Drops of Jupiter
200 subscribers
85 photos
5 videos
35 links
پیله‌ات را بگشا،
تو به اندازه پروانه شدن، زیبایی🦋


صبا هستم، یک کرم ابریشم در تلاش برای پروانه شدن🐛
باعث افتخاره که در این مسیر همراهیم می‌کنید :))

کارشناسی ارشد مشاوره خانواده
Download Telegram
ببیند من این رو قبول دارم که روانشناس‌ها هم انسان‌های عادی هستن و حق دارن غمگین، عصبانی و افسرده باشن، گاهی واکنش‌های غیرمنطقی نشون بدن، دچار اضطراب باشن، خطا کنن و...

چیزی که قبول ندارم اینه که یک روانشناس کلا الگوهای ناسالمی داشته باشه، یعنی روند عادیِ بودنش، درخور یک روانشناس نباشه و با تکیه به "روانشناس‌ها هم آدم‌های عادی هستن" دیگه کلا مسئولیت تقویت الگوهای مثبت رو از سر خودش باز کنه.

آقا منظورم چیه:
یعنی اینکه روانشناسی ولی پختگی عاطفی نداری و اکثر مواقع واکنش‌های هیجانی نشون میدی؟
روانشناسی ولی دیگران رو قضاوت می‌کنی؟
روانشناسی ولی نگاه بالا به پایین داری؟
روانشناسی ولی به آدما برچسب می‌زنی؟
روانشناسی ولی نمی‌تونی همدلی کنی؟
روانشناسی ولی دیگران رو تحقیر و تمسخر می‌کنی؟
روانشناسی ولی نمی‌تونی دید بی‌طرفانه داشته باشی؟

ببینید هرکسی ممکنه گاهی در شرایطی خاص رفتارهای نادرستی نشون بده، حتی روانشناس‌ها، و این طبیعیه. مشکل اونجاست که این رفتارها همیشگی باشه؛ یعنی "الگوی رفتاری" باشه و وقتی روانشناس هم هستی واقعا ازت انتظار میره همچین الگوهای نادرستی رو نداشته باشی! اینجا دیگه نمی‌تونی بگی روانشناس‌ها هم آدم‌های عادی‌ان، نه عزیزم اینا دیگه پایه ملزومات روانشناس بودنه و وقتی ضروریات حرفه‌ات رو نداشته باشی نمی‌تونی درست کارت رو انجام بدی، حتی ممکنه ضرر هم بزنی. این دیگه "آدم عادی بودن" نیست، پایبند نبودن به بدیهیات حرفه‌اته، مثل جراحی که شاید علمش رو داشته باشه و بدونه چی درسته و چی غلط، اما چون در عمل تمرین نداشته، نمی‌تونه درست کارش رو انجام بده.

پی‌نوشت: اولین مخاطب این یادداشت خودم هستم.
پی‌نوشت‌تر: همچنان با تفکر "روانشناس‌ها باید عاری از هرگونه نقص و خطا باشن" مخالفم.

#Dropsof_psychology 🧠
👍73👏1
Drops of Jupiter
《در ستایش معمولی بودن》
"مادرم همیشه می‌گفت که آدم‌های معمولی، خاص‌ترین آدم‌های دنیان. بخاطر همینه که خدا این همه ازشون آفریده." :))

[Series: The Office]

#Dropsof_movies 🎬
13👏2
روزمرگی‌های یک روان‌درمانگر
یک جمله‌ی کوتاه از تجربه‌ی زیسته‌ی خودت در مورد بزرگسالی، برام بنویس.
بزرگسالی اونجاست که می‌فهمی واقعا تو این دنیا تنهایی و دیگه نمی‌تونی منتظر بمونی بقیه دستت رو بگیرن و نجاتت بدن، بلکه خودت باید دست خودت رو بگیری و در حالی که هنوز عادت نداری خودت رو یک بزرگسال در نظر بگیری، باید واقعا یک "بزرگسال" باشی.
👍74
Drops of Jupiter
بزرگسالی اونجاست که می‌فهمی واقعا تو این دنیا تنهایی و دیگه نمی‌تونی منتظر بمونی بقیه دستت رو بگیرن و نجاتت بدن، بلکه خودت باید دست خودت رو بگیری و در حالی که هنوز عادت نداری خودت رو یک بزرگسال در نظر بگیری، باید واقعا یک "بزرگسال" باشی.
انتظار داشتم زمانی که بیشتر از همه احساس بزرگسال بودن می‌کنم، موقع کار با بچه‌ها باشه
ولی وقتی بهش فکر کردم دیدم نه! زمانیه که به یه بزرگسال مشاوره میدم (بزرگسال بزرگ‌تر از خودم)
یعنی زمانی که می‌بینم یک آدم بزرگسال، یک مادر، یک پدر منتظره ببینه من چی میگم و فکر می‌کنه من می‌تونم کمکش کنم، یهو می‌بینم که این آدم‌ها واقعا من رو یک "بزرگسال" می‌بینن، نه یک فرزند، نه نوه کوچیک فامیل، نه یک دانشجو؛ و می‌بینم که در یک رابطه کاملا بزرگسال-بزرگسال قرار گرفتم.
و این در حالیه که خودم هنوز گاهی یادم میره که الان دیگه یک بزرگسالم!

اینجاست که بزرگسالی وقتیه که نه تنها دیگه خودت باید دست خودت رو بگیری، بلکه می‌بینی گاهی این وسطا لازم میشه دست یه نفر دیگه رو هم بگیری!
شاید یه لحظه با خودت فکر کنی که آقا من دست خودم رو هم تازه گرفتم!
ولی بهترین جاش اونجاست که می‌بینی واقعا از پسش بر اومدی، تونستی هم دست خودت رو بگیری، هم دست دیگری رو.

در این لحظه‌هاست که بنظرم بزرگسالی شیرین میشه.

