه بده
دنیا بسوزه
ولی خودش نسوزه.
🚦تحلیلی مختصر در مورد حمله آمریکا به ونزوئلا (۲)
@DrRShaefi2
حالا بریم سراغ چین.
چین واردکننده خالص انرژیه.
تمام مزیتش روی تولید ارزونه.
وقتی انرژی گرون بشه،
وقتی مسیرهای حملونقل ناامن بشه،
وقتی بیمهها کنار بکشن،
تولید چین خفه میشه.
نه با انفجار،
با هزینه.
اینجاست که خاورمیانه نقش کلیدی پیدا میکنه.
هر درگیری در خلیج فارس،
هر شوک در بابالمندب،
هر اختلال در دریای سرخ،
هزینهش مستقیم میره روی گردن چین.
اما آمریکا چی؟
اگر ونزوئلا رو داشته باشه،
بنزین و گازوئیل خودش رو مهار میکنه.
تورم داخلی رو کنترل میکنه.
و با خیال راحت بازی رو ادامه میده.
چین این وسط گیر میافته.
یوآن رو بالا بیاره؟ صادرات میمیره.
پایین نگه داره؟ انرژی لهش میکنه.
ذخایر ارزی میسوزه،
سرمایه فرار میکنه،
شرکتها دنبال پناهگاه میگردن.
و آمریکا دقیقاً همون پناهگاهیه که ساخته:
دلار ضعیفتر
نرخ بهره پایین
معافیت مالیاتی
انرژی تثبیتشده
حالا پوتین کجای بازیه؟
پوتین میفهمه هرجومرج انرژی
یعنی نفت و گاز گرون.
یعنی نفس تازه برای اقتصاد جنگی روسیه.
پس آتشبس با اروپا؟
کاملاً منطقیه.
روسیه خامفروشه،
نه تولیدکننده.
این بازی به نفعشه
و ایران؟
باگ انرژی آمریکا که حل بشه،
دیگه تنگه هرمز برای واشنگتن حیاتی نیست.
هر جنگی در خاورمیانه
بیش از آمریکا،
چین رو زخمی میکنه.
اینجاست که بازی خطرناک میشه.
نه جنگ، نه صلح؟
تمام شده.
صلح از بازی حذف شده.
هر حرکتی الان،
آمادهسازی برای نبرد نهاییه.
در نظریه بازیها،
اگر فقط دفاع کنی،
تقارن هزینه به هم میخوره
و میبازی.
یا باید هزینه تحمیل کنی
یا فرسوده میشی.
اون دوران که سازمان ملل اینا بودن دیگه رفته
و سازمان ملل کشکه
۶۰ هزار نفر مردن در غزه
رئیس جمهور یه کشور رو دزدیدن
سازمان ملل دیگه تموم شد
وزیر امورخارجه آمریکا:
اصلا اهمیت نمی دهم سازمان ملل چی می گه!!
@DrRShaefi2
حالا بریم سراغ چین.
چین واردکننده خالص انرژیه.
تمام مزیتش روی تولید ارزونه.
وقتی انرژی گرون بشه،
وقتی مسیرهای حملونقل ناامن بشه،
وقتی بیمهها کنار بکشن،
تولید چین خفه میشه.
نه با انفجار،
با هزینه.
اینجاست که خاورمیانه نقش کلیدی پیدا میکنه.
هر درگیری در خلیج فارس،
هر شوک در بابالمندب،
هر اختلال در دریای سرخ،
هزینهش مستقیم میره روی گردن چین.
اما آمریکا چی؟
اگر ونزوئلا رو داشته باشه،
بنزین و گازوئیل خودش رو مهار میکنه.
تورم داخلی رو کنترل میکنه.
و با خیال راحت بازی رو ادامه میده.
چین این وسط گیر میافته.
یوآن رو بالا بیاره؟ صادرات میمیره.
پایین نگه داره؟ انرژی لهش میکنه.
ذخایر ارزی میسوزه،
سرمایه فرار میکنه،
شرکتها دنبال پناهگاه میگردن.
و آمریکا دقیقاً همون پناهگاهیه که ساخته:
دلار ضعیفتر
نرخ بهره پایین
معافیت مالیاتی
انرژی تثبیتشده
حالا پوتین کجای بازیه؟
پوتین میفهمه هرجومرج انرژی
یعنی نفت و گاز گرون.
یعنی نفس تازه برای اقتصاد جنگی روسیه.
پس آتشبس با اروپا؟
کاملاً منطقیه.
روسیه خامفروشه،
نه تولیدکننده.
این بازی به نفعشه
و ایران؟
باگ انرژی آمریکا که حل بشه،
دیگه تنگه هرمز برای واشنگتن حیاتی نیست.
