« حَبلُ المتین »
تَهایَجَ القَلبُ وٱشْتاقُ الحَرَم
وَ لَم یَنُم عینیَ بالدَّمع اِلتَزَم
( قلب به هیجان آمده و مشتاق حرم امیرالمؤمنین علی علیه السلام شده است. چشمانم خواب ندارد و دائم به گریه خو گرفته است)
نادَا مُنادٍ بالتّواتُر و العَتَب
تَعِش وَ تَلتَذُّ اِلی مَتَی وَ کَم؟
( یک منادی پست سر هم و باسرزنش دم گوشم میگوید :تا کی و چقدر میخواهی دنبال لذت هایت باشی؟!)
قُم وَ ٱجتَمِعْ زادَکَ لِلسُکنَی النَّجف
کُلُّ المَلَکْ، هَذا مُناهُم فَاغتَنَم
(بلند شو و زاد و توشه ات را جمع کن برای سکونت در نجف که این آرزوی تمامی فرشتگان است، پس غنیمت شمار)
اَرضٌ و لا ارضٌ بَلَی فَوقَ السّماء
مِن عِندها یُرزَق عَرَب یُرزَق عَجَم
( نجف، سرزمینی که زمین نیست بلکه بالاتر از آسمان هاست. از نزد نجف است که عرب و عجم روزی می خورند)
فيها وَصیُّ المُصطَفی، حَبلُ المتین
العُروَةُ الوُتقی، فَبِالحَبلِ ٱعتَصَم
( در نجف، وصی رسول خدا صلی الله علیه و آله و ریسمان محکم الهی آرمیده است، پس برو و به این ریسمان چنگ بزن)
یا لیتَنی فی غَیرِها لَم اَرقُدُ
فی الآجلهٔ و العاجِله، کُنتُ السَلَم
( این کاش بشود تا در غیر نجف، شبی را نخوابم که در این صورت در دنیا و آخرت در امانم)
مِنها قَصدتُ الکربَلا یَوم الخمیس
زُرتُ الحسین وَهوَ مِن اَعلی النِعَم
( روز پنچشنبه بود از نجف به سمت کربلا رفتم و امام حسین علیه السلام را زیارت کردم. این از بالاترین نعمتهای الهی برایم بود)
تَهایَجَ القَلبُ وٱشْتاقُ الحَرَم
وَ لَم یَنُم عینیَ بالدَّمع اِلتَزَم
( قلب به هیجان آمده و مشتاق حرم امیرالمؤمنین علی علیه السلام شده است. چشمانم خواب ندارد و دائم به گریه خو گرفته است)
نادَا مُنادٍ بالتّواتُر و العَتَب
تَعِش وَ تَلتَذُّ اِلی مَتَی وَ کَم؟
( یک منادی پست سر هم و باسرزنش دم گوشم میگوید :تا کی و چقدر میخواهی دنبال لذت هایت باشی؟!)
قُم وَ ٱجتَمِعْ زادَکَ لِلسُکنَی النَّجف
کُلُّ المَلَکْ، هَذا مُناهُم فَاغتَنَم
(بلند شو و زاد و توشه ات را جمع کن برای سکونت در نجف که این آرزوی تمامی فرشتگان است، پس غنیمت شمار)
اَرضٌ و لا ارضٌ بَلَی فَوقَ السّماء
مِن عِندها یُرزَق عَرَب یُرزَق عَجَم
( نجف، سرزمینی که زمین نیست بلکه بالاتر از آسمان هاست. از نزد نجف است که عرب و عجم روزی می خورند)
فيها وَصیُّ المُصطَفی، حَبلُ المتین
العُروَةُ الوُتقی، فَبِالحَبلِ ٱعتَصَم
( در نجف، وصی رسول خدا صلی الله علیه و آله و ریسمان محکم الهی آرمیده است، پس برو و به این ریسمان چنگ بزن)
یا لیتَنی فی غَیرِها لَم اَرقُدُ
فی الآجلهٔ و العاجِله، کُنتُ السَلَم
( این کاش بشود تا در غیر نجف، شبی را نخوابم که در این صورت در دنیا و آخرت در امانم)
مِنها قَصدتُ الکربَلا یَوم الخمیس
زُرتُ الحسین وَهوَ مِن اَعلی النِعَم
( روز پنچشنبه بود از نجف به سمت کربلا رفتم و امام حسین علیه السلام را زیارت کردم. این از بالاترین نعمتهای الهی برایم بود)
« نشانِ عشق »
یا اباعبدالله...
