Drops of Jupiter
200 subscribers
85 photos
5 videos
35 links
پیله‌ات را بگشا،
تو به اندازه پروانه شدن، زیبایی🦋


صبا هستم، یک کرم ابریشم در تلاش برای پروانه شدن🐛
باعث افتخاره که در این مسیر همراهیم می‌کنید :))

کارشناسی ارشد مشاوره خانواده
Download Telegram
امروز، روز جالبی بود.
صبح که از خانه بیرون زدم، هوا به قدری آلوده بود که حتی چند متر دورتر هم بطور شفاف دیده نمی‌شد؛ با این حال باز هم افرادی در پارک در حال پیاده‌روی بودند، حتی پیرمردی ماسک زده بود و پیاده‌روی می‌کرد؛ یعنی به میزان آلودگی اشراف داشت. در دلم گفتم "خب چه کاریست پدر من؟"

در مدرسه با مادری راجع به شرایط خانه و خانواده مصاحبه اولیه می‌گرفتم؛ هنگام رفتن گفت "ما با وجود گرفتاری‌های زندگی اصلا فرصت نمی‌کنیم به خانواده فکر کنیم. در این جلسه که درمورد خانواده و بچه‌ها فکر کردم، بهم خوش گذشت"

مادر دیگری می‌گفت که همسرش حال و حوصله صحبت کردن با او و بچه‌ها را ندارد و آنها را از خود می‌راند. از میزان تمایلش به صحبت کردن، مشخص بود که گوش شنوایی در منزل ندارد؛ دوست داشت پاسخ هر سوال را بسط بدهد و بگوید و بگوید. چهل ساله بود اما پنجاه ساله بنظر می‌آمد.

از مدرسه که بیرون آمدم، انگار نه انگار که آسمان، همان آسمان صبح بود. هوا پاک شده بود و با آسمانی آبی و شفاف با ابرهای قلنبه روبرو شدم. لبخندی زدم و با خود فکر کردم که چنین تغییری در عرض چند ساعت برای من شگرف است، برای خدا که کاری ندارد!

در مترو یک خانم آفریقایی را دیدم با پیراهن آبی لاجوردی و شالی که دور سرش پیچیده بود.
یک خانم ایرانی هم روبرویم نشسته بود که بلند بلند پشت تلفن از آقای آن طرف خط گلایه می‌کرد که توجه موردنظرش را از وی دریافت نمی‌کند، که چرا صبح از ساعت ۹ آنلاین است اما پیام صبح‌بخیرش را ۱۰:۳۰ می‌فرستد، که اگر واقعا دوستش داشت مشتاق بود به محض بیدار شدن به او پیام بدهد، که پیام سر ظهر دیگر فایده‌ای هم ندارد و از رفتارهایش خسته شده است.

از مترو که پیاده شدم، پسرکی را با کاپشن قرمز دیدم که با قطار که دوباره راه افتاده بود مسابقه گذاشته بود و کنارش می‌دوید، قطار که از او گذشت با یک پرش رونالدویی ایستاد و برای راننده ته قطار دست تکان داد، راننده نیز برایش دست تکان داد. پسرک با ذوق و ناباوری به سوی مادرش رو کرد و راننده را با دست نشان داد، انگار که بگوید "دیدی؟!"
مادر و پسر روی پله برقی جلوی من بودند، پسرک از پله‌ها بالا و پایین می‌رفت، وقتی هم می‌ایستاد فیگور می‌گرفت و کلاه کاپشنش را تا روی چشمانش پایین می‌کشید. از اداهایش خنده‌ام گرفته بود که رسیدیم و علی‌رغم میل باطنیم، مسیرم از آنها جدا شد.

امروز، روز جالبی بود.

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
11
اگر کسی هست که دائم به کاراتون ایراد می‌گیره، بدونید که با خودش بدتر و سختگیرتره.
اگر کسی هست که به ظاهرتون ایراد می‌گیره و میگه باید بهتر باشید، بدونید به ظاهر خودش بیشتر ایراد می‌گیره.

اگر کسی هست که بهتون حس ناکافی بودن میده، بدونید که خودش احساس ناکافی بودن می‌کنه.
اگر کسی هست که فکر می‌کنید انگار هیچ‌جوره نمی‌تونید تاییدش رو بدست بیارید، بدونید که خودش هم تایید خودش رو نداره.
اگر کسی هست که ازتون انتظار کامل بودن داره، بدونید که از خودش هم این انتظار رو داره و پدر خودش رو درآورده.
اگر کسی هست که به دیگران آزارهای کلامی و غیرکلامی می‌رسونه، بدونید در درونش هم با خودش در جنگه.

مثل پدر جِیمی از سریال تد لاسو که هیچوقت پسرش رو تایید نمی‌کرد و در عین حال معتاد بود؛ و اعتیاد و رفتارهای خودتخریبی هم دقیقا به همین معناست که من سزاوار تنبیهم.
مثل آکیتو از Fruits Basket که به همه ایراد می‌گرفت و آزار می‌رسوند و رفتارهای خودشیفتگی داشت و خودشیفتگی در واقع یعنی عزت‌نفس فروپاشیده.
مثل زوکو از Avatar که با همه زبون تندی داره اما خودش دربه‌در دنبال گرفتن تایید پدرشه و خودش رو ارزشمند نمی‌دونه.

رفتارهای آزاردهنده افراد با ما، حاصل جنگ‌های درونی خودشونه.
ما هم جنگ‌های خودمون رو داریم و اگه درشون به صلح نرسیم، این جنگ‌ها رو به دیگران، همسرمون، کارمندمون، دانش‌آموزمون و مخصوصا به فرزندانمون منتقل می‌کنیم.

باید فکری به حال زخم‌هامون بکنیم قبل از اینکه به دیگران سرایت کنن، باید درمان بگیریم، باید بهبود پیدا کنیم، باید به صلح برسیم🌱

#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_movies 🎬
👍52🔥2👏2🕊1
چند روز پیش ویدیویی دیدم از خانمی که می‌گفت من از شوهرم جدا شدم و دخترم بچه که بود آخر هفته ها می‌رفت خونه باباش و زن جدیدش
اونا خونه خیلی کوچیکی داشتن که یه اتاق اضافه که نه، حتی یه تخت اضافی هم نمی‌تونست داشته باشه، بخاطر همین دختر من شبا تو کمد دیواری اتاق باباش اینا می‌خوابید

من مخاطب که داشتم صحبت‌هاش رو گوش می‌کردم با خودم گفتم اوو الان می‌خواد بگه این مرده بچه منو می‌برده تو کمد می‌خوابونده، الان ترس از تاریکی و فلان تروما و بهمان مشکل رو داره، من بچم رو می‌سپردم بهش ولی یه جای خواب درست حسابی هم بهش نمی‌داد؟!

