دینگ دانگ ding dang
99 subscribers
145 photos
17 videos
183 files
19 links
کانالی برای انتشار شعر سعید سلطانی طارمی و دیگر شاعران
Download Telegram
آنان
س. س. طارمی


آنان
از تاولی کهنه سر زدند
و اندکی نان
لباس
مدرسه و آرامش
از رنج بازوانشان می‌تراوید

یادم نمی‌آید
میان آنهمه رنج
و بخار و براده
ترنج عشق را از کدام سیب چیدند
و خوشبختی را
در کدام لانه در بازوانشان ورز دادند
و شکل بستنی یخی
و آبنبات چوبی
در دست و دهان کودکانشان نهادند

آنان بسیار بودند
در فضای کارخانه ایستاده بودند
و به اندازه‌ی عرق و عضله‌ای که داده‌بودند
نان
لباس
و فردا می‌خواستند
فریادشان در خیابان‌ها یله می‌شد
و ترامپی
با وحشت به سویشان شلیک می‌کرد
۴۰۴/۲۰/۰۵
ضجه
سعید سلطانی طارمی


کدام گلوله شما را کشت؟
گلوله‌های فریب؟
یا
گلوله‌های قساوت؟

زندگی،
در شهر
در خیابان
در کوچه
ضجه می‌زند:
چگونه می‌توان خاموش ماند
جایی که دروغ و درندگی
از تمام افق‌ها
کبوتران را نشانه گرفتند

آی‌ی‌ی‌ی‌ی‌‌ی
فرزندان سپیده‌دم!
کشته‌گان جهل و جنایت
و فریب و قساوت

آی‌ی‌ی‌ی
آهوان جوان!
از این پس
خورشید
هر شامگاه
در خون شما غروب خواهد کرد.
9/11/404
نامه
سعید سلطانی طارمی

خوبی؟
این روزها چگونه می گذرد؟
با این هوا که لحظه به لحظه هوای آن
تغییر می کند
با کوچه ای که از تن خود می ترسد
و ملتی که توی سرش یک اسم
با زلف های سبز و نگاهی سبز
از اضطراب جنگ به خود می لرزد
اسمی که اسم اعظم خوشبختی ست
و در دهان عابران خیابان ها
در پرده های زمزمه تکرار می شود.

حالت خوش است؟
این روزها چطور می گذرد؟
خوابت که می برد؟
چیزی که می خوری؟
آیا هنوز خاطره هایت هستند؟
و با تو در پیاده روی های عصر شهر
همراه می شوند؟
یا اضطراب کودنی آنها را
تارانده؟
آیا هنوز با زن همسایه
در باره ی کتاب جدیدی که خوانده است
گپ می زنی؟
یا در فضای کور مجازی
مانند من دچار تب گوش کردنی؟

خوبی؟
ناخوش که نیستی؟
طعم نگاه کردن زن هایی را
که دوست داشتی
باری اگر به یاد می آری...
و بوی آخرین گل سرخی را
که دیده ای
یا رنگ اولین انار و سیبی را
که چیده ای
باری اگر به یاد می آری
یعنی که سالمی.
یعنی که دستگاه مخت کار می کند
و می توانی از ترانه فروش شهر
یک عاشقانه ی بدلی را
به وعده ای بخری
و رو به آسمان برای خداوند
وُیسش کنی.

این روزها
عاشق که می شوی؟
در باره ی قیافه ات از آینه که می پرسی؟
و از نگاه های خودت پشت شیشه ها
لذت که می بری؟
و از خط معوّج نفرت
دوری که می کنی؟

آیا توییت های زرد ترامپک را
می بینی؟
یا مثل من سر خر خود را
کج میکنی به سوی خیالی پرت
و فکر میکنی خبر بد را
بهتر که نشنویم.

این روزها سادیسم خبرها عزیزمن!
گل کرده است.
از راه های خفیه به هرحال
خود را به گوش های تو می اندازند
و دکمه های ذهن تو را باز می کنند
وقتی که دست و پات به هم پیچیدند
بر پای فکرهای بلندت
شلاق می زنند
پس
بهتر که بر شنیدن اخبار ناگوار
عادت کنی.



خوبی؟
اندام های حسی ات آیا
رو پا و سالم اند؟
فرضا در این هوای گرفته
حس میکنی که خنده ی این شیرین
و حرف های دیگری اما تلخ است؟

حس میکنی که در ته ششهایت
چیزی شبیه یک دمل کهنه
می خارد؟

حس میکنی که مته ی دردی
زیر شقیقه هات به خود می پیچد
و جیغ می زند؟

حس می کنی اگر،
خوشحال باش
چون زنده ای و می شود عاشق باشی
و عین یک درخت خیالی
در شهر زیر تابش صلحی که زنده است
از شرق سازه های آهن و سیمان
سر برزنی و باز ببالی

خوبی؟
حالت خوش است؟
خوش باد حال تو.
9/3/98
ایران آنان که بزرگ اند و جاودانی، ملتها هستند نه شاهان.
لاادری
سعید سلطانی طارمی



روزی دو بار
با بوی زلف های تو خود را
بردار کرده ام
روزی هزار سال
با دشمنان تو،
ای خوب، ای هویت دیرین
پیکار کرده ام.