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
12👍3👏1
یک روان‌شناس ✒️
فرزندی که برای پیوستن مطمئن نیست و مدتی را از گوشه‌ای تماشا می‌کند، این می‌تواند شکلی از اعتمادبه‌نفس باشد و ساختن اعتمادبه‌نفس لزوما به معنی پیوستن به یک گروه یا بلافاصله درگیر فعالیتی شدن نیست.
اعتمادبه‌نفس دانستن این است که کی آماده‌اید.»
ولی ما تا می‌بینیم یه بچه‌ای بلافاصله جوش نمی‌خوره، تعلل می‌کنه، مدتی از دور نگاه می‌کنه، دیرتر از مامانش جدا میشه، بلافاصله نمیره پیش بقیه بچه‌ها و بلافاصله به غریبه‌ها سلام نمی‌کنه چیکار می‌کنیم؟
آفرین، سریع بهش برچسب "خجالتی" بودن می‌زنیم.

در حالی که این بچه خجالتی نیست، فقط به زمان بیشتری نیاز داره تا از محیط احساس امنیت دریافت کنه. در واقع بچه با وارد نشدن به جایی یا ارتباط نگرفتن با کسی که هنوز نسبت بهش احساس امنیت نمی‌کنه، داره از خودش محافظت می‌کنه و این خوبه!
وقتی ما بهش اصرار می‌کنیم که "خجالت نکش، برو، برو" یا "بگو، بگو"، در واقع داریم بهش یاد می‌دیم که محافظت از خودت مهم نیست، بلکه جلب رضایت دیگران مهمه.

کاش منحصر به فرد بودن و تفاوت بچه‌ها رو به رسمیت بشناسیم واقعا🫠
این برچسب‌ها فقط باعث میشه که بچه واقعا در آینده تبدیل به یه آدم نامطمئن و کمرو بشه.

#Dropsof_psychology 🧠
👍6👏5
یکی از دلایل غمگین بودنمون نسبت به زندگی اینه که دنبال لذت تمام و کمال هستیم! در صورتی که زندگی هیچ وقت کامل سرشار از لذت خالص نمیشه! همیشه غم و شادی در هم آمیخته شدن!
یکی از دلایل شاد بودن یکسری از آدمها اینه که دنبال زندگی تماما لذت نیستن، چون میدونن این نگرش ناکامی و حس پوچی با خودش میاره! آدمهای راضی و شاد به لذت های کوچیک میچسبن و هرلحظه ای که فکر کنن بهشون حس خوب میده رو بهش بها میدن! و در لحظه های قشنگ و کوچیک بیشتر خودشون رو درگیر میکنن تا غم کل زندگی!
3👏3
امید در لب مرز
یکی از دلایل غمگین بودنمون نسبت به زندگی اینه که دنبال لذت تمام و کمال هستیم! در صورتی که زندگی هیچ وقت کامل سرشار از لذت خالص نمیشه! همیشه غم و شادی در هم آمیخته شدن! یکی از دلایل شاد بودن یکسری از آدمها اینه که دنبال زندگی تماما لذت نیستن، چون میدونن این…
"اگر بگوییم شاد بودن در دنیای امروز مطلب آزاردهنده‌ایست، شاید اشتباه نباشد. چون اصلا قرار نیست مردم شاد باشند. در این دنیا مردم فقط حق دارند آرزوی شاد بودن کنند. چون اگر غیر از این باشد، چطور می‌توان محصولاتی را به آن‌ها فروخت که به دردشان نمی‌خورند؟ بیش از هر چیزی، از مردم انتظار می‌رود در فضای مجازی وانمود کنند شادند تا به دیگران یادآوری شود تا چه اندازه نسبت به چنین افرادی زندگی کسالت‌بار و پرمشقتی دارند."

[پاسخ منفی است - فردریک بکمن]


پی‌نوشت: با این تفاسیر، اگر در چنین شرایطی احساس می‌کنید یک نارضایتی همیشگی و گسترده دارید، عجیب نیست. چون از همه طرف دارن این رو بهتون القا می‌کنن. چه جوری با این روند محیط و دنیای امروز مقابله‌ و مبارزه کنیم؟ با اهتمام و توجه به پیام بالایی 🫴🏻

#Dropsof_books 📚
👍8👏2
پسرک را دیدم که دم در دفتر مدیر نشسته بود. چند دقیقه پیش هم دم دفتر معاونین دیده بودمش.
حدس زدم که خبرهایی شده است؛ خبرهای انضباطی!
پسرک از بچه‌های خودم بود و مرا می‌شناخت.
رفتم کنارش نشستم، به رو نیاوردم که راجع به دلیل اینجا بودنش حدس‌هایی دارم.

پرسیدم: حالت خوبه؟
- بله.
- کاری داری که اینجا نشستی؟
- باید با آقای مدیر صحبت کنم (نپرسیدم چرا)
- آهان. من هم منتظر کسی‌ام (واقعا بودم)
*سکوت*
*نگاه به در و دیوار*
گفتم: الان کسی پیش آقای مدیره، اگه زنگ تفریح بیای فکر کنم سرش خلوت‌تر باشه ها (همچنان به رو نمی‌آورم که می‌دانم بچه مجبور شده اینجا باشد)

آقای ناظم هم پیدایش شد و از مدیر وقت گرفت که بعنوان نفر بعدی برود داخل
گفتم: بیا. الان آقای ناظم هم می‌خواد بره پیش مدیر. دوست داری مدیر مدرسه بشی که همه کارت داشته باشن؟
خندید و گفت: نه
- دوست داری چی کاره بشی؟
- دوست دارم بازیگر بشم.
- عه! منم یه مدت دوست داشتم بازیگر بشم. چه جور فیلمایی دوست داری بازی کنی؟
- هر فیلمی
- من دوست داشتم فیلمای خنده‌دار بازی کنم
*لبخند پسرک*