اما حالا ادامه‌اش رو گوش کنید:
گفت وقتی دخترم بزرگ شده بود از جلوی خونه قدیمی باباش اینا رد شدیم، دخترم گفت مامان یادته من تو این خونه بابا، تو کمد می‌خوابیدم؟ (اینجا من با خودم گفتم آهان! الانه که بگه چه وحشتی رو تجربه می‌کرده و چه خاطرات بدی داشته) مامانه گفت آره یادمه. دختره گفت من خیلی اون کمد رو دوست داشتم! مامانه گفته چطور؟ دختره گفته چون بوی لباسای بابام رو می‌داد و احساس امنیت می‌کردم!

می‌بینید چقدر ذهنیت ما با بچه‌ها متفاوته؟
منی که هیچ کاره بودم منتظر بودم باباهه مقصری چیزی از آب در بیاد ولی بچه چه تجربه‌ای از تو کمد خوابیدن داشت؟ امنیت! نزدیکی به باباش! حس خوب!
همچین چیزی اصلا تو ذهن ما می‌گنجه؟ یا ما فکر می‌کنیم که باباش باید بتونه حداکثر رفاه رو براش تامین کنه تا بذارم بچه بره پیشش، حداقل یه تخت بتونه براش بگیره، باید شرایط زندگیش فلان طور باشه و...
درحالی‌که در واقع ارتباط خوب، صمیمیت و امنیته که برای بچه‌ها مهمه

و می‌دونید رمز موفقیت بچه در چی بود؟ چی باعث شده بود که از خوابیدن تو کمد باباش خوشحال باشه؟
اینکه مامانش هیچوقت ذهنیت بچه رو دستکاری نکرد! هیچوقت بهش نگفته آخی بمیرم بچم تو کمد می‌خوابه، تو جای تنگ و تاریک می‌خوابه، بمیرم که بابات انقدر فلانه و... و فقط به تجربه مثبت بچه اعتبار بخشیده بود.

همین خلاصه، تا وقتی ما ذهنیت و چارچوب‌های ایده‌آل‌گرایانه خودمون رو تو ذهن بچه ها نکنیم، اونا دنیا رو خیلی قشنگ‌تر از ما می‌بینن و خیلی راحت می‌تونن احساس رضایت و خوشبختی کنن.
باید جلوی خودمون رو بگیریم تا دنیای صاف و ساده بچه‌ها رو ازشون نگیریم.

#Dropsof_psychology 🧠
👍105👏1💔1
حافظه، چیز عجیبیست.
دفتر خاطرات را باز می‌کنی و خاطراتی را از سالیانی پیش می‌خوانی که ذره‌ای به یاد نداری تجارب تو بوده باشند.
چندین خاطره در لابه‌لای روزهایم و اتفاقات و تجربه‌ها، فراموشم شده‌اند؟
چند گل بوییده‌ام که فراموشم شده؟
چقدر صحبت‌هایی محبت‌آمیز شنیده‌ام که فراموشم شده؟ و چقدر صحبت‌هایی آزارنده؟
با چند نفر صحبت کرده‌ام که از ذهنم پاک شده‌اند؟
آیا بوده است روزی که با خود بگویم "امروز بهترین روز عمر من است" اما فراموشم شده باشد؟ یا بدترین روز؟
چقدر روزهایی بوده است که با خود گفته‌ام کاش می‌شد بخوابم و بعد از همه این‌ها بیدار شوم؟ و چقدر شب‌هایی که از ذوق فردایش خوابم نبرده؟ اما حالا حتی به یادشان ندارم.

به همین ترتیب، قطعا هستند مسائلی که الان برایم اهمیت دارند، الان موجب نگرانی یا حتی شادی‌اند اما قرار است فراموش شوند. این همزمان تسکین‌دهنده و ناراحت‌کننده است.

حافظه چیز عجیبیست.
گذشته از فراموش شده ها، خاطراتی در ذهن من مانده است که قطعا من تنها نگهدارنده آن‌ها هستم. اگر مرگ به سراغ من بیاید و آن خاطرات جایی ثبت نشده باشند، آن‌ها هم با من می‌میرند.
چون برای مثال هیچ‌کس به جز من یادش نیست که در اولین روز اول ابتدایی، در راه خانه گم شده بودم و تصویر درماندگی راننده مینی‌بوس و نگرانی مادربزرگ با من خواهند مرد.
اگر من دیگر نباشم (یا حافظه‌ام دیگر سر جایش نباشد)، خاطرات بازی‌هایم با مادربزرگ هم با من از بین خواهند رفت؛ چرا که فقط من و مادربزرگ از آن‌ها باخبر بودیم و حالا فقط من مانده‌ام.
مثلا تصویر آن کتابچه کوچک انگلیسی که عکس سیب قرمز و پروانه آبی داشت و صحنه‌ای که مادربزرگ به من Butterfly را یاد می‌داد و می‌گفت "مثل من، من باترفلای‌ام"، الان تنها در ذهن من زنده است (نام مادربزرگم، پروانه بود).

ما هم بالاخره فراموش می‌شویم؛ متاسفانه یا خوشبختانه.
هر زمان به بهشت زهرا می‌روم، از دیدن قبرهای قدیمی و فراموش شده‌ای که گویی سالیانیست کسی دستی به سر و روی آنها نکشیده است، دلم می‌گیرد. آن‌ها عزیز دل چند نفر بوده‌اند؟ گویی هیچ‌کدام آنها دیگر در قید حیات نیستند، گویی نسلشان به جایی رسیده است که دیگر نامی از آن‌ها برده نمی‌شود.
ما هم نهایتا تا مادربزرگ مادربزرگمان را بشناسیم و راجع به او شنیده باشیم. دیگران، هم خودشان رفته‌اند و هم یادشان.
چه کسی آخرین نفر به یاد آورنده من و خاطرات من خواهد بود؟ و چقدر زمان می‌برد تا به آنجا برسیم؟

"روزی شما هم یکی از کسانی خواهید بود که مدت‌ها قبل زندگی کرده‌اند."
[برندگان - فردریک بکمن]


#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
#Dropsof_books 📚
💔83👍2
هفته گذشته خوابی دیدم که رفته‌رفته تبدیل به کابوس شد. باید خودم را از چنگ کسی رها می‌کردم که قدرت مقابله با او را نداشتم.

در همان حال که گیر افتاده بودم، در ذهنم با خود تکرار می‌کردم: "جیغ بزن، جیغ بزن"
نمی‌توانستم.
چرا انقدر جیغ زدن سخت است؟
نه تنها در خواب، بلکه در بیداری هم؛ البته برای من.
سعی کردم دوستی را که دورتر ایستاده بود و مرا نمی‌دید، صدا کنم. امید داشتم که او کمکم خواهد کرد.
نتوانستم. صدایم در نمی‌آمد و او هم توجهش پی چیز دیگری بود.
متوجه شدم که فقط خودم هستم و خودم.
نگاهم را از دوستم گرفتم و تکرار کردم: "جیغ بزن، جیغ بزن، می‌دونم که می‌تونی"
سکوت.
شرایط داشت وخیم‌تر می‌شد.
"جیغ بزن!"
جیغ زدم.
هم در خواب و هم در واقعیت.
از صدای جیغ خود از خواب پریدم.
البته جیغ بلند و رسایی نبود؛ بیشتر جیغی نصفه و نیمه بود، نه از آن جیغ‌های دراماتیک که شخصیت‌های فیلم‌ها هنگام پریدن از خواب می‌کشند.
بین خواب و بیداری متوجه واقعی نبودن موقعیت شدم و همچنین متوجه افزایش ضربان قلب و سرعت نفس‌هایم.
بعد از چند نفس عمیق، دوباره به خواب رفتم و دیگر آنجا نبودم.

