Drops of Jupiter ✨
اعتراف میکنم که کتاب نارنجیه رو بیشتر برای خودم خریدم تا بچهها🫢
به این دلیل🥲
تا بازش کردم احساس کردم داره با خودم حرف میزنه🫠
از سری وقتهایی که کتاب کودک با توی بزرگسال حرف میزنه ۱
[چیزی بگو - پیتر همیلتون رینولدز]
#Dropsof_books 📚
تا بازش کردم احساس کردم داره با خودم حرف میزنه🫠
از سری وقتهایی که کتاب کودک با توی بزرگسال حرف میزنه ۱
[چیزی بگو - پیتر همیلتون رینولدز]
#Dropsof_books 📚
❤9
پانتهآ وزیری
وقتی بحث احترام به کودک میشه یادمون میره که این کودک با اینکه کوچکتره اما کمتر نیست. چون کوچکتره دلیل نمیشه ما رفتاری رو باهاش بکنیم که با یک آدم بزرگتر جرات نمیکنیم یا به خودمون اجازه نمیدیم انجام بدیم
.
دقیقا من همیشه فکر میکنم که مشکل از اینجاست که ما بچهها رو به اندازه کافی آدم نمیبینیم. درحالی که کودک هم دقیقا به اندازه من بزرگسال، آدمه. همون احساساتی رو تجربه میکنه که من میکنم، رفتاری که اگه با من بشه ناراحت/عصبانی میشم، همون رفتار بچه رو هم ناراحت یا عصبانی میکنه.
من فکر میکنم اگه "آدم کامل" بودن بچهها رو باور کنیم و در مواقع مختلف خودمون رو جاشون بذاریم، خیلی از مسائلمون با بچهها حل میشه.
مثلا من از اینکه یه نفر کار اشتباهی که کردم رو جلو بقیه بگه، ناراحت و شرمنده میشم. اگه باور داشته باشم که بچه هم به اندازه من آدمه، میدونم که بچه هم تو این موقعیت همینجوری میشه. پس سعی میکنم این کارو باهاش نکنم!
اینکه یه نفر به من بد و بیراه بگه، باعث نمیشه من چیزی که ازم میخواد رو انجام بدم، چرا برای بچه باید متفاوت باشه؟
شما دوست دارید وقتی نشستید تلوزیون میبینید، یکی بیاد یهو با تحکم بگه "الان وقت تلوزیون دیدنه؟! پاشو برو غذاتو درست کن!!" ؟ آیا باعث نمیشه بیشتر از اینکه بخواید پاشید برید غذا درست کنید، دافعه پیدا کنید و اتفاقا پا نشید برید غذا درست کنید؟
پس وقتی بچه مشغول یه کاری/بازیایه و ما یهو بهش تشر میزنیم که "الان تلوزیونو خاموش میکنما! پاشو تکالیفت رو بنویس!" چرا فکر میکنیم جواب میده؟ چرا انتظار داریم بچه هم هیچ مقاومتی نکنه؟
شما دوست دارید با کسی مقایستون کنن؟ اون رو بزنن تو سرتون؟ آیا این مقایسه واقعا باعث میشه بخواید خودتون رو ارتقا بدید؟ یا اینکه لجتون میگیره؟
اگه چیزی که میخواید رو بهتون ندن، ناراحت و عصبانی نمیشید؟ خب طبیعه که بچه هم عصبی بشه.
شما از کسی که دائم بهتون امر و نهی میکنه خوشتون میاد؟ از کسی که فقط بهتون ایراد میگیره، خوشتون میاد؟ دوست دارید به حرف همچین کسی گوش بدید؟
خب آقا بچه هم همینه! اگه یه کاری بده، در ارتباط با بچه هم بده! اگه یه چیزی اذیتکنندهست، برای بچهها هم اذیتکنندهست! همین رو اگه ببینیم و به بچهها به اندازه آدمهای واقعی اعتبار بدیم، ارتباطمون باهاشون خیلی بهتر میشه.
#Dropsof_psychology 🧠
دقیقا من همیشه فکر میکنم که مشکل از اینجاست که ما بچهها رو به اندازه کافی آدم نمیبینیم. درحالی که کودک هم دقیقا به اندازه من بزرگسال، آدمه. همون احساساتی رو تجربه میکنه که من میکنم، رفتاری که اگه با من بشه ناراحت/عصبانی میشم، همون رفتار بچه رو هم ناراحت یا عصبانی میکنه.
من فکر میکنم اگه "آدم کامل" بودن بچهها رو باور کنیم و در مواقع مختلف خودمون رو جاشون بذاریم، خیلی از مسائلمون با بچهها حل میشه.
مثلا من از اینکه یه نفر کار اشتباهی که کردم رو جلو بقیه بگه، ناراحت و شرمنده میشم. اگه باور داشته باشم که بچه هم به اندازه من آدمه، میدونم که بچه هم تو این موقعیت همینجوری میشه. پس سعی میکنم این کارو باهاش نکنم!
اینکه یه نفر به من بد و بیراه بگه، باعث نمیشه من چیزی که ازم میخواد رو انجام بدم، چرا برای بچه باید متفاوت باشه؟
شما دوست دارید وقتی نشستید تلوزیون میبینید، یکی بیاد یهو با تحکم بگه "الان وقت تلوزیون دیدنه؟! پاشو برو غذاتو درست کن!!" ؟ آیا باعث نمیشه بیشتر از اینکه بخواید پاشید برید غذا درست کنید، دافعه پیدا کنید و اتفاقا پا نشید برید غذا درست کنید؟
پس وقتی بچه مشغول یه کاری/بازیایه و ما یهو بهش تشر میزنیم که "الان تلوزیونو خاموش میکنما! پاشو تکالیفت رو بنویس!" چرا فکر میکنیم جواب میده؟ چرا انتظار داریم بچه هم هیچ مقاومتی نکنه؟
شما دوست دارید با کسی مقایستون کنن؟ اون رو بزنن تو سرتون؟ آیا این مقایسه واقعا باعث میشه بخواید خودتون رو ارتقا بدید؟ یا اینکه لجتون میگیره؟
اگه چیزی که میخواید رو بهتون ندن، ناراحت و عصبانی نمیشید؟ خب طبیعه که بچه هم عصبی بشه.
شما از کسی که دائم بهتون امر و نهی میکنه خوشتون میاد؟ از کسی که فقط بهتون ایراد میگیره، خوشتون میاد؟ دوست دارید به حرف همچین کسی گوش بدید؟
خب آقا بچه هم همینه! اگه یه کاری بده، در ارتباط با بچه هم بده! اگه یه چیزی اذیتکنندهست، برای بچهها هم اذیتکنندهست! همین رو اگه ببینیم و به بچهها به اندازه آدمهای واقعی اعتبار بدیم، ارتباطمون باهاشون خیلی بهتر میشه.
#Dropsof_psychology 🧠
👍8
"انتخاب معشوق خیلی شبیه انتخاب درمانگر است. باید از خودمان بپرسیم که آیا با من صادق است، به انتقادهایم گوش میدهد، به من اجازه اشتباه میدهد و آیا وعدههای غیرممکن میدهد یا نه؟"
[بیمار خاموش - الکس مایکلیدیس]
#Dropsof_books 📚
[بیمار خاموش - الکس مایکلیدیس]
#Dropsof_books 📚
👍12❤6
یادداشتهای ناتمام
اول یاد گرفتم از توجه و علاقه ای که به بیمارانم داشتم بکاهم همان علاقه ای که مرا به این حرفه هدایت کرده بود بعد از قوانین بقای حرفه ای سردرآوردم از درگیر شدن بپرهیز نگذار بیماران برایت زیادی اهمیت پیدا کنند
.
همین روزها، یک سال از فعالیت من در مدرسهای که درش بعنوان مشاور مشغولم، گذشت.
همونطور که شاید بدونید، اینجا یه مدرسه عادی با بچههای عادی نیست. مدرسه کودکان کار و آسیبدیده اجتماعیه. یعنی همشون کودک کار نیستن ولی اگر هم نباشن، آسیبهای اجتماعی دیگهای در خانوادشون وجود داره.
یادم میاد پارسال موقعی که اولین بار برای بازدید رفته بودیم و سرپرست بخش مشاوره اونجا از وضعیت مردم این محل، این بچهها و خانوادههاشون میگفت، من همزمان با فکر کردن به اینکه "من باید با همچین مسائلی کار کنم" مو به تنم سیخ شده بود و دروغ نیست اگه بگم برای چند لحظه از اینکه این رشته رو انتخاب کردم، پشیمون شدم.