همینطور که آقای ناظم در انتظار نوبتش جلوی ما رژه می‌رفت، فکری به سرم زد.
پرسیدم: تاحالا معلمی داشتی که دوستش نداشته باشی؟
با لبخند خجالتی گفت: نه.
- من ولی چندتا معلم داشتم که دوستشون نداشتم. یکیشون هی سر کلاس داد می‌زد و بچه‌ها رو بیرون می‌کرد. منم یه بار بیرون کرد بعد رفتم دفتر. خیلی حس بدی بود، دوست داشتم گریه کنم.
- منم قبلا از کلاس بیرون شدم (خودافشایی خودجوش!)
- چه حسی داشتی وقتی از کلاس بیرون شدی؟
- حس خوب *با خنده*
با خنده گفتم: حس خوب؟! چرا؟ دوست نداشتی سر کلاس باشی؟
*سکوت*
- واقعا حس خوبی داشتی؟
- نه. حس بدی بود.
- حس بد یعنی ناراحت بودی؟ یا عصبانی؟
- ناراحت بودم.
- آهان. من هم ناراحت بودم، هم عصبانی. تازه کلی خجالت هم کشیدم.
- چند سالتون بود؟
- پونزده. فقط همون یه بارم نبود
*سکوت*

- الان بیشتر دوست داری همین جا بیرون باشی یا سر کلاس؟
- سر کلاس
- نمی‌تونی بری سر کلاس؟
- آقا معاون گفته باید برم پیش مدیر (از "باید با مدیر صحبت کنم" رسیدیم به "معاون منو فرستاده")

این اواسط نوبت آقای ناظم رسید و رفت داخل دفتر مدیر. متوجه شدم که وقتی رفت، پسرک نفسش را رها کرد و پس از آن کمی راحت‌تر صحبت کرد.

در ادامه پسرک خودش کم‌کم برایم توضیح داد که چرا آقا معاون دعوایش کرده و گفته برود پیش مدیر، که با دونفر از بچه‌ها دعوا کرده ولی فقط او مؤاخذه شده، که هر بار که می‌رود دفتر، آنجا دعوایش می‌کنند و آن هم حس بدی دارد.

در حینی که در ذهنم سناریو می‌چیدم و به آقا معاون و آقا ناظم و سایر آقاهای مدرسه می‌گفتم که باور کنید این کارها و دعوا کردن‌ها فایده‌ای ندارد و فقط ضرر است، آقای ناظم از دفتر مدیر آمد بیرون و بالاخره مدیر آزاد شد.
پسرک با کمی تعلل بلند شد که برود داخل.
گفتم: می‌خوای باهات بیام تو؟
سرش را به علامت "نه" تکان داد.
در دلم شجاعتش را تحسین کردم.
گفتم: باشه من اینجا می‌مونم تا برگردی.

#از_بچه‌ها 👦🏻
10👏1
Drops of Jupiter
پسرک را دیدم که دم در دفتر مدیر نشسته بود. چند دقیقه پیش هم دم دفتر معاونین دیده بودمش. حدس زدم که خبرهایی شده است؛ خبرهای انضباطی! پسرک از بچه‌های خودم بود و مرا می‌شناخت. رفتم کنارش نشستم، به رو نیاوردم که راجع به دلیل اینجا بودنش حدس‌هایی دارم. پرسیدم:…
کل این داستان را تعریف کردم که بدانید چه بساطی دارم.
با هر جمله‌ای که به بچه‌ها می‌گویم پشتش کلی با خودم کلنجار می‌روم که بگویم؟ نگویم؟
اینکه چطور با بچه ارتباط بگیرم که مستقیما به مسئله‌اش اشاره نکنم؟ چطور باشم که خودش کم‌کم برایم از خودش بگوید و مسئله را تعریف کند؟ چطور باشم تا من را جدا از معلمین و معاونین بداند؟
و این وسط‌ها هم دنبال داستان‌هایی از خودم می‌گردم که برایشان تعریف کنم تا برایشان "واقعی"تر شوم و ببینند که من هم نقص دارم، من هم اشتباهاتی کرده‌ام، من هم سرزنش می‌شده‌ام، من هم مثل آن‌ها فوتبال بازی می‌کرده‌ام و زمانی دوست می‌داشتم بازیگر شوم، که من هم خیلی با خودشان متفاوت نیستم، تا احساس امنیت کنند.

در نهایت اینکه من خودم با هر جمله در ارتباط با این بچه‌ها تازه دارم قدم‌قدم کارم را یاد می‌گیرم اما آن‌ها این را نمی‌دانند.

#از_بچه‌ها 👦🏻
12
قدیما اضطراب بخاطر بی‌خبری بود، الان بخاطر زیادی خبر داشتن!
قدیما مثلا یه عزیزی می‌رفت سفر، جنگ، خارج و... و دیر به دیر می‌شد ازش خبر گرفت و ممکن بود نگرانش بشن. الان ولی ما بی‌خودی از همه چیز و همه کس خبر داریم.

مثلا همه جا پخش میشه که سال نمیدونم چند ممکنه به احتمال نمیدونم چند درصد، یه انفجار تو زمین رخ بده!
خب الان که چی؟ انتظار داری من با این خبر چیکار کنم؟ چیکار می‌تونم بکنم اصلا؟ برم پناهگاه بسازم؟ برم زمین رو بکنم برم توش؟
الان این خبر چی داره جز القای اضطراب؟

ما الان به فاصله چند دقیقه باخبر میشیم که فلان جای زمین سیل اومده، آتش‌سوزی شده، فلان آدم به فلان دلیل عجیب مرده، فلان قتل رخ داده، فلان دزدی انجام شده و فلان فلان فلان خبر بد.
خب ما کاری می‌تونیم برای این اتفاقات بکنیم؟ نه.
پس اصلا بدونیم که چی؟
بدونیم که ذهنمون این اتفاقات بد رو تعمیم بده و بگه "دنیا کلا جای ناامنیست" و در نتیجه مضطرب بشیم؟ اونم یه اضطراب واقعا غیرمفید اما مستمر که انگار دائم تو پس‌زمینه ذهنمون هست؛ احساس ناامنی، احساس تنش.

حالا اضطراب فقطم بخاطر خبرهای بد نیست؛ کلا زیادی مطلع بودن اضطراب و تنش میاره.
حتی اگه این باشه که من بدونم n تا آدم مختلف هرروز تو زندگیشون چی می‌گذره، هرکدومشون چه اتفاق بد (یا حتی خوبی!) رو داره تجربه می‌کنه، هرکدوم چه مشکلی براش پیش اومده و...
فرقی هم نمی‌کنه این آدما آشناهام باشن یا فلان بلاگری که تاحالا ندیدمش.