چو بی قرار میشوم، ز مستیِ جنون تو
به قتل می رساندَم ، تمثُّلی ز خون تو
به آتشم کِشَد مثالِ زینِ واژگون تو
کُشتنِ عاشقِ تو گشته شأنی از شُئون تو
به خون طپیدی و بیا دگر مرا به خون کِشان
«که عشق گفته عاشق از معشوق میبَرد نشان»
گَهی خراب نام تو، گَهی خُمار ساقی ام
منم به عهد اشک مستدام بر تو باقی ام
ز غصّه ارغوانی ام، ز گريه چون اقاقی ام
ز این دیار نیستم، به عشق تو عراقی ام
تو تا خدا رسیدی و مرا کنار خود رسان
«که عشق گفته عاشق از معشوق میبَرد نشان»
شوَد بر این شب سیاهِ تارِ من سحر رسد؟
بگو دگر جدایی من و تو کی به سر رسد؟
چه میشود به وقت احتضارم این خبر رسد:
«قیام کن که اینک ارباب تو با قمر رسد»
جان تو را خدا گرفت و جان من را تو ستان
«که عشق گفته عاشق از معشوق میبَرد نشان»
ز بین خوبان جهان، کلب سرای تو شدم
شبیه منصورِ مَلَک،وقف عزای تو شدم
به خواب دیدم که من از گریه فدای تو شدم
ز خلق دیده بستم و فقط برای تو شدم
شدی «قتیل العبرات» و اشک های من روان
«که عشق گفته عاشق از معشوق میبَرد نشان»
ز مردمان بریده و ز این زمانه خسته ام
فقط به روز وصل مان، ببین که دیده بسته ام
منی که هر چه توبه کرده بوده ام، شکسته ام
مثال حرّ، به انتظار لطف تو نشسته ام
ز مردمان بریدی و بریده ام ز مردمان
«که عشق گفته عاشق از معشوق میبَرد نشان»
رمضان المبارک ١۴۴٣
یا اباعبدالله...
چو بی قرار میشوم، ز مستیِ جنون تو
به قتل می رساندَم ، تمثُّلی ز خون تو
به آتشم کِشَد مثالِ زینِ واژگون تو
کُشتنِ عاشقِ تو گشته شأنی از شُئون تو
به خون طپیدی و بیا دگر مرا به خون کِشان
«که عشق گفته عاشق از معشوق میبَرد نشان»
گَهی خراب نام تو، گَهی خُمار ساقی ام
منم به عهد اشک مستدام بر تو باقی ام
ز غصّه ارغوانی ام، ز گريه چون اقاقی ام
ز این دیار نیستم، به عشق تو عراقی ام
تو تا خدا رسیدی و مرا کنار خود رسان
«که عشق گفته عاشق از معشوق میبَرد نشان»
شوَد بر این شب سیاهِ تارِ من سحر رسد؟
بگو دگر جدایی من و تو کی به سر رسد؟
چه میشود به وقت احتضارم این خبر رسد:
«قیام کن که اینک ارباب تو با قمر رسد»
جان تو را خدا گرفت و جان من را تو ستان
«که عشق گفته عاشق از معشوق میبَرد نشان»
ز بین خوبان جهان، کلب سرای تو شدم
شبیه منصورِ مَلَک،وقف عزای تو شدم
به خواب دیدم که من از گریه فدای تو شدم
ز خلق دیده بستم و فقط برای تو شدم
شدی «قتیل العبرات» و اشک های من روان
«که عشق گفته عاشق از معشوق میبَرد نشان»
ز مردمان بریده و ز این زمانه خسته ام
فقط به روز وصل مان، ببین که دیده بسته ام
منی که هر چه توبه کرده بوده ام، شکسته ام
مثال حرّ، به انتظار لطف تو نشسته ام
ز مردمان بریدی و بریده ام ز مردمان
«که عشق گفته عاشق از معشوق میبَرد نشان»
رمضان المبارک ١۴۴٣
« دُردانه خدا »
یا اباعبدالله...
