دیـوڪـلاسـیـــتـــی
119 subscribers
9.93K photos
2.46K videos
77 files
120 links
بہ نام خداوند دلهاے پاڪ
─═ঊঈ🌸ঊঈ═─


هرڪہ باعشـق براین دایره پیوستہ ســــلام
─═ঊঈ🌸ঊঈ═─




ارتباط با ادمین
@M9943
لینڪ ڪانال
@divkolacity
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تقدیم به شما دوستان عزیز💐

🌸عید سعید فطر مبارک🌸

‎‌‌‌‌‌
‌ ‌‌‌‌‌‌  @divkolacity
🍃🌸🌸🌸🌸🌸🍃
🎙 رضا اسماعیلی🎙
@moooje_shomal
آهنگ زیبای رضااسماعیلی تقدیم به شما ❤️

من و یار دوهمسایه دیوار به دیوار
آااا می همدم آاااا می همدم
کوچ ها کنیم‌بوریم بیموئه بهار
آااا می همدم آاااا می همدم


  @divkolacity
🍃🌸🌸🌸🌸🌸🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سپاس از همراهیتون 💜

  @divkolacity
🍃🌸🌸🌸🌸🌸🍃
قبرستونا...
پره از آدمایی که گفتن از شنبه، فردا، هفته دیگه، امشب...
حواسمون باشه واسه هر کاری وقت نداریم...
اگه میخوای حرفی بزنی، کاری بکنی، همین امروز انجامش بده!
خیلی زود دیر میشه...

پنجشنبه ست، فاتحه برای درگذشتگان یادتون نره🙏



  @divkolacity
🍃🌸🌸🌸🌸🌸🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چطوره موافقین؟؟😊


  @divkolacity
🍃🌸🌸🌸🌸🌸🍃
  @divkolacity
🍃🌸🌸🌸🌸🌸🍃



#اطلاعیه
#چهلم


✔️و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا لله و انا الیه راجعون

✔️چهلمین روز درگذشت  مرحوم مغفوره
حاجیه خانم #بدوی همسر حاج حمید نیکنژاد را به اطلاع عموم شهروندان محترم  و معزز میرسانیم.

چهلمین روز درگذشت مرحوم مغفوره حاجیه خانم #بدوی را به خانواده محترم نیکنژاد،بدوی و  سایر بیوت وابسته تسلیت گفته ، از خداوند متعال شادی روح این مرحوم و صبری جزیل  برای این خانواده به سوگ نشسته را در برابر این تقدیر الهی را خواستاریم.

♻️مراسم چهلم: پنج شنبه ۲۶مرداد ماه ساعت ۱۶:۳۰ الی ۱۸:۰۰ جهت آقایان و خانمها بر مزار شهدای سراجکلا برگزار میگردد.

🤲روحش شاد و با انبیاء الهی محشور باد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
شب قدر، شب اندیشه است؛ شبِ خلوتِ توأمِ با تدبّرِ بنده با خالق؛ شب خوب، فکر کردن، شبِ فکرِ خوب کردن است. شب قدر را باید در اندیشه های ناب و افکار انسان ساز به صبح رساند.

  @divkolacity
🍃🌸🌸🌸🌸🌸🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یه نگاه خدا کافیه برای باز شدن تمام درهای بسته زندگی، اون نگاه رو برای تک تکتون آرزو می‌کنم...
  @divkolacity
🍃🌸🌸🌸🌸🌸🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🏴فرا رسیدن ایام
شهادت مولای متقیان
علی علیه السلام تسلیت🏴


     @divkolacity
🍃🌸🌸🌸🌸🌸🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ازش پرسیدم آرامشِ الانت رو مدیون چی هستی؟!
گفت: هرچی شده حتما باید می‌شده!
هر چی هم قراره بشه،می‌شه‌!
ترجیح میدم فقط زندگی کنم، فقط زندگی! همین.
امروزت رو زندگی کن.همین 🌸


  @divkolacity
🍃🌸🌸🌸🌸🌸🍃
1
࿐ྀུ✿❥━━━━━━━━━━━🦋

📖این داستان فوق العاده زیباست و میتونه تاثیر زیادی روی روابط خانوادگی شما داشته باشه...
#پس_حتما_بخونیدش👇

#از_تهمینه_میلانی

🔹ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشمو چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهی تابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه... برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.

🔹پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم. بابام میگفت: نون خوب خیلی مهمه.
من که بازنشسته ام، کاری ندارم، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در میزد و نون رو همون دم در میداد و میرفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت.

🔹دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند. صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت میکرد بالا.

