Forwarded from رمان های ترسناک فانتزی(هدیه.الف)
بعد از رفتن هالان و ملودی ساسان و کوهیار تنها شدن . کوهیار همون طور که تو سکوت نشسته بود نگاه مغموش به در اتاق ساسان بود .
ساسان سمتش چرخید تا چیزی بگه که با دیدن کوهیار تو اون حال حرفش رو فراموش کرد و به جاش گفت : حست چیه نمی تونی بهش نزدیک شی و باید تظاهر کنی دوست دخترت نیست ؟
کوهیار حواس پرت نگاهش رو از در گرفت و به ساسان دوخت و لب زد : چی ؟؟
ساسان خم شد و گوشیش رو از روی میز برداشت و گفت : هیچی بابا ، کجایی تو ؟؟
کوهیار آهی پر حسرت کشید و لب زد : امروز یه لحظه حس کردم دارم سکته می کنم ساسان .
ساسان صادقانه گفت : منم !
کوهیار سر تکون داد و گفت : اگه بلایی سرش می اومد من دقیقا باید چه گهی می خوردم ؟؟
ساسان تک خنده ای کرد :" نه بابا نگاه نکن ریزه پیزه س ، سگ جونه "
کوهیار نچ نچ کنان نالید : اه ساسان با این طرز حرف زدنت .
ساسان با خنده گفت : بذار بیدار شه ، می خوام یه کم اذیتش کنم .
کوهیار غرید : نخیر نمی خواد اذیتش کنی باز اون عیثم کنار هم ببینتون یه بلایی سرش بیاره .
ساسان حواس پرت و خندون گفت : آها راستی اون فکر می کنه من در حال حاصر دوست پسر افرام .
کوهیار نگاه چپ چپی به ساسان کرد و ساسان خندید . گوشیش رو جلوی کوهیار گرفت و گفت : بعد از نامزدی نهال اینا دخترای سابق ببین چقدر پیام دادن ؟
کوهیار نگاهی سرسری به صفحه ی گوشی ساسان انداخت و هومی گفت .
ساسان همون طور که با گوشیش درگیر بود گفت : آه . باید جواب اینو بدم ، نمی شه .
کوهیار چشم غره ای رفت و غرید : توروخدا باز کاراتو شروع نکن ، تازه آدم شده بودی .
ساسان معترض گفت : چه کاری رو بابا ؟؟ جوابشو می خوام بدم یه کم بخندم .
کوهیار شونه ای بالا انداخت و گفت : خودت می دونی ، باز گند نزنی بعد این همه دردسر .
ساسان اشاره ای به پاش که تو گچ بود انداخت و گفت : نه بابا با این همه بلایی که سرم اومد عمرا .
کوهیار با دقت به چهره ی ساسان نگاه کرد ، به رد زخم هایی که تو این مدت توی صورتش افتاده بود . به بعضی زخم ها که خوب شده بودن و زخم هایی که تازه بودن . به باندپیچی دور سرش ، به دستش که به خاطر شکافی که خورده بود بخیه خورده بود به پاش که تو گچ بود . گوشه ی لب هاش ناخودآگاه بالا پرید . هیچ وقت فکرش رو نمی کرد روزی ساسان به خاطر یک دختر به این روز بیفته . کسی که اگه یک دختر نظری مخالف با نظرش می داد اولین کاری که می کرد تموم کردن رابطه ش با اون دختر بود .
با یادآوری این که با ادامه ی رابطه ش با هالان به حتی مرگ تهدید شده بود و حتی یک قدم عقب نکشیده بود دوباره همون حس عجیبی که تا چند ساعت قبل از تمام این جریان ها داشت بهش دست داد .
به ساسان نگاه می کرد که وصله ی تنش بود . به این فکر می کرد که ساسان حتی اگه بدترین آدم روی زمین باشه ، حتی اگه هرجای دنیا باشه وصله ی تنشه و نفسی راحت کشید که هم ساسان هم افرا از مرگ نجات پیدا کردن .