هر جنگی در خاورمیانه
بیش از آمریکا،
چین رو زخمی میکنه.
اینجاست که بازی خطرناک میشه.
نه جنگ، نه صلح؟
تمام شده.
صلح از بازی حذف شده.
هر حرکتی الان،
آمادهسازی برای نبرد نهاییه.
در نظریه بازیها،
اگر فقط دفاع کنی،
تقارن هزینه به هم میخوره
و میبازی.
یا باید هزینه تحمیل کنی
یا فرسوده میشی.
اون دوران که سازمان ملل اینا بودن دیگه رفته
و سازمان ملل کشکه
۶۰ هزار نفر مردن در غزه
رئیس جمهور یه کشور رو دزدیدن
سازمان ملل دیگه تموم شد
وزیر امورخارجه آمریکا:
اصلا اهمیت نمی دهم سازمان ملل چی می گه!!
🚦داغی بازار روان درمانگری
@DrRShaefi2
رواندرمانگری البته باید وجود داشته باشد، اما اینجور هم نباید باشد که خودکاوی و خودشناسی نکرده فوری خودم را در اختیار دیگری بگذارم. ما نباید خودشناسی و خودکاوی را به طور کلی تعطیل کنیم و اتفاقاً قبل از اینکه به رواندرمانگر رجوع کنیم باید نوعی خودکاوی و خودشناسی داشته باشیم و اگر از عهدهی مشکل برنیامدیم به پزشک مراجعه کنیم.
معیارِ متوسط مردم نمیتواند معیار سلامت تلقی شود و هر آنکه را از معیار متوسط مردم عدول کرد نمیتوان و نباید بیمار تلقی کرد. اگر کسی نه در خوشی زندگیاش و نه در خوبی زندگیاش احساس درد نمیکرد و داوری منفی نداشت، حق نداریم دستور دهیم که او در باب خوشی زندگیاش، یا در باب خوبی زندگیاش، پیش رواندرمانگر برود.
وقتی میتوانیم به کسی بگوییم از سلامت روان برخوردار نیست که شخص خودش در وهله اول احساس رنج کند از زندگی و بگوید من در وضعی قرار دارم که مطلقا از آن خشنود نیستم و رضایت ندارم. این عدم رضایت مرجعش شخص خودِ اوست و از جایی از بیرون به او تحمیل نشده است؛ و احساس ناسلامتی ذهنی یا روانی از درون خود او دارد میجوشد.
روانپزشک و رواندرمانگر نمیتوانند و نباید آرمان زندگی ما را تعیین کنند. فقط میتوانند بگویند اگر آرمان زندگی تو آن است، من میتوانم وسایل رسیدن به آن آرمان را در اختیارت بگذارم. آنها نمیتوانند بگویند که من حسود باید باشم یا حسود نباید باشم، فقط میتوانند وسیله رسیدن به اهداف و ارزشهایم در زندگی را در اختیارم بگذارند.
@DrRShaefi2
رواندرمانگری البته باید وجود داشته باشد، اما اینجور هم نباید باشد که خودکاوی و خودشناسی نکرده فوری خودم را در اختیار دیگری بگذارم. ما نباید خودشناسی و خودکاوی را به طور کلی تعطیل کنیم و اتفاقاً قبل از اینکه به رواندرمانگر رجوع کنیم باید نوعی خودکاوی و خودشناسی داشته باشیم و اگر از عهدهی مشکل برنیامدیم به پزشک مراجعه کنیم.
معیارِ متوسط مردم نمیتواند معیار سلامت تلقی شود و هر آنکه را از معیار متوسط مردم عدول کرد نمیتوان و نباید بیمار تلقی کرد. اگر کسی نه در خوشی زندگیاش و نه در خوبی زندگیاش احساس درد نمیکرد و داوری منفی نداشت، حق نداریم دستور دهیم که او در باب خوشی زندگیاش، یا در باب خوبی زندگیاش، پیش رواندرمانگر برود.
وقتی میتوانیم به کسی بگوییم از سلامت روان برخوردار نیست که شخص خودش در وهله اول احساس رنج کند از زندگی و بگوید من در وضعی قرار دارم که مطلقا از آن خشنود نیستم و رضایت ندارم. این عدم رضایت مرجعش شخص خودِ اوست و از جایی از بیرون به او تحمیل نشده است؛ و احساس ناسلامتی ذهنی یا روانی از درون خود او دارد میجوشد.
روانپزشک و رواندرمانگر نمیتوانند و نباید آرمان زندگی ما را تعیین کنند. فقط میتوانند بگویند اگر آرمان زندگی تو آن است، من میتوانم وسایل رسیدن به آن آرمان را در اختیارت بگذارم. آنها نمیتوانند بگویند که من حسود باید باشم یا حسود نباید باشم، فقط میتوانند وسیله رسیدن به اهداف و ارزشهایم در زندگی را در اختیارم بگذارند.