این‌ها همه اطلاعات اضافی و غیرمفید هستن که ذهن ما رو پر می‌کنن، ما برای گرفتن این اطلاعات انرژی روانی صرف می‌کنیم بخاطر همین این همه خبر داشتن ما رو از لحاظ روانی خسته می‌کنه؛ حتی اگه خبرهای بدی نباشن.
تازه من وارد این بحث نشدم که جدای از خستگی روانی، با این خبر داشتن‌ها ما ناخواسته وارد بازی مقایسه باطن زندگی خودمون با ظاهر زندگی دیگران هم می‌شیم و بعد می‌رسیم به نارضایتی و احساس ناکافی بودن و...!

خب ما این ظرفیت روانی رو می‌تونیم روزانه خرج مسائل خیلی مفیدتر و مهم‌تری بکنیم، چرا بذاریمش پای مطلع شدن از چیزهایی که کوچکترین تاثیری توی زندگی ما نمیذارن؟

پی‌نوشت: ذهنمون نه فقط خبرهای بد رو، بلکه خبرهای خوب رو هم تعمیم میده و میگه عه همه خوشحالن جز من! همه موفقن جز من! در حالی که نه تعمیم کاملا ناامن بودن دنیا درسته، نه تعمیم خوشحال و موفق بودن همه.
پی‌نوشت‌تر: دو ساله که خیلی خیلی کم و موردی پیش میاد برم اینستا و آخ که هروقت می‌فهمم که از فلان ترند اینستا خبر ندارم، چقدر خوشحال میشم.

#Dropsof_psychology 🧠
8👍1🔥1
استاد امروز گفت سوال‌هایی که ما از مراجع می‌پرسیم، مراجع را به فکر خودش می‌اندازد و او را با خودش مواجه می‌کند.
استاد سپس سوالی پرسید که مرا با خودم مواجه کرد: اگر دیگران را در نظر نگیریم، چه کارهایی هست که برای خود خودت انجام می‌دهی؟

صادقانه بگویم؟ کارهای کمی هستند.
موسیقی گوش می‌دهم، گاهی کتاب می‌خوانم، یکی در میان و نامنظم شاید سریالی ببینم و... و دیگر چه؟ دیگر هیچ!
اگر دیگران نباشند، همین نوشتنم هم ترک می‌شود. حتی نوشتنم هم، گرچه برایم لذتبخش است، اما برای خود خودم نیست.

قبل‌ترها هم اوضاع خیلی بهتر از این نبود اما حداقل گاهی گلدوزی‌ای می‌کردم، آوایی می‌نواختم، آوازی می‌خواندم، پیاده‌روی‌ای می‌کردم و بیشتر داستان می‌خواندم. حالا مدتیست که تمام این‌ها تقریبا ترک شده.

می‌دانید چرا؟ چون در هنگام سختی و فشار برنامه‌ها، دیواری کوتاه‌تر از همین فراغت‌های محدودم پیدا نمی‌کنم. اولین چیزی که در این مواقع قربانی می‌شود، همین زمان‌ها و فعالیت‌های محدود مخصوص به خودم است.

من در راه انجام وظایف و برآوردن انتظاراتی که از من می‌رود، به شدت پتانسیل رها کردن همه چیزهای دیگر را دارم. به شدت می‌توانم تک‌بعدی و تبدیل به موجودی شوم که گویی هیچ‌گاه تفریح کردن نمی‌شناخته، تا فقط فلان وظیفه‌ام به نحو احسن انجام شود و تابحال بارها این کار را کرده‌ام.
البته با این وجود باز یک بنده خدای از همه جا بی‌خبری پیدا می‌شود که بگوید چرا آنطور که باید به وظیفه‌ات عمل نمی‌کنی؟ بعد تو می‌مانی که مگر دیگر چقدر باید از خودم بزنم تا راضی شوی؟ که داستان آن باشد برای وقتی دیگر.

خود طفلکی‌ام انقدر یک گوشه برای خودش افتاده که وقتی چند شب متوالی فقط چند دقیقه داستان می‌خوانم و آن زمان کوتاه را در روز به او اختصاص می‌دهم، چنان راضی و خوشحال است که بیا و ببین.
البته تا زمانی که دوباره مسئولیت تازه‌ای پیش نیاید. در آن صورت همان چند دقیقه را هم از خودم می‌گیرم. مثل بچه‌ای که در فصل مدرسه بساط گِیمش را جمع می‌کنند یا کلاس ورزشش را کنسل می‌کنند چون که دیگر فقط درس، درس، درس.

متاسفانه هیچوقت برای خودم به فراغت و تفریح به چشم یک الزام و چیزی که حتما باید وجود داشته باشد و نبودنش ضرر است، نگاه نکرده‌ام (در حالی که واقعا یک الزام است و همه این‌ها)، بلکه به چشم یک فعالیت جانبی، یک آپشن اضافی، یک چیزی که "اگر شد، باشد و اگر نشد هم نشد" نگاهش کرده‌ام و این بد است.

می‌دانید چه شد؟
الان که همه این‌ها را نوشتم به ذهنم رسید که شاید باید هدف و تصمیم سال جدید را همین انتخاب کنم: در نظر گرفتن زمان‌ها و فعالیت‌هایی برای خود خودم، به‌گونه‌ای که به اندازه وظایفم برایم اولویت داشته باشند و حذف‌ناشدنی باشند.

شاید لازم بود ۱۲ ساعت پیش در کلاس، در حالی که انگشتر آغوشم را به دست داشتم (چون چیزیست این روزها به آن نیاز داشته‌ام)، استاد آن سوال را بپرسد تا در ساعت ۲-۳ بعد از نیمه شب، در حال گوش دادن به موسیقی بی‌کلام، در سردترین شب سال تا به اینجا، مشغول نوشتن این متن بشوم و خواب‌آلودگی فردا صبح را به جان بخرم فقط برای اینکه به همین تصمیم برسم.