سیگاری آتش زد و به این فکر کرد که درسته افرا از چاله در اومد و تو چاه افتاد اما حداقل دیگه جونش در خطر نیست .
****
هامین ماشین رو پارک کرد و از ماشین خارج شد . با عجله اون سمت ماشین رفت و در رو برای جودی باز کرد . جودی بی حال و ناتوان لبخند زد و لیلی رو که تازه بیدار شده بود به هامین سپرد . از ماشین خارج شد و نگاهی به در قدیمی عمارت کرد .
هامین لب زد : چند ساعتی بمونیم بعد بریم خونه استراحت کن .
جودی لب زد : خوبه ، کیوان و ترانه فکر می کنن ما هیچ کدوممون نمی دونیم چی می خوان بگن .
هامین خندید و لب زد : حالا وقتی گفتن یه کم ذوق کنیم ضایع نشن .
جودی با خندا به دنبال هامین راه افتاد که در رو با کلید باز می کرد و از باغ گذشتن .
ترانه ، کیوان و گیلدا و آبان روی تراس نشسته بودن . با دیدن هامین و جودی همه از روز صندلی هاشون بلند شدن . گیلدا با نگران ترین حالت ممکن جلو دوید : اومدین ؟؟ خوبین ؟؟ جودی خوبی ؟
قبل از این که جودی چیزی بگه گیلدا با شدت بغلش کرد و لب زد : خداروشکر که خوبی .
جودی لبخند زد . ترانه بعد از گیلدا جودی رو بغل کرد و هامین غرغر کنان گفت : عع باشه حالا ، بذارین برسیم .
گیلدا خندید : مردیم از نگرانی ، چرا خبر ندادین ؟؟
هامین که در حال مرتب کردن موهای کم پشت لیلی بود لب زد : اومدیم دیگه . جودی تو بشین عزیزم .
جودی کم حال و بی رمق روی یک صندلی نشست . گیلدا سمت هامین رفت و گفت : بده ببینم این کوچولو رو .
لیلی رو با ذوق بغل کرد و قربون صدقه رفتن های از ته دلش شروع شد .
آبان با خنده گفت : گیلدا خیلی بچه دوست داره . خیالتون راحت باشه . هرجا بخواین برین که لیلی رو نتونین با خودتون ببرین می تونین بذارینش پیش گیلدا .
هامین خندید و گفت : آره والا ، روش حساب می کنم .
جودی لب زد : تازه با بوش هم ارتباط خوبی برقرار کرد لیلی .
کیوان با ذوق گفت : جدی می گی ؟؟ پس این بچه دیو فقط با ما لجه . اینقدر دیبا با من لج بود بچه شم مثه خودش
ساسان سمتش چرخید تا چیزی بگه که با دیدن کوهیار تو اون حال حرفش رو فراموش کرد و به جاش گفت : حست چیه نمی تونی بهش نزدیک شی و باید تظاهر کنی دوست دخترت نیست ؟
کوهیار حواس پرت نگاهش رو از در گرفت و به ساسان دوخت و لب زد : چی ؟؟
ساسان خم شد و گوشیش رو از روی میز برداشت و گفت : هیچی بابا ، کجایی تو ؟؟
کوهیار آهی پر حسرت کشید و لب زد : امروز یه لحظه حس کردم دارم سکته می کنم ساسان .
ساسان صادقانه گفت : منم !
کوهیار سر تکون داد و گفت : اگه بلایی سرش می اومد من دقیقا باید چه گهی می خوردم ؟؟
ساسان تک خنده ای کرد :" نه بابا نگاه نکن ریزه پیزه س ، سگ جونه "
کوهیار نچ نچ کنان نالید : اه ساسان با این طرز حرف زدنت .
ساسان با خنده گفت : بذار بیدار شه ، می خوام یه کم اذیتش کنم .
