افکار غرق شده...
1 subscriber
Download Telegram
Channel photo updated
دیگر حرفی نمانده ، تمام گفت و گو ها را در سر خود پرورانده ام ،دلم،چشمانم،نگاهم حرف هایش را بدون دخالت زبانم زده است .
گویی مغزم میخواد مانند انسان های نخستین رفتار کند
مانند چند نگه استخوان که اختیارش دست خود نیست باد مرا به طرف خود میبرد .
گویی زندگی قبلی عروس دریایی بودم
تنها اکنون در خشکی هستم و حتی نمیتوانم در این هوا نفس بکشم .
مغزم احساساتم را جدی نمیگیرد ، به انها اعتماد و باوری ندارد
پرنده هارا دوست ندارم اما وجه اشتراک های زیادی باهم داریم
شاید هم دوستشان ندارم چون همیشه از خود ناراضی بودم
مانند پرنده ها اواز میخوانم گرچه ممکن است اوازم مزاحم کسی باشد ولی من فقط میخواهم از من لذت ببرند ...
مانند پرندگان به هر شاخه ای مینشینم و این کار هر کسی نیست ..
گویی دیگران از نشست روی شاخه ای به غیر از درخت خودشان میترسند
و حق دارند گاهی بعضی درختان خشکیده و شکننده میشنود اما من همچنان امیدوار برای رسیدن به درخت پر بار و پر میوه هستم
نمی فهمید ...
درکش برای خودم هم سخت است
گاهی مغزم از فکر کردن راجب این خزعبلات گره میخورد و تا چشمانم را باز میکنم میبینم زندگی ام هم بهم گره خورده است .
انسان ها دیگر فکر نمی کنند فقط حرف میزنند
دیگر معنا و عمق انسان های دیگر را نمی فهمند
و حتی برا دیدن عمق چشمان همدیگر هم تلاش نمیکنند
گویی اخرین انسان ها از انسان بودن خسته شدند ...
چرا مامان خودم باید از من متنفر باشه ؟
چرا هیچ جا محبتشو ندیدم ؟
اخه اون مامانمه من از بقیه چه انتظاری میتونم داشته باشم وقتی خانواده م حتی منو حساب نمیکنن