حالا که بود که می‌گفت
"Nothing good happens after 2 A.M." ? :))

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
9👍2👏1
یکی از چیزهای مثبتی که من از رشته مشاوره دریافت کردم و بابتش از این رشته و اساتیدم ممنونم، یک دید ساده‌نگرانه مثبته.
ساده‌نگرانه نه به معنی کوچیک و کم‌اهمیت جلوه دادن مسئله مراجع (یا مسائل زندگی خودم)، بلکه به این معنی که اونقدرا هم که از ظاهر قضیه بنظر میاد، اوضاع خراب نیست.

من قبلا تو زندگی شخصیم هم کلا یه دید فاجعه‌انگارانه داشتم (خطای شناختی فاجعه‌سازی) و به اصطلاح از کاه، کوه می‌ساختم و با یه مشکل ساده فکر می‌کردم دیگه همه چی رفته رو هوا.
بعد خب با همچین دیدی، با مشکلات و مسائل مراجعین هم فاجعه‌سازی می‌کردم. مثلا فکر می‌کردم اگه مراجع خیانت داشتم چییی؟! اگر مراجع معتاد داشتم چییی؟! اگر بچه با فلان مشکل داشتم چطووور؟ خشونت خانگی رو کجای دلم بذارمم؟! وا مصیبتا! این مسائل برای من زیادی سنگین و تاریکن! حالا چه کنم؟!

ولی خب الان فهمیدم که انگار واقعا هیچی به اون حدی که من تصور می‌کردم فاجعه نیست و انگار اکثر مسائل واقعا قابل حل هستن یا حداقل میشه برای حل کردنشون تلاش کرد (منظورم هم تو زندگی شخصیه و هم درمورد مراجعین).
الان دیگه بنظرم خیانت لزوما پایان رابطه نیست، الان دیگه اعتیاد و افراد درگیر اعتیاد در نظرم ترسناک نیستن، الان میدونم مشکلات بچه‌ها از خودشون نیست بلکه از خانواده‌ست. در کل دیدم به مسائل خیلی عادی‌تر شده؛ نه اون فاجعه‌ای که قبلا می‌دیدم و ترس به جونم می‌انداخت.

الان میدونم اعتیاد نشونه نیاز به برقراری پیونده و فرد درگیر اعتیاد در واقع پیوند کارآمدی با اطرافیانش پیدا نکرده که با مواد پیوند برقرار کرده.
الان میدونم که خیانت (مثل هر مسئله دیگه‌ای در رابطه) یک مسئله دوطرفه‌ست و هر دو طرف رابطه در اون نقش دارن و میدونم که رابطه بعد از خیانت باز هم امکان ترمیم داره. الان میدونم که خشونت نشونه نابرابری قدرت در رابطه‌ست و حتی خشونت هم غیرقابل حل و لزوما به معنی پایان رابطه نیست (بسته به حدش). و کلا همه این نشونه‌های ترسناکی که ما در ظاهر می‌بینیم (خشونت، خیانت، اعتیاد، میل به خودکشی و...) فقط یه پوشش هستن برای مسئله اصلی که زیرشون وجود داره.

خلاصه این دید "فلان مسئله = پایان دنیا" خیلی در من کمتر شده و این دید جدید خیلی اضطرابم رو نسبت به حرفه‌ام کمتر کرده و این رو واقعا مدیون استاد عزیزم، رویکرد سیستمی و نگاه مثبت‌نگرانه و ضد آسیب‌شناسی رشته مشاوره هستم

#Dropsof_psychology 🧠
👏8👍21
نمی‌فهمم چرا وقتی من نشستم و دارم با بچه‌ای حرف می‌زنم، هرکی رد میشه خودش رو موظف میدونه یه چیزی بگه.

"عه‌عه خانم فلانی این بچه همش دفتره ها"، "این بچه خوبیه ها فقط شیطونه!"، "عه این بچه خجالتیه"، "عه عه فلانی باز چی کار کردی *خنده*"، "عه‌عه فلانی چرا اینجوری می‌کنی"، "خانم، این بچه وضع املاش اینه، همش غلط غلوط"، "فلانی خیلی پسر خوبی <شده>" (بابا قبلشم پسر خوبی بود😭)

ای بابا خودم میدونم!
خودم میدونم "بچه خوبیه هااا" معلومه که بچه خوبیه، همه بچه‌ها، بچه‌های خوبی‌ان!
خودم میدونم زیاد میره دفتر، وای خب چرا شرمنده‌اش می‌کنید🤦🏻‍♀️
شاید نمیدونن اگه عیب کسی رو جلوش بگی شرمنده میشه؟ یا فکر می‌کنن بچه‌ها با بقیه آدما فرق می‌کنن؟
من با هزار زحمت نشستم یه جوری با بچه حرف می‌زنم که اینطور بهش القا نشه که تو مشکلی داری، یه جوری باهاش حرف بزنم که از اینکه مثلا دم دفتره جلوی من خجالت نکشه، بعد یهو یکی رد میشه دقیقا همون چیزایی رو میگه که نمی‌خواستم بگم :|
در این لحظات واقعا نزدیک میشم به اینکه اون روم بیاد بالا، کنترل می‌کنم خودمو🌚🔪

و همه اینا رو در حالی میگن که خود بچه همونجاست.
بعضی وقتا دقیقا میگن که بچه خودشم بشنوه ولی بعضی وقتا فکر می‌کنن بچه‌ها چشم و گوش ندارن و وقتی جلوی خودشون پیش کس دیگه گله می‌کنن، بچه نمی‌شنوه :|
فکر می‌کنن بچه‌ها حواسشون نیست درحالیکه بچه‌ها خیلی هم بیشتر از من و شما حواسشون به همه چی هست!