کوهیار غرید : نخیر نمی خواد اذیتش کنی باز اون عیثم کنار هم ببینتون یه بلایی سرش بیاره .
ساسان حواس پرت و خندون گفت : آها راستی اون فکر می کنه من در حال حاصر دوست پسر افرام .
کوهیار نگاه چپ چپی به ساسان کرد و ساسان خندید . گوشیش رو جلوی کوهیار گرفت و گفت : بعد از نامزدی نهال اینا دخترای سابق ببین چقدر پیام دادن ؟
کوهیار نگاهی سرسری به صفحه ی گوشی ساسان انداخت و هومی گفت .
ساسان همون طور که با گوشیش درگیر بود گفت : آه . باید جواب اینو بدم ، نمی شه .
کوهیار چشم غره ای رفت و غرید : توروخدا باز کاراتو شروع نکن ، تازه آدم شده بودی .
ساسان معترض گفت : چه کاری رو بابا ؟؟ جوابشو می خوام بدم یه کم بخندم .
کوهیار شونه ای بالا انداخت و گفت : خودت می دونی ، باز گند نزنی بعد این همه دردسر .
ساسان اشاره ای به پاش که تو گچ بود انداخت و گفت : نه بابا با این همه بلایی که سرم اومد عمرا .
کوهیار با دقت به چهره ی ساسان نگاه کرد ، به رد زخم هایی که تو این مدت توی صورتش افتاده بود . به بعضی زخم ها که خوب شده بودن و زخم هایی که تازه بودن . به باندپیچی دور سرش ، به دستش که به خاطر شکافی که خورده بود بخیه خورده بود به پاش که تو گچ بود . گوشه ی لب هاش ناخودآگاه بالا پرید . هیچ وقت فکرش رو نمی کرد روزی ساسان به خاطر یک دختر به این روز بیفته . کسی که اگه یک دختر نظری مخالف با نظرش می داد اولین کاری که می کرد تموم کردن رابطه ش با اون دختر بود .
با یادآوری این که با ادامه ی رابطه ش با هالان به حتی مرگ تهدید شده بود و حتی یک قدم عقب نکشیده بود دوباره همون حس عجیبی که تا چند ساعت قبل از تمام این جریان ها داشت بهش دست داد .
به ساسان نگاه می کرد که وصله ی تنش بود . به این فکر می کرد که ساسان حتی اگه بدترین آدم روی زمین باشه ، حتی اگه هرجای دنیا باشه وصله ی تنشه و نفسی راحت کشید که هم ساسان هم افرا از مرگ نجات پیدا کردن .
سیگاری آتش زد و به این فکر کرد که درسته افرا از چاله در اومد و تو چاه افتاد اما حداقل دیگه جونش در خطر نیست .
****
هامین ماشین رو پارک کرد و از ماشین خارج شد . با عجله اون سمت ماشین رفت و در رو برای جودی باز کرد . جودی بی حال و ناتوان لبخند زد و لیلی رو که تازه بیدار شده بود به هامین سپرد . از ماشین خارج شد و نگاهی به در قدیمی عمارت کرد .
هامین لب زد : چند ساعتی بمونیم بعد بریم خونه استراحت کن .
جودی لب زد : خوبه ، کیوان و ترانه فکر می کنن ما هیچ کدوممون نمی دونیم چی می خوان بگن .
هامین خندید و لب زد : حالا وقتی گفتن یه کم ذوق کنیم ضایع نشن .
جودی با خندا به دنبال هامین راه افتاد که در رو با کلید باز می کرد و از باغ گذشتن .
ترانه ، کیوان و گیلدا و آبان روی تراس نشسته بودن . با دیدن هامین و جودی همه از روز صندلی هاشون بلند شدن . گیلدا با نگران ترین حالت ممکن جلو دوید : اومدین ؟؟ خوبین ؟؟ جودی خوبی ؟
قبل از این که جودی چیزی بگه گیلدا با شدت بغلش کرد و لب زد : خداروشکر که خوبی .