غریبه ام میان مردمان و آشنا تویی
فقط برای قلب بی نوای من نوا تویی
به فکر حرّ و عابس و حبیب و عون و جعفرم
آنکه رساندم مرا به جمع اصدقاء تویی
هوای خاک پای اکبرت ز من ربوده دل
آنکه به پای اکبرت، کُنَد مرا رها تویی
پَر عبای قاسم و بوسه ای از لعل لبم
آنکه مرا کُنَد غلامِ پور مجتبی تویی
قمر، قرار بُرده از دلم به یک اشارتی
آنکه قرار برده از ساقی کربلا، تویی
به پای روضه عقیله موی من سفید شد
آنکه سفید کرده موی دُختِ مرتضی تویی
زلف به باد دادی و عقل به باد داده ام
آنکه مرا جنون دهد ، ز روی نیزه ها تویی
ندیده عاشقَت شدم، ندیده آتشم زدی
آنکه ز جمع عاقلان کرده مرا جدا تویی
به این جهان نه لذّتی، به سر نه شوق جنّتی
تمام دلخوشیِ دیوانه ی مبتلا تویی
نه اینکه تنها تو عزیز بندگان باشی و بس
عزیز و دردانه و معشوق خودِ خدا تویی...
ذي الحجه ١۴۴٣
یا اباعبدالله...
غریبه ام میان مردمان و آشنا تویی
فقط برای قلب بی نوای من نوا تویی
به فکر حرّ و عابس و حبیب و عون و جعفرم
آنکه رساندم مرا به جمع اصدقاء تویی
هوای خاک پای اکبرت ز من ربوده دل
آنکه به پای اکبرت، کُنَد مرا رها تویی
پَر عبای قاسم و بوسه ای از لعل لبم
آنکه مرا کُنَد غلامِ پور مجتبی تویی
قمر، قرار بُرده از دلم به یک اشارتی
آنکه قرار برده از ساقی کربلا، تویی
به پای روضه عقیله موی من سفید شد
آنکه سفید کرده موی دُختِ مرتضی تویی
زلف به باد دادی و عقل به باد داده ام
آنکه مرا جنون دهد ، ز روی نیزه ها تویی
ندیده عاشقَت شدم، ندیده آتشم زدی
آنکه ز جمع عاقلان کرده مرا جدا تویی
به این جهان نه لذّتی، به سر نه شوق جنّتی
تمام دلخوشیِ دیوانه ی مبتلا تویی
نه اینکه تنها تو عزیز بندگان باشی و بس
عزیز و دردانه و معشوق خودِ خدا تویی...
ذي الحجه ١۴۴٣
« عبدِ حسین »
یا اباعبدالله...
جام پُر از شراب کن، حالِ مرا خراب کن
از غمت آتشم بزن، قلب مرا کباب کن
مرا تو از خودت بدان، به روی من حساب کن
عاقبت این سیاه را، نوکر خود خطاب کن
گمان نمیکنم مرا از درِ خود برانی ام
«منتظرم که بشنوم عبد خودت بخوانی ام»
به جرم دیوانگی ام، رانده ز جمع مَردمم
به ياد زلف خونی ات، همیشه بی خود از خودم
اصیل ، کربلایی ام، اگر چه ساکن قُمَم
میان اصحاب کساء، خراب نور پنجمم
مَنی که از داغ غمت، همیشه ارغوانی ام
«منتظرم که بشنوم عبد خودت بخوانی ام»
چه کوچک ست این جهان برای گریه کردنم
برای گریه کردنم، مجال دِه به رفتنم
به دور شمع جان تو، به فکر پر کشیدنم
لطمه زنند حوریان، ز "یاحسین" گفتنم
چه میشود مرا کنار عابست نشانی ام؟!
«منتظرم که بشنوم عبد خودت بخوانی ام»
اگر نریخت خون من، روز دهم به پای تو
قدر همان ببارم از دیده ی خود برای تو
کور شود چشم من از اشکِ به روضه های تو
که چشم شاه طوس زخمی شده از عزای تو
زمینی ام ولی چو اشک ریزم، آسمانی ام
«منتظرم که بشنوم عبد خودت بخوانی ام»
آنکه دلش را ز تمام لیلیان رُفو کند
و با زبان قلب، با "حسین"گفتگو کند
صبح و مسا به اشک بر"حسین"هم وضو کند
به حیرتم اگر دَمی بهشت آرزو کند!