وقتی که من برای تو می مُردم
کوروش چه بود؟
یک نقطه در خیال درختی پیر.
در دره های غربی زاگرس.

من بودم
که کشتی تو را
از پیچ و تاب وحشی جیحون
رد کردم
و دامن کشیده ی چین دارت را
در دشت های شرقی آن
گستردم

من بودم
که خشت را برای تو پختم
و رمز و راز رنگ و لعاب سفال را
از قلب خاک های سِیَلک
دزدیدم.
و در سپیده ای متفکر
دیوار و طاق و پنجره را
و خط و نقشه را
از دست های گرم خدا چیدم

من بودم
که تیر ساختم
و با کمان خویش
دیو سیاه جنگ و بدی را
کشتم
و نام با شکوه تو را
بر ترک اسب خویش نشاندم
و اسب را به عرشه ی قایق راندم
و از فرات و دجله گذشتم

من بودم
که روی صخره های تو گل کردم
و شوق بیقرار دهانت را
در پرده ی زلال صدای صلح
با چنگ خود زدم
و با بزرگترین میخ بابلی
سیمرغ را به شکل کبوتر
بر برج هگمتانه کشیدم
و جنگ را از آنجا بردم
و آب های روشن زاگرس را
و شوش را برای تو آوردم

آری
من بودم
هر روز و ماه و سال
در صدهزار نقطه ی مرزی
در راه خنده‌های تو جنگیدم.
در راه خنده‌های تو مُردم

وقتی که من برای تو می مُردم
شاهان کجای میدان بودند؟

ای دختر زمین و زمان
دوشیزه ی بهشت به پیراهن.
عشق همیشه بارور من
ایران!
23/2/98 کرج
Forwarded from محسن
سخنرانی در نقد و بررسی کتاب "ترجمه‌ی شعرهایی که خواب دیده‌ام"
محسن حسینی(طه)

به خیالت آسان است
این که تنها بنشینی و به فریادفرو خورده خود گوش کنی.
توشهری که سراسر گوش است
و به اسرار خدا نیز خیانت کرده
تا کجا،تا کی باید
دم تنهایی رسوای دلم، سرگردان باشم؟
با عرض سلام و ادب خدمت دوستان و حاضران و تبریک و شاد باش فراوان خدمت استاد سلطانی عزیز به مناسبت چاپ و انتشار چهار اثر ارزشمندشان
نقد و قضاوت درباره اثر هنرمندی که هم روزگار توست و از آن نزدیک تر در محیط جغرافیایی تو نفس می کشد،کار پیچیده ای است.آثار گذشتگانت را می خوانی و با مطالعه تاریخ زیست او،نمودهای برجسته اجتماعی و سیاسی دوره اش را برجسته می کنی و گاه تحت تاثیر آرای فلان منتقد تحلیلی ابراز می کنی و خود را دلخوش می کنی که فلان شخصیت را مورد تحقیق قرار داده ام و درباره اش و به نقطه نظری قابل اتکا دست یافته ام.
اما نقد و نظر درباره ی هنرمندی که در چند قدمی تو زندگی می کند و و با تو تعاملاتی گاه گاه دارد از این رو دشوار است که همواره ضمن نگاه و نقد به اثر هنری او، خود را نیز به چالش می کشی و پرسش های درونی ات تو را رها نمی کند که چیست که او را می شوراند من را نه؟ چیست که او می بیند من نه؟ و چرا او اینگونه می بیند ومن نه؟ و این نگاه مقایسه ای که یکریز در نوسان است و تو و او را مانند الاکلنگ بالا و پایین می کشد، تو را رها نمی کند.
به خواندن آثار استاد سعید سلطانی طارمی در حوزه شعرآزاد ونیمایی نشسته ام.نویسنده و شاعر پرتلاشی که حدود هفت دهه به نظاره تاریخ سیاسی ،اجتماعی و به تبع تحولات ادبی و فرهنگی روزگار ما نشسته است و شاید لقمه ای بزرگتر از دهان باشد که یک مطالعه گر ادبیات که ازنسلی پس از اوست،جسارتی به خرج دهد و با دانسته های اندکش درباره آثار استاد مطلبی بنویسد.
نخست خاطر نشان می کنم که بحث من متمرکز بر نقاط اوج و حضیض شاعرانگی در اثر است و به مطالعه این موضوع خواهم پرداخت که کجای اثر از دیدگاه اینجانب صرفا یک انتقال احساس است و کجا به شاعرانگی نزدیک می شود و کجا به اوج می رسد؟