آسیبهایی مثل اعتیاد والدین، دخترهای خیابانی، بچه فروشی(!)، کارتنخوابی پدر، کار کودک و... بله خب منی که اون موقع تازه ترم دوی ارشد مشاوره رو شروع کرده بودم و تازه ۵ ماه بود که رسما وارد این رشته شده بودم، با شنیدن و تصور کردن این وضعیت ترسیدم و برای لحظاتی پشیمون شدم.
۲-۳ ماه بعد از اون روز، ما کارمون رو تو مدرسه بعنوان کارآموز شروع کردیم و پرونده بچهها رو میخوندیم. من با ترس و لرز هر پرونده رو باز میکردم که "حالا قراره با چه آسیبی روبرو بشم؟" کافی بود فقط یه "اعتیاد پدر" توی پرونده ببینم تا احساس کنم سوزن رفته تو قلبم.
الان بعد از یک سال مطالعه بیشتر در زمینه مشاوره و کار توی مدرسه (بعد از کارآموزی) و ارتباط با این بچهها و خانوادههاشون، به اینجا رسیدم که موقع رویارویی با آسیبهاشون، شاید اندازه ۲۰ درصد اون موقع حالم عوض بشه یا کمتر. مثلا اوایل مهر امسال پرونده بچههای خودم رو میخوندم و میدیدم فلانی پدرش زندانه، اون یکی پدرش اعتیاد داره و خودش دستفروشه، یکیشون بچه واقعی پدر و مادرش نیست و خودش این رو نمیدونه و...
با این حال واقعا کمتر از پارسال احساس ترس و تهدید داشتم. دیگه فکر نمیکردم مشکلات و مسائل بچهها قراره منو بخوره؛ انگار که پذیرفته بودمشون.
نمیخوام بگم مسائل دردآور برام عادی شده یا سنگدل شدم، ولی انگار آسیبپذیری و شکنندگیم در برابر این مسائل تا حدی کمتر شده. من اون موقع به یکی از اساتیدم هم گفته بودم که استاد من حتی موقع شنیدن مسائل مراجعین دشوار میترسم، چجوری قراره بتونم باهاشون کار کنم؟
الان فهمیدم که اون موقع خودم رو قاطی مسئله افراد (مراجع) میدونستم، فکر میکردم مشکل مراجع، مشکل منه. فکر میکردم مثلا اعتیاد مراجع میتونه به من آسیب بزنه. البته این فکرها بخاطر اضطراب بود وگرنه همون موقع هم میدونستم واقعا به من آسیبی نمیرسه ولی خب از لحاظ هیجانی قاطی میشدم چون مضطربتر بودم.
و خب مشاور/درمانگر چارهای نداره جز شکل دادن این پوستهای که شاید در ظاهر "بیتفاوتی و سخت شدن" بنظر بیاد ولی در واقع جدا کردن هیجانی خودش از مراجعانه. اگر این کار رو نکنه، اگر خودش با مسئله هر مراجع بخواد بهم بریزه و مضطرب بشه، خب نمیتونه کارش رو پیش ببره.
به قول استادم، کسایی که وارد این رشته میشن، میل به کمکرسانیشون بالاست. بخاطر همین خیلی مهمه که بتونیم خودمون رو کنترل کنیم تا زیادی درگیر نشیم، کمک زیادی از حد نکنیم و با مراجع و زندگیش قاطی نشیم.
پینوشت: شما همیشه میتونید به مدرسه و بچهها کمک کنید. اینجا ازش گفتم.
#Dropsof_psychology 🧠
همین روزها، یک سال از فعالیت من در مدرسهای که درش بعنوان مشاور مشغولم، گذشت.
همونطور که شاید بدونید، اینجا یه مدرسه عادی با بچههای عادی نیست. مدرسه کودکان کار و آسیبدیده اجتماعیه. یعنی همشون کودک کار نیستن ولی اگر هم نباشن، آسیبهای اجتماعی دیگهای در خانوادشون وجود داره.
یادم میاد پارسال موقعی که اولین بار برای بازدید رفته بودیم و سرپرست بخش مشاوره اونجا از وضعیت مردم این محل، این بچهها و خانوادههاشون میگفت، من همزمان با فکر کردن به اینکه "من باید با همچین مسائلی کار کنم" مو به تنم سیخ شده بود و دروغ نیست اگه بگم برای چند لحظه از اینکه این رشته رو انتخاب کردم، پشیمون شدم.
آسیبهایی مثل اعتیاد والدین، دخترهای خیابانی، بچه فروشی(!)، کارتنخوابی پدر، کار کودک و... بله خب منی که اون موقع تازه ترم دوی ارشد مشاوره رو شروع کرده بودم و تازه ۵ ماه بود که رسما وارد این رشته شده بودم، با شنیدن و تصور کردن این وضعیت ترسیدم و برای لحظاتی پشیمون شدم.
۲-۳ ماه بعد از اون روز، ما کارمون رو تو مدرسه بعنوان کارآموز شروع کردیم و پرونده بچهها رو میخوندیم. من با ترس و لرز هر پرونده رو باز میکردم که "حالا قراره با چه آسیبی روبرو بشم؟" کافی بود فقط یه "اعتیاد پدر" توی پرونده ببینم تا احساس کنم سوزن رفته تو قلبم.
الان بعد از یک سال مطالعه بیشتر در زمینه مشاوره و کار توی مدرسه (بعد از کارآموزی) و ارتباط با این بچهها و خانوادههاشون، به اینجا رسیدم که موقع رویارویی با آسیبهاشون، شاید اندازه ۲۰ درصد اون موقع حالم عوض بشه یا کمتر. مثلا اوایل مهر امسال پرونده بچههای خودم رو میخوندم و میدیدم فلانی پدرش زندانه، اون یکی پدرش اعتیاد داره و خودش دستفروشه، یکیشون بچه واقعی پدر و مادرش نیست و خودش این رو نمیدونه و...
با این حال واقعا کمتر از پارسال احساس ترس و تهدید داشتم. دیگه فکر نمیکردم مشکلات و مسائل بچهها قراره منو بخوره؛ انگار که پذیرفته بودمشون.
نمیخوام بگم مسائل دردآور برام عادی شده یا سنگدل شدم، ولی انگار آسیبپذیری و شکنندگیم در برابر این مسائل تا حدی کمتر شده. من اون موقع به یکی از اساتیدم هم گفته بودم که استاد من حتی موقع شنیدن مسائل مراجعین دشوار میترسم، چجوری قراره بتونم باهاشون کار کنم؟
الان فهمیدم که اون موقع خودم رو قاطی مسئله افراد (مراجع) میدونستم، فکر میکردم مشکل مراجع، مشکل منه. فکر میکردم مثلا اعتیاد مراجع میتونه به من آسیب بزنه. البته این فکرها بخاطر اضطراب بود وگرنه همون موقع هم میدونستم واقعا به من آسیبی نمیرسه ولی خب از لحاظ هیجانی قاطی میشدم چون مضطربتر بودم.
و خب مشاور/درمانگر چارهای نداره جز شکل دادن این پوستهای که شاید در ظاهر "بیتفاوتی و سخت شدن" بنظر بیاد ولی در واقع جدا کردن هیجانی خودش از مراجعانه. اگر این کار رو نکنه، اگر خودش با مسئله هر مراجع بخواد بهم بریزه و مضطرب بشه، خب نمیتونه کارش رو پیش ببره.
به قول استادم، کسایی که وارد این رشته میشن، میل به کمکرسانیشون بالاست. بخاطر همین خیلی مهمه که بتونیم خودمون رو کنترل کنیم تا زیادی درگیر نشیم، کمک زیادی از حد نکنیم و با مراجع و زندگیش قاطی نشیم.
پینوشت: شما همیشه میتونید به مدرسه و بچهها کمک کنید. اینجا ازش گفتم.
#Dropsof_psychology 🧠
👏7❤3👍2
توییتر فارسی
افراد قوی؛ شبها به تنهایی درد می کشند،روزها لبخند می زنند، به دوستانشان نصف ماجرا را می گویند و به والدین شان هیچ چیز نمی گویند تا نگرانشان نکنند.
اوکی، اینم یه جور سبک زندگیه و حتی خود من هم خیلی وقتها همینجوریام. ولی بیاید اسمش رو "قوی بودن" نذاریم. قوی بودن نشون ندادن ضعف، پنهان کردن رنج و ناراحتی و تنهایی درد کشیدن نیست. دقیقا همین نوع تعریف از قوی بودنه که باعث میشه تکیه کردن به دیگران و کمک گرفتن، به غلط بشه نشونه ضعف.
