خدایا، از
این پریشانیها
این سردرگمیها
این دلتنگیها
این خستگیها
این ترسها
این محبتها
این نگرانیها
این تردیدها
این غصهها
به تو پناه میبرم!
این پریشانیها
این سردرگمیها
این دلتنگیها
این خستگیها
این ترسها
این محبتها
این نگرانیها
این تردیدها
این غصهها
به تو پناه میبرم!
❤14💔7👍1
این روزا یه سریال فوقالعاده میبینم که دوست دارم آدمهای بیشتری ببیننش:
“اتاق قرمز”
توی معرفیاش همین بس که ازتون بخوام یه قسمت ببینیدش!
البته ناگفته نمونه که از کشور ترکیه توقع ساخت چنین شاهکاری رو نداشتم :)
“اتاق قرمز”
توی معرفیاش همین بس که ازتون بخوام یه قسمت ببینیدش!
البته ناگفته نمونه که از کشور ترکیه توقع ساخت چنین شاهکاری رو نداشتم :)
توی زندگیمون آدمهای زیادی وجود دارن: اعضای خانواده، شاید اعضای خانواده همسرمون، دوستامون، همسایههامون و…
اختصاص دادن وقت برای هرکدومشون بعضی وقتا خیلی عجیب و طاقتفرسا بهنظر میرسه و این در حالیه که ما به جز اختصاص وقت به این افراد، زمانی رو برای رسیدگی به کارهامون، همسرمون و شاید بچههامون نیاز داریم.
معمولا این وسط مهمترین چیزی که گم میشه، اختصاص دادن وقت به خودمونه… جدا از کار، ورزش و تمام کلاسهای دیگهای که میگذرونیم…
یه چیز خیلی جالبی رو از فیلم اتاق قرمز متوجه شدم. اینکه ماها واقعا از فکر کردن به گذشته فرار میکنیم. گاهی حتی توی تنهایی هم دوست نداریم اتفاقات تلخ رو مرور کنیم. خیلی کم خودمون رو میبینیم و هرچی از خودمون میبینیم توی ظواهر خلاصه میشه. صورتمون، پوستمون، بدنمون، لباسهامون و در کل سرووضعمون.
من تا پیش از این خیال میکردم با خوندن کتابها، با حرف زدنهام با خودم، با نوشتن و پادکست گوش دادن دارم به خودم رسیدگی میکنم. اما ما واقعا وقتهای کمی رو به خودمون اختصاص میدیم.
برای هر کسی هم یجوریه. خودش باید بگرده و پیدا کنه که چطور باید یاد بگیره و برای خودش وقت بذاره.
اختصاص دادن وقت برای هرکدومشون بعضی وقتا خیلی عجیب و طاقتفرسا بهنظر میرسه و این در حالیه که ما به جز اختصاص وقت به این افراد، زمانی رو برای رسیدگی به کارهامون، همسرمون و شاید بچههامون نیاز داریم.
معمولا این وسط مهمترین چیزی که گم میشه، اختصاص دادن وقت به خودمونه… جدا از کار، ورزش و تمام کلاسهای دیگهای که میگذرونیم…
یه چیز خیلی جالبی رو از فیلم اتاق قرمز متوجه شدم. اینکه ماها واقعا از فکر کردن به گذشته فرار میکنیم. گاهی حتی توی تنهایی هم دوست نداریم اتفاقات تلخ رو مرور کنیم. خیلی کم خودمون رو میبینیم و هرچی از خودمون میبینیم توی ظواهر خلاصه میشه. صورتمون، پوستمون، بدنمون، لباسهامون و در کل سرووضعمون.
من تا پیش از این خیال میکردم با خوندن کتابها، با حرف زدنهام با خودم، با نوشتن و پادکست گوش دادن دارم به خودم رسیدگی میکنم. اما ما واقعا وقتهای کمی رو به خودمون اختصاص میدیم.
برای هر کسی هم یجوریه. خودش باید بگرده و پیدا کنه که چطور باید یاد بگیره و برای خودش وقت بذاره.
👍2
تاحالا شده ذهنتون بهم ریخته باشه و یک سری گزاره نامنظم و بیربط رو همینطور روی کاغذ بنویسید؟!
اگر نه تجربهش کنید.