جودی لبخند زد . ترانه بعد از گیلدا جودی رو بغل کرد و هامین غرغر کنان گفت : عع باشه حالا ، بذارین برسیم .
گیلدا خندید : مردیم از نگرانی ، چرا خبر ندادین ؟؟
هامین که در حال مرتب کردن موهای کم پشت لیلی بود لب زد : اومدیم دیگه . جودی تو بشین عزیزم .
جودی کم حال و بی رمق روی یک صندلی نشست . گیلدا سمت هامین رفت و گفت : بده ببینم این کوچولو رو .
لیلی رو با ذوق بغل کرد و قربون صدقه رفتن های از ته دلش شروع شد .
آبان با خنده گفت : گیلدا خیلی بچه دوست داره . خیالتون راحت باشه . هرجا بخواین برین که لیلی رو نتونین با خودتون ببرین می تونین بذارینش پیش گیلدا .
هامین خندید و گفت : آره والا ، روش حساب می کنم .
جودی لب زد : تازه با بوش هم ارتباط خوبی برقرار کرد لیلی .
کیوان با ذوق گفت : جدی می گی ؟؟ پس این بچه دیو فقط با ما لجه . اینقدر دیبا با من لج بود بچه شم مثه خودش
Forwarded from رمان های ترسناک فانتزی(هدیه.الف)
شده .
همه خندیدن .
هامین چپ چپ به لیوان های خالی چای بچه ها نگاه کرد :" یکی یه لیوان چایی دست ما نمی ده ؟؟"
گیلدا که با لیلی مشغول بازی بود شرمنده نالید : وای ببخشید . الان میارم واستون .
ترانه خوشحال جلو دوید : باشه پس لیلی رو بده به من . نوبت منه .
هامین با لذت به لیلی نگاه کرد و لب زد : چه خوبه اینقدر دوسش دارین .
ترانه که با حرص لیلی رو به خودش می فشرد لب زد : مگه می شه این گوله برف رو دوست نداشت ؟؟؟
هامین با خنده گفت : باشه شتر بازی نکن .
کیوان که تا اون لحظه هنوز نشسته بود صندلیش رو جلوی جودی کشید و گفت : خب تعریف کنین ببینم چی شد امروز ؟؟ توب پیش رفت حالا ؟؟
هامین نگاهی پر افتخار به جودی انداخت و گفت : مگه می شه جودی رو کاری رو انجام بده و نشه ؟؟
جودی ظریف و بی حال خندید : " اینجوری نگو ، خیلی وقتا هم نتونستم یا از پسش برنیومدم . "
آبان سری تکون داد و گفت : پس امروز به خیر گذشت .
کیوان با خنده گفت : خب ، فیک دیبا رو هم نجات دادیم . دیگه با خیال راحت می تونم بمیرم .
ترانه غرعرکنان نالید : خدا نکنه عزیزم .
بعد در عرض چند هزارم ثانیه متوجه شد که نگاه همه بهش خیره شد . هول شد .
آبان و هامین با شیطنت به هم نگاه کردن . آبان چشم هاش رو ریز کرد و گفت : تازگیا خیلی با هم مهربون نشدن ؟؟
هامین موافق سر تکون داد و گفت : الان گفت به کیوان عزیزم ؟؟
آبان خندید . جودی نالید : عع ... آدم به دوستش نمی تونه بگه عزیزم ؟؟ تو و گیلی به هم نمی گین ؟؟
هامین شونه بالا انداخت و لب زد : من و گیلی فقط دوستیم دیگه . تو گذشته عاشق هم نشدیم و جدا هم نشدیم از هم .
کیوان نچ نچ کنان گفت : فقط دنبال حاشیه این .
