دورترین نزدیک‌ها
22 subscribers
30 photos
2 videos
20 links
«من و همسالانم.»
https://t.me/doortarinha/236
Download Telegram
روی در مغازه شعر سهراب را نوشته بودند[[به کوتاهی آن لحظه که شادی گذشت، غم هم میگذرد.]]
و من خندیدم و پرسیدم راست میگویی؟ آخر عجیب است که من هنوز وقتی خُلقم کمی میگیرد، حتی قبل از اینکه دست هایم لرزششان شدید شود گریه ام میگیرد؛ من که برای چکیدن یک قطره اشک از چشم هایم باید سالها صبر می کردم؛ حالا اگر جایی تنها بمانم باید خیلی قوی باشم که تمام دنیا شاهد سقوط اشک هایم نباشند‌. نه بخاطر چاپ خرابِ تیشرت سفید یا شامِ سوخته ی روی گاز یا حتی اینکه روز ژوژمان سه هفته جلوتر افتاده است، من گریه میکنم چون عصبانی تر از همیشه ام و با هر اشک از خودم و تو، از چیزی که مجبور به بودن در آن هستیم متنفر میشوم از تمام چشم هایی که دروغ میگویند متنفر میشوم از چیزی که خودم در به وجود آمدنش هیچ نقشی نداشتم و خودم که شاید هنوز فکر میکنم اشک هایم آتش افسانه ام را خاموش میکنند متنفرم. دنیا از بالای عرشه ایی که قول دادم که رویش بمانم خیلی بی رحمانه است.
کسی حق ندارند اسمت را جلویم بیاورد چون فهمیده اند که دیووانه ام. و همه آنها میگویند یاد تو حالا در قلب هایشان مانده و من پوزخند میزنم انگار تمام دنیا منتظر بود، منتظر همین بود که فقط یادت را در قلبش نگه دارد. تو به همه شان ثابت خواهی کرد که نیازی به بودن در قلب هایی نداری که به جای شنیدن صدایت یادت را میخواهند نگه دارند‌.
برای امشب نمیدانم چند بار صدای خنده هایت را شنیدم فقط میدانم که باز هم میخواهم بعد پاک کردن اشک هایم و تمام کردن این بشنوم.

|یک بی باک پر از غلط املایی و شکسته از حضور|
🕊4
در چشم‌های او بود، آن ریشه‌های جنگل...
|وَفاسَروَر|
3🐳1
برای انسان‌ها زمان هرگز دوباره تکرار نمی‌شود و هیچ‌گاه دوباره به آن صورت که یک وقتی بود بر نمی‌گردد و وقتی احساسات آدم تغییر کرد یا رو به زوال گذاشت دیگر هیچ معجزه‌ای نمی‌تواند کیفیت اولیه را به آن برگرداند.
#ارنستو_ساباتو
4
He sent me two stars, from ten years ago, but it feels like they dripped from between your fingers just tonight.
I told her he'll come back; because you're coming back too.!
I told her I’d hold you right here, Between the hands from which daggers protrude.
and wink at the sky.
So... he also returns home.
So… can you show him the way home?
Did I become a fool?
Maybe I was a better person that day.
See, I told you I couldn’t handle it and in the end, I don’t use ketamine, but I’ve turned into a serpent that brings its fire from the plains to other people’s homes.
And she’s foolish enough to hope she’s not a fool and that she might become a better person?


|یک بی باک پر از غلط املایی|
🕊1
و ستاره‌ها از پرتوِ بودنِ هم، آرام آرام قد کشیدند تا اینکه...
|وَفاسَروَر|
🕊2
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
بر زبانم طعمِ تلخ صبر؛
کدام شیرین آن را خواهد زدود؟

        عباس کیارستمی.[گزیده اشعارِ پنهان]                 

آقا یک توت زندگی ما رو نجات داد.