۰تنهایی ساختن بعضیوقتا سخته ولی ارزششو داره
۰ چیشد بهمون یاد دادن که در هر حالی وقتی کسی حالمون رو میپرسه باید بگیم خوبیم؟ چرا نمیتونیم بگیم ناراحتیم، خستهایم، بیحوصلهایم یا…
۰ کاش سریال اتاق قرمز هیچوقت تموم نشه و بتونم تا مدتها به دیدنش ادامه بدم، تکرار فیلمها هیچوقت لذت اولیهشون رو نداره برام، مگر بعد مدتها که دیگه یادم رفته باشه!
۰ حتما نمیتونستم که سرکلاس حاضر نشدم
۰ باید متنی درباره جذابیتهای از دور بنویسم!
۰ وسایل سفر رو آماده کنم
۰ خواب عجیبی که حالمو بد کرد رو یادم نمیاد! در کل خواب خیلی خیلی عجیب و ترسناکه! اونها چیه که ما میبینیم؟چطور؟
اگر نه تجربهش کنید.
۰تنهایی ساختن بعضیوقتا سخته ولی ارزششو داره
۰ چیشد بهمون یاد دادن که در هر حالی وقتی کسی حالمون رو میپرسه باید بگیم خوبیم؟ چرا نمیتونیم بگیم ناراحتیم، خستهایم، بیحوصلهایم یا…
۰ کاش سریال اتاق قرمز هیچوقت تموم نشه و بتونم تا مدتها به دیدنش ادامه بدم، تکرار فیلمها هیچوقت لذت اولیهشون رو نداره برام، مگر بعد مدتها که دیگه یادم رفته باشه!
۰ حتما نمیتونستم که سرکلاس حاضر نشدم
۰ باید متنی درباره جذابیتهای از دور بنویسم!
۰ وسایل سفر رو آماده کنم
۰ خواب عجیبی که حالمو بد کرد رو یادم نمیاد! در کل خواب خیلی خیلی عجیب و ترسناکه! اونها چیه که ما میبینیم؟چطور؟
خدایا؟
تو واقعا خدای خوب منی و همه کار برام میکنی و من هیچ کار برات نمیکنم!
تو واقعا خدای خوب منی و همه کار برام میکنی و من هیچ کار برات نمیکنم!
❤8😢6😭2
بدنم نیاز به خواب داره اما مغزم میخواد که تا میشه، بدون مرز فکر کنه و نخوابه و مقاومت کنه…
احساس میکنم در رفتوآمد بودن بین دوتا کانال برام خیلی سخته!
چه کنم؟ اینجارو برای همیشه ترک کنم یا کانال روزمرگیام رو ببندم و به اینجا کوچ کنم؟
چه کنم؟ اینجارو برای همیشه ترک کنم یا کانال روزمرگیام رو ببندم و به اینجا کوچ کنم؟
حالا که نقش جدیدی گرفتم و مادر شدم، شاید بهانه بهتری برای نوشتن داشته باشم!
زهرا راست میگه که پروسه مادر شدن و مادری کردن، انقدر ظاهر لطیفی داره که بهش نمیاد تا این اندازه فیلافکن باشه.
انگار همزمان که خودت رو گم میکنی داری دست و پا میزنی که خودت رو درحالی پیدا کنی که ورژن بهتر، پختهتر، بالغتر و اصلاحشدهتریه! و تا اینجای ماجرا و قد ۲ ماه و ۱۳ روزی که گذروندیم باید بگم که شگفتانگیزه! که خارقالعادهست و پر از حرفها و حسهای نگفته که کاش بتونم ازشون بنویسم!
زهرا راست میگه که پروسه مادر شدن و مادری کردن، انقدر ظاهر لطیفی داره که بهش نمیاد تا این اندازه فیلافکن باشه.
انگار همزمان که خودت رو گم میکنی داری دست و پا میزنی که خودت رو درحالی پیدا کنی که ورژن بهتر، پختهتر، بالغتر و اصلاحشدهتریه! و تا اینجای ماجرا و قد ۲ ماه و ۱۳ روزی که گذروندیم باید بگم که شگفتانگیزه! که خارقالعادهست و پر از حرفها و حسهای نگفته که کاش بتونم ازشون بنویسم!