آبان متفکر گفت : اصلا چند سالیه ندیدم این دوتا با هم حرف بزنن .
گیلدا که با سینی چای برگشته بود کنجکاو پرسید : چی شده ؟ در مورد چی حرف می زنین .
کیوان کلافه گفت : ای بابا ، هیچی . ترانه یه عزیزم به من گفت اینا دارن حاشیه می سازن .
گیلدا متعجب گفت : ترانه گفت عزیزم ؟؟ حق دارن خب عزیزم .
کیوان اشاره ای به گیلدا کرد و گفت : آها بفرمایین . گیلدا هم گفت عزیزم بهم . چیز عجیبی نیست . من عزیز همه ام . الکی واسه مردم حرف در میارین .
هامین نچ نچی کرد و گفت : نه ، نه . گیلدا که گفت اصلا ...
ترانه که تا اون لحظه سکوت کرده بود وسط حرف هامین پرید : من و کیوان دوباره با همیم .
همه در سکوت نگاهشون کردن کیوان غرید : قرار بود با هم بگیم که .
هامین مصنوعی لب زد : جدی می گین ؟؟ چه تصمیم درستی گرفتین .
گیلدا هم با ذوقی ساختگی لب زد : وای تبریک می گم بهتون بالاخره سر عقل اومدین .
آبان پشت بند گیلدا گفت : فقط توروخدا این دفعه زود ازدواج نکنین زودم جدا نشین .
کیوان چپ چپ نگاهشون کرد :" می دونستین عوضیا ؟؟ "
همه سر تکون دادن . ترانه چپ چپ به کیوان نگاه کرد و کیوان زود گفت : به خدا من نگفتم . خودشون فهمیدن .
گیلدا در حالی که از داخل سینی یک فنجون چای برمی داشت گفت : تابلو بودین دیگه .
بعد اشاره ای به هامین کرد و گفت : اون چای لیوانیه رو واسه تو ریختم . نبات هم گذاشتم .
آبان خم شد یک فنجون واسه خودش برداشت و گفت : راستی هامین فردا میام شرکت . در مورد کارای پروژه صحبت کنیم .
گیلدا ناله کنان گفت : توروخدا جلسه رو عمارت بذاریم . واسه منم حضوری بهتره . آنلاین سختمه .
هامین که توی لیوان چای نبات می ریخت لب زد : موافقم .
کیوان نگاهی متعجب بهشون انداخت و غرید : اینقدر واستون بی اهمیت بود عوضیا ؟؟
همه خندیدن .
کیوان نچ نچی کرد و رو به ترانه کرد : همون بهتر بود آدم حسابشون نمی کردیم هیچی نمی گفتیم بهشون خوشگلم .
ترانه لبخند زد :" من که گفتم بهت عزیزم "
هامین همراه با صدای عق درآوردن گفت : وای وای باز شروع شد عشق آتشین این دوتا .
کیوان دستش رو دور کمر ترانه حلقه کرد و گفت : هیشکی به اندازه ی دیبا لجش نمی گرفت از این کارای ما .
همه خندیدن . از اون خنده ها که وسطش سکوت می کنی و در نهایت تبدیل می شه به یک لبخند تلخ و تو فکر فرو می ری .
****
ملودی همون طور که تا کمر از پنجره ی اتاقش آویزون بود و نگاهش به کوچه ی تاریک و خلوت نیمه شب بود نالید : باورم نمی شه هالی .
هالان از پشت لباسش رو کشید و نالید : باشه هوا خوردی دیگه . بیا تو الان میفتی .
ملودی برگشت داخل و بهت زده گفت : خیلی شیک با ماکان اومد نشست و گفت از هم جدا شدیم ؟؟
هالان به جهت تایید سر تکون داد و ملودی لب زد : اون وقت من منتظر بودم بگه بارداره ؟؟ چطور تا حالا متوجه نشده بودم ؟؟
هالان کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت : چطور تا حالا متوجه نشده بودیم که مدیا همچین گرایشی داره ؟؟ اصلا چرا ازدواج کرد پس ؟ وای مامان باباهارو بگو داشتن دیوونه می شدن .