حالا من میدونم قصدشون خیره ها، گاهی افراد یه چیزی میگن که به خیال خودشون کمکی کرده باشن، گاهی هم شاید یه چیزی میگن که یه چيزی گفته باشن، گاهی هم میگن چون فکر می‌کنن من خبر ندارم و لازمه بدونم که بتونم به بچه کمک کنم ولی خب هرچی می‌گید حداقل وقتی بگید که خود بچه نیست اونجا🫠

واقعا این خیلی مسئله مهمیه ها، مامان و باباها هم باید حواسشون باشه نه خودشون جلوی بچه بد بچه‌شون رو به کسی بگن نه بذارن کسی جلوی دیگران بگه. مگه ما ایراد کس دیگه‌ای رو صاف صاف جلو همه میگیم؟ پس چرا برای بچه‌ها رو می‌گیم؟ بچه‌ها آدم نیستن؟ یا عزت نفس ندارن؟ یا مهم نیست اگه تحقیر بشن؟ یا نمی‌شنون؟ یا چی؟
یه لحظه خودمون رو بذاریم جای اون بچه، اگه کسی اشتباه و عیب ما رو جلوی دیگران بگه، چه حسی بهمون دست میده؟

واقعا اگه گاهی ما بزرگا بچه‌ها رو رها کنیم خیلی از مسائلشون حل میشه🫠
والا که بچه‌ها مشکلاتشون از خودشون نیست، هیچ بچه‌ای هم بد نیست (من حتی میگم هیچ آدمی ذاتا بد نیست!). فقط لازمه ما یکم حالت قضاوتگرانه خودمون رو کم کنیم و فکر کنیم چرا این بچه داره این رفتار نامناسب رو نشون میده؟
که توضیحاتش بمونه برای یه یادداشت دیگه، این بار می‌خواستم صرفا غر بزنم، با تشکر🥸

#Dropsof_psychology 🧠
#از_بچه‌ها 👦🏻
12👍3👏2
سال پیش‌دانشگاهی معلم ادبیاتی داشتیم که مرد خیلی جدی و سختگیر اما دوست‌داشتنی‌ای بود.
با وجود ابهتی که داشت، گاهی هم پیش میومد که شوخی‌های ریزی بکنه
یه بار نمی‌دونم چرا بحث آقا معلم به اینجا رسیده بود که تو مهمونی‌ها تا خرخره غذا می‌خوریم، بعدش هم شیرینی و نون خامه‌ای میارن و اونم روش می‌خوریم با این توجیه که "می‌شوره می‌بره!"
بعد با یه لحن بامزه‌ای گفت "چی‌چی می‌شوره می‌بره؟ می‌شوره کجااا می‌بره؟!"
خب آخه واقعا می‌شوره کجا می‌بره؟ همه چی هنوز همون تو هست حالا یه شیرینی هم بهش اضافه شده😅

امروز دوباره یاد این حرف دبیر ادبیاتمون افتاده بودم و داشتم فکر می‌کردم که جز در خصوص خوراکی و معده بیچارمون، ما "می‌شوره می‌بره"های بیهوده دیگه‌ای هم داریم.
مثل چی؟
مثل وقتی که می‌گن بچه بیار، مشکلات زناشوییتون حل میشه. به عبارتی مشکلاتتون رو می‌شوره می‌بره!
یا اینکه مثلا من سوگوار از دست دادن عزیزی هستم اما به جای سوگواری کردن، خودم رو با کارهای مختلفی سرگرم می‌کنم که مثلا سوگم رو بشوره ببره! مثل غرق شدن تو کار، غرق شدن تو بچه‌داری، غرق شدن تو حل مشکل یه آدم دیگه.
یا اینکه کسی یه رابطه عاطفی رو تموم می‌کنه و به جای زمان دادن به خودش و موندن با این دردش، سریع می‌پره تو یه رابطه دیگه که قبلی رو بشوره ببره!

اما آقا واقعا بشوره کجااا ببره؟!

این "بشوره ببره"ها در واقع حکم سرپوش گذاشتن روی مشکل رو دارن. یه جور فرار کردن از مشکل اصلی‌ان و البته سنگین‌تر کردن اون مشکل. مثل وقتی که تا خرخره غذا خوردیم و حالا روش شیرینی خوردیم که بشوره ببره اما در واقع معدمون پرتر و سنگین‌تر شده.

اون مسئله اصلی هم، اون درد، اون غم، اون سوگ، اون اضطراب هم هنوز سر جاشه و اصلا هم نه شسته شده و نه رفته. تا وقتی ما واقعا باهاشون روبرو نشیم، به اندازه لازم سوگواری نکنیم و برای کنار اومدن با اتفاقی که افتاده به خودمون زمان ندیم، این احساسات آزاردهنده دست از سر ما برنمی‌دارن و به مختل کردن زندگیمون ادامه میدن.
با مشغول کردن خودمون به کارای دیگه، با پرت کردن حواسمون و با سرکوب کردن این احساسات و دردها فقط اون رویارویی و در واقع خلاص شدنمون رو داریم به تعویق می‌اندازیم.
هیچ شستن و بردنی در کار نیست؛ بالاخره یه جایی باید با این دردهامون روبرو بشیم، پس چه بهتر که همون اول انجامش بدیم؛ وقتی که هنوز کهنه نشدن.

چون آخه بشوره کجااا ببره؟!

#Dropsof_psychology 🧠
👍17👏1
در این روز بارونی، بهار خانم رو پیدا کردم 😌🌸
#Dropsof_beauty 📸
10🎉1
ذهن‌ نوشته‌های من☁️
چندتا چیز بگو که وقتی یادشون می‌افتی،
با خودت میگی می‌ارزید این زندگی.
🔸️ وقتایی که تو دورهمی‌ها همه با هم می‌خندیم
🔸️ همه دوستام و صحبت کردن باهاشون
🔸️ آسمون آفتابی با ابرهای قلنبه
🔸️ وقتی با بچه‌ها صحبت و بازی می‌کنم
🔸️ طبیعت در بهار
🔸️ اون لحظاتی که تنها روی صخره‌های کنار ساحل نشسته بودم و ذرات موج می‌پاشید رو صورتم
🔸️ لحظاتی که یه بچه دستمو می‌گیره و من رو دنبال خودش می‌کشه
🔸️ زمان‌هایی که فهمیدم تونستم به کسی کمک کنم و تاثیر مثبت بذارم
🔸️ تحصیل در رشته مشاوره
🔸️ کتاب خوندن
🔸️ وقتی با دوستام با هم آواز می‌خوندیم
🔸️ وقتی با مامان‌بزرگ توت می‌چیدم