قوی بودن به نظر من شاید اینه که در عین جا نزدن، بپذیرم منم حق دارم گاهی ناراحت و خسته باشم و اشکالی نداره اگه این رو به دیگران نشون بدم. قوی بودن یعنی بپذیرم که قرار نیست همیشه قوی باشم.
به نظر شما قوی بودن یعنی چی؟
#Dropsof_psychology 🧠
قوی بودن به نظر من شاید اینه که در عین جا نزدن، بپذیرم منم حق دارم گاهی ناراحت و خسته باشم و اشکالی نداره اگه این رو به دیگران نشون بدم. قوی بودن یعنی بپذیرم که قرار نیست همیشه قوی باشم.
به نظر شما قوی بودن یعنی چی؟
#Dropsof_psychology 🧠
👍8❤3👏3
اگر میخواید ببینید پیامهایی که ما در کودکی دریافت میکنیم، چطور باورهای ما نسبت به خودمون و عزت نفسمون رو شکل میدن، چطور ما طبق اون باورها عمل میکنیم،
و ترومای بزرگ شدن در خانوادهای آزارگر، چطور تاثیر خودش رو روی شخصیت فرد نشون میده و در کل اگر میخواید نظریه راجرز رو به تصویر ببینید، انیمه سریالی My Happy Marriage رو ببینید.
میو (شخصیت اصلی) دختریه که تو خانوادهای بزرگ شده که کوچکترین محبتی دریافت نکرده، پیامهایی که دریافت کرده همیشه با این محتوا بوده که "تو بیارزشی"، "تو بیعرضهای"، "تو کمتر از ما هستی" و کلا هر نوع پیام بیارزشکنندهای و بیشتر حکم خدمتکار داشته تو خونه تا فرزند (یه چیز سیندرلا طور).
کاری نداریم که چرا همچین برخوردی باهاش میشه اما خب کسی که تو همچین محیطی بزرگ شده باشه، عزت نفس اصلا براش تعریف نشدهست. اصلا باور نداره که خودش هم حق و حقوقی داره، فکر میکنه همیشه باید در خدمت دیگران باشه، همیشه باید دیگران رو راضی کنه، باور نداره که احساسات خودش هم ارزش دارن و از اونجایی که همیشه اینطور دریافت کرده که "احساسات تو مهم نیستن" و "نیازهای تو مهم نیستن"، اصلا بلد نیست احساسات خودش رو بیان کنه و نیازهای خودش رو نادیده میگیره و به زبون نمیاره و خوشحالی دیگران رو به نیازهای خودش ارجح میدونه.
در یک کلام، همچین کسی یک آدم توسریخور یا اصطلاحا Pushover از آب درمیاد که خب تقصیری هم نداره.
حالا یه سری از مخاطبین سریال کامنت گذاشتن که واای این شخصیت چرا انقدر خستهکنندهست، واای چرا یه حرکتی نمیزنه، چرا همهاش منفعله، واای چرا احساساتش رو به زبون نمیاره، وای رو مخمه، وای چرا فقط میشینه گریه میکنه.
خب انتظار دارید با اون گذشتهای که داشته الان چی از آب دراومده باشه؟ :|
ببخشید که کسی که تا همین دیروز داشته میشنیده که تو حق نداری چیزی برای خودت بخوای و تو بیعرضه و بیارزشی حالا نمیتونه یهویی یه شخصیت نقش اول قهرمان بشه که همه رو نجات میده! اتفاقا سریال خیلی خوب و واقعبینانه داره این شخصیت رو نشون میده. ببخشید که همچین شخصیتی براتون کسلکنندهست! اما واقعیه🤷🏻♀️
پینوشت: اتفاقا این شخصیت پیشرفت هم میکنه. همین که اولش وقتی میاد خواستهای داشته باشه زبونش بند میاد اما در ادامه کمکم به جای ترسیدن و تسلیم بودن، ایستادگی و دفاع میکنه، و کمکم برای خودش و نظراتش ارزش قائل میشه، همینا برای این شخصیت یعنی پیشرفت.
[Anime Series: My Happy Marriage]
#Dropsof_movies 🎬
#Dropsof_psychology 🧠
و ترومای بزرگ شدن در خانوادهای آزارگر، چطور تاثیر خودش رو روی شخصیت فرد نشون میده و در کل اگر میخواید نظریه راجرز رو به تصویر ببینید، انیمه سریالی My Happy Marriage رو ببینید.
میو (شخصیت اصلی) دختریه که تو خانوادهای بزرگ شده که کوچکترین محبتی دریافت نکرده، پیامهایی که دریافت کرده همیشه با این محتوا بوده که "تو بیارزشی"، "تو بیعرضهای"، "تو کمتر از ما هستی" و کلا هر نوع پیام بیارزشکنندهای و بیشتر حکم خدمتکار داشته تو خونه تا فرزند (یه چیز سیندرلا طور).
کاری نداریم که چرا همچین برخوردی باهاش میشه اما خب کسی که تو همچین محیطی بزرگ شده باشه، عزت نفس اصلا براش تعریف نشدهست. اصلا باور نداره که خودش هم حق و حقوقی داره، فکر میکنه همیشه باید در خدمت دیگران باشه، همیشه باید دیگران رو راضی کنه، باور نداره که احساسات خودش هم ارزش دارن و از اونجایی که همیشه اینطور دریافت کرده که "احساسات تو مهم نیستن" و "نیازهای تو مهم نیستن"، اصلا بلد نیست احساسات خودش رو بیان کنه و نیازهای خودش رو نادیده میگیره و به زبون نمیاره و خوشحالی دیگران رو به نیازهای خودش ارجح میدونه.
در یک کلام، همچین کسی یک آدم توسریخور یا اصطلاحا Pushover از آب درمیاد که خب تقصیری هم نداره.
حالا یه سری از مخاطبین سریال کامنت گذاشتن که واای این شخصیت چرا انقدر خستهکنندهست، واای چرا یه حرکتی نمیزنه، چرا همهاش منفعله، واای چرا احساساتش رو به زبون نمیاره، وای رو مخمه، وای چرا فقط میشینه گریه میکنه.
خب انتظار دارید با اون گذشتهای که داشته الان چی از آب دراومده باشه؟ :|
ببخشید که کسی که تا همین دیروز داشته میشنیده که تو حق نداری چیزی برای خودت بخوای و تو بیعرضه و بیارزشی حالا نمیتونه یهویی یه شخصیت نقش اول قهرمان بشه که همه رو نجات میده! اتفاقا سریال خیلی خوب و واقعبینانه داره این شخصیت رو نشون میده. ببخشید که همچین شخصیتی براتون کسلکنندهست! اما واقعیه🤷🏻♀️
پینوشت: اتفاقا این شخصیت پیشرفت هم میکنه. همین که اولش وقتی میاد خواستهای داشته باشه زبونش بند میاد اما در ادامه کمکم به جای ترسیدن و تسلیم بودن، ایستادگی و دفاع میکنه، و کمکم برای خودش و نظراتش ارزش قائل میشه، همینا برای این شخصیت یعنی پیشرفت.
[Anime Series: My Happy Marriage]
#Dropsof_movies 🎬
#Dropsof_psychology 🧠
❤6👍4💔1
استاد راهنمای من به دقیق و سختگیر بودن معروفه. به قول خودش مو رو از ماست میکشه بیرون.
حالا ببینید من چه اعجوبهایم که همین استاد بهم میگه "ببین باور کن موشک هوا نمیکنی، لازم نیست انقدر برای کدگذاری مصاحبههات سخت بگیری" 🌚
چرا اگه من یه روز استاد راهنما بشم فاتحه دانشجوهام خوندهست: دلیل شماره ۱
(البته در این صورت فاتحه خودم هم خوندهست به نوعی😇)
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
حالا ببینید من چه اعجوبهایم که همین استاد بهم میگه "ببین باور کن موشک هوا نمیکنی، لازم نیست انقدر برای کدگذاری مصاحبههات سخت بگیری" 🌚
چرا اگه من یه روز استاد راهنما بشم فاتحه دانشجوهام خوندهست: دلیل شماره ۱
(البته در این صورت فاتحه خودم هم خوندهست به نوعی😇)
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
😁9❤1
نرگس خلیلی|قصه و روان
«بچهی خوب» تربیت نکنید،
بچهتون رو "خوب" تربیت کنید.
