Drops of Jupiter
200 subscribers
85 photos
5 videos
35 links
پیله‌ات را بگشا،
تو به اندازه پروانه شدن، زیبایی🦋


صبا هستم، یک کرم ابریشم در تلاش برای پروانه شدن🐛
باعث افتخاره که در این مسیر همراهیم می‌کنید :))

کارشناسی ارشد مشاوره خانواده
Download Telegram
در این روز بارونی، بهار خانم رو پیدا کردم 😌🌸
#Dropsof_beauty 📸
10🎉1
ذهن‌ نوشته‌های من☁️
چندتا چیز بگو که وقتی یادشون می‌افتی،
با خودت میگی می‌ارزید این زندگی.
🔸️ وقتایی که تو دورهمی‌ها همه با هم می‌خندیم
🔸️ همه دوستام و صحبت کردن باهاشون
🔸️ آسمون آفتابی با ابرهای قلنبه
🔸️ وقتی با بچه‌ها صحبت و بازی می‌کنم
🔸️ طبیعت در بهار
🔸️ اون لحظاتی که تنها روی صخره‌های کنار ساحل نشسته بودم و ذرات موج می‌پاشید رو صورتم
🔸️ لحظاتی که یه بچه دستمو می‌گیره و من رو دنبال خودش می‌کشه
🔸️ زمان‌هایی که فهمیدم تونستم به کسی کمک کنم و تاثیر مثبت بذارم
🔸️ تحصیل در رشته مشاوره
🔸️ کتاب خوندن
🔸️ وقتی با دوستام با هم آواز می‌خوندیم
🔸️ وقتی با مامان‌بزرگ توت می‌چیدم

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
11👏3🔥1
امروز داشتم بعد از سال‌ها ویدیوهای بچگی‌هام رو نگاه می‌کردم و دوباره این سوال برام پیش اومد که وقتی بزرگ می‌شیم چی به سر چشمامون و برقش میاد؟

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
😢32🤯1🕊1
شاید تا حالا براتون سوال شده باشه که چرا خیلی از نوجوون‌ها انقدر دنبال اینن که طرفدار یه سلبریتی/گروه باشن؟

نوجوون‌ها چون در اوج پروسه هویت‌یابی هستن و معمولا تو این کار عجله هم دارن، دوست دارن خودشون رو با برچسب‌های ساده توصیف کنن؛ مثلا درونگرا/برونگرا، خونسرد/خونگرم، ایمو، تام‌بوی، نِرد و...
هویت‌یابی یعنی تلاش برای فهمیدن اینکه من دقیقا کی هستم؟ چی کار می‌خوام بکنم؟ آمدنم بهر چه بود؟

دلیل پیگیریشون هم برای طرفداری کردن از کسی اینه که طرفدار بودن، اون‌ها رو داخل یک گروه قرار میده. عضو یک گروه بودن، خودش به آدم هویت می‌بخشه. این کار یه برچسب ساده دیگه بهشون اضافه می‌کنه که تبدیل به بخشی از هویتشون میشه: آرمی، دایرکشنر، سوئیفتی و... (باید لیستمو آپدیت کنم، جدید مدیدا رو نمی‌شناسم😪)

این گروهیه که خودشون انتخابش کردن و با اعضاش کلی نقطه مشترک دارن و برای یه هدف مشترک تلاش می‌کنن. علاوه بر اون، سعی می‌کنن از اون سلبریتی تو مسائل مختلف الگو بگیرن، از عقاید گرفته تا طرز لباس پوشیدن. بازم تلاش برای شکل‌دهی هویت.

البته فن‌بیس‌ها (گروه‌های طرفداری) تنها گروهی نیستن که نوجوون‌ها برای پیدا کردن هویت عضوشون میشن. هر گروهی اینجا جوابه. مثلا ممکنه سمت گروه‌های مذهبی و مطابق ارزش‌های دینی هم برن. یا شاید دیده باشید که بعضی نوجوون‌ها برای پذیرفته شدن از سمت همسالانشون و گروه‌های دوستیشون و طرد نشدن، سعی می‌کنن مثل اونا رفتار کنن حتی اگه نخوان، مثلا درگیر روابط و دخانیات بشن، یا درگیر هرچی که بینشون بابه، صرفا برای پذیرفته شدن (شایدم چیزای خوبی بینشون باب باشه، لزوما آسیب‌زا نیست).
حتی خیلی از نوجوون‌ها صرفا بخاطر عضویت در یک گروه، خودشون رو تو دسته‌های مختلف LGBT جا میدن، با اینکه اگه یه کم به خودشون زمان بدن، می‌بینن که واقعا هیچکدوم از اون‌ها نیستن. اما گفتم که؛ عجله دارن. عجله‌اشون هم طبیعیه چون این سردرگمی و بلاتکلیفیه براشون اضطراب داره و می‌خوان زودتر از شرش خلاص بشن.

حتی بعضی از نوجوون‌های افسرده، با وجود سختی‌های افسرده بودن، ترجیح میدن افسرده بمونن و برای بهبود اقدام نکنن چون همین افسرده بودن باز اون‌ها رو تو یک دسته و در کنار افرادی قرار میده که چالش‌های مشترک دارن و همدیگه رو می‌فهمن. تازه بعضی‌هاشون از طریق همین غمگین و افسرده بودن طرفدار خواننده‌هایی میشن که بیشتر تو این زمینه آهنگ می‌خونن و کلا فاز دپرسی دارن و این خودش تمایل اون نوجوون به موندن تو این وضعیت رو تشدید می‌کنه. چون فکر می‌کنه اگه افسرده نباشه، دیگه نمی‌تونه تو دسته طرفدارهای این خواننده/گروه خاص قرار بگیره و چون دوستش داره، نمی‌خواد شباهتشون کم بشه. از طرفی اگه افسرده نباشه، دیگه آهنگ‌های موردعلاقه‌اش وصف حالش نیستن و همچنین پیوند و وجه اشتراکش با اون همه آدم افسرده دیگه رو از دست میده؛ پس سعی می‌کنه یه فاز غم و افسردگی رو حفظ بکنه (نمی‌گم واقعا افسرده نیستنا!)