🚦 تصمیمات و هزینهها
@DrRShaefi2
هر تغییر، هزینهای دارد.
این تغییر تنها یک قدم به جلو نیست؛ هر قدم به معنی از دست دادن چیزی دیگر است.
چطور امروز تصمیم میگیری؟
آیا آمادهای هزینههای احتمالی را بپردازی؟
۱) اگر امروز مسیر خود را تغییر دهی، باید هزینهاش را بپردازی.
این هزینه یعنی چیزی که بهراحتی از دست نمیدهی، مگر اینکه مطمئن باشی که به سود توست.
۲) توضیح بیشتر یعنی تضعیف تصمیم.
وقتی تصمیم میگیری، باید مطمئن باشی که نیازی به توضیح اضافی و تغییر در مسیر ندارد.
۳) استثناها هزینه دارند.
هر استثنای جدید به معنی بازگشت به نقطهای است که میخواهی از آن عبور کنی. هر استثنای کوچک، یعنی خروج از مسیری که مشخص کردهای.
۴) وقتی به مخاطب جواب میدهی، هزینهاش را میپردازی.
نمیتوانی از هر تغییری که به دیگران میدهی بدون بررسی هزینهی آن صرفنظر کنی.
پاسخ دادن در برابر تغییرات سریع یا تقاضاهای مخاطب، یک هزینه دارد.
۵) کمگویی هزینه ندارد.
نباید هر چیزی را به همگان بگویی. سکوت گاهی بهترین تصمیم است.
۶) از هر لحظه برای پیشرفت استفاده کن.
«اینیکبار» در کار نخواهد بود. هر تصمیم و هر تغییر باید همانطور که انجام میشود، ثبت شود.
سکوت و کمگویی، گاهی قدرت واقعی مسیر را نشان میدهد.
۷) تصمیمی که گرفته میشود باید غیرقابل بازگشت باشد.
هیچ تصمیمی نمیتواند برگشتپذیر باشد. هزینه برگشتن به عقب بسیار بیشتر از هزینهی ادامه دادن است.
باید هر روز از خود بپرسی:
- اگر امروز چیزی را تغییر دهم، چه چیزی را از دست میدهم؟
- آیا آمادهام هزینهاش را بپردازم؟
این مسیر ادامه دارد.
هر تصمیم، هزینهای دارد.
@DrRShaefi2
هر تغییر، هزینهای دارد.
این تغییر تنها یک قدم به جلو نیست؛ هر قدم به معنی از دست دادن چیزی دیگر است.
چطور امروز تصمیم میگیری؟
آیا آمادهای هزینههای احتمالی را بپردازی؟
۱) اگر امروز مسیر خود را تغییر دهی، باید هزینهاش را بپردازی.
این هزینه یعنی چیزی که بهراحتی از دست نمیدهی، مگر اینکه مطمئن باشی که به سود توست.
۲) توضیح بیشتر یعنی تضعیف تصمیم.
وقتی تصمیم میگیری، باید مطمئن باشی که نیازی به توضیح اضافی و تغییر در مسیر ندارد.
۳) استثناها هزینه دارند.
هر استثنای جدید به معنی بازگشت به نقطهای است که میخواهی از آن عبور کنی. هر استثنای کوچک، یعنی خروج از مسیری که مشخص کردهای.
۴) وقتی به مخاطب جواب میدهی، هزینهاش را میپردازی.
نمیتوانی از هر تغییری که به دیگران میدهی بدون بررسی هزینهی آن صرفنظر کنی.
پاسخ دادن در برابر تغییرات سریع یا تقاضاهای مخاطب، یک هزینه دارد.
۵) کمگویی هزینه ندارد.
نباید هر چیزی را به همگان بگویی. سکوت گاهی بهترین تصمیم است.
۶) از هر لحظه برای پیشرفت استفاده کن.
«اینیکبار» در کار نخواهد بود. هر تصمیم و هر تغییر باید همانطور که انجام میشود، ثبت شود.
سکوت و کمگویی، گاهی قدرت واقعی مسیر را نشان میدهد.
۷) تصمیمی که گرفته میشود باید غیرقابل بازگشت باشد.
هیچ تصمیمی نمیتواند برگشتپذیر باشد. هزینه برگشتن به عقب بسیار بیشتر از هزینهی ادامه دادن است.
باید هر روز از خود بپرسی:
- اگر امروز چیزی را تغییر دهم، چه چیزی را از دست میدهم؟
- آیا آمادهام هزینهاش را بپردازم؟
این مسیر ادامه دارد.
هر تصمیم، هزینهای دارد.