بچهتون رو "خوب" تربیت کنید.
چند روز پیش داشتم یک پادکست گوش میدادم از دکتر بکی با موضوع "دختر خوب" که داخلش میگفت:
چون بعدا بچه رو میبرید پیش درمانگر کودک و درمانگر طبیعتا بچه رو در مسیری پیش میبره که جراتمندتر بشه، ابرازگری داشته باشه، جنبوجوش داشته باشه و تو خودش نباشه.
اما بعد چی میشه؟
وقتی بچه از اون حالت آروم و بیدستوپای گوشهگیر ناسالمش خارج میشه و مطابق سنش و بصورت طبیعی اصطلاحا "شیطونی" میکنه، صدای (بعضی) والدین درمیاد که این چرا اینجوری شد! با بچه من چیکار کردی؟!
چرا؟
چون در واقع اون مدل اولیهاش مدل ایدهآل والدینش بوده، چون دردسر بچهای که اونجوری آروم و بیصدا باشه و مقابله نکنه کمتره و چون همچین بچهای به عنوان "بچه خوب" شناخته میشه متاسفانه.
اما خوب بودن به چه قیمتی؟
#Dropsof_psychology 🧠
آیا "دختر خوب" بودن من صرفا یک بیان دیگه برای این نیست که "من به اینکه دیگران چی ازم میخوان بیشتر از اینکه خودم برای خودم چی میخوام اهمیت میدم"؟حالا دختر و پسر نداره، اما اگر میخواید بچههاتون تبدیل به آدمهای بلهقربانگویی نشن که نه گفتن سختشونه و میترسن از خودشون دفاع کنن، بیخیال این برچسب "بچه خوب" بشید. خوب بودن بچه رو با مطیع بودن، آروم بودن، ساکت بودن و شاگرد اول بودن یکی نکنید.
چون بعدا بچه رو میبرید پیش درمانگر کودک و درمانگر طبیعتا بچه رو در مسیری پیش میبره که جراتمندتر بشه، ابرازگری داشته باشه، جنبوجوش داشته باشه و تو خودش نباشه.
اما بعد چی میشه؟
وقتی بچه از اون حالت آروم و بیدستوپای گوشهگیر ناسالمش خارج میشه و مطابق سنش و بصورت طبیعی اصطلاحا "شیطونی" میکنه، صدای (بعضی) والدین درمیاد که این چرا اینجوری شد! با بچه من چیکار کردی؟!
چرا؟
چون در واقع اون مدل اولیهاش مدل ایدهآل والدینش بوده، چون دردسر بچهای که اونجوری آروم و بیصدا باشه و مقابله نکنه کمتره و چون همچین بچهای به عنوان "بچه خوب" شناخته میشه متاسفانه.
اما خوب بودن به چه قیمتی؟
#Dropsof_psychology 🧠
❤5👍3💔1
بامامان✋
سعی کنید تو زندگیتون حتما خواهر داشته باشید؛ تراپیستای خوب یا گرونن یا وقت ندارن.
البته که یه فرقی هست بین کسی که سالها درس تخصصی خونده و کسایی که صرفا شنونده ما هستن و راهکار میدن، هرچند هم که شنوندههای خوبی باشن. تراپیست رو با صرفا یک همراه دلسوز و شنوا یکی نکنیم.
و البته که اون خواهر بنده خدا چه گناهی کرده که نقش تراپیست رو به خودش بگیره و همه اسرار و درد و غممون رو بریزیم رو سرش؟
همین حرفا رو میزنیم که خواهرها و دخترهای خانواده نقش سنگ صبور رو به خودشون میگیرن دیگه؛ نقش دختر عصای دسته، دختر سنگ صبوره، دختر غمخوار مامان باباشه، دختر فداکاره و... ولی آیا واقعا دختر خودش میخواد اینجوری بشه یا این نقشها رو بهش قالب کردیم؟!
ما با تکرار اینجور جملات راجع به دخترها، از طرفی داریم یک نقش سنگین مراقبتگری بیش از حد رو به دخترها تحمیل میکنیم و از طرف دیگه داریم غیرمستقیم به پسرها میگیم که آقای پسر خانواده! از تو انتظاری نمیره که اهمیت خاصی به خانواده بدی. تو اگه زیاد پیگیر وضعیت والدینت نباشی هم خیلی تعجبی نمیکنیم چون انتظارشم نداشتیم. اینا کار دختره. این دختره که میمونه! پسر ازدواج میکنه میره!
تازه بماند که کلیشه اشتباه "پسر بیاحساس است" و "پسر اهمیت نمیدهد" رو هم القا و تقویت میکنیم.
#Dropsof_psychology 🧠
و البته که اون خواهر بنده خدا چه گناهی کرده که نقش تراپیست رو به خودش بگیره و همه اسرار و درد و غممون رو بریزیم رو سرش؟
همین حرفا رو میزنیم که خواهرها و دخترهای خانواده نقش سنگ صبور رو به خودشون میگیرن دیگه؛ نقش دختر عصای دسته، دختر سنگ صبوره، دختر غمخوار مامان باباشه، دختر فداکاره و... ولی آیا واقعا دختر خودش میخواد اینجوری بشه یا این نقشها رو بهش قالب کردیم؟!
ما با تکرار اینجور جملات راجع به دخترها، از طرفی داریم یک نقش سنگین مراقبتگری بیش از حد رو به دخترها تحمیل میکنیم و از طرف دیگه داریم غیرمستقیم به پسرها میگیم که آقای پسر خانواده! از تو انتظاری نمیره که اهمیت خاصی به خانواده بدی. تو اگه زیاد پیگیر وضعیت والدینت نباشی هم خیلی تعجبی نمیکنیم چون انتظارشم نداشتیم. اینا کار دختره. این دختره که میمونه! پسر ازدواج میکنه میره!
تازه بماند که کلیشه اشتباه "پسر بیاحساس است" و "پسر اهمیت نمیدهد" رو هم القا و تقویت میکنیم.
#Dropsof_psychology 🧠
👍9
Forwarded from ریشه در کودکی داره؛ بفرمایید: (Arghavan)
🛑🛑برای سلامت روان بچه ها تو شرایط جنگی چیکار باید کرد!؟
۱. شدیدا بچه ها رو از اخبار دور نگه دارید
۲.تماس فیزیکی و حمایتی و آرامبخش داشته باشید باهاشون.
۳.اجازه بدید احساساتشون رو بیان کنند و اعتبار بدید به احساساتشون
بازی، نقاشی و قصه گویی به تخلیه هیجاناتشون کمک میکنه.
۴.دروغ نگید ولی کنترل شده جواب بدید.
-مامان جنگ شده!؟
+بله یک سری از مسئولین کشور ها باهم به مشکل خوردن ولی ما تلاشمون رو میکنیم تا سالم و خوب بمونیم.( با حفظ آرامش)
۵.تا جای ممکن روتین روزانه بچه ها رو حفظ کنید. حفظ تایم خواب و غذا و تفریح بچه ها مثل روتین سابق باعث میشه حس امنیت بکنن. سعی کنید فعالیت مشترک داشته باشید باهم.( نقاشی، کاردستی، بازی)
۶.تکنیک های آرامسازی یادشون بدید
نفس عمیق ( دم، تا۴ بشمار، نگه دار، بازدم و باز تا ۴ بشمار)
و شمارش معکوس
و همچنین تصویر سازی های خوب و شاد مثل یه باغ خوب و شهربازی و فلان روز خوب و خاطرهانگیز و …
تا جای ممکن آرامش خودتون رو حفظ بکنید و ظاهر آرومی پیششون داشته باشید.
منابع معتبر رو پیگیری کنید تا اخبار کذب باعث اضطرابتون نشه.
آموزش های اولیه لازم رو برای احتیاط یاد بگیرید.
۶.
۱. شدیدا بچه ها رو از اخبار دور نگه دارید
۲.تماس فیزیکی و حمایتی و آرامبخش داشته باشید باهاشون.
۳.اجازه بدید احساساتشون رو بیان کنند و اعتبار بدید به احساساتشون
بازی، نقاشی و قصه گویی به تخلیه هیجاناتشون کمک میکنه.
۴.دروغ نگید ولی کنترل شده جواب بدید.
