دیگر حرفی نمانده ، تمام گفت و گو ها را در سر خود پرورانده ام ،دلم،چشمانم،نگاهم حرف هایش را بدون دخالت زبانم زده است .
گویی زندگی قبلی عروس دریایی بودم
تنها اکنون در خشکی هستم و حتی نمیتوانم در این هوا نفس بکشم .
تنها اکنون در خشکی هستم و حتی نمیتوانم در این هوا نفس بکشم .
پرنده هارا دوست ندارم اما وجه اشتراک های زیادی باهم داریم
شاید هم دوستشان ندارم چون همیشه از خود ناراضی بودم
شاید هم دوستشان ندارم چون همیشه از خود ناراضی بودم
مانند پرنده ها اواز میخوانم گرچه ممکن است اوازم مزاحم کسی باشد ولی من فقط میخواهم از من لذت ببرند ...
و حق دارند گاهی بعضی درختان خشکیده و شکننده میشنود اما من همچنان امیدوار برای رسیدن به درخت پر بار و پر میوه هستم
گاهی مغزم از فکر کردن راجب این خزعبلات گره میخورد و تا چشمانم را باز میکنم میبینم زندگی ام هم بهم گره خورده است .
انسان ها دیگر فکر نمی کنند فقط حرف میزنند
دیگر معنا و عمق انسان های دیگر را نمی فهمند
و حتی برا دیدن عمق چشمان همدیگر هم تلاش نمیکنند
دیگر معنا و عمق انسان های دیگر را نمی فهمند
و حتی برا دیدن عمق چشمان همدیگر هم تلاش نمیکنند
اخه اون مامانمه من از بقیه چه انتظاری میتونم داشته باشم وقتی خانواده م حتی منو حساب نمیکنن