❤4
توی این روزهای به اصطلاح "جنگی" فهمیدم که آدم چه تعلقات عجیبی میتواند داشته باشد! مثلا همین دوتا کانال تلگرامم! فهمیدم چقدر توی این روزها نیاز دارم بنویسم و آدمها بخوانند، بشنوند و باهام حرف بزنند!
❤6
Forwarded from روزمرّگی! (Nastaranfarokhnejad)
ما بعدِ ماجراها را بلد نیستیم...
درواقع بخواهم بهتر بگویم، نحوه مواجهه با اتفاقات مختلف را بلد نیستیم!
انگار کمتر یاد گرفتهایم که وقتی اتفاقی میافتد باید بعدش چکار کنیم، چون همیشه براساس اصل "عدم بروز احساسات" برخورد کردیم. انگار که باید واکنش آدمها در مسائل مختلف به یک موضوع ثابت باشد! عموما بلد نیستیم که مثلا اگر دعوا شد، اگر صدای کسی بالا رفت اگر خشمگین شدیم و ناخواسته تندی کردیم خب بعدش دقیقا باید چه کار کنیم؟ اگر از کسی ناراحت شدیم چه؟ با او سرد رفتار کنیم؟ موضوع را رها کنیم یا با خودش حرف بزنیم و خودمان و خودش را از سوءتفاهمها نجات دهیم؟
ما آدم بودیم و ناگزیر از خشم، ناگزیر از عصبانیت، ناگزیر از غم... اما انگار هیچ احساسی، هیچوقت نباید بروز داده میشد. ما همیشه باید سکوت میکردیم و اگر خدایی نکرده ناخواسته صدایمان بالا میرفت و خشممان بالا میامد، نمیدانستیم بعدش چه کنیم. به جای دست پیش گرفتن عذرخواهی کنیم، به خودمان حق بدهیم و بدانیم که ما آدمیم! یک آدم با احساسات متفاوت و متناقض در هر لحظه!
اگر ناراحت شدیم، ما آدمیم با زمینهها و ذهنیتهای مختلف و حتما ناراحتیمان ریشه در جایی یا چیزی داشته!
درواقع عموما آدمها یک جورِ قابل پیشبینی شده رفتار میکنند!
چه همه مقدمهچینی کردم تا به اینجا برسم.
چند روز پیش با زهرا حرف میزدم، نگرانِ دیروز و تشییع و خاکسپاری بود. حق داشت! کسی با ما از بعدِ ماجراها صحبت نکرده بود.
ما حتی نمیدانستیم اگر عزیز از دست بدهیم بعدش باید چه کار کنیم؟
اگر به جای یک عزیز، چند عزیز را باهم از دست بدهیم چه؟
اگر دشمن به ناجوانمردانهترین شکل ممکن عزیزانمان را یک شبه از ما بگیرد چه؟
اگر دشمن به جز عزیزانمان، قصد خاک و وطنمان را کرده باشد چه؟ اگر اینها همه تاوان دینداری و مسلمان بودنمان باشد چه؟
ما غزه و لبنان و... را از دور دیده بودیم، عکسها و فیلمهایشان را.
اما هیچکس با ما از بعدش صحبت نکرده بود. از بعدِ رفتن عزیزانمان، از بعدِ لرزیدن خانههایمان، از بعدِ داغ دیدنمان، از بعدِ ترسیدنمان. هیچکس نگفت بعدش باید چه کار کنیم؟ چطور سرپا بمانیم؟ چطور ادامه دهیم؟ چطور زندگی کنیم؟ بعد از جنگ چطور دوباره به زندگی عادی برگردیم؟
ما حتی تابِ مواجهه با یکی از این موضوعات را نداشتیم و حالا یک شبه باید همه چیز را باهم تاب میآوردیم.
زهرای عزیزم؟ تو حق داشتی نگران باشی، حق داشتی بترسی و ندانی که باید چه کار کنی. کسی با ما از بَعدش حرف نزده بود. کسی نگفته بود که اگر یک عزیزِ نزدیک از دست دادیم چطور توی مراسم تشییعاش حاضر شویم چه برسد به اینکه با سه عزیزت با هم خداحافظی کنی...
ما خیلی چیزها را بلد نبودیم و حالا یک شبه قرار بود که یاد بگیریم، خیلی چیزها را...
درواقع بخواهم بهتر بگویم، نحوه مواجهه با اتفاقات مختلف را بلد نیستیم!