ای صنما! کلب توأم، در پیِ استخوانی ام
«منتظرم که بشنوم عبد خودت بخوانی ام»
صفر الخیر ١۴۴۴
یا اباعبدالله...
جام پُر از شراب کن، حالِ مرا خراب کن
از غمت آتشم بزن، قلب مرا کباب کن
مرا تو از خودت بدان، به روی من حساب کن
عاقبت این سیاه را، نوکر خود خطاب کن
گمان نمیکنم مرا از درِ خود برانی ام
«منتظرم که بشنوم عبد خودت بخوانی ام»
به جرم دیوانگی ام، رانده ز جمع مَردمم
به ياد زلف خونی ات، همیشه بی خود از خودم
اصیل ، کربلایی ام، اگر چه ساکن قُمَم
میان اصحاب کساء، خراب نور پنجمم
مَنی که از داغ غمت، همیشه ارغوانی ام
«منتظرم که بشنوم عبد خودت بخوانی ام»
چه کوچک ست این جهان برای گریه کردنم
برای گریه کردنم، مجال دِه به رفتنم
به دور شمع جان تو، به فکر پر کشیدنم
لطمه زنند حوریان، ز "یاحسین" گفتنم
چه میشود مرا کنار عابست نشانی ام؟!
«منتظرم که بشنوم عبد خودت بخوانی ام»
اگر نریخت خون من، روز دهم به پای تو
قدر همان ببارم از دیده ی خود برای تو
کور شود چشم من از اشکِ به روضه های تو
که چشم شاه طوس زخمی شده از عزای تو
زمینی ام ولی چو اشک ریزم، آسمانی ام
«منتظرم که بشنوم عبد خودت بخوانی ام»
آنکه دلش را ز تمام لیلیان رُفو کند
و با زبان قلب، با "حسین"گفتگو کند
صبح و مسا به اشک بر"حسین"هم وضو کند
به حیرتم اگر دَمی بهشت آرزو کند!
ای صنما! کلب توأم، در پیِ استخوانی ام
«منتظرم که بشنوم عبد خودت بخوانی ام»
صفر الخیر ١۴۴۴
«ربّ غفور»
یا أباعبدالله...
شیرینیِ وصل تو چه حالی و چه شوریست؟!
این آتش عشق تو چه ناری و چه نوریست
دل با غم تو غرق غم و دیده پر از اشک
در حیرتم از اینکه چرا حال سروریست!؟
بی اشک به غمهای تو ،روزم نشود شب
بر عاشق مخمور تو این باده ضروری است
بالای سر کوی تو اینگونه نوشتند:
«این بَلْدهٔ طیّباست و او ربّ غفوریست»*
در کرب و بلا زیرلب اینگونه سرودم:
«یک کلب سیاهیست که در وادیِ طوریست»
از کودکیام با تو دو صَد خاطره دارم
عشق من و تو دفتر سنگین و قطوری است
آن باد که خیزد ز حرم، قوّت جان است
هر جای دگر، سرد و نفسگیر، چو گوریست
این فاصلهها کُشت مرا، أیّها الأرباب!
تنها غمِ این رویْسِیَه، مشکل دوریست
در لحظهٔ مرگم تو بیا تا که بگویند:
در زیر قدمهای سلیمان، سَرِ موریست
رمضان المبارک ۱۴۴۴
* اشاره به آیه ۱۵ سوره مبارکه سبأ: {بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ}
@divaneashk
یا أباعبدالله...
شیرینیِ وصل تو چه حالی و چه شوریست؟!
این آتش عشق تو چه ناری و چه نوریست
دل با غم تو غرق غم و دیده پر از اشک
در حیرتم از اینکه چرا حال سروریست!؟
بی اشک به غمهای تو ،روزم نشود شب
بر عاشق مخمور تو این باده ضروری است
بالای سر کوی تو اینگونه نوشتند:
«این بَلْدهٔ طیّباست و او ربّ غفوریست»*
در کرب و بلا زیرلب اینگونه سرودم:
«یک کلب سیاهیست که در وادیِ طوریست»
از کودکیام با تو دو صَد خاطره دارم
عشق من و تو دفتر سنگین و قطوری است
آن باد که خیزد ز حرم، قوّت جان است
هر جای دگر، سرد و نفسگیر، چو گوریست
این فاصلهها کُشت مرا، أیّها الأرباب!