-مامان جنگ شده!؟
+بله یک سری از مسئولین کشور ها باهم به مشکل خوردن ولی ما تلاشمون رو میکنیم تا سالم و خوب بمونیم.( با حفظ آرامش)
۵.تا جای ممکن روتین روزانه بچه ها رو حفظ کنید. حفظ تایم خواب و غذا و تفریح بچه ها مثل روتین سابق باعث میشه حس امنیت بکنن. سعی کنید فعالیت مشترک داشته باشید باهم.( نقاشی، کاردستی، بازی)
۶.تکنیک های آرامسازی یادشون بدید
نفس عمیق ( دم، تا۴ بشمار، نگه دار، بازدم و باز تا ۴ بشمار)
و شمارش معکوس
و همچنین تصویر سازی های خوب و شاد مثل یه باغ خوب و شهربازی و فلان روز خوب و خاطرهانگیز و …
تا جای ممکن آرامش خودتون رو حفظ بکنید و ظاهر آرومی پیششون داشته باشید.
منابع معتبر رو پیگیری کنید تا اخبار کذب باعث اضطرابتون نشه.
آموزش های اولیه لازم رو برای احتیاط یاد بگیرید.
۶.
👍3
دوستان عزیزم، همگی الان شرایط جدید و ناشناختهای رو داریم تجربه میکنیم و شرایط جدید (فرقی نمیکنه چی باشه) بهرحال اضطرابزاست. شاید این روزا از این دست راهکارها دیده باشید ولی گفتم من هم سهم خودم رو ادا کنم. برای کاهش اضطراب خودتون میتونید این روشها رو امتحان کنید:
🔸️سعی کنید روتینهای روزمره خودتون رو حفظ کنید.
🔹️وعدههای غذاییتون رو مثل قبل رعایت کنید.
🔸️سعی کنید تا حد امکان به مسئولیتها و کارهایی که از قبل داشتید رسیدگی کنید (داخل خونه)
🔹️کلا هرکاری که بهتون حس مفید بودن میده (حتی شخصی) و هر کاری که حالت روتین داره برای کم شدن اضطراب و القای احساس امنیت مفیده و باعث میشه تو چنین اوضاعی که کنترلش از دست شما خارجه، احساس کنید هنوز چیزهایی تحت کنترلتون هست.
ما اخبار رو هم بخاطر همین بصورت وسواسی چک میکنیم؛ چون مطلع بودن باعث میشه تا حدی احساس کنترل کاذب داشته باشیم. اما خیلی وقتا اضطرابمون رو بیشتر میکنه. پس برای احساس کنترل، از این راههای جایگزین استفاده کنید.
🔸️برای چک کردن اخبار، زمان مشخص کنید. مثلا هر یک ساعت، ده دقیقه یا هرچی. که وقت و بیوقت نشینید پای اخبار.
🔹️اگر داخل خونه ورزش میکردید حتما ادامهاش بدید یا از الان شروع کنید. ورزشم هم حالت روتین داره و هم اینکه فعالیت بدنی باعث کاهش تنش روانی میشه.
🔸️تمرین تنفس کنید:
از بینی نفس عمیق و شکمی بکشید. دم رو به مدت ۵-۸ ثانیه کش بدید، ۳ ثانیه نگهش دارید، بازدم رو هم از دهان ۷-۸ ثانیه کش بدید، بسته به توانتون.
چند بار پشت سر هم همین رو تکرار کنید تا ضربان قلبتون کاهش پیدا کنه، تنفستون آروم بشه و حالتون بهتر بشه.
🔹️با افراد امنی که فکر میکنید میتونن باهاتون همدلی کنن حرف بزنید، از احساساتی که تجربه میکنید، از ترسها، امیدها، اضطرابها، بگید اما در نظر داشته باشید که حال اونا بدتر نشه، هم خودتون بگید هم از اونا بخواید که بگن و باهاشون همدلی کنید.
🔸️همین چیزایی که میخواید به بقیه بگید رو برای خودتون روزانه بنویسید، بدون سانسور از افکار و احساسات خودتون و وقایعی که دارید تجربه میکنید بنویسید. اینجا دیگه نگران بدتر شدن حال کسی هم نیستید.
🔹️اگر تونستید فعالیت تفریحی و بازی و خنده تو خونه داشته باشید، نگید دلت خوشه و فلان. این کارا خیلی در تعدیل اضطراب موثره.
🔸️مهمتر از همه اینه که جلوی افکار اضطرابی که میخوان آینده رو پیشبینی کنن، بگیرید. عامل خیلی مهم در اضطراب الان ما، همینه. اتفاقاتی که نیوفتاده رو ذهنمون جلو جلو تصور میکنه. موقع بروز این افکار، همون تمرین تنفسی رو انجام بدید، حواستون رو بدید به شمارش تنفستون، بالا و پایین شدن شکمتون، به صدای محیط (اگر صدای درگیری نمیاد)، این افکار با نوشتن هم مهار میشن (بعدش پاره کنید)، اما لازمه که دائم به خودتون یادآوری کنید که این افکار واقعی نیستن، روی حال تمرکز کن، جلوجلو پیش نرو، ما فقط از اتفاقاتی که تا الان افتاده خبر داریم و...
🔹️کیف لوازم اضطراری رو آماده داشته باشید چون این کار هم بهتون حس کنترل و امنیت میده.
🔸️در نهایت اگر اعتقاد دارید، حتما حتما از معنویاتتون کمک بگیرید که بسیار کمککنندهست🌱
پینوشت: اینم ربطی به اضطراب نداره ولی موقع بروز حوادث از محل دور بشید و به دلایل امنیتی حتی اگر قصد ندارید منتشر کنید، بازم به هیچ عنوان عکس و فیلم نگیرید، جایی هم عنوان نکنید که در فلان منطقه چه اتفاقی افتاده.
#Dropsof_psychology 🧠
🔸️سعی کنید روتینهای روزمره خودتون رو حفظ کنید.
🔹️وعدههای غذاییتون رو مثل قبل رعایت کنید.
🔸️سعی کنید تا حد امکان به مسئولیتها و کارهایی که از قبل داشتید رسیدگی کنید (داخل خونه)
🔹️کلا هرکاری که بهتون حس مفید بودن میده (حتی شخصی) و هر کاری که حالت روتین داره برای کم شدن اضطراب و القای احساس امنیت مفیده و باعث میشه تو چنین اوضاعی که کنترلش از دست شما خارجه، احساس کنید هنوز چیزهایی تحت کنترلتون هست.
ما اخبار رو هم بخاطر همین بصورت وسواسی چک میکنیم؛ چون مطلع بودن باعث میشه تا حدی احساس کنترل کاذب داشته باشیم. اما خیلی وقتا اضطرابمون رو بیشتر میکنه. پس برای احساس کنترل، از این راههای جایگزین استفاده کنید.
🔸️برای چک کردن اخبار، زمان مشخص کنید. مثلا هر یک ساعت، ده دقیقه یا هرچی. که وقت و بیوقت نشینید پای اخبار.
🔹️اگر داخل خونه ورزش میکردید حتما ادامهاش بدید یا از الان شروع کنید. ورزشم هم حالت روتین داره و هم اینکه فعالیت بدنی باعث کاهش تنش روانی میشه.
🔸️تمرین تنفس کنید:
از بینی نفس عمیق و شکمی بکشید. دم رو به مدت ۵-۸ ثانیه کش بدید، ۳ ثانیه نگهش دارید، بازدم رو هم از دهان ۷-۸ ثانیه کش بدید، بسته به توانتون.
چند بار پشت سر هم همین رو تکرار کنید تا ضربان قلبتون کاهش پیدا کنه، تنفستون آروم بشه و حالتون بهتر بشه.
🔹️با افراد امنی که فکر میکنید میتونن باهاتون همدلی کنن حرف بزنید، از احساساتی که تجربه میکنید، از ترسها، امیدها، اضطرابها، بگید اما در نظر داشته باشید که حال اونا بدتر نشه، هم خودتون بگید هم از اونا بخواید که بگن و باهاشون همدلی کنید.
🔸️همین چیزایی که میخواید به بقیه بگید رو برای خودتون روزانه بنویسید، بدون سانسور از افکار و احساسات خودتون و وقایعی که دارید تجربه میکنید بنویسید. اینجا دیگه نگران بدتر شدن حال کسی هم نیستید.
🔹️اگر تونستید فعالیت تفریحی و بازی و خنده تو خونه داشته باشید، نگید دلت خوشه و فلان. این کارا خیلی در تعدیل اضطراب موثره.
