تو دقیقاً همونجا محو شدی که نباید.
اون وقتی که دنیا داشت روی سرم خراب میشد.
تو همون نقطههایی که من همیشه حواسم بود برات باشم، تو نبودی.
و من، توی تمام اون لحظههایی که بودم، فکر کرده بودم تو هم یه روزی، اگه بخوام، هستی.
اما نبودی.
به خیال خودت، یهسری آدم همسطح خودت پیدا کرده بودی… که نه میدونم الآن کجان، نه برام مهمه چی ازشون مونده.
چون چیزی که از تو برام مونده، فقط یه غیبت بزرگ وسط سختترین روزامه.
و حالا، این آخرین باریه که قراره به این چیزها فکر کنم.
از این به بعد، من دیگه هیچجا نیستم — نه توی اون نقطه، نه کنار تو، نه حتی تو فکرت.
امیدوارم اونا کمکت کنن، چون من دیگه قراری ندارم کنار کسی بمونم که وقتی باید بود، ترجیح داد نباشه.
ازم میپرسی چرا اینجوری رفتار میکنم، چرا شبیه کسی حرف میزنم که انگار اولین باره میبینمت؟
جوابش واضحه.
دلیلش توی ثانیه به ثانیهی این نهماهه.
تو غریبه نشدی؛ غریبه موندی.
اون وقتی که دنیا داشت روی سرم خراب میشد.
تو همون نقطههایی که من همیشه حواسم بود برات باشم، تو نبودی.
و من، توی تمام اون لحظههایی که بودم، فکر کرده بودم تو هم یه روزی، اگه بخوام، هستی.
اما نبودی.
به خیال خودت، یهسری آدم همسطح خودت پیدا کرده بودی… که نه میدونم الآن کجان، نه برام مهمه چی ازشون مونده.
چون چیزی که از تو برام مونده، فقط یه غیبت بزرگ وسط سختترین روزامه.
و حالا، این آخرین باریه که قراره به این چیزها فکر کنم.
از این به بعد، من دیگه هیچجا نیستم — نه توی اون نقطه، نه کنار تو، نه حتی تو فکرت.
امیدوارم اونا کمکت کنن، چون من دیگه قراری ندارم کنار کسی بمونم که وقتی باید بود، ترجیح داد نباشه.
ازم میپرسی چرا اینجوری رفتار میکنم، چرا شبیه کسی حرف میزنم که انگار اولین باره میبینمت؟
جوابش واضحه.
دلیلش توی ثانیه به ثانیهی این نهماهه.
تو غریبه نشدی؛ غریبه موندی.