در طی این یک هفته، بارها به این خواب فکر کردم.
خواب بدی بود اما آن را به فال نیک می‌گیرم.
نمی‌دانم موفق به آزاد کردن خود شدم یا نه و اهمیتی هم ندارد؛ مهم این است که در نهایت جیغ زدم. در واقع، در نهایت خودم را "ابراز" کردم.
هرچند جیغی کوتاه بود و نه چندان قوی و کمی هم دیرهنگام؛ اما به‌هرحال جیغ بود، ابرازگری بود، رهایی از انفعال بود. همین هم برای شروع خوب است.

برداشتم از این خواب این است که در دنیای واقعی که در تلاش برای خودابرازگری، جرئت‌ورزی و نیز کسب استقلال هستم، همچنان اول راهم (جیغم هنوز قوی نیست!) و گاهی برایم دشوار است و همچنان گاهی نگاهم به سوی دیگران است و منتظرم تا نجاتم دهند؛ مخصوصا در شرایط بغرنج (که خب طبیعی هم هست) اما انگار ته دلم، آن پشت‌مشت‌ها، صدایی هست که باورم دارد و تشویقم می‌کند.

بنا دارم از حالا به بعد در مواقع لازم، مواقعی که گیر کرده‌ام یا به خود شک دارم، با خود تکرار کنم "جیغ بزن!"
البته که به معنای استعاری :))

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
👍7🕊3👏1
سر زدن به saved messageهای قدیمیتان آن هم در ساعات پایانی شب به بعد را توصیه نمی‌کنم.
من در این دام افتادم، شما نیفتید.

دنبال پیام خاصی می‌گشتم که پیدایش هم نکردم اما در عوض به کجا رسیدم؟ به پیام‌های ۷-۸ سال پیش.
به خاطراتی، ویدیوهایی، پیام‌هایی از آدم‌های عزیزی که با هیچکدام دیگر در ارتباط نیستم. اگر بگویم بیش از ۱۰ نفر، باور می‌کنید؟ خودم فکرش را نمی‌کردم که این همه ارتباط را از دست داده باشم، دچار سوگ شدم.
با بسیاری از آن‌ها ساعت‌ها عمیقا صحبت کرده‌ام، با هرکدام بلندبلند خندیده‌ام، برخی را بارها در آغوش کشیده‌ام.
به پیام‌هایی از آنها رسیدم که چون برایم دلنشین و باارزش بوده، ذخیره کرده‌ام اما هیچگاه فکرش را نمی‌کردم که ۸ سال بعد، در شبی در ۲۵ سالگی، زمانی برسد که با هیچکدام، دقیقا هیچکدام آن‌ها، هیچ‌گونه ارتباطی ندارم و بعد از اتفاقی دیدن پیام‌های دلگرم‌کننده‌شان و از دیدن چهره‌هایشان همزمان خوشحال، ناراحت و دلتنگ شوم، با نیش کاملا باز بخندم و همزمان دلم بخواهد که گریه کنم و با خود فکر کنم که آخرین بار کی با هم صحبت کردیم و اگر می‌دانستیم که آخرین بار است، چه به هم می‌گفتیم؟

نوجوان بودیم. گمانم در نوجوانی فکر می‌کردیم همه چیزهای خوب تا ابد باقی می‌مانند؛ مثلا ارتباطمان.
اما به قول اَلِک بنجامین، این همان داستان آشنای بزرگ شدن است:
"The all too familiar tale
Of growing up and closing off
And losing touch"


به این فکر می‌کنم که چقدر عجیب است که آن زمان آنقدر برای هم مهم بودیم و حالا برای هم تنها تبدیل به یک نشان از فلان دوره زندگی شده‌ایم
چقدر عجیب است که ممکن است از فردی که برایت عزیز است، زمانی تنها چند پیام کوچک بماند و ردی در گذشته
نمی‌دانم چند ارتباط حالا در زندگی‌ام در حال شکل گرفتن هستند که قرار است در آینده تنها تبدیل به ردی در گذشته من شوند و من تنها ردی در گذشته آنها شوم، چند نفر؟ چه کسانی؟
فقط این را می‌دانم که زندگی در گذر است، دائما و بی‌وقفه. مانند هر چیز دیگری، آدم‌ها هم می‌روند و آدم‌های جدیدی می‌آیند، برخی طولانی‌تر می‌مانند ولی گمانم در نهایت اکثرا می‌روند. غم‌انگیز است، نه؟ اما باید بپذیریم.
چه چیزی اهمیت دارد؟ اینکه تا زمانی که در زندگی یکدیگر هستیم اولا قدر بودنمان و بودنشان را بدانیم و ثانیا اثری مثبت به جا بگذاریم، تا حداقل آن "ردی در گذشته" آنها باشیم که با حسی مثبت به همراه است.

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
9💔3👎1
دیروز داشتم برای بچه‌های ۶ ساله می‌گفتم که وقتی غم داریم و ناراحت می‌شویم، گوشه‌های لب‌هایمان به سمت پایین می‌آید.
۲-۳ روزیست که هر از گاهی به خودم می‌آیم و می‌بینم در فکرم و گوشه‌های لب‌هایم پایین است؛ البته بیشتر در خلوت خودم.

ناراحتم اما همچنان وقتی حالم را می‌پرسند، می‌گویم خوبم؛ هرچند به سختی. آخر اگر راستش را بگویم، توضیح دادن دلیلش خیلی طول می‌کشد و یکی-دوتا نیست.
از آن موقع‌ها که چندتا چیز ریز ریز روی هم جمع شده و به رو نیاورده‌ای و حالا قلنبه شده و یک جا برای همه‌اشان ناراحتی.
ناراحتم اما به دیگران نشانش نمی‌دهم.
ناراحتم اما روال عادی همیشگی و بودن همیشگی‌ام را پیش می‌گیرم.
ناراحتم اما همچنان مسخره‌بازی‌هایم با برادرم و لبخندهایم به دیگران را دارم؛ روال عادی.
ناراحتم اما در ارتباط با دیگران انگار یکهو کانالم عوض می‌شود. انگار که این یک سیم‌کشی و الگوی خودکار است: "کسی نباید بفهمد که تو ناراحتی!"
انگار که با این کار طبق معمول می‌خواهم از دیگران مراقبت کنم. شاید هم از خودم. یا هر دو.