عباس کیارستمی.[طعم گیلاس]                         

<تنها در صورت مشاهده فیلم مطالعه شود.>

طعم گیلاس؛ مرثیه ایی بر پایه بی اهمیت بودنِ حضور، شاید چیزی که انسان بیش از هر چیزی درگیرش میشود. حضور.
در فیلمی که قبلا تماشا کرده بودم داستان مردی دیده میشد که خسته از حضور به سمت پایان زندگی در شبی برفی شتافت. فرشته ایی جلوی راه مرد را گرفت و به او نشان داد که از ابتدای حضورش اگر نبود چه اتفاقات در ظاهر ساده اما بسیار مهم و پیچیده ایی به انجام نمیرسید.
و من اما میدانم یا حداقل فکر میکنم حضور هیچ آدمی آنقدر مهم نیست که دنیا به هم بریزد.
میلیون ها نفر میمیرند و میلیون ها نفر متولد میشوند، خورشید ذره ایی از تابشش اخلال ایجاد نمیکند، ماه مثل همیشه هر چهارده شب تکامل پیدا میکند، باد میان گندم زار میپیچد و هر چه که بتواند را می برد، موج های دریا حرکت میکنند و هر چه که بتوانند جابه جا میکنند. باران بر سر عابران فرود می آید و برایش مهم نیست چه کسی میرقصد یا میگرید، هر روز نور پاورچین و آسوده راه خودش را به اتاق باز میکند و فرار کسی از روشنایی برایش مهم نیست. یک نفر کمتر یا بیشتر؟ برای چه کسی مهم است؟
و آدم ها....
کمی گریه میکنند؛ غذایشان را میخورند، برای روحت به اجبار خواستارِ شادی میشوند و بعد از یاد میبرند.
کیارستمی نمیخواست بدیعی حرفی از مشکلش بزند، حرفی از اینکه چرا و  چگونه چاله را کنده بزند چون هر چه میگفت مردم آن را ساده و ناچیز میدانستد. برای طواف هر روز گودالی خالی باید جایی قلب ات کامل حفر شده باشد. آقای باقری میگفت:(( از طعِم گیلاس میخوای بگذری؟))
تصور سیاه می شود. نسخه نگاتیو همراه جاز پخش میشود. خورشید بالا آمده.
اما آقای بدیعی میدانست نه طعم گیلاس مال اوست نه عطر گل ها نه طلوع خوشید نه سوسوی ستاره ها، چون فردا سرباز ها گل میچینند و زندگی میکنند.
مهم نیست تو چه کسی هستی یا زندگی چه چیزی به شانه هایت آویخته، تو اینجا هستی چون قرار نیست که مهم واقع شوی.
آقا این طعم توت هم که تلخی دهن شما را نزدود(؟!)
ما که شاگرد شما هم نمیشویم چه بنویسیم از زهر هایی که صبح به صبح تلخ تر از قبل میشوند.
راستی حتی آن طعمِ شیرین توت هم انگار برای ما نبود.