🔸️مهمتر از همه اینه که جلوی افکار اضطرابی که میخوان آینده رو پیشبینی کنن، بگیرید. عامل خیلی مهم در اضطراب الان ما، همینه. اتفاقاتی که نیوفتاده رو ذهنمون جلو جلو تصور میکنه. موقع بروز این افکار، همون تمرین تنفسی رو انجام بدید، حواستون رو بدید به شمارش تنفستون، بالا و پایین شدن شکمتون، به صدای محیط (اگر صدای درگیری نمیاد)، این افکار با نوشتن هم مهار میشن (بعدش پاره کنید)، اما لازمه که دائم به خودتون یادآوری کنید که این افکار واقعی نیستن، روی حال تمرکز کن، جلوجلو پیش نرو، ما فقط از اتفاقاتی که تا الان افتاده خبر داریم و...
🔹️کیف لوازم اضطراری رو آماده داشته باشید چون این کار هم بهتون حس کنترل و امنیت میده.
🔸️در نهایت اگر اعتقاد دارید، حتما حتما از معنویاتتون کمک بگیرید که بسیار کمککنندهست🌱
پینوشت: اینم ربطی به اضطراب نداره ولی موقع بروز حوادث از محل دور بشید و به دلایل امنیتی حتی اگر قصد ندارید منتشر کنید، بازم به هیچ عنوان عکس و فیلم نگیرید، جایی هم عنوان نکنید که در فلان منطقه چه اتفاقی افتاده.
#Dropsof_psychology 🧠
❤11
یک:
من از بچگی معتقد بودم که ما اگه مشکلی هم داریم، به خودمون مربوطه. میخواد مشکل بین خودم و دوستام باشه، مشکل و عیب مدرسه و دانشگاهم باشه، مشکل خانوادگی باشه یا هرچی. همیشه اینجوری بودم که هر ایرادی هم که داشته باشه، دوست "منه"، خانواده "منه"، دانشگاه "منه"، کشور "منه"! چرا باید غریبهها مشکلاتمون رو بدونن؟! چرا باید پیش غریبهها جار بزنم؟
میخواد این جار زدن تو یه دورهمی باشه یا تو مراسم اسکار باشه یا جشنواره کن یا زیر پست یه سلبریتی خارجی یا ورزشگاه بینالمللی فوتبال یا هر جا.
وقتی میری مشکل رو پیش غريبهها جار میزنی، در واقع به اونا جرئت و اجازه دخالت کردن میدی، که همینم شد!
دِ آخه اگرم مشکلات رو پیش کسی میگی، به کسی بگو که از شنیدنشون خوشحال نشه! به کسی بگو که حداقل یه کمکی از دستش بر بیاد! به کسی بگو که سو استفاده نکنه!
خلاصه اینکه مرزبندی کنیم و مرزهامون رو حفظ کنیم.
دو:
وقتی بحرانی پیش میاد، یا منجر به از هم پاشیدن اعضای یک سیستم میشه (سیستم مثل خانواده، جامعه و...) یا باعث نزدیکتر شدن اعضاش به همدیگه میشه. در بحرانی که به ما گذشت، دیدیم که ما مردم ایران، به هم نزدیکتر شدیم. این یعنی سوای همه تفاوتهایی که از قبل داشتیم، یه دلبستگی عمیقی بینمون وجود داشته. چون اون سیستمی حین بحران به جای ازهمپاشیدن، همبستهتر میشه که از قبل دلبستگی خوبی بین اعضاش بوده. مثل خانوادهای که خودشون گاهی باهم دعواشون میشه و اختلافاتی هم دارن اما پاش که میرسه، خوب هوای همدیگه رو دارن. یادمون نره که ما همون خانوادهای بودیم و هستیم که پاش برسه تا تهش پشت هم هستیم.
باید اینو یادمون بمونه تا نذاریم این روزا که سروصدا خوابیده و ظاهرا آتشبسه، کسایی که چشم دیدن یکپارچگی خانواده ایران رو نداشتن و ندارن، این تصویر یکپارچه رو تو ذهنمون عوض کنن.
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
من از بچگی معتقد بودم که ما اگه مشکلی هم داریم، به خودمون مربوطه. میخواد مشکل بین خودم و دوستام باشه، مشکل و عیب مدرسه و دانشگاهم باشه، مشکل خانوادگی باشه یا هرچی. همیشه اینجوری بودم که هر ایرادی هم که داشته باشه، دوست "منه"، خانواده "منه"، دانشگاه "منه"، کشور "منه"! چرا باید غریبهها مشکلاتمون رو بدونن؟! چرا باید پیش غریبهها جار بزنم؟
میخواد این جار زدن تو یه دورهمی باشه یا تو مراسم اسکار باشه یا جشنواره کن یا زیر پست یه سلبریتی خارجی یا ورزشگاه بینالمللی فوتبال یا هر جا.
وقتی میری مشکل رو پیش غريبهها جار میزنی، در واقع به اونا جرئت و اجازه دخالت کردن میدی، که همینم شد!
دِ آخه اگرم مشکلات رو پیش کسی میگی، به کسی بگو که از شنیدنشون خوشحال نشه! به کسی بگو که حداقل یه کمکی از دستش بر بیاد! به کسی بگو که سو استفاده نکنه!
خلاصه اینکه مرزبندی کنیم و مرزهامون رو حفظ کنیم.
دو:
وقتی بحرانی پیش میاد، یا منجر به از هم پاشیدن اعضای یک سیستم میشه (سیستم مثل خانواده، جامعه و...) یا باعث نزدیکتر شدن اعضاش به همدیگه میشه. در بحرانی که به ما گذشت، دیدیم که ما مردم ایران، به هم نزدیکتر شدیم. این یعنی سوای همه تفاوتهایی که از قبل داشتیم، یه دلبستگی عمیقی بینمون وجود داشته. چون اون سیستمی حین بحران به جای ازهمپاشیدن، همبستهتر میشه که از قبل دلبستگی خوبی بین اعضاش بوده. مثل خانوادهای که خودشون گاهی باهم دعواشون میشه و اختلافاتی هم دارن اما پاش که میرسه، خوب هوای همدیگه رو دارن. یادمون نره که ما همون خانوادهای بودیم و هستیم که پاش برسه تا تهش پشت هم هستیم.
باید اینو یادمون بمونه تا نذاریم این روزا که سروصدا خوابیده و ظاهرا آتشبسه، کسایی که چشم دیدن یکپارچگی خانواده ایران رو نداشتن و ندارن، این تصویر یکپارچه رو تو ذهنمون عوض کنن.
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
👍8👏5
کتابخانهها میتوانند آینهای برای دنیای درونی صاحبشان باشند. شخصیت هرکس از لابهلای عناوین و کتابهای موجود در کتابخانهاش خودنمایی میکند. همه عناوین و همه ژانرها در کنار هم، هرچند متفاوت، به مثابه تکههای پازلی هستند که درونیات صاحب کتابخانه را به صورت یک کل نشان میدهند.
مثلا من؟
بیش از هرچیزی در کتابخانه من رمان و داستان دیده میشود؛ میتوان از آنها به میزان خیالپردازی و علاقهام به دانستن داستان زندگی آدمها پی برد.
گوشه یکی از طبقات را که نگاه میکنی، کتابهای آقای بکمن را میبینی. متوجه میشوی که او تنها نویسندهایست که تک به تک آثارش در این کتابخانه موجود است. اگر آثار او را بشناسی، متوجه میشوی که صاحب این کتابخانه تا چه حد شیفته درام، زندگی و ظرایف روابط انسانیست.
عاشقانههای حاضر در کتابخانه اصلا کم نیستند؛ شاید حتی از لحاظ ژانر پرتکرار، در مقام اول یا دوم باشند. اما وقتی کمی آنطرفتر چشمت به "سیر عشق" و "جستارهایی در باب عشق" آلن دوباتن میفتد، میفهمی که صاحب این کتابخانه پس از گذر از نوجوانی، دیدگاه خود را نسبت به عشق تعدیل کرده است و گرچه هنوز از غرق شدن در عاشقانههای آتشین لذت میبرد، اما حالا با احتیاط و آگاهی ذهنش را به دست آنها میسپارد.
علاقه وافر صاحب کتابخانه به دنیای روان انسان و همچنین تحصیلات و حرفه او کاملا از دو طبقهای که صرفا به کتب عمومی و تخصصی روانشناسی اختصاص داده است، هویداست. در طبقه تخصصی هیچ نشانی از رشته تحصیلی قبلی این شخص دیده نمیشود. گویی که آن روزها در ذهن او تبدیل به نقطهای دور و کمرنگ شده باشد.