در واقع این را فهمیده‌ام که تا خودت اجازه ندهی، کسی متوجه حالت نمی‌شود (مگر اینکه از دستت در برود).
با خود فکر می‌کنم آن آدم‌های افسرده‌ای که کسی فکرش را نمی‌کرد افسرده باشند هم همینطورند؛ به کسی اجازه نداده بودند واقعیتشان را ببیند و یکهو...
البته من افسرده نیستم و در فکر یکهو انجام دادن هیچ کاری هم نیستم؛ فقط الان ناراحتم و این حق را به خودم می‌دهم.
اما همزمان به این فکر می‌کنم که تا کی می‌خواهی این روند را ادامه دهی؟ این تنهایی ناراحت بودن ها و نشان ندادن ها را. خودت هم خوب می‌دانی که بهتر است تغییر رویه بدهی عزیزم.


پی‌نوشت: همین الان هم که می‌خواهم این یادداشت را منتشر کنم، در شک و دوراهی هستم و یک "که چه" و "چرا باید بقیه بدانند" در ذهنم نقش بسته ولی از آنجایی که این دقیقا همان چیزیست که باید با آن مقابله و بخاطرش تغییر رویه دهم، از آسیب‌پذیری این ساعات شب استفاده کرده و منتشرش می‌کنم. هاها.

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
8😢2
بنظرم آدمی بند به ارتباطاتش است واقعا.
در خانواده‌درمانی می‌گوییم درد از سیستم و درمان هم از سیستم است و سیستم، یعنی همان روابط.

در راستای یادداشت قبلی، امروز هم ناراحت از خواب بیدار شدم. امروز، روز آخر ارشد بود؛ یکی از دلایل ناراحتی‌های اخیرم. اما در ادامه روز، رفته‌رفته مجموعه‌ای از بهترین احساسات را تجربه کردم.
رمز موفقیت؟ روابط. آدم‌ها. دوستان.
تقریبا هرکسی نظر خودش را در این جمله معروف اعمال کرده است اما بگذارید من هم از دید خودم بگویم:
روابط خوب، تمام ماجراست.

آدمی از روابط بد مریض می‌شود و در روابط امن و خوب شفا پیدا می‌کند. همان حرف خانواده‌درمانی.
فردریک بکمن خیلی زیبا می‌گوید که "اگر آدم‌ها غم را با هم تقسیم نکنند، غم آنها را تقسیم می‌کند".
من آنقدری خوش‌شانس هستم که دوستانی دارم که از دیشب تا حالا حالم را پرسیده‌اند و امروز در دانشگاه به مناسبت روز آخر با همکلاسی‌هایم زیباترین گفتگوها را داشتیم و از طرف آنها دلگرم‌کننده‌ترین بازخوردها را گرفتم.

کار دنیا عجیب است.
یکی از دلایل عمده ناراحتی‌های اخیرم این بود که به خودم، مسیر شغلی‌ام، آینده‌ام و توانایی‌ام در این حرفه شک کرده بودم.
امروز چه شد؟
از عزیزترین و تواناترین استادم این بازخورد را گرفتم که "تو از هر لحاظ مناسب مشاور شدن هستی".
بیا. باز اشکم درآمد. من دیگر از این دنیا چه می‌خواهم؟
خدایا، ممنونم که حواست به من هست. نشانه‌هایت را می‌بینم.
تا آخر عمرم دیگر هروقت در این مسیر به خودم شک کنم، به خودم یادآوری می‌کنم که استاد جان تو را قبول داشت، تشخیص او را زیر سوال نبر.

حالا دیگر ناراحت نیستم.
دلگرمم.
آیا مسائلی که بخاطرشان ناراحت بودم به یک باره حل شدند؟ اصلا. همچنان باقی هستند.
اما ادامه دادن با دلگرمی، بسیار راحت‌تر از ادامه دادن با دلسردی است.

روابط خوب، تمام ماجراست دوستان.
به قول دوست قشنگم، رزق و روزی فقط به مال و اموال نیست. آدم‌هایی که سر راهمان قرار می‌گیرند و روابطی که داریم هم رزق هستند.
و خدا را شکر بابت نعمت تعامل و آدم‌های امن ♡

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
#Dropsof_psychology 🧠
9
دارم سریال A Million Little Things رو می‌بینم که یک شخصیت درگیر با افسردگی درش هست به اسم روم.
روم رو از بیرون که می‌بینی خیلی زندگی پرفکتی داره، همسری که خیلی همدیگه رو دوست دارن، شغل خوب، پول کافی و... و از بیرون بنظر حالش خوب و خوشحال میاد.
ولی افسرده‌ست و حتی همسرش هم اینو نمی‌دونه.
چرا؟
چون هیچوقت درونیات و مشکلاتش رو به کسی نگفته و همه اون رو بعنوان یه آدم "خوشحال" که زندگیش همیشه رو رواله می‌شناسن.

و همینه که من رو می‌ترسونه.
این که افسردگی چقدر می‌تونه پنهان باشه، چقدر آدم اگه بلد باشه، خوب می‌تونه درونیات و احساسات واقعیش رو مخفی کنه و هیچکس بویی نبره تا وقتی یهو دست به کاری بزنه که نباید... بعد همه بمونن که عه! چی شد؟! این که حالش خوب بود!

این من رو می‌ترسونه که عزیزترین کسانت ممکنه درگیر تاریک‌ترین شرایط باشن و تو این رو ندونی و نتونی کمکشون کنی. از یه طرف بخاطر اینکه خودشون نذاشتن که بدونی و از طرف دیگه شاید ما به اندازه کافی امن نبودیم که اون بیاد و از واقعیات تلخش بگه.

نکته مهم: ممکنه ما آدم امنی باشیم اما بازم به دلایل پیچیده دیگه‌ای، اون فرد نیاد با ما صحبت کنه (مثل روم). این دیگه تقصیر ما نیست. ما کاری که از دستمون برمیاد رو انجام میدیم و اون، امن و پذیرا بودنه‌. پس برای انجام بیشتر از این، خودتون رو سرزنش نکنید.

روم رو نگاه می‌کنم و به دوتا چیز مهم می‌رسم:
۱. با آدم‌های امن اطرافت صحبت کن و همه چیز رو تو خودت نریز تا به جایی نرسی که روم رسیده
۲. برای اطرافیانت و عزیزانت آدم امنی باش که بتونن خود واقعیشون رو نشونت بدن تا به جایی نرسن که روم رسیده

می‌دونید اشکال اصلی اینکه کسی همیشه خودش رو خوب و خوشحال نشون بده (حتی وقتی که اینطور نیست) چیه؟
اینکه در نگاه بقیه یک تصور "همیشه خوب" از اون شکل می‌گیره. بعد کم‌کم نمی‌تونه مشکلات و مسائل واقعیش رو نشون بده چون نمی‌خواد خلاف انتظار بقیه عمل کنه، چون با خودش فکر می‌کنه که "اصلا از کجا شروع کنم بگم؟! تصور اونا با زندگی من خییلی متفاوته." و کم‌کم در چشم دیگران یه آدم دیگه می‌شه.
و این انتظار "خوب بودن" فشار بیشتری بهش میاره و این فشار اون رو افسرده‌تر می‌کنه و بعد بیشتر درونیاتش رو پنهان می‌کنه و این میشه یک چرخه معیوب.