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
11👏3🔥1
امروز داشتم بعد از سال‌ها ویدیوهای بچگی‌هام رو نگاه می‌کردم و دوباره این سوال برام پیش اومد که وقتی بزرگ می‌شیم چی به سر چشمامون و برقش میاد؟

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
😢32🤯1🕊1
شاید تا حالا براتون سوال شده باشه که چرا خیلی از نوجوون‌ها انقدر دنبال اینن که طرفدار یه سلبریتی/گروه باشن؟

نوجوون‌ها چون در اوج پروسه هویت‌یابی هستن و معمولا تو این کار عجله هم دارن، دوست دارن خودشون رو با برچسب‌های ساده توصیف کنن؛ مثلا درونگرا/برونگرا، خونسرد/خونگرم، ایمو، تام‌بوی، نِرد و...
هویت‌یابی یعنی تلاش برای فهمیدن اینکه من دقیقا کی هستم؟ چی کار می‌خوام بکنم؟ آمدنم بهر چه بود؟

دلیل پیگیریشون هم برای طرفداری کردن از کسی اینه که طرفدار بودن، اون‌ها رو داخل یک گروه قرار میده. عضو یک گروه بودن، خودش به آدم هویت می‌بخشه. این کار یه برچسب ساده دیگه بهشون اضافه می‌کنه که تبدیل به بخشی از هویتشون میشه: آرمی، دایرکشنر، سوئیفتی و... (باید لیستمو آپدیت کنم، جدید مدیدا رو نمی‌شناسم😪)

این گروهیه که خودشون انتخابش کردن و با اعضاش کلی نقطه مشترک دارن و برای یه هدف مشترک تلاش می‌کنن. علاوه بر اون، سعی می‌کنن از اون سلبریتی تو مسائل مختلف الگو بگیرن، از عقاید گرفته تا طرز لباس پوشیدن. بازم تلاش برای شکل‌دهی هویت.

البته فن‌بیس‌ها (گروه‌های طرفداری) تنها گروهی نیستن که نوجوون‌ها برای پیدا کردن هویت عضوشون میشن. هر گروهی اینجا جوابه. مثلا ممکنه سمت گروه‌های مذهبی و مطابق ارزش‌های دینی هم برن. یا شاید دیده باشید که بعضی نوجوون‌ها برای پذیرفته شدن از سمت همسالانشون و گروه‌های دوستیشون و طرد نشدن، سعی می‌کنن مثل اونا رفتار کنن حتی اگه نخوان، مثلا درگیر روابط و دخانیات بشن، یا درگیر هرچی که بینشون بابه، صرفا برای پذیرفته شدن (شایدم چیزای خوبی بینشون باب باشه، لزوما آسیب‌زا نیست).
حتی خیلی از نوجوون‌ها صرفا بخاطر عضویت در یک گروه، خودشون رو تو دسته‌های مختلف LGBT جا میدن، با اینکه اگه یه کم به خودشون زمان بدن، می‌بینن که واقعا هیچکدوم از اون‌ها نیستن. اما گفتم که؛ عجله دارن. عجله‌اشون هم طبیعیه چون این سردرگمی و بلاتکلیفیه براشون اضطراب داره و می‌خوان زودتر از شرش خلاص بشن.

حتی بعضی از نوجوون‌های افسرده، با وجود سختی‌های افسرده بودن، ترجیح میدن افسرده بمونن و برای بهبود اقدام نکنن چون همین افسرده بودن باز اون‌ها رو تو یک دسته و در کنار افرادی قرار میده که چالش‌های مشترک دارن و همدیگه رو می‌فهمن. تازه بعضی‌هاشون از طریق همین غمگین و افسرده بودن طرفدار خواننده‌هایی میشن که بیشتر تو این زمینه آهنگ می‌خونن و کلا فاز دپرسی دارن و این خودش تمایل اون نوجوون به موندن تو این وضعیت رو تشدید می‌کنه. چون فکر می‌کنه اگه افسرده نباشه، دیگه نمی‌تونه تو دسته طرفدارهای این خواننده/گروه خاص قرار بگیره و چون دوستش داره، نمی‌خواد شباهتشون کم بشه. از طرفی اگه افسرده نباشه، دیگه آهنگ‌های موردعلاقه‌اش وصف حالش نیستن و همچنین پیوند و وجه اشتراکش با اون همه آدم افسرده دیگه رو از دست میده؛ پس سعی می‌کنه یه فاز غم و افسردگی رو حفظ بکنه (نمی‌گم واقعا افسرده نیستنا!)

البته این ویژگی‌ها فقط مختص نوجوونی نیست. ما همیشه دنبال این هستیم که عضو گروه‌های مختلفی باشیم و پذیرفته بشیم، ما هنوزم از تست‌هایی که شخصیتمون رو توصیف می‌کنن و بهمون برچسب‌های ساده می‌زنن خوشمون میاد و هنوزم ممکنه طرفدار سرسخت کسی/تیمی/گروهی باشیم. ولی شدت این ویژگی‌ها در نوجوونی بیشتره و اگه ما به حد خوبی از بلوغ و پختگی رسیده باشیم، کمتر از نوجوونیمون دنبال پذیرفته شدن و تایید شدن هستیم، متوجهیم که ممکنه یه جاهایی درونگرا و یه جاهایی برونگرا باشیم، متوجهیم که کسی که خیلی دوستش داریم و قبولش داریم، فلان ویژگی‌های منفی رو هم داره و متوجهیم که قرار نیست ۱۰۰٪ با ارزش‌های یک گروه یا فرد خاص همراستا باشیم و این اشکالی نداره.