البته این ویژگی‌ها فقط مختص نوجوونی نیست. ما همیشه دنبال این هستیم که عضو گروه‌های مختلفی باشیم و پذیرفته بشیم، ما هنوزم از تست‌هایی که شخصیتمون رو توصیف می‌کنن و بهمون برچسب‌های ساده می‌زنن خوشمون میاد و هنوزم ممکنه طرفدار سرسخت کسی/تیمی/گروهی باشیم. ولی شدت این ویژگی‌ها در نوجوونی بیشتره و اگه ما به حد خوبی از بلوغ و پختگی رسیده باشیم، کمتر از نوجوونیمون دنبال پذیرفته شدن و تایید شدن هستیم، متوجهیم که ممکنه یه جاهایی درونگرا و یه جاهایی برونگرا باشیم، متوجهیم که کسی که خیلی دوستش داریم و قبولش داریم، فلان ویژگی‌های منفی رو هم داره و متوجهیم که قرار نیست ۱۰۰٪ با ارزش‌های یک گروه یا فرد خاص همراستا باشیم و این اشکالی نداره.

#Dropsof_psychology 🧠
👏83👍2👎1🔥1
Drops of Jupiter
امیدوارم سال دیگه این یادداشتم رو نگاه کنم، با خودم بخندم و بگم هی بچه، ببین نگران چه چیزایی بودی، الان همه‌اش تو مشتته🤪🤭
خب همونطوری که انگار همون موقع هم می‌دونستم (بخاطر این"🤪")، الان همه‌اش تو مشتم نیست😅 و هنوز دارم با یکی-دوتا از چالش‌هایی که اینجا منظورم بوده، دست‌وپنجه نرم می‌کنم که البته طبیعیه چون زمان‌بره و من هم اول راهم.

اما نکته مثبت اینه که از اون چیز"ها"یی که اونجا نوشتم و قرار بوده الان تو مشتم باشن، فقط همین یکی-دوتا رو یادم مونده اما مطمئنم که بیشتر بودن😐😂 و اینایی که یادم مونده، همین چیزاییه که هنوز باهاشون در چالشم. پس شاید هم واقعا بقیشون تو مشتم بودن و پشت سر گذاشتم و تموم شده رفته😅

اما اگر بخوام برای سال ۴۰۳ که گذشت یک عنوان انتخاب کنم؟ سال قدم‌های محتاطانه، شک و تردید.
چرا؟ گفتم. چون اول راهم. منظورم در مسیر حرفه‌ایمه.

درسی که از امسال گرفتم؟ گاهی واقعا نمیشه از قبل برای همه چی آماده بود و باید بیوفتی تو مسیر تا یه چیزایی رو یاد بگیری، راهی نداری جز اینکه به خودت اعتماد کنی.

امیدوارم همه در سال جدید به جایی برسیم که در مسیرهامون ثابت‌قدم‌تر باشیم و تردید کمتر و کمتری رو نسبت به خودمون و توانایی‌هامون احساس کنیم.

امیدوارم نگرانی‌های حال حاضر همه‌مون در سال جدید طوری پیش بره و حل بشه که سال دیگه حتی یادمون نباشه یه موقعی نگران این چیزا بودیم.

امیدوارم چالش‌هایی که الان باهاشون روبه‌رو هستیم، در سال جدید انقدر در حلشون ماهر بشیم که دیگه برامون چالش محسوب نشن.

امیدوارم اون خواسته‌ای که هرسال داریم و هنوز نشده که بهش برسیم، زمان اجابتش امسال باشه
مخصوصا که این بار شروع سال با شب‌های قدر و نوشته شدن تقدیر سال آیندمون شروع میشه.

میون مناجات‌های شبونه‌تون، میون آرزوهای سال آیندتون، یاد منم باشید🌱

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
#Dropsof_newyear 🪻
7👍1
خدا جون برای شروع سال جدید، لطفا:

رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطَانًا نَصِيرًا

اى پروردگار من، مرا به راستى و نيكويى داخل كن و به راستى و نيكويى بيرون بر، و مرا از جانب خود پيروزى و يارى عطا كن.

سوره اسراء - آیه ۸۰


#Dropsof_Allah 🕌
#Dropsof_beauty 📸
#Dropsof_newyear 🪻
21🕊1
یک روان‌شناس ✒️
وقتی به بچه‌ها می‌گیم گریه نکن، در حقشون خیانت می‌کنیم
و نه فقط به بچه‌ها، بلکه با این نوع جملات به هر آدمی ظلم می‌کنیم (شاید با قصد خیر)، ولی به بچه‌ها بیشتر.

هیچوقت نفهمیدم چرا "گریه نکن"؟
می‌ترسی از گریه سکته کنه؟
می‌ترسی خودت از گریه اون سکته کنی؟
حتی طرف سر مزار عزیزشه، میگن گریه نکن. دیگه الانم گریه نکنه، پس کی بکنه؟
گاهی فکر می‌کنم بعضی آدم‌ها از گریه می‌ترسن، انگار که گریه رو یه سلاح تهدیدآمیز می‌بینن. یا مثل اینکه جایی آتیش گرفته باشه و بخوان سریعا خاموشش کنن.