| یک بی باک پر از غلط املایی|
2
Forwarded from روشن‌گاه (Reyhan)
دل به زبان نمی‌رسد
لب به فغان نمی‌رسد
کس به نشان نمی‌رسد
"تیر خطاست زندگی"
#بیدل_دهلوی
🕊3
من آن قدر زیاد رؤیا بافته‌ام و کمتر زیسته‌ام که گاهی تنها سه ساله‌ام اما روز بعد، اگر خوابی که دیده‌ام محزون باشد و تار، سیصد ساله‌ام. تو این طور نیستی؟ در لحظاتی به نظرت نمی رسد که در آستانه آغاز زندگی هستی، بی آنکه حتی آن را بشناسی؟ و زمانی دیگر سنگینی چندین هزار قرنی را که از آن خاطراتی مبهم و تأثیراتی جانگداز در دل داری روی دوش خود احساس نمی‌کنی؟ چرا آمده‌ایم و به کجا می رویم؟
هر چیزی امکان دارد چراکه همه چیز نامعلوم است.
یارب ز باد فتنه نگه‌دار خاک پارس...
|وَفاسَروَر|
2
Forwarded from روشن‌گاه (Rey)
یکی نیست بگوید حالا که همه‌ی خنجرهایتان را به سمت دشمن پرتاب می‌کنید و صدای پدافند که می‌شنوید خوشحال می‌شوید، آن روزها که ما توی خیابان راه می‌رفتیم و صدای گلوله می‌شنیدیم و رنگ خون به دیوار خانه‌ها می‌دیدیم دشمن کجا بود؟ آن روزها که گلوله به چشم و باتوم به پهلو و تیغ خنجر به گیسوان ما دخترهای ایران می‌خورد، می‌خواستیم به شما بفهمانیم دشمن درونِ خانه است. شما نفهمیدید و دشمنِ درون خانه برای خودش حریف طلبید. همان دشمن درون خانه بود که حریف خودش را به خشم آورد و حالا حریفِ وحشی دندان‌تیز کرده و شما ناراحتید که چرا حریف دندان تیز کرده. حالا می‌گویید حریف چه بی‌شرف است. حالا انتظار دارید دشمن درون خانه برود یک پخ بگوید و حریف را بیرون کند. حالا انتظار دارید همه پشت هم باشیم و می‌گویید اتحاد رمز پیروزی است. نه خیر، اتحاد و هم‌بستگی به درد عمه‌تان می‌خورد. آن روزها که همه از درد و زخمِ این دشمن نادان به خود می‌پیچیدیم، آن روزها که پدر نان نداشت دهان بچه‌اش بگذارد، آن روزها که صبح‌اش با خبر اعدام بیدار می‌شدید، آن روزها و این روزها که برای دانلود یک عکس راه ندارید، آن روزها که ما فریاد می‌زدیم پشت‌مان باشید، آن روزها اتحاد‌تان کجا بود؟ آن روزها این هم‌بستگی‌تان کجا بود؟ هیچ فکر کردید اگر آن روز همه پشت هم بودیم حالا نیاز نبود برای نجات جان‌مان فرار کنیم به روستاهای دورافتاده؟
نه، نه که فکر کنید می‌خواهم بگویم با این هم‌بستگی و جلوی تیر رفتن همه چیز حل می‌شود و مشکل دشمن درون است. مشکل همین ما هستیم که هنوز نفهمیدیم مشکل کجاست. مشکل همان‌هایی هستند که برای روش درست نهی از منکر پوستر به دیوارها می‌چسبانند و وقتی من در خیابان راه می‌روم چپ‌چپ نگاهم می‌کنند. مشکل ما هستیم که نمی‌توانیم این عقیده‌ی پوسیده را خنجر کنیم و به دل دشمن درون و بیرون پرتاب کنیم. مشکل این است. مشکل این است...