ملودی نچ نچی کرد و لب زد : همه رو یه دور سکته دادن .
هالان لب زد : ولی بهترین کارو کرد دیگه .
ملودی لب زد : الهی بمیرم واسه مامان ،
همه خندیدن .
هامین چپ چپ به لیوان های خالی چای بچه ها نگاه کرد :" یکی یه لیوان چایی دست ما نمی ده ؟؟"
گیلدا که با لیلی مشغول بازی بود شرمنده نالید : وای ببخشید . الان میارم واستون .
ترانه خوشحال جلو دوید : باشه پس لیلی رو بده به من . نوبت منه .
هامین با لذت به لیلی نگاه کرد و لب زد : چه خوبه اینقدر دوسش دارین .
ترانه که با حرص لیلی رو به خودش می فشرد لب زد : مگه می شه این گوله برف رو دوست نداشت ؟؟؟
هامین با خنده گفت : باشه شتر بازی نکن .
کیوان که تا اون لحظه هنوز نشسته بود صندلیش رو جلوی جودی کشید و گفت : خب تعریف کنین ببینم چی شد امروز ؟؟ توب پیش رفت حالا ؟؟
هامین نگاهی پر افتخار به جودی انداخت و گفت : مگه می شه جودی رو کاری رو انجام بده و نشه ؟؟
جودی ظریف و بی حال خندید : " اینجوری نگو ، خیلی وقتا هم نتونستم یا از پسش برنیومدم . "
آبان سری تکون داد و گفت : پس امروز به خیر گذشت .
کیوان با خنده گفت : خب ، فیک دیبا رو هم نجات دادیم . دیگه با خیال راحت می تونم بمیرم .
ترانه غرعرکنان نالید : خدا نکنه عزیزم .
بعد در عرض چند هزارم ثانیه متوجه شد که نگاه همه بهش خیره شد . هول شد .
آبان و هامین با شیطنت به هم نگاه کردن . آبان چشم هاش رو ریز کرد و گفت : تازگیا خیلی با هم مهربون نشدن ؟؟
هامین موافق سر تکون داد و گفت : الان گفت به کیوان عزیزم ؟؟
آبان خندید . جودی نالید : عع ... آدم به دوستش نمی تونه بگه عزیزم ؟؟ تو و گیلی به هم نمی گین ؟؟
هامین شونه بالا انداخت و لب زد : من و گیلی فقط دوستیم دیگه . تو گذشته عاشق هم نشدیم و جدا هم نشدیم از هم .
کیوان نچ نچ کنان گفت : فقط دنبال حاشیه این .
آبان متفکر گفت : اصلا چند سالیه ندیدم این دوتا با هم حرف بزنن .
گیلدا که با سینی چای برگشته بود کنجکاو پرسید : چی شده ؟ در مورد چی حرف می زنین .
کیوان کلافه گفت : ای بابا ، هیچی . ترانه یه عزیزم به من گفت اینا دارن حاشیه می سازن .
گیلدا متعجب گفت : ترانه گفت عزیزم ؟؟ حق دارن خب عزیزم .
کیوان اشاره ای به گیلدا کرد و گفت : آها بفرمایین . گیلدا هم گفت عزیزم بهم . چیز عجیبی نیست . من عزیز همه ام . الکی واسه مردم حرف در میارین .
هامین نچ نچی کرد و گفت : نه ، نه . گیلدا که گفت اصلا ...
ترانه که تا اون لحظه سکوت کرده بود وسط حرف هامین پرید : من و کیوان دوباره با همیم .
همه در سکوت نگاهشون کردن کیوان غرید : قرار بود با هم بگیم که .