حق دارن، شاید تو بچگی هروقت که گریه کردن، اطرافیان دعواشون کردن؛ یا لزوما با دعوا هم نه، شاید اطرافیان به هر نحوی تلاش کردن که گریه‌اشون رو بند بیارن. یعنی با هر کاری جز "بگو ببینم چرا ناراحتی؟ آخی می‌فهمم، مسئله ناراحت‌کننده‌ایه، حق داری!"
یعنی با هر کاری جز "دیدن ناراحتی" و "اجازه دادن برای ناراحت/خشمگین/ترسیده و..." بودن.

درسته، شاید بچگیامون اینطور گذشته باشه، ولی الان دیگه بزرگ شدیم و باید آگاه بشیم.
الان باید بدونیم که گریه و غم هم کارایی دارن.
و همینطور خشم،
و همینطور اضطراب،
و همینطور ترس،
و همینطور هر احساس دیگه‌ای.
و اینکه تنها احساس مفید، شادی نیست.

هرکدوم از این احساسات سر جای خودشون کاملا مفید و ضروری هستن.
غم میگه تو یه چیزی رو از دست دادی یا انتظاری داشتی که برآورده نشده، حالا باید براش سوگواری کنی.
خشم میگه اتفاقی افتاده که لازمه از خودت و از حقت دفاع کنی.
ترس میگه الان لازمه از خودت محافظت کنی.
اضطراب میگه باید خودت رو برای آینده آماده کنی، یا اینکه مسئله‌ای وجود داره که تو ازش مطمئن نیستی. یا سعی کن ازش مطمئن بشی یا اگر نمیشه، خودت رو آروم و رها کن.
و شادی میگه این چیزی که بخاطرش خوشحال شدی، جزو ارزش‌های توئه و برات مهمه!

پس دفعه بعدی که دیدیم کسی داره هر احساسی رو تجربه می‌کنه، اجازه بدیم تجربه‌اش کنه، جلوی این جریان تجربه‌اش رو نگیریم. به جای جلوگیری، راجع بهش صحبت کنیم تا حل بشه. قول میدم اینجوری خیلی سریع‌تر و راحت‌تر حل میشه.

#Dropsof_psychology 🧠
👍11
کلیپی رو می‌بینم که دارن با یک آقای کارتن‌خواب مصاحبه می‌کنن. ازش می‌پرسن ازدواج کردی؟ میگه نه، من با هروئین ازدواج کردم. جلوتر میگه "همون وقتی که مادرم فوت کرد، منم فوت کردم و رفتم به دیار خاموشان".
یاد داستانی از میچ آلبوم میوفتم که چند وقت پیش می‌خوندم. شخصیت اصلی اعتیاد به الکل داشت و اون هم لغزشش از زمانی شروع شده بود که مادرش فوت کرده بود.

داستان اصلی اینه که آدم‌ها به ارتباط، به پیوندهای عمیق و معنادار احتیاج دارن. اگر در اطرافیانشون این پیوند رو پیدا نکنن، یا اگر پیوند محکمی که داشتن رو از دست بدن و جایگزینی براش نداشته باشن، به چیزهای دیگه رو میارن و به اون‌ها معتاد میشن. از فرط نبود پیوند انسانی، به یک پیوند مصنوعی و دائمی رو میارن. حالا می‌خواد مواد باشه، الکل باشه، روابط سطحی متعدد باشه، فضای مجازی باشه یا هر چیز دیگه‌ای.

مثل آقای کارتن‌خواب که پیوندش رو با مادرش از دست داده و پیوند جدیدی رو با هروئین ایجاد کرده، به قول خودش با هروئین ازدواج کرده.
یا مثل شخصیت اصلی داستان میچ آلبوم.

افراد برای ایجاد یک پیوند به مواد رو میارن و وقتی معتاد میشن، خودشون رو از دیگران دور نگه می‌دارن، اطرافیانشون هم اتفاقا اون‌ها رو پس می‌زنن و دورتر نگه می‌دارن، نقش‌هاشون رو ازشون می‌گیرن، وظایفشون رو ازشون می‌گیرن، مثلا حتی در حد انجام کار ساده‌ای مثل خرید مایحتاج هم بهشون اعتماد نمی‌کنن، تو دورهمی‌ها و مراسم مختلف دعوتشون نمی‌کنن از ترس اینکه آبروریزی بشه و همه این‌ها انزوای فرد معتاد رو بیشتر می‌کنه، پیوندهای واقعیش رو کم و کمتر و ضعیف و ضعیف‌تر می‌کنه. پس پیوندش رو با مواد بیشتر و بیشتر و قوی و قوی‌تر می‌کنه، پس بیشتر تو خودش و مواد فرو میره، پس دیگران بیشتر دور نگهش می‌دارن، پس بیشتر فرو میره، پس دیگران بیشتر... و یک دور باطل.

مثل شخصیت اصلی اون داستان که بعد از اعتیاد از خانواده‌اش جدا میشه و بعدا بهش خبر می‌رسه که دخترش ازدواج کرده و اون بعنوان پدر عروس نه تنها دعوت نبوده، بلکه حتی داماد رو نمی‌شناخته.
بعد از شنیدن این خبر با خودش میگه:
"حتی دوستان ما همسر دخترم رو می‌شناختن ولی من نمی‌شناختمش. دوباره من در یک رویداد مهم خانوادگی غایب بودم. وقتی از زندگی تنها فرزندت بیرون گذاشته میشی، احساس می‌کنی یک درب فولادی به روت قفل شده. تو در رو می‌کوبی، ولی اون‌ها صدات رو نمی‌شنون و شنیده نشدن، مقدمه تسلیم شدنه".