3🕊1
با هر ضربه تمام خانه میلرزد، از چندین جهت صدای ضرب به گوش میرسد، وسط خانه دراز کشیده ام.
چشم هایم را میبندم صدای آهنگ را زیاد میکنم اما ناله مسلمان ها اجازه نمیدهد به درستی بشنوم یک بار دیگر دکمه کنار گوشی را فشار میدهم، دوباره چشم هایم را میبندم و سعی میکنم دشتم را ببینم؛ دشتِ دیگر نه چندان سر سبزم که گویی هرگز امسال بهاری در ریشه هایش رسوخ نکرده. اما میبینم که میز شام را یکی نصفه چیده و باد، رومیزی را تکان می دهد، نور خورشید دیگر مثل قبل سوزنده نیست، چند قدم رو به جلو برمیدارم و پایم در چاله ایی فرو میرود، صدای ضرب،،، تصویر تار و سپس سیاه میشود.
صدای ضرب؛ یک بار دیگر دستم را روی دکمه کنار گوشی میگذارم و صدای مسلمان ها این بار بیشتر میشود.
چشم هایم را میبندم خودم را میبینم که هفت تیری در دست دارم، میخواهم با تمام تیر هایش مسلمان ها را بکشم. آخر... آخر اینکه من نمیتوانم تصویر دشتم را درست ببینم تقصیر مسلمان ها است، اینکه با تمام زیبایی های دنیا در آغاز زندگی از آن سیر شده ام بخش بزرگی از آن بخاطر مسلمان ها است، اینکه من از خودم و از جایی که لایق بودن در آنم دور افتاده ام تقصیر مسلمان ها است، اینکه من و همسالانم غم یک غروب و رقص در ساحل روی دلمان است تقصیر مسلمانان است، اینکه استرس و اظطراب من و عزیزانم را شبیه به موجوداتی هراسان کرده تقصیر مسلمانان است، اینکه نفس از سینه ام درست بر نمیخیزد و با گره به گلو میرسد و رها میشود نیز تقصیر مسلمانان است. اینکه وقتی به مرگ فکر میکنم چیزی من را از آن باز نمیدارد تقصیر مسلمانان است، اینکه تمام چیز های خوب از پشت صفحه گوشی قابل لمس است تقصیر مسلمانان است، اینکه مادر ها و پدر ها از کیلومتر ها دورتر دوری فرزندان مهاجرشان را تحمل میکنند نیز تقصیر مسلمانان است، اینکه لباس های زیبا دختران جوان در کمد میماند برای روزی که بتوانند بپوشند تقصیر مسلمانان است، اینکه کشورم خاکی دور افتاده و طلسم شده با خون و اشک است تقصیر مسلمانان است، این انتظار رهایی..... این چشم های منتظر به قفل و زنجیر های در هم کار مسلمان ها است اینکه من امشب با تنفر مینویسم دلیلی جز مسلمانان ندارد.
من از دین بیذارم اما از هیچ چیز به اندازه مسلمان ها بیزار نیستم. من را ببخشید اگر تمام تیر های هفت تیر میان انگشتانم را میخواهم حرام مسلمانان کنم.
و ببخشید اگر شما فکر میکنید که مسلمان اید.