. هر چند ما شعر را صریح ترین رسانه عواطف انسانی بدانیم، واقعه قشنگی نیست که یک شاعر بیاید و زبان شاعرانه اش را در حد یک تز و مانیفست سیاسی پایین بیاورد و یا دلتنگی هایش را خیلی یک راست و صریح با خواننده در میان بگذارد.
البته که شاعر در درجه نخست انسان است و حق دارد مانند میلیاردها همنوع خود از دهها داستان و اتفاقی که هر روزه در جهان پیرامونش رقم می خورد؛ متاثر شود. شاد باشد یا غمگین و آرزو داشته باشد که جهان فردایش زیبا تر و قشنگ تر از امروزش گردد. شاعر هم مانند دیگران این حق مسلم را دارد که از دوری محبوبش رنج بکشد و هنگامی که با اوست از وجد و سرور سرشار شود.
.اما شاعر پادشاه دنیای واژگان است و مسلح به تکنیکهای بیانی و زبانی که این امتیازات باید او را در نوع دیدن،گزارش کردن و طریقه اظهار نظر از سایرین متمایز کند.
در عبارتی بهتر باید گفت شعر، پدیداری عاطفه و احساس انسانی است در بیانی متاثر از فرم(منظور تمامی فرمها و ساختارها اعم از کلاسیک،نیمایی و آزاد).پس ما در اینجا در حقیقت مرز قائل شده ایم میان ابراز احساسات و عواطف از شاعر و دیگر افراد و آنچه به نظر من این مرز را در جغرافیای عاطفه رسم کرده،همان ((شاعرانگی)) است و کمرنگی یا فقدان همین شاعرانگی است که اولین حرف و البته درست ترین و محکم ترین حرف را در آسیب شناسی شعر پس از نیما و آشکارا تر پس از شاملو می زند.
ببینید در همین بند کوتاه با چه شاعرانگی و دقتی ،اصالت و مدرنیته و در عین حال پر رمز و رازی و فریبندگی شهری به نام تهران نمایان است و در تمام این شعر چند پاره ، انگار تمام عظمت و تاریخ این شهر نمایان است.
تهران
زنی جوان
کز کرده در غبار آینه ها
سرخاب می زند
یا مثلا در پاره پنجم همین شعر،شاعر میاید و یک تصویر بسیار بدیع و زیبا،هم گوشه چشمی به مرکزیت و شاید به طعنه و کنایه به تمرکز امکانات در این شهر دارد و هم شاید نیم نگاهی به روانشناسی جمعی ما ایرانیان که از سویی با خود بزرگ بینی و پارانویاهای خود دست به گریبانیم و از سویی همیشه وهمیشه در انتظار یک ناجی نشسته ایم.
تهران
تاکی عظیم
تاکی که سایه پهن کرده به ایران
ایران بی قرار که گنجشکانش
با ساده لوحی ازلی
احساس می کنند که سیمرغ اند
و قرن هاست که می دانند
باید در انتظار کودکی زال
در کنج آشیانه بمانند
در کنج آشیانه بمیرند
آنچه بیش از همه چیز در مرور و مطالعه این اثار ذهن مرا به خود معطوف داشته ،زبان شاعر است که از احساس و عاطفه ای که مستلزم یک جهان شعری است برخورداراست.
این نگاه بکر و شاعرانه را در که گوشه ای از جهان خیال انگیز شاعرش را به تصویر کشیده ببینید:
دودی سیاه چرده و موذی
افتاده روی سینه شهر پیر
و نعره می زند
((اقرار کن که دمدمه های صبح
توی مهی غلیظ
با آرزوی تند و زلالی که دست هاش
تقسیم بود و دور دهانش جمع
درباره وزیدن آزادی
گپ می زدی


اما این دو ویژگی همه جا در ساخت یک جهان شاعرانه موفق نیست.چرا که با توجه به سپید و نیمایی بودن اشعار نیازمند اتفاقاتی هستیم که در وهله اول در واژگان و در مراحل بعد در نوعی کشف و شهود شاعرانه و برداشتی نو از جهان باشد که ما در همه شعرها با این استواری و صلابت زبان مواجه نیستیم و در پاره ای فقط با بیان یک احساس روبروییم.
عشق آن نیست
که از دوری یکی گریه کنی
عشق این است
که دست خودت را بگیری
و از دیوار خانه اش بالا بکشی
باور نمی کنی؟
از زال بپرس
من در این چند سطر به جز تلمیح و ارجاع به یک اسطوره ایرانی که حاکی از عشق زال و رودابه است و یک قضاوت بی پروا درباره مفهوم عشق، شاعرانگی نمی بینم.شاعر از همین تلمیح زال و رودابه در جای دیگر کمی شاعرانه تر سود جسته و قدری به زبان مستحکم شاعرانه نزدیک شده.
ماه می تابد
کابل خود را به خواب زده
هزاران رودابه
زلف هایشان را رها کرده اند
پای بارو
و چشم به راه نشسته اند
اما زالی در راه نیست
...............
قبول دارم که بحشی از دنیای شاعرانه و زبان شعری یک شاعررا اسطوره،ادیان،تاریخ و اتفاقات معاصر او شکل می دهد،اما استفاده به وفور از تلمیح و درگیر کردن مداوم مخاطب با تاریخ گذشته و اتفاقات سیاسی و اجتماعی که در دنیای پیرامونش می گذرد،به نظرم باعث افول زبان شعر می شود.
چقدر بخشنده اند
چقدر بزرگوارند اسراییلی ها
خانه ما را با بمبی می کوبند که هزاران بار گران تر از خانه ماست
حتما به خاطر آن است که پرزیدنت آمریکا
حق را به آنان می دهد
هیچ کس از آنچه در دنیای بی رحم و ددخوی امروزی می گذرد، خوشحال نیست.از تبعیض و تجاوز گرفته تا بی خانمانی و رنج کودکان ، همه و همه انسان امروزی را متاثر و متالم می کند و بی آنکه به ریشه ها و عوامل توحش و بربریت مدرن بپردازد،از هر نوع جنگ و خونریزی بیزار است و آن را در محکمه وجدان خود محکوم می کند. اما صرف نظر از آنچه شاعر رویدادهای جهانش را چگونه می نگرد و چه قضاوتی درباره اش دارد که امری کاملا شخصی است،شیوه بیان متفاوت و هنری یک شاعر است که اثر او را ماندگار و تاثبرگذار می کند.این تاثیر گذاری بر اساس بدیع بودن و بکر بودن دیدگاه و نگرش شاعر به رویدادها عمیق تر و ماندگار تر می شود و موجب بروز اتفاق شاعرانه می شود و الا پرده برداری از زد و بندهای کثیف پشت پرده سیاست بر سیاق زبانی و گفتاری دیگران قدری به زبان شعر وشاعرانگی شاعر آسیب می زند.در حالی که شاعر قدرت و توانایی خود را در بیان این درد ها و بی عدالتی ها در شعر دیگر بسیار محکم تر،قوی تر و شاعرانه تر نشان می دهد.
احساس می کنم
یک سایه سیاه
از آسمان شرق میانه
سوی نقاط دیگر دنیا
گسترده می شود
....
آزادی
از صفحه غریزه هستی
گم می شود
دستی بزرگ و چاق که نامرئیست
شلاق و مرگ را به تساوی
تقسیم می کند
به هر جهت خوشحال و سرفرازم از اینکه فرصتی دست داد تا در مراسم رونمایی آثار استاد سعید سلطانی حضور داشته باشم و به عنوان شاگرد مکتب ادبیات و در مقام درس پس دادن،مطالبی را خدمت ایشان و سایر دوستان تقدیم کنم.
پاینده و پیروز باشید.
۱الف

