Rebecca
5 subscribers
77 photos
13 videos
1 link
سکوت مرا می‌شنوی؟
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1808835938
Download Telegram
Forwarded from اتوپیا (Mohamad)
کلمات درد هایمان را پر نخواهد کرد.
هنگامی که در تاریکی فرو رفتم،نور را پیدا کردم.

پی نوشت: آنقدر هم عجیب نیست اما باران می‌آید.

کریستوفر مورفی
14 july 1943
Forwarded from در اَعماقِ افکار . (𝗦𝗮𝗿𝗮)
دلش می‌خواست که بگوید چقدر در میان تمامشان احساس تنهایی و حقارت می‌کند ،اما به که؟
آنقدر این تنهایی وسعت گرفته بود که حتی برای گفتن همین جمله هم کسی گوشش را قرض نمی‌داد .
Forwarded from 𝑨𝑹𝑰𝒀𝑬𝑶𝑳” (𝘈𝘙𝘪𝘠𝘌𝘖𝘓)
حال تو بگو، من را میکشی و یا می روی؟ ترجیحم این است که به چشمانم نگاه کنی و انجامش بدهی. بی رحمانه، بی رحمانه انجامش بده. قلب من از واژه بی رحم نشأت میگیرد و من از تو سقوطی آزاد میخواهم.
_چرا به نامه هایی که نوشتم جواب ندادی؟
_تو نامه نوشتی؟؟
Forwarded from Hoveyda (Kat)
دیگه ربکا به پایان رسیده
شاید روی کارکتر جدیدی تمزکز کنم اما در این مدت خوب متوجه پایان داستان تلخ ربکا شده ام🤍
درود ربکای من

باز برایت مینویسم گرچه نمی‌خوانیم...
زمان می‌گذرد منتهی من قادر به احساس کردن آن نیستم درطول روز فعال هستم ولیکن آن را احساس نمی‌کنم ،حتی در لحظاتی که مشغول به انجام هیچ کاری نیستم و من هستم و آسمان احساسی درباره گذر زمان ندارم "فقط می‌گذرد که باید بگذرد قانون همین است اگر نگذرد چه می‌شود؟ همه چیز بر سر یک قاعده پیش میرود نه چیز دیگری"
مدام این خیال را می‌کنم که انسان ها سراسر تهی هستند و هیچ چیز زنده، زیبا و منحصر بفردی راجب آن ها وجود ندارد و فقط تکرار می‌شوند، این الگو های تکراری و این چرخه تا جاودانگی ادامه دارد
روزهای خاکستری...
فرض را بر این گذاشته ام که همه چیز در حال تکرار است
باز قراره تنها شوم باز توهم نور و گروه آدم های جدید باز گمگشتی های ناتمامِ من و تکرار تمام احساس ها و الگوها به شکلی گول زَنَک
گویا تنها تو در کنار من نیستی گویا تنها امید من و تنها شمع امیدم که جرقه زندگی مرا بر می‌گرداند خاموش شده است...
در ماه های اخیر بسیار شوخ طبع شده ام بسیار میخندم روزگار را به لودگی محض می‌گیرم، اما فقط خودِ من در درون میدانم چقدر همه چیز در پوچی خالص است گویا فقط خود این حقیقت را که نخ اتصالم به زندگی را بریده اند می‌دانم سرانجام من هنوز آن مرد لوده و غمگینم
اینکه هنوز کنار من خوابیدی را احساس می‌کنم اشک هایم می‌ریزد و پالتوی تیره همیشگی ات را رویم انداخته ام
سنگینی تنت و حتی گاهی بوی تنت همه را با گذشت چند ماه حس می‌کنم و این درد تمام نمی‌شود
کاش ندیده بودَمَت ای کاش شیرینی عشق را نمی‌چشیدم و مقبول به تحمل طعم تلخ درد ابدی اش نبودم...
نمی‌توانم بگویم ارزشش را نداشت اما صبرم را نشانه گرفته...
تنها دارایی نفس هایم

کریستوفر مورفی
London-تخت ما
10 November 1944
هنوز خاکستر احساسات و باور های سوزانده شده مرا می آزارد.
21 November 1944
4:26 AM
London