انگار کمتر یاد گرفتهایم که وقتی اتفاقی میافتد باید بعدش چکار کنیم، چون همیشه براساس اصل "عدم بروز احساسات" برخورد کردیم. انگار که باید واکنش آدمها در مسائل مختلف به یک موضوع ثابت باشد! عموما بلد نیستیم که مثلا اگر دعوا شد، اگر صدای کسی بالا رفت اگر خشمگین شدیم و ناخواسته تندی کردیم خب بعدش دقیقا باید چه کار کنیم؟ اگر از کسی ناراحت شدیم چه؟ با او سرد رفتار کنیم؟ موضوع را رها کنیم یا با خودش حرف بزنیم و خودمان و خودش را از سوءتفاهمها نجات دهیم؟
ما آدم بودیم و ناگزیر از خشم، ناگزیر از عصبانیت، ناگزیر از غم... اما انگار هیچ احساسی، هیچوقت نباید بروز داده میشد. ما همیشه باید سکوت میکردیم و اگر خدایی نکرده ناخواسته صدایمان بالا میرفت و خشممان بالا میامد، نمیدانستیم بعدش چه کنیم. به جای دست پیش گرفتن عذرخواهی کنیم، به خودمان حق بدهیم و بدانیم که ما آدمیم! یک آدم با احساسات متفاوت و متناقض در هر لحظه!
اگر ناراحت شدیم، ما آدمیم با زمینهها و ذهنیتهای مختلف و حتما ناراحتیمان ریشه در جایی یا چیزی داشته!
درواقع عموما آدمها یک جورِ قابل پیشبینی شده رفتار میکنند!
چه همه مقدمهچینی کردم تا به اینجا برسم.
چند روز پیش با زهرا حرف میزدم، نگرانِ دیروز و تشییع و خاکسپاری بود. حق داشت! کسی با ما از بعدِ ماجراها صحبت نکرده بود.
ما حتی نمیدانستیم اگر عزیز از دست بدهیم بعدش باید چه کار کنیم؟
اگر به جای یک عزیز، چند عزیز را باهم از دست بدهیم چه؟
اگر دشمن به ناجوانمردانهترین شکل ممکن عزیزانمان را یک شبه از ما بگیرد چه؟
اگر دشمن به جز عزیزانمان، قصد خاک و وطنمان را کرده باشد چه؟ اگر اینها همه تاوان دینداری و مسلمان بودنمان باشد چه؟
ما غزه و لبنان و... را از دور دیده بودیم، عکسها و فیلمهایشان را.
اما هیچکس با ما از بعدش صحبت نکرده بود. از بعدِ رفتن عزیزانمان، از بعدِ لرزیدن خانههایمان، از بعدِ داغ دیدنمان، از بعدِ ترسیدنمان. هیچکس نگفت بعدش باید چه کار کنیم؟ چطور سرپا بمانیم؟ چطور ادامه دهیم؟ چطور زندگی کنیم؟ بعد از جنگ چطور دوباره به زندگی عادی برگردیم؟
ما حتی تابِ مواجهه با یکی از این موضوعات را نداشتیم و حالا یک شبه باید همه چیز را باهم تاب میآوردیم.
زهرای عزیزم؟ تو حق داشتی نگران باشی، حق داشتی بترسی و ندانی که باید چه کار کنی. کسی با ما از بَعدش حرف نزده بود. کسی نگفته بود که اگر یک عزیزِ نزدیک از دست دادیم چطور توی مراسم تشییعاش حاضر شویم چه برسد به اینکه با سه عزیزت با هم خداحافظی کنی...
ما خیلی چیزها را بلد نبودیم و حالا یک شبه قرار بود که یاد بگیریم، خیلی چیزها را...
❤2
ده شب، دقیقا ده شب در حالی رفتم هیئت که هر شبش وقتی خادمهای آشنا را میدیدم حیفم میآمد که دیگر خادم نشدم، که نشد که خادم باشم...
امشب، درست شب آخر، در حالیکه روضه میشنیدم اما نمیتوانستم اشک بریزم، احساس کردم که چقدر امشب، شبیه شب دهم خادمی بود. شبیه شب دهم اما با یک فرق بزرگ. همیشه شب آخر، خادمها را نگه میداشتند، میگفتند آقای مطیعی قرار است آخر مراسم برای خادمها بخواند. میماندم و آنقدر اشک میریختم که عوض همه ده شب درمیآمد. امسال شب آخر اما اینطور تمام نشد، کسی نیامد بگوید مادرها بمانند، بچههایشان را جوری که خیالشان راحت باشد به ما بسپارند، میخواهیم برایشان روضه بخوانیم.