به درختی می‌مانم
در خیابانی تار
هیچ برگی با او نیست
شاخه‌هایش
زیر باران اسیدی می‌پوسند
و در آوندش
روغنی مسموم
جریان دارد
باد گنگی هر روز
به رگ و ریشه‌ی او می‌کوبد
و به یادش می‌آرد
برگ و گل ممنوع است

۲الف

به درختی می‌مانم
که نه بآرانی براو می‌بارد
و نه برگی از او می‌روید
و نه در سایه‌ی غمگینش
لحظه‌ای رهگذری می‌آساید
و نه مرغی به سراغش می‌آید
ریشه‌هایش در نفت است
شاخه‌هایش در پاییز
آه
اما
اما
همچنان زیبایی را
دوست می دارد

برگرفته از مجموعه شعر
رجز خوانی مستانه‌ی قابیل
رقص سوگواری
س.س.طارمی

آن که می‌رقصد در ماتم
عین دریا دردش را می‌جنبانَد‌
عین صحرا
سوختن‌هایش را
تا وجودش را
ذهنش را
و دهان کلماتش را آسان سازد


آن که می‌رقصد در سوگ
به جنونی می‌تازد
که از آیینه‌ی خود وحشت دارد
و خداوند توانا را
مرد معلولی می‌بیند
که به ایمان قساوت محتاج است

آن که می رقصد با مته‌ی درد
تن در حال دگرگونی توفان را
روی دستانش می‌رقصاند

آن که می‌رقصد با چرخش مرمی در مغز
تن دریای پر از خون را
روی انگشتش میلرزاند
و شب از سوختن ضجه سیالش
می‌سوزد
و جهان
به نخستین آشوبش باز می‌گردد

آن که می رقصد
بی‌هوا، ناهشیار
راز انکار قساوت را
نفرت را
می‌داند
و پلیدی را
از خودش می‌راند


۲۱ /۱۱/ ۴۰۴
عشقی ناسور
سعید سلطانی طارمی



زنی که سینه‌هایش را فروخته بود
ایستاد کنار چاهی در برهوت
و فریاد زد:
کدام راه از تهران می‌گذرد
عشقی ناسور دارم
در دهلیز کافه گودو
که قلیانش را جنی دیلاق چاق کرده‌است
و تمام گل‌ها در دهانش
نام مرا دود می‌کنند
عشقی بی وفا
که در عضلاتش
مشتی مکمل خودشیفته
دنبیل می‌زنند.

زنی که سینه‌هایش را فروخته بود
تا چکمه‌ها و موهایش تازه شوند
دنبال تهرانی آزادیخواه می‌گشت
و دلش برای خانه‌ای تنگ بود
که با انگشت اشاره
بشود کودکانش را شیر داد
۴۰۴/۱۰/۱۴
نامهٔ سرگشاده از کوبا: ما صدقه نمی‌خواهیم؛ می‌خواهیم بگذارند زندگی کنیم

آلن فوآ، فیلسوف و نمایشنامه‌نویس گوادلوپی، این متن را علیه محاصره‌ای که در حال خفه کردن کوبا است، برای «اومانیته» ارسال کرده و خواستار همبستگی علیه تجاوز ایالات متحده شده است.

