همهچیز سیاهه. این رنگو دوس دارم. من برای این رنگ دلایل زیادی دارم، دلایلی که مهمن، دلایلی که منو تشکیل میدن. من مثل سیاه غمهارو به خودم جذب میکنم و میذارم توی تنم حل بشن و غمگینها رو بغل میکنم تا روی شونههام گریه کنن
اما متوجه شده بودم که متاسفانه به طور ذاتی میل عجیبی به غمگین بودن داشتم . در شلوغترین مکانها، در آغوش فردی که قلبم برایش میتپید، در بین آدمهایی که حتی توانایی خنداندنم را داشتند من با لجبازیِ تمام غمگین بودم.
چیزهایی هست که نمیتوان به زبان آورد چرا که واژهای برای بیان آنها وجود ندارد اگر هم وجود داشته باشد کسی معنای آن را درک نمیکند اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا درک میکنی اما هرگز این دستهای تیرهای را که قلب مرا در تنهایی گاه میسوزاند و گاه منجمد میکند درک نخواهی کرد
گاهی هم نباید دور شد ...
دقیق نمیدانم.
اما گاهی باید ایستاد و تماشا کرد .
ن برای انها،بلکه برای خود.
.
دقیق نمیدانم.
اما گاهی باید ایستاد و تماشا کرد .
ن برای انها،بلکه برای خود.
.
من توی خودم زندگی کردم این سالهارو ولی کسی نفهمید من چطور توی خودم مردم، توی شبام مردم، توی شبام زنده شدم، پودر شدم، آتیش شدم، سردم شد، گرمم شد، چه موقع های زیادی خوشحال شدم و با خودم لبخند زدم و چه موقعهایی زیادی شکستم و گذاشتم چشمام ببارن. من هیچوقت نشون ندادم چیزی رو که واقعا زندگی کردم. چون دنیای ذهنم دنیای قشنگی برای این آدما نبوده و نیست و هیچوقت علاقه ای نداشتم کسی صدای افکار درهمم رو بشنوه
لای هر خسوفِ الههء نور،به وقت تجاوز سیاهی به من و انزال جوهر نحسی در رگ های من،تولهء یتیم عزازیل را در حال جوییدن روحم ميدیدم.