طبق چندین نظریه مختلف، داشتن احساس تعلق‌خاطر و روابط معنادار و عمیق، از نیازهای اساسی ماست.
روابط خیلی مهمن خلاصه. خیلی مهم.

📚 [یک روز دیگر - میچ آلبوم]

#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_books 📚
👍85👏1
دو تا حرفه که ما والدین باید بتونیم راحت به بچه‌هامون بزنیم:
اول دوستت دارم.
دوم معذرت میخوام.
5👍2
مرد داخل سریال می‌گفت: "انتظار داری هنوز ایمان داشته باشم؟ می‌دونی امسال چندتا چیز از دست دادم؟ مامان رو، فیلمی که قرار بود بسازم رو، بچه‌ای که قرار بود داشته باشم رو و احتمالا رستورانمون رو".

انگار که خدا مسئول کمد جایزه باشد.
انگار که خدا بدهکار ما باشد.
انگار که دنیا، کارخانه برآوردن آرزوها باشد.
انگار که ما به این دنیا آمده‌ایم که پا روی پا بیاندازیم و سرویس دریافت کنیم.
من نمی‌دانم ما کجا شنیده‌ایم که قرار است در دنیا لی‌لی به لالای ما بگذارند که انتظارمان این است؟

مرد داخل سریال اما حواسش نبود که در کنار از دست‌رفته‌هایش، داشته‌هایش را هم بشمارد؛ داشته‌هایی که از دست دادن تمام آن‌ها می‌تواند در کسری از ثانیه باشد:
نجات از خودکشی و افسردگی
همسری بسیار همراه و عاشق
دوستانی به صمیمیت خانواده
شغل موردعلاقه
سلامتی
ثروت

البته او فقط مرد داخل سریال نیست؛ او همه ماست.
انتظارمان از زندگی و دنیا این است که روی یک خط صاف طی شود، بدون بالا و پایین، بدون سختی. رابطه‌مان با خدا هم در حد "گرفتن" است. "نمی‌دهی؟ پس دیگر کاری‌ات ندارم".
همه این‌ها کودکانه است.
قصد توهین ندارم. واقعا می‌گویم؛ این‌ها ویژگی‌های دوران کودکیست.
کودک است که فقط دریافت‌کننده است.
کودک است که با برآورده نشدن خواسته‌هایش، قهر می‌کند.
کودک است که اطرافیانش در تلاشند که تا حد امکان زندگی‌اش به آرامش بگذرد.
کودک است که احساس می‌کند مرکز جهان است و همه خدمت‌رسان اویند.

کودکی کافی نیست؟ تا چند سالگی قرار است کشش بدهیم؟
پس کی باید بزرگ شویم؟


پی‌نوشت:
یکی از بچه‌های مدرسه امروز سر کلاس داشت نقاشی دوستش را خراب می‌کرد. به او گفتم که مجبورم جایش را عوض کنم. جایش را عوض کردم و گفت که اصلا نقاشی نمی‌کند. بعدا دوباره با دوستش دعوایش شد و گفت که اصلا می‌خواهد برود خانه و از کلاس بیرون رفت. مربی‌اش گفت این کارش همین است؛ هر چه می‌شود "میرم، میرم". فهمیدم بچه کلا در کار قهر کردن، رها کردن و قطع ارتباط است. "چیزی که می‌خواهم، نمی‌شود؟ پس خداحافظ"، "به من سختی می‌دهی؟ خداحافظ‌تر!"
اواسط نوشتن این متن یاد او افتادم.
او کودکی ۶ ساله است، ولی ما چه؟

پی‌نوشت ۲:
قطعا منظورم این نیست که ما حق نداریم بخاطر دشواری‌های زندگی احساس درد و غم داشته باشیم؛ تجربه این احساسات طبیعیست. ولی زدن زیر همه چیز و رها کردن؟ نه.


🎬 [A Million Little Things]


#Dropsof_Allah 🕌
#Dropsof_movies 🎬
#Dropsof_psychology 🧠
7👏5👍2
احتمالا شنیدید که میگن رابطه یک موجود زنده‌ست؟

خانواده‌درمانی پا رو یک قدم فراتر میذاره و میگه دو نفری که با هم در ارتباطن، در واقع سه نفرن؛ نفر اول، نفر دوم و رابطه بینشون.

در واقع خانواده‌درمانی معتقده که "کل"، بیشتر از مجموع اعضاست. یعنی یک "کل" صرفا از کنار هم قرار گرفتن اعضاش تشکیل نمیشه. مثل همون زوجی که میگیم در واقع دو نفر نیستن و سه نفرن؛ چون خود رابطه بینشون رو هم حساب می‌کنیم.

مثل یک ارکستر. وقتی هرکدوم از اعضا جداگونه بخش خودشون رو بنوازن، صدای متفاوتی داره تا وقتی که ارکستر کامل بنوازه.
چی باعث میشه صدای ارکستر با صدای تک‌تک نوازنده‌ها متفاوت بشه؟ مگه ارکستر از همون اعضا و از همون قطعه‌های جداگونه تشکیل نشده؟
نه! وقتی نوازنده‌ها با هم ارکستر میشن، یه چیز دیگه هم بینشون ایجاد میشه؛ هماهنگی (که حاصل ارتباط بینشونه).
پس ارکستر بعنوان یک کل، چیزی بیشتر از صرفا مجموع تک‌تک اعضاشه.