هامین مصنوعی لب زد : جدی می گین ؟؟ چه تصمیم درستی گرفتین .
گیلدا هم با ذوقی ساختگی لب زد : وای تبریک می گم بهتون بالاخره سر عقل اومدین .
آبان پشت بند گیلدا گفت : فقط توروخدا این دفعه زود ازدواج نکنین زودم جدا نشین .
کیوان چپ چپ نگاهشون کرد :" می دونستین عوضیا ؟؟ "
همه سر تکون دادن . ترانه چپ چپ به کیوان نگاه کرد و کیوان زود گفت : به خدا من نگفتم . خودشون فهمیدن .
گیلدا در حالی که از داخل سینی یک فنجون چای برمی داشت گفت : تابلو بودین دیگه .
بعد اشاره ای به هامین کرد و گفت : اون چای لیوانیه رو واسه تو ریختم . نبات هم گذاشتم .
آبان خم شد یک فنجون واسه خودش برداشت و گفت : راستی هامین فردا میام شرکت . در مورد کارای پروژه صحبت کنیم .
گیلدا ناله کنان گفت : توروخدا جلسه رو عمارت بذاریم . واسه منم حضوری بهتره . آنلاین سختمه .
هامین که توی لیوان چای نبات می ریخت لب زد : موافقم .
کیوان نگاهی متعجب بهشون انداخت و غرید : اینقدر واستون بی اهمیت بود عوضیا ؟؟
همه خندیدن .
کیوان نچ نچی کرد و رو به ترانه کرد : همون بهتر بود آدم حسابشون نمی کردیم هیچی نمی گفتیم بهشون خوشگلم .
ترانه لبخند زد :" من که گفتم بهت عزیزم "
هامین همراه با صدای عق درآوردن گفت : وای وای باز شروع شد عشق آتشین این دوتا .
کیوان دستش رو دور کمر ترانه حلقه کرد و گفت : هیشکی به اندازه ی دیبا لجش نمی گرفت از این کارای ما .
همه خندیدن . از اون خنده ها که وسطش سکوت می کنی و در نهایت تبدیل می شه به یک لبخند تلخ و تو فکر فرو می ری .
****
ملودی همون طور که تا کمر از پنجره ی اتاقش آویزون بود و نگاهش به کوچه ی تاریک و خلوت نیمه شب بود نالید : باورم نمی شه هالی .
هالان از پشت لباسش رو کشید و نالید : باشه هوا خوردی دیگه . بیا تو الان میفتی .
ملودی برگشت داخل و بهت زده گفت : خیلی شیک با ماکان اومد نشست و گفت از هم جدا شدیم ؟؟
هالان به جهت تایید سر تکون داد و ملودی لب زد : اون وقت من منتظر بودم بگه بارداره ؟؟ چطور تا حالا متوجه نشده بودم ؟؟
هالان کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت : چطور تا حالا متوجه نشده بودیم که مدیا همچین گرایشی داره ؟؟ اصلا چرا ازدواج کرد پس ؟ وای مامان باباهارو بگو داشتن دیوونه می شدن .
ملودی نچ نچی کرد و لب زد : همه رو یه دور سکته دادن .
هالان لب زد : ولی بهترین کارو کرد دیگه .
ملودی لب زد : الهی بمیرم واسه مامان ،
Forwarded from رمان های ترسناک فانتزی(هدیه.الف)
چقدر گریه کرد .
هالان آروم گفت : گریه هاش بیشتر به خاطر ماکان نبود ؟؟ چون عمه خیلی داماد دوسته .
ملودی پوزخندی زد و گفت : گریه هاش واسه این بود که چرا مدیا متفاوته و چرا تا الان بهش نگفته بوده .
هالان نالید : همه ش تو فکر مدیام ، حالا کجا رفتن ؟؟
ملودی خودش رو روی تخت انداخت و دست هاش رو زیر سرش برد . به سقف زل زد :" گفت که با مونا خونه گرفته و می خواد مستقل زندگی کنه . "
هالان هم کنار ملودی دراز کشید و آروم گفت : بابات ولی هنوز تو شوک بود آ .