دیشب، شب آخر روضه اما فکر کردم که شاید همه این ده شب، خادم بوده باشم، خادمِ دخترک روضه اولیام. خادمِ زائر کوچک روضهتان. بعد فکر کردم که کاش این روضه را مادرها از من قبول کنند. کاش که مادرمان فاطمه(س)، کاش که رباب، کاش که امالبنین...
#شام_غریبان
امشب، درست شب آخر، در حالیکه روضه میشنیدم اما نمیتوانستم اشک بریزم، احساس کردم که چقدر امشب، شبیه شب دهم خادمی بود. شبیه شب دهم اما با یک فرق بزرگ. همیشه شب آخر، خادمها را نگه میداشتند، میگفتند آقای مطیعی قرار است آخر مراسم برای خادمها بخواند. میماندم و آنقدر اشک میریختم که عوض همه ده شب درمیآمد. امسال شب آخر اما اینطور تمام نشد، کسی نیامد بگوید مادرها بمانند، بچههایشان را جوری که خیالشان راحت باشد به ما بسپارند، میخواهیم برایشان روضه بخوانیم.
دیشب، شب آخر روضه اما فکر کردم که شاید همه این ده شب، خادم بوده باشم، خادمِ دخترک روضه اولیام. خادمِ زائر کوچک روضهتان. بعد فکر کردم که کاش این روضه را مادرها از من قبول کنند. کاش که مادرمان فاطمه(س)، کاش که رباب، کاش که امالبنین...
#شام_غریبان
❤7
دچار
ده شب، دقیقا ده شب در حالی رفتم هیئت که هر شبش وقتی خادمهای آشنا را میدیدم حیفم میآمد که دیگر خادم نشدم، که نشد که خادم باشم... امشب، درست شب آخر، در حالیکه روضه میشنیدم اما نمیتوانستم اشک بریزم، احساس کردم که چقدر امشب، شبیه شب دهم خادمی بود. شبیه شب…
بالاخره فرصت کردم متن شام غریبانم رو منتشر کنم!
چند شب است که تلاشهایم را برای تنظیم خواب دخترک شروع کردهام.
امشب تلاشهایم برای خواباندنش را از ساعت ۸ شب شروع کردم. چراغهای خانه را کم کردم و تلویزیون هم که طبق روال هر شب، خاموش ماند و هنوز روی همان ۲ دقیقهی ابتدایی "شکارگاه" که دوروز است میخواهم ببینمش، استپ شده.
کلی مقاومت کردم که بعد از ساعت ۷ نخوابد، طرفهای ساعت ۹ خوابش گرفته بود و کلافه بود، شیر خورد و چشمانش که داشت بسته میشد شروع کردم به صحبت و نگاه کردنش و نگذاشتم که بخوابد.
ساعت ده بود که دیدم خیلی خسته است، خوشحال از اینکه قرار است تا صبح بخوابد، خواباندمش، در همان تاریکی. خوابش که سنگین شد گذاشتمش روی تخت کنار مادر، که چند شب است تخت دور افتاده از مادر شده و رفته سمت انتهای اتاق تا دخترک بوی مادرش را کمتر احساس کند و نیمه شب از خواب بیدار نشود.
احساس پیروزی عجیبی داشتم، توی سرم میچرخید که فردا به مرضیه هم ویس بدهم و بگویم که اگر مقاومت کنی و نگذاری که زهرا سادات بعد از ساعت ۷ شب بخوابد، دست کم ساعت ۱۰ یا ۱۱ میتوانی بخوابانیاش! نمیدانم چطور این اندازه به روشم و جوابدهی سریعاش ایمان داشتم! خوشحال از این پیروزی رفتم سراغ کارهایم، نمیدانستم کدامشان را اول انجام بدهم. تقریبا نیم ساعت که گذشت، صدای دخترک آمد، به خیالم تندی رفتم سراغش که دوباره با شیرخوردن بخوابانمش که دیدم توی همان یک وجب جا چرخیده و دمر شده و دارد چهارچشمی دوروبرش را میپاید. عجیب بود اما خندیدم. نه ناراحت بودم و نه عصبانی، فقط خندهام گرفته بود. دخترک را برداشتم و از اتاق آمدم توی پذیرایی، با همان نور کمی که همسرم را خوابآلود روی مبل دراز کرده بود.