مثل آب. ویژگی‌های آب چیزی بیشتر از صرفا مجموع ویژگی‌های هیدروژن و اکسیژنه. آب با اینکه فقط از هیدروژن و اکسیژن تشکیل شده، یه سری ویژگی‌های خاص خودش رو داره. ویژگی‌هایی که هیدروژن و اکسیژن ندارنش.

خانواده هم همینطوره.
خانواده هم شخصیت یا هویت خاص خودش رو داره که فراتر از ویژگی‌های تک‌تک اعضاشه.
ممکنه یه خانواده از لحاظ عاطفی سرد باشه، اما اعضاش خارج از خانواده و بصورت جداگونه افراد سردی نباشن.
ما به عنوان افراد مستقل ممکنه ویژگی‌های خاص خودمون رو داشته باشیم اما وقتی تو یک جمع خاص (مثلا خانواده یا هر جمع دیگه‌ای) قرار می‌گیریم، ویژگی‌های متفاوتی رو نشون می‌دیم.

تاحالا پیش نیومده متوجه بشید پیش دوستانتون یه ویژگی‌هایی دارید که پیش خانواده ندارید؟ یا تو مدرسه یه مدلی نبودید و تو خونه یه مدل دیگه؟
حتی ممکنه تو ازدواجمون یه ویژگی‌هایی رو نشون بدیم که تو خانواده مبدا نشون نمی‌دادیم.

دلیلش همینه.

پی‌نوشت: هر دفعه که مفاهیم خانواده‌درمانی رو می‌خونم، آخرش اینجوریم که: به‌به 🤌🏻

#Dropsof_psychology 🧠
7👍2👏1
برگ زیتون🌿
تحملِ این حجم از جنایت سخته!
بخوای به تک‌تکش فکر کنی و
تصور کنی و
تحلیل کنی و
متوجه بشی واقعاً چه رخ داده؛
واقعاً سخته!
آقا یعنی چی که جسدهای انسان به هوا پرتاب میشن؟
اون ارتفاع جای پرنده‌ها بود! پرواز؛ چیزی که من همیشه بهش حسرت خوردم!
بچه که بودم بارها و بارها پرواز کردن رو به شکل‌های مختلف برای خودم تصور کرده بودم، ولی صد سال سیاه همچین شکلی به ذهنم نمی‌رسید!
پرواز انسان بخاطر موج انفجار؟
جسد انسان بین زمین و آسمون؟
یعنی چی اینا؟!

یکی مثل من با شنیدن و دیدنش ذهنش قفل میشه و حتی از فکر کردن بهش هم عاجزه، چون براش همچین صحنه‌هایی غیرقابل‌درک و تعریف‌نشده‌ست. ذهنم انگار واقعی بودنش رو انکار می‌کنه.
اما همین چیزایی که من نمی‌تونم هضم کنم، برای خود مردم غزه زندگی روزمره‌ست.
در همین حینی که من صبح‌ها از خواب بیدار میشم و بین چند دقیقه بیشتر خوابیدن یا بیرون اومدن از تخت با خودم کلنجار میرم، آدم‌های اونجا روزانه برای زنده موندن تلاش می‌کنن.
اون هم نه تلاش برای زنده موندن از فقر، نه زنده موندن از تصادف، نه زنده موندن از بیماری؛ بلکه تلاش روزانه برای زنده موندن در لحظه، برای زنده موندن از مرگی که در دو قدمیته، برای زنده موندن از بمباران. یعنی دقیقا تلاش برای اینکه کجا برم که این بمبی که داره میاد پایین، نخوره تو سرم!
وا.
هرچقدر ازش می‌نویسم عادی نمی‌شه برای ذهنم.

شما می‌تونید بمباران واقعی رو تصور کنید؟ بمبارانی که خودتون هم داخلش باشید؟
بدن نوزادی که سر نداره رو چی؟
آدمی که زنده زنده تو آتیش می‌سوزه چی؟
و یک دسته جسد انسان پرتاب شده در هوا چی؟

من نمی‌تونم. یعنی ذهنم بهم اجازه نمیده که واقعا و کامل تصورشون کنم. سریع پس می‌زنه این تصاویر رو. همین نشون میده که چقدر اوضاع وحشیانه و غیر انسانیه.

چیزی که حتی بیشتر نمی‌تونم هضم بکنم اینه که چطور یک سری مثلا "انسان" می‌تونن با انسان‌های دیگه همچین کاری رو بکنن؟ اینکه انسان تا کجا می‌تونه سقوط کنه واقعا ترسناکه. تا حد اسرائیل.
و نمیدونم چرا انگار صحبت کردن از این مسئله رو مخصوص یه گروه و آدم‌های خاص می‌دونیم؟

پی‌نوشت: این اولین باری بود که از دیدن شکلی از پرواز قلبم به درد اومد.