راه خروج از چرخه چیه؟
۱. اون فرد سعی کنه کم‌کم صحبت کنه و خود واقعیش رو نشون بده تا فشار تصورات و انتظارات غیرواقعی دیگران رو از بین ببره
۲. هرکدوم از ما سعی کنیم برای عزیزانمون آدم‌های امنی باشیم. مخصوصا مخصوصا برای همسر و فرزندانمون.

پی‌نوشت:
فینیاس تو یکی از آهنگ‌هاش میگه:
دارم دیوونه میشم اما اگه این رو به بقیه بگم، باورم نمی‌کنن. چون با خودشون میگن "اون نمی‌تونه تو ۲۰ سالگی انقدر پولدار باشه و تازه ناراحتم باشه!"
همین. همین یعنی تصورات و قضاوت‌های بی‌جا و اشتباه ما از افرادی که ظاهر زندگیشون بنظر ما عالی میاد.

پی‌نوشت‌تر: آیا لازمه تو یه یادداشت دیگه بگیم آدم امن و پذیرا دقیقا یعنی چی؟

#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_movies 🎬
👍93
به پسرک مسئول کتابخانه بعد از اینکه کتاب‌های جدید را جابه‌جا می‌کند، می‌گویم "تو اینجا کار خیلی مهمی می‌کنی ها! ممنونم که از کتابخانه نگهداری می‌کنی".
اول فکر می‌کند درست نشنیده است. برایش تکرار می‌کنم. سرش را پایین می‌اندازد و چنان لبخندی می‌زند که انگار همین دو جمله ساده به عمق جانش نشسته است.

به پسرکی که مهمان کلاسم شده بود می‌گویم "خیلی خوشحال شدم که امروز تو هم در کلاس ما بودی!" می‌خندد و می‌گوید "خواهش می‌کنم!" احساس می‌کنم دستپاچه شده است.

پسرک معمولا اخمویی که امروز هم با اخم دم در ایستاده را به اسم صدا می‌زنم و به او سلام می‌کنم. واکنشش در ابتدا طوریست که انگار انتظارش را نداشته. سپس در کمال تعجب می‌بینم که لبخند خیلی ریزی گوشه لبانش می‌نشیند!
جل‌الخالق! درست دیدم؟!
او تا پیش از این، علی‌رغم تلاش‌هایم، به من لبخند که نزده بود هیچ، اغلب هم حالت "ولم کن می‌خواهم بروم" بر چهره داشت.

بعد از کلاس بعنوان خداحافظی مشتم را جلو می‌گیرم تا بچه‌ها مشتشان را به آن بزنند. بچه‌ها خوششان می‌آید و دو بار دو بار مشت می‌زنند. اخمالوی کوچک اما بدون مشت زدن دارد می‌رود. صدایش می‌کنم و می‌گویم "وایسا، وایسا! تو مشت نزدی!" با لبخندی (این بار بزرگ!) برمی‌گردد و مشتش را به مشتم می‌زند و می‌رود.

امروز برای بار هزارم به این پی می‌برم که این بچه‌ها چقدر به توجه نیاز دارند و چقدر کم دریافتش می‌کنند و با حتی توجهات کوچک، چقدر خوشحال می‌شوند. فقط یک لبخند هم راه زیادی برای آن‌ها می‌رود.
همه ما در هر سنی به توجه نیاز داریم و بدون دریافت توجه مانند گلی خواهیم بود که به آن آب نمی‌دهند. ما شاید تحمل مدتی آب نخوردن را داشته باشیم، اما این بچه‌ها برای تحمل بی‌آبی هنوز زیادی کوچکند. پس پرخاش می‌کنند، کتک می‌زنند، خشن می‌شوند، اخم می‌کنند، در خود فرو می‌روند.

پس من تا جایی که از دستم برمی‌آید سعی می‌کنم همان یک بار در هفته‌ای که می‌بینمشان قطره‌قطره به آن‌ها آب برسانم و به دیگران بگویم که باید به آن‌ها آب برسانید. امیدوارم که اثرگذار باشد و البته امیدوارم روزی برسد که آب موردنیازشان را بطور مسمتر از منبع اصلی (والدینشان) دریافت کنند و این توجهات ساده و کوچک ما انقدر برایشان غریب نباشد.

#از_بچه‌ها 👦🏻
16👍4🤯1
Drops of Jupiter
آیا لازمه تو یه یادداشت دیگه بگیم آدم امن و پذیرا دقیقا یعنی چی؟
امنیت در روابط اصلا یعنی چی؟
یعنی اینکه فرد مثلا در ارتباطش با ما، بتونه بدون ترس خودش رو ابراز کنه. اونقدری احساس امینت بکنه که بتونه درونیاتش رو، چه مثبت و چه منفی، بروز بده‌؛ مثل خوشحالی‌هاش، ناراحتی‌هاش، شکایاتش، دلخوری‌هاش، نگرانی‌هاش و نظرات و عقایدش. و نگران این نباشه که حالا ما بعنوان طرف مقابل چه واکنشی نشون میدیم؟! با خودش نگه که: حالا قضاوتم نکنه؟ تحقیرم نکنه؟ سرزنشم نکنه؟ مسخره‌ام نکنه؟! پذیرفته میشم؟ نمیشم؟

اگر امنیت در رابطه وجود داشته باشه، فرد مطمئنه که پذیرفته میشه، به احساساتش اعتبار بخشیده میشه، سرکوب نمیشه و صحبت‌هاش شنیده میشه؛ حتی اگه باهاشون موافقت نشه.

پس چطور می‌تونیم آدم امنی برای اطرافیانمون باشیم؟
با ایجاد فضای امن.
چه‌جوری؟
باید تنش‌زدا باشیم، نه تنش‌زا!
یعنی باید دقت کنیم ببینیم وقتی کسی مسئله‌ای، نگرانی‌ای، چیزی رو با ما مطرح می‌کنه، آیا ما با "خاک تو سرم حالا چه غلطی کنیم؟!" یا "خاک تو سرت این چه کاری بود که کردی؟!" تنش رو بیشتر می‌کنیم؟
آیا خودمون از اون نگران‌تر میشیم؟ آیا شروع می‌کنیم به "من که گفتم بودم..." ؟ آیا سرزنش می‌کنیم؟ آیا مسخره می‌کنیم که "چه دغدغه‌هایی داری بخدا"؟ یا حتی سرکوب می‌کنیم که "نه حالا چیزی نشده که!"؟

یا سعی می‌کنیم آرومش کنیم و تنش فرد رو کم کنیم؟ چه با حرف‌هاش و احساساتش موافق باشیم چه مخالف، آیا سعی می‌کنیم که بهشون اعتبار بدیم و بپذیریمش؟ آیا بهش حق میدیم که این احساسات رو داشته باشه یا نظرش با ما مخالف باشه؟
آیا ما طوری رفتار می‌کنیم که دفعات بعدی هم اگر مسئله‌ای بود، راغب باشه که با ما مطرح کنه؟

این فرد می‌تونه همسر ما باشه، یا دوست ما، فرزند ما، همکار ما، شاگرد ما، کارمند ما و...
فرقی نداره. روند یکیه و همه‌شون به این امینت از جانب ما نیاز دارن.
مهم اینه که ما طوری باشیم که آدم‌ها وقتی با ما صحبت می‌کنن، بدونن که قرار نیست طرد و سرزنش و سرکوب و قضاوت بشن؛ بلکه قراره شنیده و پذیرفته بشن.