🔹برای یک لحظه خشکم زد! آخه ما خانوادۀ سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند و میامدند تو، روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند.
قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت میکرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد. آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم.

🔹خونه نا مرتب بود، خسته بودم. تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم. چیزهایی که الان وقتی فکرش را میکنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید.
شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم: برای چی این قدر اصرار کردی؟ گفت: خب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.
گفتم: ولی من این کتلت ها رو برای فردامون هم درست کردم.
گفت: حالا مگه چی شده؟ گفتم: چیزی نشده؟
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم.

🔹پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت: دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نون ها رو برات ببرم؟ تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم. پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.
وقتی شام آماده شد، پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.

🔹پدر و مادرم هردو فوت کردند. چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق از سرم گذشت: نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟
از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند.
راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟
آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند.
واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟
حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد. حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟

🔹 چقدر دلم تنگ شده براشون. فقط، فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه، میوه داشتیم یا نه. چرا همش میخواستم همه چی کامل باشه بعد مهمون بیاد!
همه چیز کافی بود، من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک. پدرم راست میگفت که:
نون خوب خیلی مهمه. من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی.

👈🏻«زمخت نباشیم»
زمختی یعنی: ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها...
🍃🌸🌸🌸🌸🌸🍃


  @divkolacity
🍃🌸🌸🌸🌸🌸🍃
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بیست و سوم رمضان مسجد امام حسن عسکری
#دیوکلاء_الیمون
امشب در آخرین شب قدر
دعامیکنم🙏🌺
برای تو
برای خودم
برای همه ما

کسی چه می داند
شاید خدادسته جمعی نگاهمان کند!🌺

پروردگارا🙏🌸
بهترین ها رابرایمان مقدرکن...🙏

الهی آآآآآآآمین 🙏


  @divkolacity
🍃🌸🌸🌸🌸🌸🍃
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
در این شب های قدر
رفیق مرا هم دعا کن شاید.....

التماس دعا

  @divkolacity
🍃🌸🌸🌸🌸🌸🍃
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
✔️و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا لله و انا الیه راجعون

شعبان اسدی معروف به عمو صفر

را به کلیه خانواده اسدی و  سایر بیوت
وابسته تسلیت گفته ، از خداوند متعال شادی روح این

مرحوم   #شعبان_اسدی  معروف به عمو صفر

صبری جزیل  برای این خانواده به سوگ نشسته را در برابر این تقدیر الهی را خواستاریم.



روحش شاد و یادش گرامی🖤🖤🖤🖤


  @divkolacity
🍃🌸🌸🌸🌸🌸🍃
💔7
  @divkolacity
🍃🌸🌸🌸🌸🌸🍃
#بسیار۰زیباست👌

ﻣﺮﺩﯼ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ .

ﺍﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻠﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭﺵ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﻫﺪ ﺗﺎ  ﺑﺮﺍﯾﺶ ﭘﺴﺖ ﺷﻮﺩ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺭﺏ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ.
ﻣﺮﺩﻧﺰﺩﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﺏ ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟
ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ :
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﯾﮏ ﺷﺎﺧﻪ ﮔﻞ ﺑﺨﺮﻡ  ﻭﻟﯽ ﭘﻮﻟﻢ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ.
ﻣﺮﺩ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : 

ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﯿﺎ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﯾﮏ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺸﻨﮓ ﻣﯿﺨﺮﻡ ﺗﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪﻣﺎﺩﺭﺕ ﺑﺪﻫﯽ .
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯽ ﺷﺪﻧﺪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺣﺎﮐﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﻭ ﺭﺿﺎﯾﺖ ﺑﺮ ﻟﺐ ﺩﺍﺷﺖ.
ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ :
ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯽ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺮﺳﺎﻧﻢ؟
ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ :
ﻧﻪ، ﺗﺎ ﻗﺒﺮ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﯿﺴﺖ !
ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻮﯾﺪ٬
ﺑﻐﺾ ﮔﻠﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﻟﺶ ﺷﮑﺴﺖ .
ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩ ﺑﻪ ﮔﻞ ﻓﺮوشى برگشت ، ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﺭﺍ ﭘﺲ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ۲۰۰ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺪﻫﺪ !

#ﺷﮑﺴﭙﯿﺮ۰میگوید :

ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺗﺎﺝ ﮔﻞ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮔﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺎﺑﻮﺗﻢ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﯼ، ﺷﺎﺧﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ برایم بیاور

👏👏👏👏😔😔

  @divkolacity
🍃🌸🌸🌸🌸🌸🍃
👏4👍3