|یک بی باک پر از غلط املایی|
🕊4
من فکر نمی‌کنم که اندوه یک آدم به هنگامِ ترکِ چیزی ناشی از این باشد که دارد چیزی را که دوست دارد ترک می‌کند. اندوه آدم ممکن است ناشی از نقطه‌ی مقابلش باشد. آدم احساس می‌کند که پیوند‌ها چه آسان پاره می‌شوند، و نیز این‌که دیگران چه آسان از آدم جدا می‌شوند.
#فرانتس_کافکا
4
+This belongs to you.
-It was a gift... keep it.
|وَفاسَروَر|
2
پنجاه و هفت روز دیگر یک سال میشود. و فردا دوباره چهارده ساله میشوی. و من؟ من گیر کرده ام در این راهرو، در میان قطره هایی که هرگز با این هجوم سقوط نکرده اند در دقایقی که خودت از آنها گفتی، در تابش بی رحمانه کودکی ام در انتهای نوجوانی که دیوانه وار دنبال کامپیتور میگردد، در تمام رقص ها و ادا هایی که از تو یاد گرفته بودم و مامان را میخنداد، و رسیدن آخر شب و دیدن عکس ها همراه پخش شدن اجرای بی کیفیت و کم نورِ summer love برای خداحافظی تا فردا و خاموش شدن دکمه آبی و آن... نمیدانم نام اش چیست، آن چیزی که در نهایت تو از قلب یک رویا به من بخشیدی، چیزی که هرگز حقیقتی از جنس این دنیا نبود و بوی ابرهای طلایی را میداد اما از هر حقیقتی ملموس تر بود. و کاش هرگز آن را به من نمی بخشیدی.
به همین خاطر اینجا در این راهرو برخلاف همه، من با یک دسته گل از گل هایی که باهم در دشت کاشتیم، منتظرت ایستاده ام که برگردی.
مثل کسی که نزدیک به سیصد و هشت روز کور و لال بوده است.
پشت این در که پرتو های نور از زیر آن، روی دست هایم میتابد؛ منتظر هستم کسی در را باز کند.
منتظر چشمی که حقیقت را آن طور که قلبم فریاد میزند بیان کند. من در این راهرو گیر افتاده ام. در میان این خط های لعنتی که فایده ایی ندارند گیر افتاده ام.
شاید وقتی در باز شود گل هایم پژمرده شده باشند و پاهایم سست و بی جان باشند.
اما چه کاری از دست من بر می آید وقتی که گوشم را پشت این در لعنتی میگذارم صدایت را میشنوم؟ اگر کسی آنجا نیست پس این صدا برای کیست؟! پس این نور چشمان کیست؟
قلب شکارچی من که هرگز این طور اشتباه نمیکند، که همه این ها را رویا تجسم کنم. و من دلم برایت تنگ شده بیش از هر چیزی که میتواند در قلبم وجود داشته باشد، اما نه مثل کسی که از دستت داده؛
مثل این که همین چند لحظه پیش بدرقه ات کردم اما بعد از بستن در به قدری دلتنگ ات شده ام که انگار سالها منتظر برگشتن ات ایستاده ام.
مثل وقتی که کیت، کوین را در عظمت نیویورک گم کرده بود؛ و فقط با دیدن ستاره ها میتوانست یقین پیدا کند که حال کوین خوب است.
مثل این تابش نم ناک در این راهرو خالی که سیصد و هشت روز است طعم غذا ها، رنگ غروب ها، نت آهنگ ها، گرمای لبخند ها و شادی اتفاقات را طور دیگردی کرده است.
من از انتظار متنفرم و خواهش میکنم من را در این انتظار بیش از این نگه ندار. من این روز ها خیلی فرسوده شده ام، فرسوده از زندگی، فرسوده از مرگ. راحت تر از قبل همه چیز را رها میکنم و نصفه و نیمه میگذارم شاید چون هیچ پایانی را نمیخواهم. به عقب نگاه میکنم و خوشحالم که آن شب های عجیب و دوست نداشتنی با سر گیجه های ممتد و قطره های بی پایان و التماس برای یک ثانیه خواب راحت و قرص های مسکن گذشته اند و من کمی نور پیدا کرده ام. مینویسم تا یادم نرود آن نور را چطور دوان دوان در مشتم نگه داشتم.
بخاطر همین برای تولد امسال ات بزرگترین آرامش این سالها را آرزو میکنم و بزرگترین کیک شکلاتی ممکن را که میدانم هم خودت هم خرس کوچولوی مهربانم عاشق آن هستید.
میدانم کنار آن هایی که باید قرار است جشن بگیری حتی میتوانم حدس بزنم کجا این اتفاق خواهد افتاد‌. شاید لباس اسنیپ را بپوشی و با چوب دستی ات همه را تحدید کنی.حتی میدانم با روباه چشم آبی ام دوباره کشتی خواهی گرفت و باید بگویم مواظب باش چون اگر ببرد، تا مدت ها قرار است این موضوع را هر دفعه بیان کند. که در شب تولدت توانسته بر تو با هیبت اسنیپ پیروز شود.
میدانم حالا حال کارن خیلی بهتر است و با دیدن تو بهتر میشود از دور در آغوشش میگیرم.
شاید روث امشب دست از اشک ریختن بردارد و تاب را برای بچه ها وصل کند. و به خرس کوچولو در آغوش تو نگاه کند که حالا یکم از خیلی کوچک بزرگ تر شده.
کله شق مثل بچگی خودم عاشق ادا در آوردن و خندیدن است ، شاید برای خنداندنت برنامه ایی ترتیب بدهد و بعد با جف و نیکولا ایرلندی برقصد.
و تو شاید در انتهای امشب به فریادت فکر میکنی همراه او که حالا فریاد پنهانی تو را میخواند، و من میدانم که تو همین حالا هم چقدر نگران و چقدر شجاع هستی. میدانم که خیلی چیز ها خوب نیست اما لازم نیست تو نگران دیگران باشی.
هرگز نفهمیدم چطور ممکن است.
مهم نیست که توضیحی برای این وجود ندارد، مهم نیست چقدر بزرگ شده ایی، مهم نیست چه چیزهایی اتفاق افتاده. مهم نیست دنیا چه چیزی میخواهد. تنها چیزی که اهمیت دارد این است که تا همیشه پسر بچه من چهارده سال دارد. و برق زندگی در چشم هایش، چشمان تماشاچی ها را میزند. حتی اگر کوله پشتی پر شده باشد و من بلیطم را گم کرده باشم. او برنده است.