و این آسون هم نیستا. احتیاج به تمرین داریم تا تبدیل به آدمای امنی برای عزیزانمون بشیم.
اصلا چرا باید برای عزیزانمون آدم امنی باشیم؟
برای یادآوری، یادداشتی که بهش ریپلای زدم رو بخونید.

پی‌نوشت: تو دل امینت، پذیرش هست که تو این یادداشت هم چندبار بهش اشاره کردم. لازمه که جداگونه به پذیرش هم بپردازیم. به اینکه اصلا یعنی چی که من باهات مخالفم ولی می‌پذیرمت؟

#Dropsof_psychology 🧠
👏5🔥21
پسرک مسئول کتابخانه را یادتان هست؟ البته پارسال "پسرک‌تر" بود، امسال قد کشیده.
هیچگاه با او ارتباط مستقیم و نزدیکی نداشته‌ام و جزو بچه‌های پایه من هم نیست اما به طرز عجیبی همیشه دورادور از او خوشم می‌آمد.
می‌دانید؟ مسئله چشمانش است. چشمانش یاغی و جسور هستند و برق خاصی دارند. در نگاهش پیام "من از تو نمی‌ترسم، جرئت داری سمت من بیا" را می‌خوانی.

پارسال فقط یک بار سر کلاسشان نشسته بودم و او تنها بچه‌ای بود که چندین بار مستقیما مرا نگاه کرد، کاملا چشم در چشم، بدون دزدیدن نگاه. باقی بچه‌ها از گوشه چشم، یواشکی و با اضطراب نگاهم می‌کردند.
بچه‌ها مرا نمی‌شناختند و حتما با خود فکر می‌کردند که "این آدم جدیدی که آمده و ته کلاس نشسته، حتما ما را زیرنظر دارد، حتما بازرسی، معلمی، چیزی است و باید مراقب باشیم".

اما پسرک قصه ما نه تنها تردیدی در نگاهش نداشت، که حتی یک جمله هم مستقیما خطاب به من گفت (در واقع تنها بچه‌ای بود که اصلا چیزی به من گفت). همانطور که خودش را باد می‌زد، به من نگاه کرد و گفت: "هوا خیلی گرمه!" همین‌قدر عادی :)) که یعنی من از تو نمی‌ترسم و حضور تو کوچک‌ترین تهدیدی برای من نیست؛ می‌خواهی بازرس باش، یا ناظم یا مشاور یا هرچه.

پس از آن دیگر ارتباطی با او نداشتم، فقط زنگ‌های تفریح از پنجره نگاهش می‌کردم که در حیاط مشتش را به نشانه تهدید برای بچه‌های دیگر بالا می‌برد اما هیچوقت ندیدم که بزند.
خوشحالم که امسال مسئول کتابخانه شده است؛ چون من آنجا کلاس دارم و گاهی او را می‌بینم.

شاید یک روز به او بگویم که چقدر همیشه عاشق کتابخانه‌ها بوده‌ام و وقتی همسن او بوده‌ام چقدر دوست داشته‌ام مسئول کتابخانه مدرسه باشم و اینکه یک بار مسئول شدم و خیلی به خودم افتخار می‌کردم.
می‌خواهم این‌ها را به او بگویم تا مسئولیتش در نظرش واقعا مهم جلوه کند و احساس مفید بودن داشته باشد. مربی پرورشی گفته بود او را مخصوصا مسئول کتابخانه کرده تا کمتر دردسر درست کند. خودم هم بارها صدای معلمشان را شنیده‌ام که سر کلاس به او تذکر می‌دهد. آخر پسرک نه تنها چشم‌هایش، بلکه خودش هم کمی یاغیست و حریف می‌طلبد.

اما یک یاغی مَشتی است. در راهرو که می‌بینمش، سلام نظامی می‌دهد، وقتی پی چیزی می‌فرستمش پا می‌کوبد و هنگام خارج شدن از اتاق، با دستی روی سینه خم می‌شود و با لحن لوطی مسلکی می‌گوید "با اجازه" :))

ولی همین پسرک یاغی بود که وقتی از او تشکر کردم، نتوانست نگاهم کند و لبخندزنان سرش را پایین انداخت. خب چطور دوستش نداشته باشم؟!

#از_بچه‌ها 👦🏻
13
یک روان‌شناس ✒️
یه جایی هم از فروید پرسیدن درمانگر نهایی بیمار کیست؟ و در جواب گفته عشق این کار را می‌کند.
اتفاقا امروز جلسه‌ای بودم که راجع به همین صحبت شد. راجع به اینکه خود رابطه‌ی درمانی درست، به تنهایی خاصیت شفابخشی داره. بخاطر اون ارتباط خوبه، اون امنیته، اون پذیرش نامشروطه.

راجرز خدابیامرز واقعا درست می‌گفته:
همراهی این سه شرط، یعنی
پذیرش نامشروط
همدلی
و اصالت و صداقت مشاور
واقعا می‌تونه شفابخش باشه.

من قبلا هم گفتم، این هم خوشایند و هم ناراحت‌کننده‌ست؛ اینکه این شرایط شفابخشه خیلی دلگرم‌کننده‌ست. اینش ناراحت‌کننده‌ست که اکثر افراد رابطه‌ای چنین پذیرا و امن رو، نه با خانواده، نه با والدین، نه با همسر، بلکه برای اولین بار در اتاق مشاوره تجربه می‌کنن؛ البته همین نشون میده که برقرار کردن این شرایط اصلا کار ساده‌ای نیست.
بخاطر همینه که جدای از تکنیک‌های درمان، صحبت با یک درمانگر با صحبت با یک دوست و آشنا فرق می‌کنه و با صرفا درد دل کردن یکی نیست.

پی‌نوشت: گویا در نهایت فروید و راجرز اونقدرها هم متفاوت نبودن🤭

#Dropsof_psychology 🧠
7👍1
یه آهنگی هست که با اینکه برای ۵۰ سال پیشه (دهه ۷۰ میلادی)، هروقت گوش می‌کنم احساس می‌کنم خواننده داره مستقیما با من و نسل من صحبت می‌کنه.