تنها غمِ این رویْسِیَه، مشکل دوریست
در لحظهٔ مرگم تو بیا تا که بگویند:
در زیر قدمهای سلیمان، سَرِ موریست
رمضان المبارک ۱۴۴۴
* اشاره به آیه ۱۵ سوره مبارکه سبأ: {بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ}
@divaneashk
#تک_بیتی
ای خوشا «مُردنی» که در آن دم، چهارده نور پاک میآیند
از سرِ لطفشان به دیدار، نوکری سینهچاک میآیند...
@divaneashk
ای خوشا «مُردنی» که در آن دم، چهارده نور پاک میآیند
از سرِ لطفشان به دیدار، نوکری سینهچاک میآیند...
@divaneashk
#تک_بیتی
همین حالا که این بیچاره از داغ حرم سوزَد
ز «باب القبله» یک عدّه سلامش میدهند امشب...
@Divaneashk
همین حالا که این بیچاره از داغ حرم سوزَد
ز «باب القبله» یک عدّه سلامش میدهند امشب...
@Divaneashk
#دو_بیتی
بنویسید مرا عَبد اباعبدالله
فارغ از عالَم و دربند اباعبدالله
آسمانها و زمین از غماو میگریند
تا شوَد موجب لبخند اباعبدالله...
@Divaneashk
بنویسید مرا عَبد اباعبدالله
فارغ از عالَم و دربند اباعبدالله
آسمانها و زمین از غماو میگریند
تا شوَد موجب لبخند اباعبدالله...
@Divaneashk
#تک_بیتی
اگر عابِس به دلش گفت فقط مشقِ«حسین»
سَرِ او را به سَرِ نیزه سپُرد «عشقِحسین»...
@Divaneashk
اگر عابِس به دلش گفت فقط مشقِ«حسین»
سَرِ او را به سَرِ نیزه سپُرد «عشقِحسین»...
@Divaneashk
«تنها طبیب»
تا دید بیکسَم من، آمد حبیب من شد
بر درد بی دوایم، تنها طبیب من شد
بر تربتش سجود و، دل دادمَش رُبود و
بین تمام شاهان، شاهِ غریب من شد
زان یار دلنوازم ، شُکریست با شکایت
مِهرش به دلنهاد و هِجرش نصیبمن شد...
@Divaneashk
تا دید بیکسَم من، آمد حبیب من شد
بر درد بی دوایم، تنها طبیب من شد
بر تربتش سجود و، دل دادمَش رُبود و
بین تمام شاهان، شاهِ غریب من شد
زان یار دلنوازم ، شُکریست با شکایت
مِهرش به دلنهاد و هِجرش نصیبمن شد...
@Divaneashk
«انگور نجف»
تا مجسّم کنم آن گنبد و آن ایوان را
باید "آصف"* ببرد تا نجف این حیران را
که اگر من بچشم باده ز انگور ضریح
طعمش آرام کند این جگرِ سوزان را
بین آن بادهخوران در حرمش غوطهخورَم
و تماشا کنم آن حلقه سر مَستان را
روبه ایوان نجف،پوزه کِشم بر صحنش
وز غبار حرمش، سُرمه کِشم مژگان را
مبتلایِ علی از بادهٔ او مؤمن شد
دوریِ شهر نجف سُست کند ایمان را
گاه با یاد علی رو به نجف سجده کنم
زاهدی خُرده نگیرد به من این عصیان را
که رساند به علی حال دل زارم را ؟
تا به یک غمزه گلستان کند این زندان را...
(* آصف بن برخیا؛ که تخت بلقیس را به چشمبههم زدنی جابهجا کرد.)
۶ شوال ۱۴۴۴
@Divaneashk
تا مجسّم کنم آن گنبد و آن ایوان را
باید "آصف"* ببرد تا نجف این حیران را
که اگر من بچشم باده ز انگور ضریح
طعمش آرام کند این جگرِ سوزان را
بین آن بادهخوران در حرمش غوطهخورَم
و تماشا کنم آن حلقه سر مَستان را
روبه ایوان نجف،پوزه کِشم بر صحنش
وز غبار حرمش، سُرمه کِشم مژگان را
مبتلایِ علی از بادهٔ او مؤمن شد
دوریِ شهر نجف سُست کند ایمان را
گاه با یاد علی رو به نجف سجده کنم
زاهدی خُرده نگیرد به من این عصیان را
که رساند به علی حال دل زارم را ؟
تا به یک غمزه گلستان کند این زندان را...