به همهٔ انسان‌ها، به…

https://akhbar-rooz.com/1404/11/27/41380/?utm_source=telegram&utm_medium=social&utm_campaign=akhbarrooz_channel&utm_content=post_41380
دیواری
س.س.طارمی




دیواری از سقف فرود آمد
میان ما ایستاد
من و ماه تمام
که گرم بافتن برهنگی خوش‌نقشی بودیم
و زمزمه میکردیم
ما توله‌های گرگی هستیم
که از دریدن خود ابایی ندارد

دیواری از سقف فرود آمد
دور ما چرخید و زمزمه کرد:
راحت باشید
و تا می‌توانید
از زلالی هم عبور کنید
حکم اعدام آینه‌ها آمده است
و آینه‌گی در تاریکی جلوه‌ای ندارد


دیواری از سقف فرود آمد
و مرگ را روی خط جاده‌ای کاشت
که بی‌وقفه می‌دوید
آنگاه ما را از گور بیرون راند
و گفت:
راه باز است و جاده دراز
بروید به امان خدا

دیواری از سقف فرود آمد
و فریاد زد:
هرکس فقط پاره‌های تن خود را جمع کند.
۴۰۴/۱۱/۲۸
زندگی
س.س.طارمی


اسم نیست
در میان رمزهای لال
شعله‌ی زلال پرسشی‌ست
که شهاب‌سنگوار بر زمین چکیده است
و حوالی‌اش زمان شکافته
و خلاء شتابناک از عبور ایستاده است
و زمین بی‌شکوه را
از تنفس صدا و نام و حس نجات داده است

اسم نیست
یک گزاره ی بلیغ پرسشی‌ست
کز دهان کنجکاو جلگه‌ها دمیده‌است
آنام دیلی آنا دیلی گونو مناسبتینه
س.س.طارمی



ازل گونده
آنام منی اوخشادیقجا
تاری اونون سوزلری‌ینن
گوزه‌للیگی
اینجی‌لیگی
چیچک‌لیگی
شیرین‌لیگی
یارادیردی

اونا‌گوره بویوروبلار
« دنبا اول کلمه‌ایدی»
تاری اونی یاراتماقا
منیم‌آنامین دیلیندن
اولگو آلدی
اولگو آلدی
اولگو ....


ترجمه
زبان مادر من. به مناسبت روز زبان مادری

روز خلقت
همچنانکه مادرم قربان صدقه‌ی من می‌رفت و شیرین زبانی می‌کرد
خداوند از سخنان او
زیبایی را
ظرافت و نازکی را
شکوفه دادن را
و شیرینی را
می‌آفرید

برای همین گفته‌اند
دنیا در آغاز کلمه بود
و خداوند برای آفریدن آن
از زبان مادر من
اولگو گرفت
اولگو گرفت
اولگو...
Forwarded from ایسنا
علی باباچاهی درگذشت

🔹علی باباچاهی، شاعر و منتقد ادبی پس از دوره‌ای بیماری بر اثر ایست قلبی در ۸۳ سالگی در بیمارستانی در کرج از دنیا رفت.

isna.ir/xdVZnV
@isna94
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
هشدار
س.س. طارمی.


ای که احوال ماه می‌پرسی
حال سر از کلاه می‌پرسی

چون به بن بست می رسی ناچار
از در بسته راه می‌پرسی

نرسیده به شب ز ساعت خواب
ساعت صبحگاه می‌پرسی

اسب شبدیز را که می‌بینی
مادیان پگاه می‌پرسی

یار یک رنگ و روی می‌رانی
دشمن راه راه می‌پرسی

چشم کوری اگر ببینی زود
راه و رسم نگاه می‌پرسی

چون به کارت گره فتاد ای خضر
کمک از بی‌پناه می‌پرسی

مانده‌ام راه حل مسئله را
تو چرا اشتباه می پرسی

گاه از باد گاه از آتش
بارش آب و آه می‌پرسی

از حریقی که رفته تا به فلک
حال و احوال کاه میپرسی

همه را با تظاهری محجوب
حال ما افتضاح می‌پرسی

فکر خود کن چرا که راه نجات
از دروغ و تباه می‌پرسی
🦷.
Forwarded from A. Dadkhah
🟥*مصاحبۀ خانم مهشید امیرشاهی با روزنامۀ دی تسایت آلمانی. متن از آلمانی به فارسی برگردانده شده است.*
*مهشید امیرشاهی:*
«مردم فریاد می‌زدند: خون!»
مصاحبه: *سارا معین*
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - ۲۴ فوريه ۲۰۲۶
📷