#Dropsof_psychology 🧠
👏83👍2👎1🔥1
Drops of Jupiter
امیدوارم سال دیگه این یادداشتم رو نگاه کنم، با خودم بخندم و بگم هی بچه، ببین نگران چه چیزایی بودی، الان همه‌اش تو مشتته🤪🤭
خب همونطوری که انگار همون موقع هم می‌دونستم (بخاطر این"🤪")، الان همه‌اش تو مشتم نیست😅 و هنوز دارم با یکی-دوتا از چالش‌هایی که اینجا منظورم بوده، دست‌وپنجه نرم می‌کنم که البته طبیعیه چون زمان‌بره و من هم اول راهم.

اما نکته مثبت اینه که از اون چیز"ها"یی که اونجا نوشتم و قرار بوده الان تو مشتم باشن، فقط همین یکی-دوتا رو یادم مونده اما مطمئنم که بیشتر بودن😐😂 و اینایی که یادم مونده، همین چیزاییه که هنوز باهاشون در چالشم. پس شاید هم واقعا بقیشون تو مشتم بودن و پشت سر گذاشتم و تموم شده رفته😅

اما اگر بخوام برای سال ۴۰۳ که گذشت یک عنوان انتخاب کنم؟ سال قدم‌های محتاطانه، شک و تردید.
چرا؟ گفتم. چون اول راهم. منظورم در مسیر حرفه‌ایمه.

درسی که از امسال گرفتم؟ گاهی واقعا نمیشه از قبل برای همه چی آماده بود و باید بیوفتی تو مسیر تا یه چیزایی رو یاد بگیری، راهی نداری جز اینکه به خودت اعتماد کنی.

امیدوارم همه در سال جدید به جایی برسیم که در مسیرهامون ثابت‌قدم‌تر باشیم و تردید کمتر و کمتری رو نسبت به خودمون و توانایی‌هامون احساس کنیم.

امیدوارم نگرانی‌های حال حاضر همه‌مون در سال جدید طوری پیش بره و حل بشه که سال دیگه حتی یادمون نباشه یه موقعی نگران این چیزا بودیم.

امیدوارم چالش‌هایی که الان باهاشون روبه‌رو هستیم، در سال جدید انقدر در حلشون ماهر بشیم که دیگه برامون چالش محسوب نشن.

امیدوارم اون خواسته‌ای که هرسال داریم و هنوز نشده که بهش برسیم، زمان اجابتش امسال باشه
مخصوصا که این بار شروع سال با شب‌های قدر و نوشته شدن تقدیر سال آیندمون شروع میشه.

میون مناجات‌های شبونه‌تون، میون آرزوهای سال آیندتون، یاد منم باشید🌱

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
#Dropsof_newyear 🪻
7👍1
خدا جون برای شروع سال جدید، لطفا:

رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطَانًا نَصِيرًا

اى پروردگار من، مرا به راستى و نيكويى داخل كن و به راستى و نيكويى بيرون بر، و مرا از جانب خود پيروزى و يارى عطا كن.

سوره اسراء - آیه ۸۰


#Dropsof_Allah 🕌
#Dropsof_beauty 📸
#Dropsof_newyear 🪻
21🕊1
یک روان‌شناس ✒️
وقتی به بچه‌ها می‌گیم گریه نکن، در حقشون خیانت می‌کنیم
و نه فقط به بچه‌ها، بلکه با این نوع جملات به هر آدمی ظلم می‌کنیم (شاید با قصد خیر)، ولی به بچه‌ها بیشتر.

هیچوقت نفهمیدم چرا "گریه نکن"؟
می‌ترسی از گریه سکته کنه؟
می‌ترسی خودت از گریه اون سکته کنی؟
حتی طرف سر مزار عزیزشه، میگن گریه نکن. دیگه الانم گریه نکنه، پس کی بکنه؟
گاهی فکر می‌کنم بعضی آدم‌ها از گریه می‌ترسن، انگار که گریه رو یه سلاح تهدیدآمیز می‌بینن. یا مثل اینکه جایی آتیش گرفته باشه و بخوان سریعا خاموشش کنن.

حق دارن، شاید تو بچگی هروقت که گریه کردن، اطرافیان دعواشون کردن؛ یا لزوما با دعوا هم نه، شاید اطرافیان به هر نحوی تلاش کردن که گریه‌اشون رو بند بیارن. یعنی با هر کاری جز "بگو ببینم چرا ناراحتی؟ آخی می‌فهمم، مسئله ناراحت‌کننده‌ایه، حق داری!"
یعنی با هر کاری جز "دیدن ناراحتی" و "اجازه دادن برای ناراحت/خشمگین/ترسیده و..." بودن.

درسته، شاید بچگیامون اینطور گذشته باشه، ولی الان دیگه بزرگ شدیم و باید آگاه بشیم.
الان باید بدونیم که گریه و غم هم کارایی دارن.
و همینطور خشم،
و همینطور اضطراب،
و همینطور ترس،
و همینطور هر احساس دیگه‌ای.
و اینکه تنها احساس مفید، شادی نیست.

هرکدوم از این احساسات سر جای خودشون کاملا مفید و ضروری هستن.
غم میگه تو یه چیزی رو از دست دادی یا انتظاری داشتی که برآورده نشده، حالا باید براش سوگواری کنی.
خشم میگه اتفاقی افتاده که لازمه از خودت و از حقت دفاع کنی.
ترس میگه الان لازمه از خودت محافظت کنی.
اضطراب میگه باید خودت رو برای آینده آماده کنی، یا اینکه مسئله‌ای وجود داره که تو ازش مطمئن نیستی. یا سعی کن ازش مطمئن بشی یا اگر نمیشه، خودت رو آروم و رها کن.
و شادی میگه این چیزی که بخاطرش خوشحال شدی، جزو ارزش‌های توئه و برات مهمه!

پس دفعه بعدی که دیدیم کسی داره هر احساسی رو تجربه می‌کنه، اجازه بدیم تجربه‌اش کنه، جلوی این جریان تجربه‌اش رو نگیریم. به جای جلوگیری، راجع بهش صحبت کنیم تا حل بشه. قول میدم اینجوری خیلی سریع‌تر و راحت‌تر حل میشه.

#Dropsof_psychology 🧠
👍11