(* آصف بن برخیا؛ که تخت بلقیس را به چشمبههم زدنی جابهجا کرد.)
۶ شوال ۱۴۴۴
@Divaneashk
#دو_بیتی
یا اباعبدالله...
نیستم من آدمِ حسرتکِشی اما فقط
یاد باب القبلهات آتش به جانم میزند...
@Divaneashk
یا اباعبدالله...
نیستم من آدمِ حسرتکِشی اما فقط
یاد باب القبلهات آتش به جانم میزند...
@Divaneashk
#تک_بیتی
یا اباعبدالله...
در جوانی ز غمت، پیر شدن را عشق است
بر سرِ کوی تو زنجیر شدن را عشق است...
@Divaneashk
یا اباعبدالله...
در جوانی ز غمت، پیر شدن را عشق است
بر سرِ کوی تو زنجیر شدن را عشق است...
@Divaneashk
#تک_بیتی
یا اباعبدالله...
در حرم،بوسهای از فرشِ تو چیدن دارد
مُژهام میلِ به جاروب کشیدن دارد ...
@Divaneashk
یا اباعبدالله...
در حرم،بوسهای از فرشِ تو چیدن دارد
مُژهام میلِ به جاروب کشیدن دارد ...
@Divaneashk
#تک_بیتی
یا اباعبدالله...
به ابالفضل قسم از آب خوردن، خجلم
عوضِ آبِ خنک، مرگ بنوشم ایکاش...
@divaneashk
یا اباعبدالله...
به ابالفضل قسم از آب خوردن، خجلم
عوضِ آبِ خنک، مرگ بنوشم ایکاش...
@divaneashk
.
«باکیِ مجنون»
من از آن روز که در بند غم یار شدم
روز و شب از غم ارباب، عزادار شدم
من خسی بیسر و پا بودم و اینگونه مرا
نظری کرد و به چشمش چه بدهکار شدم!
مردم شهر گواهند که عاقل بودم
زلف او بوده به این وضع، گرفتار شدم
من که «عاقل» بُدَم و در سر شب خوابیدم
خواب او دیدم و «دیوانهای» بیدار شدم
رؤیتی تار نصیبم شد و اندر سحری
زخمهای تن او دیدم و بیمار شدم
اشک، آن باده ناب است، به هر کس ندهند
درِ میخانه به این باده خریدار شدم
سینه بر خاک کشیدم به سر کوی حسین
من سگی بودم و طاهر به نمکزار شدم
لذت مستی بیحد نچشیدم مگر آن
سحری را که به سوی حرم آوار شدم
عاقبت کاش ببینم که من از عشق حسین
به سرِ دار شدم … میثم تمار شدم
بعد مرگم چه شود باز ببینم خود را
زائر یار شدم ... نوکر سیّار شدم
در شب اول قبرم به ملائک گویم:
من همان باکیِ مجنونم و تکرار شدم
۱۷ جمادی الثانی ۱۴۴۶
@divaneashk
«باکیِ مجنون»
من از آن روز که در بند غم یار شدم
روز و شب از غم ارباب، عزادار شدم
من خسی بیسر و پا بودم و اینگونه مرا
نظری کرد و به چشمش چه بدهکار شدم!
مردم شهر گواهند که عاقل بودم
زلف او بوده به این وضع، گرفتار شدم
من که «عاقل» بُدَم و در سر شب خوابیدم
خواب او دیدم و «دیوانهای» بیدار شدم
رؤیتی تار نصیبم شد و اندر سحری
زخمهای تن او دیدم و بیمار شدم
اشک، آن باده ناب است، به هر کس ندهند
درِ میخانه به این باده خریدار شدم
سینه بر خاک کشیدم به سر کوی حسین
من سگی بودم و طاهر به نمکزار شدم
لذت مستی بیحد نچشیدم مگر آن
سحری را که به سوی حرم آوار شدم
عاقبت کاش ببینم که من از عشق حسین
به سرِ دار شدم … میثم تمار شدم
بعد مرگم چه شود باز ببینم خود را
زائر یار شدم ... نوکر سیّار شدم
در شب اول قبرم به ملائک گویم:
من همان باکیِ مجنونم و تکرار شدم
۱۷ جمادی الثانی ۱۴۴۶
@divaneashk