دخترک را گذاشتم روی زمین تا بازی کند. از آن وقتها بود که روی زمین بند نشد. بغلش کردم، شعر خواندم، بازی کردیم، ورزش کردیم اما انگار که دخترکم قصد خواب نداشت، انگار بدنش روی ۱۲ ونیم به بعد شب کوک شده است! زودتر اگر بخوابد، بیدار میشود. آخرین گزینهی نجات به ذهنم رسید، باید "حمامش" کنم. برای آنها که وقت خواندن متن نگران سرماخوردنش میشوند هم باید بگویم که کولر را خاموش کردم و دخترک را به حمام بردم. گذاشتم که آب حسابی خستهاش کند. حمام ۵ دقیقهایاش را یک ربع طول دادم، بعد از حمام دستوپایش را روغن زدم، لباس تناش کردم، نمِ گوشهایش را با گوشپاککن گرفتم، موهایش رو با باد ملایم سشوار خشک کردم و شانه زدم و بالاخره دخترک که حسابی خسته شده بود، میان شیر خوردن چشمش سنگین شد. ساعت ۱ و ربع بود که خوابید!
اینها را با جزئیات اینجا نوشتم تا یادم باشد روزهایی هست که بی آنکه کسی بداند، یک مادر تقریبا چیزی حدود نیمی از روز، تلاش میکند تا ساعت خواب دخترکش را تنظیم کند. که خدا چه صبر عظیمی توی وجودم ریخته از وقتی مادر شدهام. نوشتم عجیب بود اما خندیدم و حالا مینویسم عجیب است اما من قویترین، صبورترین و با اعتمادبهنفسترین نسخهی ۲۸ سال زندگیام را این روزها تجربه میکنم.
#روایت
#روزهای_مادری
#مادرانگی
امشب تلاشهایم برای خواباندنش را از ساعت ۸ شب شروع کردم. چراغهای خانه را کم کردم و تلویزیون هم که طبق روال هر شب، خاموش ماند و هنوز روی همان ۲ دقیقهی ابتدایی "شکارگاه" که دوروز است میخواهم ببینمش، استپ شده.
کلی مقاومت کردم که بعد از ساعت ۷ نخوابد، طرفهای ساعت ۹ خوابش گرفته بود و کلافه بود، شیر خورد و چشمانش که داشت بسته میشد شروع کردم به صحبت و نگاه کردنش و نگذاشتم که بخوابد.
ساعت ده بود که دیدم خیلی خسته است، خوشحال از اینکه قرار است تا صبح بخوابد، خواباندمش، در همان تاریکی. خوابش که سنگین شد گذاشتمش روی تخت کنار مادر، که چند شب است تخت دور افتاده از مادر شده و رفته سمت انتهای اتاق تا دخترک بوی مادرش را کمتر احساس کند و نیمه شب از خواب بیدار نشود.
احساس پیروزی عجیبی داشتم، توی سرم میچرخید که فردا به مرضیه هم ویس بدهم و بگویم که اگر مقاومت کنی و نگذاری که زهرا سادات بعد از ساعت ۷ شب بخوابد، دست کم ساعت ۱۰ یا ۱۱ میتوانی بخوابانیاش! نمیدانم چطور این اندازه به روشم و جوابدهی سریعاش ایمان داشتم! خوشحال از این پیروزی رفتم سراغ کارهایم، نمیدانستم کدامشان را اول انجام بدهم. تقریبا نیم ساعت که گذشت، صدای دخترک آمد، به خیالم تندی رفتم سراغش که دوباره با شیرخوردن بخوابانمش که دیدم توی همان یک وجب جا چرخیده و دمر شده و دارد چهارچشمی دوروبرش را میپاید. عجیب بود اما خندیدم. نه ناراحت بودم و نه عصبانی، فقط خندهام گرفته بود. دخترک را برداشتم و از اتاق آمدم توی پذیرایی، با همان نور کمی که همسرم را خوابآلود روی مبل دراز کرده بود.