#Dropsof_me
💔7😢51
Drops of Jupiter
طبق چندین نظریه مختلف، داشتن احساس تعلق‌خاطر و روابط معنادار و عمیق، از نیازهای اساسی ماست.
روابط خیلی مهمن خلاصه. خیلی مهم.
من تازه فهمیدم که یکی از ریشه‌های کلمه "انسان" از "اُنس" میاد.
این یعنی انسان موجودیست نیازمند روابط اجتماعی و نیازمند اینکه مونس کسی باشد و کسی مونس او باشد🥹
همون چیزی که روانشناسی هم بهش رسیده😍

#Dropsof_psychology 🧠
5👍2
☫ دُنجِ کِنج 🪐🇮🇷
با علی داشتم چونه می‌زدم که قبل از آماده شدن ناهار بخوابه چون میدونستم بعدش فرصتی واسه خوابیدنش نیست و وقتی میریم بیرون احتمالا با نسخه بداخلاق‌تری بیرون میرم و کلی چالش با هم خواهیم داشت. واسه همین اصرار داشتم بخوابه و خب نمیخواست بخوابه چون تایم خوابش نبود.…
الهی بگردم چه تجربه قشنگ و شجاعانه‌ای بود🥹🩵

اتفاقا این هفته برای اولین بار برای چندتا از مامانای بچه‌های مدرسه کلاس گذاشته بودم و جلسه اول بود، بهشون گفتم از امروز قراره ما برچسب "بد" رو حذف کنیم. نه بچه‌ها، بچه‌های بدی میشن نه شما مامان بدی هستید.
وقتی رفتارهای بچه حرص شما رو درآورده و شما مثلا سرش داد زدید، اون همچنان بچه خوبیه که رفتار بدی ازش سر زده و شما هم همچنان مامان خوبی هستید که داره اوقات سختی رو می‌گذرونه. همه ما گاهی از دستمون در میره و سر بچه داد می‌زنیم و باهاش بدرفتاری می‌کنیم.

اینارو که بهشون می‌گفتم، می‌تونستم تو چهره‌هاشون اون خودسرزنشگری‌ها و احساس گناهی که هر بار بعد از بد رفتاری با بچه‌هاشون دارن رو ببینم🥲

ما باید تمرین کنیم تا رفتار بد آدم‌ها رو از شخصیتشون جدا کنیم. اول از همه هم این تفکیک رو باید برای خودمون قائل بشیم و تا هرچی میشه پیکان قضاوت، سرزنش، ناکافی بودن و بد بودن رو به سمت خودمون نگیریم؛ همینطور به سمت دیگران.
ما همه آدم‌های خوبی هستیم که گاهی، اوقات سختی رو می‌گذرونیم و رفتارهای نامناسبی ازمون سر می‌زنه.

#Dropsof_psychology 🧠
8👍4
با دخترکی هفته گذشته مشاوره داشتم و آمد و انجام شد و رفت. این هفته هم آمده بود اما از دور دیدم اخمی به چهره دارد. وقتی به او اشاره کردم که به داخل اتاق مشاوره بیاید، به مادربزرگش (که او را آورده بود) گفت که نمی‌خواهد برود.
کنارش نشستم.
- چیزی شده؟
+ نه.
- امروز چی شد که اومدی اینجا؟
+ مامانم گفت باید بری.
در واقع خودم خواسته بودم که این هفته هم بیاید. فکر کردم شاید مادرش طور نامناسبی به او گفته که بیاید. بخاطر همین پرسیدم: مامان چی بهت گفت؟
+ گفت باید بری مشاوره (همچنان اخم)
- آها (گویا حدسم درست نبود) خب چی شده که این دفعه نمی‌خوای بیای؟
+ نمی‌دونم.
- هفته پیش که اومدی پیشم بهت بد گذشت؟
+ نه.
- آها.. خب من اصرار نمی‌کنم بیای داخل، اما بذار بگم چرا خواستم این هفته هم ببینمت. یادته هفته پیش بهت گفتم مشاور چی کار می‌کنه؟ یادته گفتم ما مشکلاتمون رو به مشاور می‌گیم و اون کمکمون می‌کنه بتونیم حلشون کنیم؟
+ بله (احساس کردم یک ذره نرم‌تر شده)
- خب تو هفته پیش مشکلاتت رو به من گفتی حالا امروز می‌خواستم بهت راه حل بگم. می‌خواستم بگم چیکار کنی که حالت بهتر بشه. یه کتابم آورده بودم با هم بخونیم.
کتاب کودکی که درمورد احساس نگرانی بود رو درآوردم و نشانش دادم. دیدم نظرش جلب شده است و با علاقه به کتاب نگاه می‌کند.
- دوست داری بخونیمش؟
+ بله.
- خب پس بریم داخل؟
+ بله.
رفتیم داخل، صحبت کردیم و کتاب خواندیم. آخر جلسه به او گفتم: خب، حالا که آمدی، چطور بود؟
+ خوب بود.
- دوست داری بازم بیای؟
+ باید بهش فکر کنم.
- اگر دوست داشتی بیای، من هر هفته هستم.

بعد از جلسه از مادربزرگش پرسیدم که آیا قبل از آمدن چیزی شده بود که بچه ناراحت بود؟
گفت: داشت می‌گفت که مگه من دیوانه‌ام که برم پیش مشاور!
نمی‌دانم در این یک هفته این را از کجا شنیده بود، که فقط آدم‌های دیوانه به مشاور مراجعه می‌کنند، اما هفته گذشته چنین مقاومتی را در او ندیده بودم.

جالب اینجاست که هفته گذشته هم به مورد مشابهی با دخترکی دیگر برخورده بودم:
دخترکی که اولین بار بود او را می‌دیدم، بعد از معرفی خودش، بلافاصله با لحن شکایت‌آمیز بامزه‌اش اضافه کرده بود که "نمی‌دونم چرا من باید بیام مشاوره؟! من که چیزیم نیست! من که مشکلی ندارم!"
مادرش به او گفته بود که بخاطر درسش و بخاطر دعواهایش با برادرش و نمی‌دانم چه و چه باید بیاید مشاوره. وقتی به او گفتم که اتفاقا من به این کارها کاری ندارم و فقط می‌خواهم خودت را بشناسم و از خودت برایم بگویی، خیالش راحت شد و شروع کرد از زمین و زمان برایم گفتن.