(یک صندلی خالی در ردیف جلوی سینما، یک بار در زندگی. امان از احساس. این صدای گریه چه کسی است پشت فرمان؟)


|یک بی باک پر از غلط املایی|
🕊5
سه سال است که کریستیانا را میشناسم، کریستیانا مهربان است اما چشمان نافذی ندارد.
بخاطر همین از لحظه ایی که در صفحه هفتاد و شش مبانی او را ملاقات کردم چیزی درونش یافتم که شبیه به بقیه نبود؛
کریستیانا فلج اطفال بود و هرگز راه نرفته بود، حالا در این فریم؛ دور از خانه بدون ویلچر بر زمین چنگ میزند و افق را که تداعی گر تصویر دنیای کریستیانا یعنی خانه است مینگرد.
طغیان، غم، خشم، تردید، ناتوانی و سوزش اشک گوشه چشم های کریستینا با وجود عدم حضور، عمیقا تجسم میشوند.
کریستیانا یک رویا پردازِ دور از خانه بود.
یک غریبه بدون پاهای سالم در دنیای خودش.

پ.ن : دست های کریستیانا من را یاد خودم می اندازد، نوعی ناتوانی و خواستنِ شدید بدون حتی وجود یک چرخ از ویلچر و مشاهده صدای خنده اطراف با وجود تنهایی عمیق.


|یک بی باک پر از غلط املایی|
4🕊1
وسیله هارو جمع کردیم و گفتیم شاید هیچوقت برنگردیم و یادمون بره باغچه رو آب بدیم، پس باغبون لباس یه تبهکار رو تنش کرد و گفت این یه معنی دیگه میده، اما دست های باغبون لرزیدن و گریه اش گرفت.
پس چشم هاش رو دزدید و داستان نیمه تموم موند و هیچ بچه ایی اینجا نیست که یه دماغ واسه کاراکتر کتابش بخواد!.
پس نذار این دروغ ها دوباره شبیه هیولایی که دوست ندارم بکنم.
ببخشید میشه کت من رو از پشتی صندلی بدید؟!
هوای اینجا خیلی گرمه و دونه های برف روی سرم سقوط میکنن.
فکر میکنم دیرم شده.


|یک بی باک پر از غلط املایی|
🕊31
نمیدونم اجازه دارم این دلتنگی رو ابراز کنم یا نه، فقط حالا که دورم و آسمون اصلا شبیه چیزی که باید نیست یاد خورشید می افتم.
حالا که دور افتادم خودت وسط ده ثانیه فکر نکردن ها به دست هام چنگ میزنی و با خودت یه سپاه از چیز هایی که در برابرشون تسلیمم میاری.
این مدت هر شب آخر خواب ها همون رو میبینم، اما هر دفعه جمعیت بیشتر و بیشتر میشه و این یعنی من پیدات نمیکنم و اون همچنان داره میخونه.
کاش یه لحظه اجازه این رو داشتم که صدات رو اینجا، نه توی درهای گم شده مغزم روبه آسمون؛ وقتی از امید حرف میزنی بشنوم.
4
این روز ها روزهای مهمی هستند. آنقدر مهم که تا آخرین نفس هایمان در خاطراتمان جای خواهند داشت.
دوست دارم به تمام راه هایی که میتوان و شدنیست این روزها را فریاد بزنم؛ مثل دیوانه ایی پریشان روبه تمام هستی فریاد بزنم، مثل دختری که بر مزار پدر ضجه میزند و میرقصد، مثل پدری که دو دستماله بر مزار فرزندش پس از چهل روز به خاک می افتد. مثل مادری که روبه آسمان توان نفس کشیدن با سینه به آتش کشیده شده اش را میخواهد.این رنج این خاک شالوده به غم این آسمان پر از کبوتر سفید این صدای دست ها و همه و همه اینها روایتی از تاریخ خواهد شد، روایتی که جهان به تماشا آن نشسته، داستان ۱۳۷۵ هزار سال حضور غارتگران و متجاوزگران و خونخوران اسلام است.
و حالا این طور به نظر میرسد که هیچ کس جز این خاک متمدن و خون جووانان پاک سرزمینم توان از ریشه برداشتن این مرداب به لجن نشستهِ هزار و سیصد و هفتاد و پنج هزار ساله را نداشته.
اسلامی که پنجاه سال پیش به امید آخرین ضربه به تمدن ایران شورش به پا کرد، حالا با همین دست ها و صداهایی که دیگر از هیچ چیز نمیترسند، برای همیشه از بین خواهد رفت.
در این قسمت از تاریخ ایران گورستان ابدی اسلام خواهد بود؛ و این پایکوبی ها و دست در دست رقصیدن بر مزار عزیزان این جنون و و دیوانگی و این آزادی مهر و تاییدی بر این سخن خواهد بود. از تن خستهِ تکه تکه شده بابک خرمدین بر دروازه های ورودی شهر برای مقاومت در برابر ورود اعراب تا همین پیکر های چهل روزه و اشک های تازه و جای خالی کسانی که دوست و همکلاسی و عزیز و هم وطن ما بودند نشانی از نبرد تمدن هنر و فرهنگ در برابر زور و سلطه و حماقت است، و همیشه این تمدن است که پیروز میشود.
ما نوروزی آباد، سرسبز، آزاد، و به یاد تمام جاویدنامانمان سرشار از شجاعت و محبت خواهیم داشت.
به راستی که این آخرین نبرد است.
2🕊1