چشمانت را در طبقات پایینتر میگردانی و با نگاهی به کتب کلاسیک متوجه حساسیت خاص این شخص نسبت به گذشته، خاطره و هرچیزی که رنگ و بوی نوستالژی داشته باشد، میشوی. چرا که اینها نه تنها داستانهایی کلاسیک هستند، بلکه اکثر خود کتابها نیز واقعا کلاسیک و قدیمی هستند؛ با کاغذهایی قهوهایرنگ، جلدهایی آسیبدیده و عطفهایی وصلهوپینه شده که چاپ آنها به زمانی برمیگردد که هزینه چنین کتب قطوری حتی ۲۰۰ تک تومانی هم نمیشده است.
چند نسخه سفرنامه در این کتابخانه به چشم میخورد که حکایت از رؤیایی دیرین دارد که حالا در ذهن صاحب کتابخانه محو شده است. کتبی مذهبی نیز در آن دیده میشود که نشان از وجود دغدغههایی از این جنس در ذهن و زندگی این فرد دارد.
کتب سیاسی؟ اصلا. کتب تاریخی؟ هیچ. کتاب شعر؟ فقط یکی! داستانهای فانتزی نیز تقریبا در این کتابخانه دیده نمیشود که میتوان واقعگرایی شخص صاحب را از آن برداشت نمود.
داستانهای جنایی؟ ترسناک؟ دلهرهآور؟ خیر. صاحب این کتابخانه روحیهای لطیف دارد :))
از قضا اگر خم شوی و پشت هر طبقه را نگاه کنی، مجموعه کتابهای دوران نوجوانی صاحب کتابخانه را میبینی که هر بار دلش میرود تا دوباره آنها را بخواند. بخش رنگیرنگی کوچکی هم حاوی کتب کودک، به تازگی به این کتابخانه اضافه شده که (تقریبا) مصرف شخصی ندارند... البته فقط تقریبا :))
حتی وقتی به چینش کتابها دقت میکنی، اینکه چطور هر طبقه به یک ژانر اختصاص داده شده و در هر طبقه کتابها به ترتیب قد، با رعایت کنار هم قرار گرفتن کتابهای یک نویسنده و تا حد امکان با رعایت نزدیکی رنگها مرتب شدهاند، متوجه "خوره نظم و ترتیب" موجود در جان صاحب کتابخانه نیز میشوی :))
خلاصه اینکه کتابخوانههایمان ما را لو میدهند، دوستان؛ چرا که هرکدام از کتابهایمان را یک بخش از ما وارد این طبقات کرده است✨
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
مثلا من؟
بیش از هرچیزی در کتابخانه من رمان و داستان دیده میشود؛ میتوان از آنها به میزان خیالپردازی و علاقهام به دانستن داستان زندگی آدمها پی برد.
گوشه یکی از طبقات را که نگاه میکنی، کتابهای آقای بکمن را میبینی. متوجه میشوی که او تنها نویسندهایست که تک به تک آثارش در این کتابخانه موجود است. اگر آثار او را بشناسی، متوجه میشوی که صاحب این کتابخانه تا چه حد شیفته درام، زندگی و ظرایف روابط انسانیست.
عاشقانههای حاضر در کتابخانه اصلا کم نیستند؛ شاید حتی از لحاظ ژانر پرتکرار، در مقام اول یا دوم باشند. اما وقتی کمی آنطرفتر چشمت به "سیر عشق" و "جستارهایی در باب عشق" آلن دوباتن میفتد، میفهمی که صاحب این کتابخانه پس از گذر از نوجوانی، دیدگاه خود را نسبت به عشق تعدیل کرده است و گرچه هنوز از غرق شدن در عاشقانههای آتشین لذت میبرد، اما حالا با احتیاط و آگاهی ذهنش را به دست آنها میسپارد.
علاقه وافر صاحب کتابخانه به دنیای روان انسان و همچنین تحصیلات و حرفه او کاملا از دو طبقهای که صرفا به کتب عمومی و تخصصی روانشناسی اختصاص داده است، هویداست. در طبقه تخصصی هیچ نشانی از رشته تحصیلی قبلی این شخص دیده نمیشود. گویی که آن روزها در ذهن او تبدیل به نقطهای دور و کمرنگ شده باشد.
چشمانت را در طبقات پایینتر میگردانی و با نگاهی به کتب کلاسیک متوجه حساسیت خاص این شخص نسبت به گذشته، خاطره و هرچیزی که رنگ و بوی نوستالژی داشته باشد، میشوی. چرا که اینها نه تنها داستانهایی کلاسیک هستند، بلکه اکثر خود کتابها نیز واقعا کلاسیک و قدیمی هستند؛ با کاغذهایی قهوهایرنگ، جلدهایی آسیبدیده و عطفهایی وصلهوپینه شده که چاپ آنها به زمانی برمیگردد که هزینه چنین کتب قطوری حتی ۲۰۰ تک تومانی هم نمیشده است.
چند نسخه سفرنامه در این کتابخانه به چشم میخورد که حکایت از رؤیایی دیرین دارد که حالا در ذهن صاحب کتابخانه محو شده است. کتبی مذهبی نیز در آن دیده میشود که نشان از وجود دغدغههایی از این جنس در ذهن و زندگی این فرد دارد.
کتب سیاسی؟ اصلا. کتب تاریخی؟ هیچ. کتاب شعر؟ فقط یکی! داستانهای فانتزی نیز تقریبا در این کتابخانه دیده نمیشود که میتوان واقعگرایی شخص صاحب را از آن برداشت نمود.
داستانهای جنایی؟ ترسناک؟ دلهرهآور؟ خیر. صاحب این کتابخانه روحیهای لطیف دارد :))
از قضا اگر خم شوی و پشت هر طبقه را نگاه کنی، مجموعه کتابهای دوران نوجوانی صاحب کتابخانه را میبینی که هر بار دلش میرود تا دوباره آنها را بخواند. بخش رنگیرنگی کوچکی هم حاوی کتب کودک، به تازگی به این کتابخانه اضافه شده که (تقریبا) مصرف شخصی ندارند... البته فقط تقریبا :))
حتی وقتی به چینش کتابها دقت میکنی، اینکه چطور هر طبقه به یک ژانر اختصاص داده شده و در هر طبقه کتابها به ترتیب قد، با رعایت کنار هم قرار گرفتن کتابهای یک نویسنده و تا حد امکان با رعایت نزدیکی رنگها مرتب شدهاند، متوجه "خوره نظم و ترتیب" موجود در جان صاحب کتابخانه نیز میشوی :))
خلاصه اینکه کتابخوانههایمان ما را لو میدهند، دوستان؛ چرا که هرکدام از کتابهایمان را یک بخش از ما وارد این طبقات کرده است✨
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
❤8👏1
Drops of Jupiter ✨
Photo
راستش تو اون ۱۲ روز جنگ من خوشحال بودم که بچه ندارم. چون همهاش به این فکر میکردم که اگه بچهای هم این وسط بود، کی میتونست اون رو جمع کنه؟ وقتی صدا میومد بهش چی میگفتم؟ حال بدی که در ظاهرمون مشخص بود رو چه جوری براش توجیه میکردم؟ یا چه جوری از نظرش پنهان میکردم؟
بعدش میدونید چی میشد؟
یاد خیمهها میوفتادم.
میگفتم حالا ما که تو خونههامونیم،
اما فکر کن تو هم تو خیمه بودی، خیمهای که پر از بچهست و چند متر اون طرفتر صدای جنگ و دعوا و کشت و کشتار میاد.
هر چند دقیقه یکی از مردهای خانواده میره و دیگه نمیاد.
چی میگفتی به بچهها؟
میگفتی داداش، عمو، پسرعمو، بابا و... کجا رفتن؟
چه جوری تو اون شرایط سر بچهها رو گرم میکردی و جلوشون رو میگرفتی که نرن بیرون ببینن چه خبره؟
چه جوری سرشون رو گرم می کردی که دو دقیقه فکر تشنگی از سرشون بپره؟ اونم وقتی دل خودت اون جوری آشوبه؟ اونم وقتی که خودت دقیقا میدونی داداش، عمو، پسرعمو، بابا و... کجا رفتن و چرا برنگشتن.
میگفتم حالا ما که تو خونههامونیم،
اما وقتی خیمهها رو آتیش زدن، وقتی بالاخره همه بچهها بیرون دوئیدن و دیدن هرچی رو که نباید میدیدن... اون موقع اگه بودی، چیکار میکردی؟
آخر به خودم میگفتم هنوز خیلی کار داری، خیلییی هاا...