*مهشید امیرشاهی یکی از مهم‌ترین روشنفکران ایرانی است. او در سال ۱۹۷۹ درباره خمینی هشدار داد و به همین دلیل مورد توهین قرار گرفت. امروز او ۸۸ سال دارد — و بار دیگر هشدار می‌دهد*
_در جریان انقلاب ۱۹۷۹ در ایران، مهشید امیرشاهی جرأت کرد درباره خطر اسلام‌گرایان به رهبری روح‌الله خمینی هشدار دهد. او بهای سنگینی برای این کار پرداخت: زندگی در تبعید در فرانسه. از آنجا برای استقرار پارلمانتاریسم دموکراتیک در کشورش مبارزه کرد و همچنین از نویسنده سلمان رشدی دفاع نمود._
_امروز این زن ۸۸ ساله تنها به‌ندرت در خانه‌اش در حومه پاریس مهمان می‌پذیرد، اما ایران را با دقت دنبال می‌کند. هنگام خداحافظی، امیرشاهی برای نویسنده یک غذای برنجی ایرانی می‌پزد. برنج ــ که هنر است ــ ته‌دیگی بی‌نقص دارد._
*دی سایت: خانم امیرشاهی، وقتی به ایران فکر می‌کنید چه احساسی دارید؟*
*مهشید امیرشاهی*: این سؤال خوبی برای شروع نیست. حال خوبی ندارم. خشمگینم.
*دی سایت: چرا؟*
*امیرشاهی*: وضعیت ایران مرا به یاد روزهای انقلاب ۱۹۷۹ می‌اندازد. آن زمان برای خودم دشمنان زیادی درست کردم، حتی در میان دوستانم. بعدها بسیاری از آنها پشیمان شدند. من از معدود کسانی بودم که آشکارا علیه انقلاب و علیه به قدرت رسیدن اسلام‌گرایان به رهبری روح‌الله خمینی سخن گفتم.
من آدم مذهبی نیستم، اما هرگز هم نگفته‌ام که جهان باید کاملاً بدون دین باشد. فقط معتقدم دین نمی‌تواند یک کشور را اداره کند؛ دین برای حکومت‌داری مناسب نیست. به همین دلیل هم انقلاب را به هیچ وجه نمی‌توانستم بپذیرم.
اما مشکل اصلی، سلطنت پهلوی بود که پیش از انقلاب حکومت می‌کرد. آن حکومت آزادی بیان و بسیاری دیگر از حقوق انسانی را از ما گرفت. پهلوی‌ها ایران را به یک سلطنت مطلقه و یک نظام تک‌حزبی تبدیل کرده بودند. مجلس عملاً بی‌قدرت بود.
*دی سایت: شما خانواده پهلوی، یعنی خانواده شاه سرنگون‌شده را مسئول انقلاب می‌دانید. چرا؟*
*امیرشاهی*: برای فهمیدن آنچه در سال ۱۹۷۹ رخ داد باید به گذشته برگردیم. من که کودک دهه چهل میلادی بودم، به یاد دارم بزرگ‌ترها هرگز نام شاه آن زمان، رضا شاه پهلوی، را با صدای بلند بر زبان نمی‌آوردند. می‌گفتند «پدر» یا «خان» و بعد سریع موضوع را عوض می‌کردند.
نام او را آشکارا گفتن خطرناک بود، چون خبرچین‌ها همه جا بودند. این وضع زندگی خانواده‌های عادی بود. ترس دائمی وجود داشت.
*دی سایت: روحانیان پیش از انقلاب چه وعده‌هایی به مردم ایران دادند؟*
*امیرشاهی*: وضعیت paradoxical بود. جانشین رضا شاه، یعنی محمدرضا شاه پهلوی که از حدود ۱۹۵۰ قدرت را در دست داشت، مخالفان چپ و چپ میانه را به شدت سرکوب می‌کرد. اما در برخورد با روحانیت ملایم‌تر بود. همین به آنها فرصت داد.
آنها از طریق شبکه‌های خود ــ مساجد و بلندگوهایی که اساساً برای اذان بودند ــ سانسور را دور می‌زدند و تبلیغاتشان درباره خمینی را پخش می‌کردند؛ اینکه او «بهشت را بر زمین خواهد آورد».
آنها توانستند به بخش‌های بزرگی از مردم دسترسی پیدا کنند و مردم هم حرفشان را باور کردند.
*دی سایت: سپس چه شد؟*
*امیرشاهی*: فضای سیاسی سال ۱۹۷۹ آن‌قدر خفقان‌آور و فاسد بود که مردم دیگر به اصلاح نظام فکر نمی‌کردند؛ بلکه می‌خواستند آن را کاملاً جایگزین کنند. به همین دلیل به خیابان آمدند.
*دی سایت: شما هم؟*
*امیرشاهی*: فقط یک بار، در آغاز. وقتی اولین شعارها را شنیدم، برگشتم. جمعیت فریاد می‌زد: «خمینی عزیزم، فرمان بده، تا خون بریزیم.»
