Forwarded from PEDRAM333 (PEDRAM333)
عشقای منننننن
دیوار خاطره یه جای ای که شما خاطره هاتون بنویسن منتنن خیلی حال کردمممممممم ⭐️⭐️⭐️ حتما یه انرژی بدینن
لینک و براتون این زیر گذاشتم👇👇👇
https://divarkhatereh.com
https://divarkhatereh.com
https://divarkhatereh.com
دیوار خاطره یه جای ای که شما خاطره هاتون بنویسن منتنن خیلی حال کردمممممممم ⭐️⭐️⭐️ حتما یه انرژی بدینن
لینک و براتون این زیر گذاشتم👇👇👇
https://divarkhatereh.com
https://divarkhatereh.com
https://divarkhatereh.com
❤2👍1
دفتر خاطراتم
یه دفتر کوچیک داشتم که همه چی توش مینوشتم از چیزایی که تو مدرسه اتفاق میفتاد تا اسم ادمایی که باهاشون دوست بودم یه روز خواهرم دفترمو پیدا کرد و شروع کرد به خوندنش منم ترسیدم یه چیزایی رو ببینه سریع ازش گرفتم و قایمش کردم چند روز بعد هرچی فکر کردم یادم نیومد کجا قایمش کردم کل خونه رو گشتم ولی پیداش نکردم چند سال بعد اتفاقی توی یه کشو پیداش کردم که خواهرم انداخته بود توش نشستم همه نوشته هاشو خوندم خیلی حس عجیبی بود چون نصف چیزایی که اون موقع برام خیلی مهم بودن الان حتی یادم نمیومد
ولی وقتی صفحه های اخرشو خوندم یه لحظه دلم برای اون دختر کوچولویی که با ذوق همه چی رو توی اون دفتر مینوشت تنگ شد هیچی مثل قبل نیست ذوقی ندارم
لینک خاطره مهدیس 👇
https://divarkhatereh.com/#memory-69
یه دفتر کوچیک داشتم که همه چی توش مینوشتم از چیزایی که تو مدرسه اتفاق میفتاد تا اسم ادمایی که باهاشون دوست بودم یه روز خواهرم دفترمو پیدا کرد و شروع کرد به خوندنش منم ترسیدم یه چیزایی رو ببینه سریع ازش گرفتم و قایمش کردم چند روز بعد هرچی فکر کردم یادم نیومد کجا قایمش کردم کل خونه رو گشتم ولی پیداش نکردم چند سال بعد اتفاقی توی یه کشو پیداش کردم که خواهرم انداخته بود توش نشستم همه نوشته هاشو خوندم خیلی حس عجیبی بود چون نصف چیزایی که اون موقع برام خیلی مهم بودن الان حتی یادم نمیومد
ولی وقتی صفحه های اخرشو خوندم یه لحظه دلم برای اون دختر کوچولویی که با ذوق همه چی رو توی اون دفتر مینوشت تنگ شد هیچی مثل قبل نیست ذوقی ندارم
لینک خاطره مهدیس 👇
https://divarkhatereh.com/#memory-69
🔥4❤3🤔2😢1
نصف شب
لینک خاطره 👇
https://divarkhatereh.com/#memory-265
یه خانواده تعریف میکردن که چند وقت بود شبا وسایل خونهشون جابهجا میشد فکر میکردن شاید خودشون یادشون میره کجا گذاشن تا اینکه یه شب پدر خانواده تصمیم میگیره دوربین گوشی رو روشن بذاره صبح که فیلمو دید ساعت ۴ صبح یه مرد غریبه از اتاق خواب بیرون اومد رفت اشپزخونه یه لیوان آب خورد و دوباره برگشت بعد پلیس که اومد خونه رو گشت یه جای مخفی زیر پلهها پیدا کردن که از داخلش به خونه راه داشت
لینک خاطره 👇
https://divarkhatereh.com/#memory-265