هم برای اینکه درک کنی تو اون خیمهها واقعا چه خبر و چه حال و هوایی بوده، هم برای اینکه خودت بتونی شرایطی حتی یه ذره شبیه به اون رو مدیریت کنی. فقط حضرت زینب باید دستم رو بگیره تا از پسش بربیام💔
پینوشت: به رسم هر سال، حلوای روز تاسوعا به یاد رفتگانم🕊 (بله این بار حلوام زرده🌚)
#Dropsof_me
بعدش میدونید چی میشد؟
یاد خیمهها میوفتادم.
میگفتم حالا ما که تو خونههامونیم،
اما فکر کن تو هم تو خیمه بودی، خیمهای که پر از بچهست و چند متر اون طرفتر صدای جنگ و دعوا و کشت و کشتار میاد.
هر چند دقیقه یکی از مردهای خانواده میره و دیگه نمیاد.
چی میگفتی به بچهها؟
میگفتی داداش، عمو، پسرعمو، بابا و... کجا رفتن؟
چه جوری تو اون شرایط سر بچهها رو گرم میکردی و جلوشون رو میگرفتی که نرن بیرون ببینن چه خبره؟
چه جوری سرشون رو گرم می کردی که دو دقیقه فکر تشنگی از سرشون بپره؟ اونم وقتی دل خودت اون جوری آشوبه؟ اونم وقتی که خودت دقیقا میدونی داداش، عمو، پسرعمو، بابا و... کجا رفتن و چرا برنگشتن.
میگفتم حالا ما که تو خونههامونیم،
اما وقتی خیمهها رو آتیش زدن، وقتی بالاخره همه بچهها بیرون دوئیدن و دیدن هرچی رو که نباید میدیدن... اون موقع اگه بودی، چیکار میکردی؟
آخر به خودم میگفتم هنوز خیلی کار داری، خیلییی هاا...
هم برای اینکه درک کنی تو اون خیمهها واقعا چه خبر و چه حال و هوایی بوده، هم برای اینکه خودت بتونی شرایطی حتی یه ذره شبیه به اون رو مدیریت کنی. فقط حضرت زینب باید دستم رو بگیره تا از پسش بربیام💔
الان سکینه چه میکند؟ مگر نه او سقّای کودکان است؟! مگر نه او سرپرست کودکان در خیام حسین است؟! اکنون پاسخ العطش بچهها را چه میدهد؟ بچههای بیتاب را چگونه سرگرم میکند؟
📚 سقای آب و ادب - سید مهدی شجاعی
پینوشت: به رسم هر سال، حلوای روز تاسوعا به یاد رفتگانم🕊 (بله این بار حلوام زرده🌚)
#Dropsof_me
❤9💔7👍1
حتما متوجه جریان فردگرایی که مدتیه در افکار عمومی و مخصوصا در فضای مجازی افتاده، شدید.
همین گفتمانی که میگه اولویت زندگی خودت باش، هرکی بهت چپ نگاه کرد رو حذف کن، خواست خودت رو به همه چی ترجیح بده و...
این کارا به خودی خود بد نیست، اما وقتی حالت افراطی و ۱۰۰٪ داشته باشه که مثلا اولویتم در تصمیمگیریهام فقط خودم باشم و لاغیر یا هرچیزی و هرکسی که اذیتم میکنه رو بخوام از ریشه حذف کنم، اینه که اشتباهه.
بعد همین فردگرایی رو وقتی میاری تو زندگی مشترک، ازدواج کلا میپاشه. همونطور که تاثیرش رو در آمار طلاق داریم میبینیم. چون اون زندگی دیگه ازدواج نیست، شاید عقدی بین دو نفر امضا شده باشه اما در واقع اونها دوتا آدم مجردن که دارن یه جا زندگی میکنن. در همچین حالتی زن و مرد هرکدوم بنا به منافع فردی تصمیم میگیرن، هرکدوم بدنبال خوشیها و علایق خودشه، هرکی میخواد حرف، حرف خودش بشه. درصورتیکه در زندگی مشترک حتما باید به نفع رابطه از برخی منافع فردی گذشت. در زندگی مشترک نمیتونی اولویت اول زندگی خودت باشی؛ چون اولویت اول، رابطهست.
حالا تاثیر دیگه فردگرایی، بدتر از پاشیدن خانواده و طلاق، میدونید چیه؟ سقط عمدی :)
متاسفانه متاسفانه قبح سقط عمدی داره ریخته میشه (یا شده!) با توجیهاتی مثل اینکه بدن خودمه! خودم برای بدنم تصمیم میگیرم! من بچه دوست ندارم، من شرایط و آمادگی بچهداری ندارم، کی پولشو میده، پس بچه رو حذف میکنم. این چیه؟ فردگرایی. اینکه من اولویت اول زندگی خودم هستم، حالا اشکالی نداره بخاطرش یه آدم بیگناه رو هم بکشم. بله؟ زیادی تلخ بود؟ لفظ کشتن تند بود؟ ولی خب همینه. جنین هم همونقدر یک انسان و جانداره که من هستم. سقط عمدی هیچ فرقی با این نداره که یه تفنگ یا چاقو بردارم و کسی رو عمدا بکشم. حالا هر توجیهی هم که میخوای پشتش بذار.
رویکرد سالم درمورد "رضایت" اینه که ما نه تماما به دنبال جلب رضایت دیگران باشیم و خودمون رو نادیده بگیریم، و نه اینکه کلا دیگران رو نادیده بگیریم و تماما به دنبال رضایت خودمون باشیم. تعادل همیشه جوابه.
#Dropsof_psychology 🧠
همین گفتمانی که میگه اولویت زندگی خودت باش، هرکی بهت چپ نگاه کرد رو حذف کن، خواست خودت رو به همه چی ترجیح بده و...
این کارا به خودی خود بد نیست، اما وقتی حالت افراطی و ۱۰۰٪ داشته باشه که مثلا اولویتم در تصمیمگیریهام فقط خودم باشم و لاغیر یا هرچیزی و هرکسی که اذیتم میکنه رو بخوام از ریشه حذف کنم، اینه که اشتباهه.
بعد همین فردگرایی رو وقتی میاری تو زندگی مشترک، ازدواج کلا میپاشه. همونطور که تاثیرش رو در آمار طلاق داریم میبینیم. چون اون زندگی دیگه ازدواج نیست، شاید عقدی بین دو نفر امضا شده باشه اما در واقع اونها دوتا آدم مجردن که دارن یه جا زندگی میکنن. در همچین حالتی زن و مرد هرکدوم بنا به منافع فردی تصمیم میگیرن، هرکدوم بدنبال خوشیها و علایق خودشه، هرکی میخواد حرف، حرف خودش بشه. درصورتیکه در زندگی مشترک حتما باید به نفع رابطه از برخی منافع فردی گذشت. در زندگی مشترک نمیتونی اولویت اول زندگی خودت باشی؛ چون اولویت اول، رابطهست.
حالا تاثیر دیگه فردگرایی، بدتر از پاشیدن خانواده و طلاق، میدونید چیه؟ سقط عمدی :)
متاسفانه متاسفانه قبح سقط عمدی داره ریخته میشه (یا شده!) با توجیهاتی مثل اینکه بدن خودمه! خودم برای بدنم تصمیم میگیرم! من بچه دوست ندارم، من شرایط و آمادگی بچهداری ندارم، کی پولشو میده، پس بچه رو حذف میکنم. این چیه؟ فردگرایی. اینکه من اولویت اول زندگی خودم هستم، حالا اشکالی نداره بخاطرش یه آدم بیگناه رو هم بکشم. بله؟ زیادی تلخ بود؟ لفظ کشتن تند بود؟ ولی خب همینه. جنین هم همونقدر یک انسان و جانداره که من هستم. سقط عمدی هیچ فرقی با این نداره که یه تفنگ یا چاقو بردارم و کسی رو عمدا بکشم. حالا هر توجیهی هم که میخوای پشتش بذار.
رویکرد سالم درمورد "رضایت" اینه که ما نه تماما به دنبال جلب رضایت دیگران باشیم و خودمون رو نادیده بگیریم، و نه اینکه کلا دیگران رو نادیده بگیریم و تماما به دنبال رضایت خودمون باشیم. تعادل همیشه جوابه.
#Dropsof_psychology 🧠
👍11👏2