امروز، روز مشاور و روانشناس بود. فکر نمی‌کردم هنوز لازم باشد این را تکرار و گوشزد کنیم که آقا! فقط افراد مشکل‌دار و "دیوانه" (!) برای درمان و مشاوره، مراجعه نمی‌کنند. اصلا بیشتر اوقات آن افرادی مراجعه می‌کنند که خودشان "مشکل‌دار" نیستند بلکه یک آدم مشکل‌دار آن‌ها را آزار داده. لازم است این باور منفی و غلط را اول از خودمان بزداییم و بعد باور درست را برای بچه‌هایمان هم جا بیاندازیم. بماند که لفظ "دیوانه" دیگر واقعا برای زمان افسانه‌هاست.

#Dropsof_psychology 🧠
#از_بچه‌ها 👧🏻
17👍4👏2
Coconut diaries
بهترین کاری که میشه برای کسی که ناراحته انجام داد چیه؟ ایا باید سعی کرد که سوگواریشو نادیده گرفت و به زور بیرون بردش و خوشحالش کرد؟ یا اجازه بدی کم‌کم با غمش کنار بیاد؟
بهترین و تنهای کار مفیدی که میشه برای کسی که ناراحته انجام داد، اینه که زمانی که داره سعی می‌کنه کم‌کم با غمش کنار بیاد، کنارش باشی. حالا نه لزوما بصورت فیزیکی، اما بهش نشون بدی و بگی که من هستم، تو ناراحت باش. من حواسم بهت هست، تو تنها نیستی. ناراحت باش و تو این مدت اگر چیزی لازم داشتی یا کمکی از دست من برمیومد، بهم بگو. من نمی‌تونم شرایط رو برات عوض کنم و نمی‌تونم غمت رو به دوش بکشم، نمی‌تونم بخشی از این بار رو از روی شونه‌های تو بردارم و بذارم روی دوش خودم. اما کنارت هستم وقتی که تو به دوش می‌کشیش.
این مسیریه که باید طی بکنیش تا خلاص بشی و من نمی‌تونم به جای تو طی کنمش. اما من کنارت هستم و تشویقت می‌کنم، وقتی که طی می‌کنیش. و هر وقت خسته شدی از به دوش کشیدن این بار تا رسوندنش به مقصد، می‌تونی برای استراحت به من تکیه کنی. من مطمئنم که تو به وقتش به مقصد می‌رسی و این بار رو زمین می‌ذاری.


می‌دونم چقدر سخته که ببینیم کسی، مخصوصا عزیزمون، داره درد می‌کشه و ما نمی‌تونیم غمش رو به جاش به دوش بکشیم. می‌دونم که دلمون می‌خواد نذاریم درد بکشه، دلمون می‌خواد حواسش رو از این غم پرت کنیم. اما متاسفانه این راهش نیست. هرچقدر بیشتر اجازه ندیم که غمگین باشه، هرچقدر بیشتر سعی کنیم حواسش رو از غمش پرت کنیم، مسیرش طولانی‌تر میشه و بیشتر طول می‌کشه تا به مقصد برسه و بار غمش رو زمین بذاره. راهی نیست جز اینکه بذاریم با غم و دردش روبرو بشه و اون رو کم‌کم هضم کنه. برای ما سخته و برای اون سخت‌تر. اما راه دیگه‌ای نیست، متاسفانه.


پی‌نوشت: این دو روز از کسانی که قصد داشتن مربی مهد بشن می‌پرسیدیم "اگه بچه‌ای گریه کنه، چه برخوردی باهاش دارید؟" اکثرا جواب می‌دادن که "حواسش رو با کار دیگه‌ای پرت می‌کنیم" کاش همینجوری حل می‌شد اما افسوس که راهش این نیست، هرچقدر هم که سختمونه ناراحتیش رو ببینیم اما باید با غمش بمونیم، باید غمش رو ببینیم، باید به غمش فضا بدیم...

#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
👍6
Drops of Jupiter
- دوست داری بازم بیای؟
+ باید بهش فکر کنم.
دخترک امروز هم آمد و خیلی خوشروتر بود، گاه و بی‌گاه لبخند می‌زد.
گفتم: امروز چی شد که اومدی؟
گفت: مامان‌بزرگ گفت برو مشاوره.
- و تو هم قبول کردی؟
+ بله.
- این بار ناراحت نبودی که می‌خوای بیای مشاوره؟
+ نه (با لبخند).
- دوست داری وقتی میای اینجا با هم چی‌کار کنیم؟
کمی فکر کرد و گفت: با هم کتاب‌های شگفت‌انگیز (😅) بخونیم.

خوشبختانه من هم قصد داشتم که با هم یک کتاب شگفت‌انگیز بخوانیم و خواندیم.

هفته گذشته هم با هم راجع به احساسات صحبت کرده و کتاب خوانده بودیم و گفته بودیم که برای بهتر کردن حالمان چه کار می‌توانیم بکنیم.
در میانه جلسه برایم تعریف کرد: چند روز پیش، بعد از جلسه هفته قبلمون، از یه چیزی ناراحت شده بودم و بعد یادم افتاد که شما گفته بودید می‌تونیم ناراحتی‌هامون رو بنویسیم. منم امتحانش کردم. همون موقع نوشتم و حالم بهتر شد.