دخترک را گذاشتم روی زمین تا بازی کند. از آن وقتها بود که روی زمین بند نشد. بغلش کردم، شعر خواندم، بازی کردیم، ورزش کردیم اما انگار که دخترکم قصد خواب نداشت، انگار بدنش روی ۱۲ ونیم به بعد شب کوک شده است! زودتر اگر بخوابد، بیدار میشود. آخرین گزینهی نجات به ذهنم رسید، باید "حمامش" کنم. برای آنها که وقت خواندن متن نگران سرماخوردنش میشوند هم باید بگویم که کولر را خاموش کردم و دخترک را به حمام بردم. گذاشتم که آب حسابی خستهاش کند. حمام ۵ دقیقهایاش را یک ربع طول دادم، بعد از حمام دستوپایش را روغن زدم، لباس تناش کردم، نمِ گوشهایش را با گوشپاککن گرفتم، موهایش رو با باد ملایم سشوار خشک کردم و شانه زدم و بالاخره دخترک که حسابی خسته شده بود، میان شیر خوردن چشمش سنگین شد. ساعت ۱ و ربع بود که خوابید!
اینها را با جزئیات اینجا نوشتم تا یادم باشد روزهایی هست که بی آنکه کسی بداند، یک مادر تقریبا چیزی حدود نیمی از روز، تلاش میکند تا ساعت خواب دخترکش را تنظیم کند. که خدا چه صبر عظیمی توی وجودم ریخته از وقتی مادر شدهام. نوشتم عجیب بود اما خندیدم و حالا مینویسم عجیب است اما من قویترین، صبورترین و با اعتمادبهنفسترین نسخهی ۲۸ سال زندگیام را این روزها تجربه میکنم.
#روایت
#روزهای_مادری
#مادرانگی
❤8
این دو هفتهای که دخترکم بخاطر بازیگوشیها و جذابیتهای دنیا، کمتر شیر میخورد و وزنش کمتر از ماههای پیش افزایش داشته، مدام ذهنم درگیر است که چه کار کنم تا این اتفاق ادامهدار نشود و دخترک با وجود خوشحالی و بازیگوشی، شیرش را هم بخورد! به سبک یاسین حجازی دوست دارم که روی بعضی کلمات، عامدانه تاکید کنم! دخترک، تنها کمتر شیر میخورد در حالیکه خوشحال است و خندان از کشف محیط جدید دور و برش و فضای امن و آرام اطرافش!
حواسم هست چیزهای خوب و مقوی بخورم تا به اندازه کافی برای دخترک شیر داشته باشم.
اینستاگرام را که باز میکنم میبینم آن طرفتر دنیا اما اصلا چیزی برای خوردن نیست، که آدمها دارند از گرسنگی میمیرند، که وقتی مادری آب و نان درستی نخورد، کجا خبری از شیر خواهد بود...
به کودکش فکر میکنم، به دخترکم وقتی که فقط دو ساعت شیر نمیخورد و بیتاب میشود، به کودکش فکر میکنم، به گرسنگیاش، به مادری که شیر ندارد، جان ندارد، مادری که غم، هزار تکهاش کرده...
زهر میشود در دهانم و تیغ میشود در گلویم هر چه میخورم...
کاش که کاری از من برمیآمد، کاری فراتر از گذاشتن یک استوری زیر خنکای باد کولر...
#روایت_مادری
حواسم هست چیزهای خوب و مقوی بخورم تا به اندازه کافی برای دخترک شیر داشته باشم.
اینستاگرام را که باز میکنم میبینم آن طرفتر دنیا اما اصلا چیزی برای خوردن نیست، که آدمها دارند از گرسنگی میمیرند، که وقتی مادری آب و نان درستی نخورد، کجا خبری از شیر خواهد بود...
به کودکش فکر میکنم، به دخترکم وقتی که فقط دو ساعت شیر نمیخورد و بیتاب میشود، به کودکش فکر میکنم، به گرسنگیاش، به مادری که شیر ندارد، جان ندارد، مادری که غم، هزار تکهاش کرده...
زهر میشود در دهانم و تیغ میشود در گلویم هر چه میخورم...
کاش که کاری از من برمیآمد، کاری فراتر از گذاشتن یک استوری زیر خنکای باد کولر...
#روایت_مادری
😭6❤5💔2