میگه:
"آروم باش بچه جون، بعنوان یه جوون خیلی جاه‌طلبی، کجا آتیش گرفته که اینجوری عجله داری بهش برسی؟
کارای زیادی برای انجام دادن داری ولی مگه یه روز همش چند ساعته؟
انقدر تو بدو بدوی رسیدن هستی که یادت رفته وایسی و از مسیر و از لحظه هم لذت ببری.
حتی یادت رفته به نیازهای خودت هم رسیدگی کنی. اشکالی نداره اگه هر از گاهی دو روز به خودت استراحت بدی و هیچ خبری هم ازت نشه.
این طبیعی و لازمه که ۱۰۰٪ از شرایطت راضی نباشی اما تو زیادی به خودت سخت می‌گیری، همیشه ایرادات خودت رو سریع می‌گیری ولی وقتی خوب عمل می‌کنی، نه؛ کارای خوبت رو به اندازه کافی نمی‌بینی."

خواننده گفته این ترانه رو بعنوان یک یادآوری نوشتم. یادآوری اینکه مجبور نیستی کل زندگی و دستاوردهای زندگیت رو داخل دوره ۲۰-۳۰ سالگیت جا بدی و سعی کنی تو همین بازه به همه چیز و همه جا برسی. پس با بقیه عمرت می‌خوای چیکار کنی؟

و بنظر من این همون چیزیه که نسل ما باید بیش از هر مسئله دیگه‌ای به خودش یادآوری کنه. استرس و عجله تو زندگی‌های ما از سن کم خیلی جاریه متاسفانه؛ استرس رسیدن، استرس عقب موندن، استرس دیر شدن. فضای مجازی هم که تشدیدش کرده.

وقتی این آهنگ رو گوش می‌کنم احساس می‌کنم داره بهم دلداری میده و میگه وایسا، یه نفس عمیق بکش... کارت درسته، لازم نیست انقدر به خودت فشار بیاری، تو کافی هستی✨️
گوش کردن بهش مثل یه بغل دلگرم‌کننده‌ می‌مونه🫂

پی‌نوشت: این‌ها در واقع حرف‌هایین که وقتی خواننده ۲۳ سالش بوده، پدرش در سفری به شهر وین بهش زده بوده. اسم آهنگ هم "وین"ئه؛ وین بعنوان شهری با مردم و زندگی‌هایی آروم و استعاره‌ای برای طوری که بهتره زندگی رو بگذرونیم در مقایسه با نیویورک، شهری شلوغ و پرهیاهو، بعنوان استعاره‌ای برای زندگی‌ای که جوون‌ها و نوجوون‌ها برای خودشون متصورن. عاشق آهنگ‌هاییم که پشتشون یه داستان واقعی هست.

🎶 [Vienna - Billy Joel]


#Dropsof_poetry 📜
8👍1👏1
همه راجع به اهمیت نقش مادری و حضور مادر در تربیت فرزندان زیاد شنیدیم. اما پدران چی؟
تا حالا به اهمیت نقش پدر در تربیت فرزند فکر کردید؟
یا این ذهنیت براتون شکل گرفته که همین که پدر پول دربیاره و امنیت مادی ایجاد کنه، کافیه؟
همین که به خورد و خوراک بچه‌ها برسه و در مواقع لزوم جذبه‌ای نشون بده، کافیه؟ یا نقش تربیتی پدر رو صرفا در وضع قوانین و امر و نهی کردن می‌دونید؟

پدرهای بنده خدا توی گفتمان عمومی پررنگ "ارزش و اهمیت مادر و نقش مادری"، گم شدن.
انگار خودشون هم قبول کردن که خب دیگه ما اونقدرا هم روی بچه تاثیرگذار نیستیم، تربیت رو می‌سپریم به مادر، ما دنبال تامین معاشیم.
من اصلا منکر اهمیت نقش مادر نیستم، فقط میگم این تنها مادر و نقش مادری نیست که انقدر مهم و تاثیرگذاره. اهمیت نقش پدر هم اگر بیشتر نباشه، کمتر نیست.

آیا می‌دونستید که ما تعامل با دیگران و با دنیای بیرون رو از طریق پدر کشف می‌کنیم؟
آیا می‌دونستید نوع نگاه فرد به زندگی و میزان مثبت یا منفی بودن این نگاه، خیلی به ارتباط فرد با پدرش برمی‌گرده؟
آیا می‌دونستید که پدر در واقع معرف دنیای بیرونه؟ و بخاطر همین افرادی که با دنیا و دیگران سر جنگ دارن، رابطه خوبی با پدرشون ندارن؟
آیا می‌دونستید بچه‌هایی که در کودکی تماس فیزیکی و بازی بیشتری با پدر داشته‌ان، هوش بالاتری دارن؟

احتمالا حالا دیگه می‌دونید که نقش پدر در اون نقش غارنشینی، یعنی تامین غذا و مسکن و مادیات، خلاصه نمیشه.
پدرهای عزیز و پدرهای آینده، نقش شما خیلی پررنگ‌تر و تاثیرگذارتر از چیزیه که در رسانه و عموم جامعه بهش پرداخته میشه. شما خیلی بیشتر از تصورتون و چیزهایی که احتمالا شنیدید، در سلامت روان بچه‌هاتون موثرید.
پدرهای عزیز، من متاسفم که در بطن جامعه شما بیشتر بعنوان نقشی تنش‌زا در نظر گرفته می‌شید و ازتون بیشتر انتظار سخت و خشن و تنبیهی بودن میره، و کمتر با تنش‌زدا و مهرورز بودن توصیف می‌شید.

اما می‌دونید؟ من عاشق صحنه‌های پدرانه‌ای هستم که هر از گاهی تو جامعه می‌بینم. وقتی پدری بچه کوچیکش رو روی تاب هل میده، وقتی پدری همگام با دوچرخه‌سواری پسرکوچولوش می‌دوئه، وقتی پدری دختر کوچولوش رو برای برداشتن اولین قدم‌هاش تشویق می‌کنه. اینا. اینا تصویر واقعی پدرانگیه بنظرم. نه اون رعب و تنبیهی بودنی که سعی دارن بهتون غالب کنن.

و یک نکته مهم؛
پدران عزیز، آقایون محترم
شما رو به مقدساتتون، لطفا لطفا بخاطر خودتون و عزیزانتون هم که شده حرف بزنید و همه چیزو تو خودتون نریزید. از سختی‌ها بگید، از مشکلات بگید، از هرچی که داره آزارتون میده بگید. باور کنید شما مجبور نیستید بار کل دنیا رو تنهایی به دوش بکشید. می‌دونم معمولا حال خودتون به اندازه خوب بودن حال اطرافیانتون براتون اهمیت نداره، اما باور کنید بخاطر همون اطرافیانتون هم که شده، لازمه که بیشتر به فکر خودتون باشید.
روزتون مبارک🌱

#Dropsof_psychology 🧠
👏84👍1
وقتی به تاریخچه‌ی نوشتنم نگاه می‌کنم، می‌بینم که از ۱۲ سالگی به بعد تقریبا همیشه در حال نوشتن برای خوانده شدن بوده‌ام و بسترهای مختلفی را برای این کار انتخاب کرده‌ام: کلاس انشا، وبلاگ‌نویسی، کپشن‌نویسی اینستاگرام...
گو این نیازیست که همیشه در من جوشیده است.
اما در این بین، برهه‌ای هست که تقریبا خالی از نوشتن است؛ زمانی که همان کپشن‌های بلند را هم دیگر ننوشتم.