آقا مرا می‌گویی؟ خوشحال شدم. خیلی خوشحال🫠
اولا از اینکه یادش بود و دوم اینکه واقعا به کار گرفته بود🥹 اولین بار در کارم بود که می‌دیدم بچه‌ای، یادگیری‌های جلسه مشاوره را به بیرون از جلسه هم می‌برد و وارد زندگی‌اش می‌کند.

#با_بچه‌ها 👧🏻
10👏2
- چرا وقتی یه نفر می‌خواد بهم کمک کنه، عصبانی می‌شم؟
+ چون کمک برات معنای "تو نتونستی" داره، جای اینکه معنای "تو ارزشمندی و نیازی نیست تنهایی از پس همه چیز بر بیای" داشته باشه.
11👏4👍2
وقتی چای تازه دم می‌ریزم، دلم می‌خواهد کوچولو شوم و شیرجه بزنم داخلش و شنا کنم. نه اینکه آدم عاشق چای یا چای خوری باشم؛ نه. مسئله بوی آن است. بوی چای تازه دم.

مراسم ریختن چای تازه دم برایم این‌ گونه است که باید ابتدا چشم‌هایم را ببندم و عمیقا ببویمش. بعد پرت شوم در کودکی، پرت شوم به صبح‌های زود در مهد کودک، وقتی تازه می‌رسیدم و بهم یک لیوان چای شیرین می‌دادند که با خواب‌آلودگی سر صبح به آن زل می‌زدم؛ به لیوان استیل بی دسته. بعد پرت می‌شوم در دوران ابتدایی زمانی که زنگ تفریح‌های اول، از جلوی دفتر دبیران رد می‌شدیم و بوی چای تازه دم دلمان را می‌برد. سپس پرت می‌شوم به خانه مادربزرگ، به صبح‌های بسیاری که در خانه او صبحانه خوردم، با چای شیرین، نان بربری و پنیر پگاه.

راستش بوی چای تازه دم، تنها رایحه‌ای نیست که اینطور مرا در گذشته‌ها غرق می‌کند. من خوره خاطراتم و این یعنی هر رایحه، یک خاطره است.

مثلا سوپ‌های مهد کودکم را یادم است. خیلی خوشبو بودند، خیلی. تا همین چند سال پیش در خانه قدیممان که بودیم گاهی پیش می‌آمد که در خانه نشسته بودم و دوباره بوی آن سوپ به مشامم می‌رسید. بو می‌کشیدم، عمیق بو می‌کشیدم. گویی می‌خواستم آن بو را بخورم. با خودم می‌گفتم که نکند آشپز مهدکودک من همسایه ما باشد؟ خانه روبروی اتاقم را که کوبیدند، دیگر بوی آن سوپ را احساس نکردم.

باید بگویم که گاهی از شدت خوب بودن یک رایحه اشک در چشمانم حلقه می‌زند: زمانی که گل رز سرخابی‌رنگ (به گمانم گل محمدی؟) را می‌بویم. از شدت حیرت و لذتبخش بودن بویش نمی‌دانم با خودم چه کنم، پس بغض می‌کنم. البته گل رز سرخابی مرا یاد مامان‌بزرگ هم می‌اندازد.

اصلا خیلی چیزها مرا یاد مامان‌بزرگ می‌اندازد، گل رز، سیب زرد، توت سفید، چرخ خیاطی، بوی سبزی تازه که خرچ‌خرچ آن‌ها را خرد می‌کرد، شامی (هر ماه رمضان می‌پخت)، حلوا، پارچه‌های گل‌گلی، پیراهن‌های خنک تابستانی و حتی هر باری که خودم لباس نو و قشنگی می‌پوشم یاد او می‌افتم چون همیشه خودم را به او نشان می‌دادم تا برایم ذوق کند.

بگذریم، هر بار که من از کودکی‌هایم می‌گویم به مامان‌بزرگ ختم می‌شود. از رایحه‌ها می‌گفتم.
یادم است بچه که بودم، وقتی مامان و بابا خانه نبودند، در زمان‌های دلتنگی و بی‌حوصلگی می‌رفتم بالش‌هایشان را می‌بوییدم، گاهی هم بالش داداش را. بوی مامان، بوی بابا، بوی داداش. بوی همه را یادم است، بوی مامان‌بزرگ را هم. در مورد مامان‌بزرگ، در زمان نبودنش بالش‌هایش را نمی‌بوییدم، چون اکثر اوقات مامان‌بزرگ بود. بوی او را از آنجایی یادم است که ما خیلی وقت‌ها شب‌ها خانه‌اش خوابیدیم و سر روی بالش‌هایش گذاشتیم. آن شب‌ها را خیلی دوست داشتم.

باز هم به مامان‌بزرگ رسیدیم. دست خودم نیست.

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
9
من تاحالا بخش کودک و نوجوان نمایشگاه کتاب رو ندیده بودم اما امسال هدف اصلیم از نمایشگاه رفتن، دیدن بخش کودک و نوجوان بود و برداشت‌هام رو هم که می‌بینید. از وقتی تو کتابفروشی‌ها بیشتر از کتاب بزرگسال میرم سمت کتاب‌های کودک، فهمیدم یه چیزی عوض شده.

البته، اعتراف می‌کنم که کتاب نارنجیه رو بیشتر برای خودم خریدم تا بچه‌ها🫢

#Dropsof_books 📚
5