من شرمنده شدم. آن تظاهرات اولین و آخرین تظاهرات من بود. نمی‌توانم بگویم مردم واقعاً چه می‌خواستند یا چه فکر می‌کردند، اما آنها فریاد خون می‌زدند.
به نظر من تظاهرکنندگان آن زمان چندان مقصر نبودند؛ آنها تقریباً انتخابی نداشتند. اما عمل‌ها پیامد دارند، حتی اگر از احساسات ناشی شوند. کتاب من در هزار درباره همین مسئله و درباره انقلاب است.
در فوریه ۱۹۷۹، مهشید امیرشاهی مقاله‌ای منتشر کرد که در آن از سیاستمدار شاپور بختیار دفاع می‌کرد؛ کسی که سال‌ها از مخالفان شاه بود. شاه در آخرین تلاش برای حفظ قدرت، او را به نخست‌وزیری منصوب کرد. اما بختیار از سوی نخبگان سیاسی تنها گذاشته شد.
*امیرشاهی* در آن مقاله روشنفکران و سیاستمدارانی را نقد کرد که به نظر او راه را برای حاکمیت اسلام‌گرایان هموار کردند. او در سال ۱۹۷۹ نوشت: «از تنها ماندن نمی‌ترسم. این بار می‌ترسم ــ نه برای خودم، بلکه برای آینده این کشور».
Forwarded from A. Dadkhah
*دی سایت: در اعتراضات اخیر ایران دوباره یک نام در مرکز توجه قرار گرفته: رضا پهلوی، پسر آخرین شاه. چگونه می‌توان تغییر شعار «زن، زندگی، آزادی» در اعتراضات ۲۰۲۲ به «رضاشاه روحت شاد» یا «پهلوی برگرد» را توضیح داد؟*
*امیرشاهی*: به نوعی ما مسافران زمان شده‌ایم. دوباره در وضعیتی شبیه ۱۹۷۹ هستیم. آن زمان خمینی بود، امروز پهلوی. این برای من هم غم‌انگیز است و هم نگران‌کننده.
مردم اغلب می‌گویند: رضا شاه اول چادر را از سر زنان برداشت؛ انگار این یک دستاورد بوده است. در واقع چادر را با زور از سر زنان کشیدند. این همان‌قدر شرم‌آور است که در رژیم فعلی زنان مجبور به پوشیدن حجاب هستند.
*دی سایت: اما رضا پهلوی برای بسیاری از ایرانیان امید بزرگی است. مردم اعتراض کردند و حتی جانشان را به خطر انداختند. کشتار رخ داد.*
*امیرشاهی*: مردم دلایل خوبی برای اعتراض دارند. کشتار در ایران مرا بی‌کلام کرده است. برایش واژه‌ای ندارم.
اما این پهلوی جوان به هیچ وجه پاسخ مناسبی برای وضعیت کنونی ایران نیست. او هرگز شغل واقعی نداشته است؛ حالا قرار است کشوری با ۹۰ میلیون جمعیت را اداره کند؟
داستان‌ها، اما نه داستان بازگشت
*دی سایت: به نظر شما چه باید اتفاق بیفتد؟*
*امیرشاهی*: باز هم باید به تاریخ خود نگاه کنیم. ما در ایران یک انقلاب قابل توجه داشتیم: انقلاب مشروطه از ۱۹۰۵ تا ۱۹۱۱. آن یک انتقال موفق قدرت از شاه به مجلس بود.
پهلوی‌ها این دستاوردها را نابود کردند. نظام تک‌حزبی آنها در نهایت راه را برای انقلاب ۱۹۷۹ هموار کرد. ما باید به آن بنیان‌های دموکراتیک بازگردیم: پایان دادن به حکومت استبدادی و بازگرداندن مجلس به عنوان مرکز قدرت سیاسی.
*دی سایت: چرا ایران را ترک کردید؟*
*امیرشاهی*: راستش اصلاً قصد رفتن نداشتم. معتقد بودم اگر بخواهم علیه روحانیت و دولت مبارزه کنم باید در کشور بمانم.
اما در سطح بین‌المللی شایعاتی درباره من پخش شد: اینکه رژیم مرا تعقیب کرده، کتک زده و حتی با اسید سوزانده است. هیچ‌کدام از اینها برای من اتفاق نیفتاد. می‌دانم برای بسیاری دیگر چنین شد، اما برای من نه. درست است که توهین و انتقاد بود و بعضی دوستان با تمسخر حرف می‌زدند، اما چیز دیگری نه.
من رفتم چون مادرم، خواهر کوچکم، دخترم و خواهرزاده‌ام در فرانسه بودند و نگران من بودند. آن زمان تماس تلفنی هم آسان نبود. تصمیم گرفتم بروم و اوضاع را توضیح بدهم. قصد داشتم فقط یک ماه بمانم. اما بعد، جنگ ایران و عراق شروع شد و دیگر نتوانستم برگردم.