نمی‌دانم به دلیل ناامنی‌های روانی دوران نوجوانی و اوایل جوانی بوده یا چه، اما ناگهان سر و کله صدایی در سرم پیدا شد که می‌گفت "اصلا چرا باید دیگران تو را بخوانند؟!"
"چرا فکر کرده‌ای زمان می‌گذارند و تو را می‌خوانند؟!"
صدا می‌گفت "اگر راست می‌گویی و خودِ نوشتن است که برایت مهم است، برای خودت بنویس. چرا باید توسط دیگران خوانده شوند؟"
صدا حتی می‌گفت "دیگران نمی‌خواهند تو را بخوانند"
"قضاوتت می‌کنند"
"نوشته‌هایت اهمیتی برای دیگران ندارد"
"واقعا که چه؟! این‌هایی که می‌خواهی بگویی چه اهمیتی دارد؟!"

اما پرتکرارترین گفته‌اش همان اولی بود: "اصلا چرا باید دیگران تو را بخوانند؟!" و از آنجایی که جوابی هم برایش پیدا نمی‌کردم، مدتی ننوشتم. البته جز گهگاهی (واقعا گهههگاهی) برای خودم.

بعد چه شد؟
بعد شروع کردم به مطالعه برای کنکور ارشد مشاوره و برای اولین بار با مباحث جذاب روانشناسی بصورت تخصصی روبرو شدم و کم‌کم داشتم پاسخ بسیاری از سوال‌های دیرینم را می‌گرفتم و همه این‌ها باعث شده بود که بخواهم آن‌ها را به دیگران هم بگویم، نمی‌خواستم این اطلاعات را فقط برای خودم نگه دارم. شوق داشتم برای انتقال کشفیات جدیدم. اگر اوایل کانال را نگاه کنید، خیلی کمتر از خودم گفته‌ام و خیلی بیشتر حالت انتقال اطلاعاتی و روانشناسی دارد (و کاملا مشخص است که در درس‌هایم غرق بوده‌ام :)) )
سپس شد آنچه شد! در همان بحبوحه مطالعه برای کنکور بودم و فشار اشتیاق و فشار اطلاعات جدید آنقدر زیاد شده بود که با وجود مخالفت‌های مصرانه آن صدای نامهربان و با تردید فراوان این کانال را تاسیس کرده و دوباره به آغوش نوشتن بازگشتم؛ یا به عبارتی، به اصل خود بازگشتم.

دیروز این کانال دو ساله شد. تمام این داستان‌ها را چیدم که این را بگویم.
دو سال از آن روز که پا از محدوده امن خود فراتر گذاشتم و دوباره اجازه دیده شدن و خوانده شدن را به خودم دادم، گذشت.
شاید زمانی دیگر گفتم که این کانال واقعا چه دستاوردهایی برایم داشته است و اینکه برایم چیزی بیش از صرفا نوشتن و تخلیه ذهن بوده و حتی خاصیت درمانی داشته است. اما الان می‌خواهم از شما تشکر کنم. از شمایی که همراهم هستید و باعث شده‌اید بالاخره باور کنم که "انگار واقعا دیگرانی هم هستند که مرا بخوانند" و بتوانم حدس‌هایی بزنم درمورد اینکه "اصلا چرا دیگران مرا می‌خوانند؟!"

مطمئنم که نمی‌دانید چقدر موجب رشد من شده‌اید و چقدر به پیله گشودن من کمک کرده‌اید.
ممنونم که مرا می‌خوانید🌱

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
#Dropsof_birthday 🎊
14👍2👏1
Drops of Jupiter
آیا می‌دونستید نوع نگاه فرد به زندگی و میزان مثبت یا منفی بودن این نگاه، خیلی به ارتباط فرد با پدرش برمی‌گرده؟
برنامه اکنون که بیژن بیرنگ مهمون سروش صحت بود رو تماشا می‌کردم و اول دیدم بیژن بیرنگ چقدر با مهر و صمیمانه از پدرش تعریف می‌کنه. می‌گفت پدرش مهربون‌ترین آدمی بوده که تو زندگیش دیده.
می‌ریم جلوتر، سروش می‌گه که تو آثار بیژن بیرنگ همیشه یک مهر و محبتی در پس‌زمینه جاریه، حتی میون مشکلات، میون دلخوری‌ها.

با توجه به متن بالا که قبلا نوشته بودم، بنظرم این دید بیژن بیرنگ به زندگی، این مهر جاری در آثارش و این شخصیت ملایم خودش که می‌گه "کافیه دو نفر عاشق بهم برسن تا من اشک بریزم" و "مرد غلط می‌کنه اگه گریه نمی‌کنه"، می‌تونه خیلی متاثر از شخصیت ملایم و مهرورز پدرش باشه.

خوشحال شدم که یک نمونه زنده از این موضوع رو دیدم.

#Dropsof_psychology 🧠
11👍2😁1
روزمرگی‌های یک روان‌درمانگر
می‌گه بار‌ها و بارها خواستم برم پیش تراپیست. ولی پدر، برادرهام و اطرافیان، می‌گفتن «چیزی نیست»، عادت می‌کنی، فقط باید زمان بگذره. ولی هرچی گذشت همه‌چی بدتر شد.
وای واقعا وقتی آدما ناراحتن، بذارید ناراحت باشن، هیچ اشکالی نداره!
باور کنید آدما از غم و ناراحت بودن نمی‌میرن، اتفاقا از سرکوب کردنشه که می‌میرن (مرده متحرک).
هیچ فرقی هم نداره که دلیل ناراحتی طرف چیه و چقدر بنظر ما مهم یا بی‌اهمیته. فقط بذاریم ناراحت باشه و سوگواری کنه.

با گفتن "چیزی نیست"، "سخت نگیر"، "بزرگش نکن"، "با گریه چیزی درست نمی‌شه"، "اون که دیگه برنمی‌گرده"، "اینکه گریه نداره"، "خودتو اذیت نکن" و... فقط حالش رو بدتر می‌کنیم. می‌دونم فکر می‌کنیم داریم کمک می‌کنیما! اما اگه کلا هیچی نگیم خیلی مفیدتر از این حرفاست.

و می‌دونید چرا ما این حرف‌ها رو به کسی که ناراحته می‌زنیم؟ چون ما تحمل ناراحت بودن دیگران رو نداریم، ما از ناراحت بودن اطرافیانمون دچار اضطراب می‌شیم، پس سعی می‌کنیم هرچی سریع‌تر پسش بزنیم: ناراحت نباش، ناراحت نباش! سریعا به حالت عادی برگرد تا اضطراب من بخوابه.

#Dropsof_psychology 🧠
6👏4👍1