*دی سایت: اکنون هم نقش شما بیشتر نقش ناظر از دور است. این برای شما چگونه است؟*
*امیرشاهی*: پس از انقلاب ۱۹۷۹ دو نسل در ایران به دنیا آمده‌اند؛ نسل‌هایی که آغاز انقلاب را تقریباً نمی‌شناسند. اگر در کشور بودم، شاید با آنها ارتباط می‌گرفتم و درباره آن زمان برایشان می‌گفتم.
گاهی از سر خشم گفته‌ام: تا وقتی ملاها در قدرت‌اند هرگز پایم را به ایران نمی‌گذارم. اما این فقط حرف‌هایی از سر ناامیدی است. بزرگ‌ترین اندوهی که در همه این سال‌ها با خود حمل کرده‌ام جدایی از سرزمینم بوده است.
مهشید امیرشاهی چند سال در دانشگاه دانشگاه سوربن در پاریس زبان انگلیسی تدریس کرد. او به عنوان نویسنده فعالیت داشت و با نخست‌وزیر پیشین شاه، شاپور بختیار همکاری می‌کرد تا زمانی که بختیار در تبعید به دست مأموران جمهوری اسلامی ترور شد.

*دی سایت: اگر به ایران بازگردید چه اتفاقی می‌افتد؟*
*امیرشاهی*: من داستان می‌نویسم، اما داستانی درباره بازگشتم نه. بدترین صحنه‌ها را حتی نمی‌خواهم تصور کنم: اینکه شاید مرا ببرند و فوراً اعدام کنند، یا کتک بزنند و شلاق بزنند و شکنجه کنند.
دیگر نمی‌توانم تهران را در ذهنم ببینم. فکر نمی‌کنم شهری را که در آن بزرگ شده‌ام بشناسم. نمی‌دانم دیگر چه شکلی دارد. این اندوهی است که هیچ‌کس نمی‌تواند از ذهنم پاک کند.
چیزی که بیش از همه دلم برایش تنگ شده صدای زبان فارسی است؛ اینکه کسی کنارم بنشیند و فارسی حرف بزند. من همیشه زبان‌ها را دوست داشتم. هر زبانی که یاد گرفتم به این دلیل بود که خودِ زبان‌ها را دوست داشتم. من همیشه رابطه‌ای عمیق با نوشتن و سخن گفتن داشته‌ام.
*دی سایت: هنوز با کسانی که در ایران زندگی می‌کنند در تماس هستید؟*
*امیرشاهی*: نه. چون در خارج از کشور فعالیت سیاسی داشتم، نام من در ایران خطرناک شد. زمانی فهرستی منتشر شد که در آن «پرونده‌های امنیتی» را نوشته بودند. نام من در صدر آن بود.
به همین دلیل نام من در ایران برده نمی‌شود. هیچ‌یک از کتاب‌هایم در کتابفروشی‌ها و کتابخانه‌های ایران وجود ندارد، هرچند در بازار سیاه هنوز فروخته می‌شوند. به همین دلیل دیگر نمی‌توانستم با کسی در ایران تماس مستقیم داشته باشم. وقتی شروع کردم رژیم را علناً نقد کنم، انزوایم کامل شد.
Forwarded from A. Dadkhah
در نهایت به دوستان و آشنایانم در ایران گفتم دیگر با من تماس نگیرند. به آنها هشدار دادم: شما در خطر هستید، همه ارتباط‌ها را قطع کنید. نمی‌خواستم کسی را در معرض خطر قرار دهم. این وضعیت با ماجرای سلمان رشدی شدیدتر شد.
فتوای روح‌الله خمینی علیه سلمان رشدی، نویسنده بریتانیایی-هندی، به خاطر کتاب آیات شیطانی در سال ۱۹۸۹ صادر شد. امیرشاهی این حکم را حمله‌ای به آزادی بیان دانست و از نویسندگان و روشنفکران فرانسه خواست با رشدی اعلام همبستگی کنند.
*دی سایت: چگونه؟*
*امیرشاهی*: با آن فتوا، ملاها آموزه انقلاب اسلامی را به خارج صادر کردند. روشنفکران منتقدی مانند من ناگهان هدف قرار گرفتند، فارغ از ملیت یا محل زندگی‌شان.
ماجرای رشدی به یک بحران جهانی تبدیل شد. برای من نیز انگیزه مهمی شد تا علناً سخن بگویم. از من خواسته شد رئیس کمیته سلمان رشدی در فرانسه شوم، اما نپذیرفتم. نمی‌خواستم نقش رهبری داشته باشم؛ به دلایل مختلف. یکی از آنها این بود که فرانسوی‌ها اول باید یاد می‌گرفتند نام «*امیرشاهی*» را چگونه تلفظ کنند.
*دی سایت: آینده ایران را چگونه می‌بینید؟*
*امیرشاهی*: پیش‌بینی آن غیرممکن است. با این همه اطلاعات متناقض و تبلیغات، چه از داخل ایران و چه از خارج، نمی‌توان چیزی را با قطعیت گفت. اما می‌توانم بگویم که عمیقاً نگرانم. بسیار نگران مردم ایران و همچنین حاکمیت کشورمان هستم.

*دی سایت: منظور شما از حاکمیت چیست؟*
*امیرشاهی*: نمی‌توانم بپذیرم کسی مانند رضا پهلوی با حمایت قدرت‌های خارجی از راه دور دستور تغییر رژیم بدهد. برای من این بدتر از بزرگ‌ترین توهین است.
از نظر شخصی نیز کاملاً مخالف دخالت دولت‌های خارجی در کشورم هستم. این فکر که کشورهای دیگر ــ چه ایالات متحده، چه اسرائیل یا هر بازیگر منطقه‌ای و بین‌المللی دیگر ــ بخواهند به این شکل در امور ایران دخالت کنند، برای من غیرقابل تحمل است.
در پایان گفت‌وگو، مهشید امیرشاهی ما را به اتاق کار روشن و پرنور خود می‌برد. دست‌نوشته‌های خاطراتی را نشان می‌دهد که اکنون مشغول نوشتن آنهاست. سپس به آشپزخانه می‌رویم؛ برنج تقریباً آماده است.
پرستار کودکی‌اش ــ «دایه» ــ همیشه می‌گفت خانم‌های اشرافی نباید وقتشان را در آشپزخانه بگذرانند. اما امیرشاهی هنگام تحصیل در انگلستان آشپزی را خودش یاد گرفت. وقتی این را تعریف می‌کند، می‌خندد.

به نقل از هفته‌نامه دی سایت (Die Zeit)