ملودی سرش رو سمت هالان چرخوند و گفت : منم تو شوکم هالی . یه جوری شدم . اصلا نمی تونم درک کنم . بیشتر اینو نمی تونم درک کنم که چرا مدیا هیچ وقت منو آدم حساب نمی کنه حرفاشو بم بزنه .
هالان خندید : گم شو بابا ، دیدی که چی گفت . می ترسیده طرد شه و تا همین چند وقت پیش هیچ کس جز خودش نمی دونسته .
ملودی لب هاش رو جمع کرد و زمزمه کرد : بمیرم واسش . بعدش کلی خجالت کشید از این متفاوت بودنش و زود پیچید رفت .
هالان لب زد : بیا بهش زنگ بزنیم از اوضاع خونه بگیم واسش . خیالش راحت بشه .
ملودی غرید : چی بگم بابا ؟؟ از گریه های مامان بگم ، از بابا بگم که رفت تو اتاق تا وقت خوابم دیگه بیرون نیومد ؟؟ از دایی زندایی بگم که یه کلمه نتونستن حرف بزنن بعدش ؟؟ همه شوک شدن .
هالان نفسی عمیق کشید و کاملا سمت ملودی چرخید :" یه چیز بی ربط بگم ؟؟"
ملودی خمیازه کشان گفت : بگو .
هالان که چشم هاش تو تاریکی اتاق برق می زد در حالی که تارهای موی به هم ریخته ی ملودی رو از روی شونه ش کنار می زد گفت : دلم می خواست مثه مدیا جسور بودم . می رفتم پیش مامان و بابام و می گفتم با یکی آشنا شدم که دلم می خواد بیشتر بشناسمش ، بیشتر باهاش بگردم ، بیشتر ببینمش . بگم که دلم نمی خواد الان تو این اوضاع باهاتون برگردم خونه .
ملودی خواب آلود گفت : خب به مامانت بگو .
هالان پوزخند زد : به مامان من نگاه نکن که خیلی ادم سختگیری نیست آ . مامان من بفهمه یکی تو زندگیمه دهنمو سرویس می کنه .
ملودی با خنده غرید : حالا انگار ک*ن آسمون پاره شده تو فقط افتادی پایین .
هالان خندید : " بالاخره مامانمه دوستم داره دیگه . دوست نداره ضربه بخورم "
ملودی با شیطنت سمت هالان چرخید و گفت : وای وای ... فکر کن بهش بگی بعد بگه می خوام ببینمش . توام پیج اینستاشو بیاری که بخوای عکسشو نشون بدی بعد مامانت کامنتای زیر پستاشو بخونه .
هالان از تصور این موضوع غش غش خندید . بعد ناگهان جدی شد و اخم کرد :" باید بگم کامنتای زیر پستاشو پاک کنه ، آبروریزیه "
ملودی با کف دست نمادین به سر هالان ضربه ای زد و گفت : نه اوسکول باید بگی اون دخترارو کلا آنفالو کنه ، با پاک کردن کامنتا این آبروریزی جمع نمی شه .
هالان نچ نچی کرد و گفت : من از این کارا خوشم نمیاد . خودش می دونه دیگه .
ملودی پفی کرد و با صدای زنگ گوشی هالان که زیر بالش بود هر دو از جا پریدن .
ملودی غرغر کرد : صد بار نگفتم گوشیتو نذار زیر بالش خطرناکه ؟؟ امواج گوشی ...
هالان بی توجه با ذوق گفت : عع ساسانه ، چرا این موقع شب زنگ می زنه ؟
ملودی کلافه نالید : جواب بده خب .
هالان تماس رو متعجب جواب داد : بله ؟؟
صدای جذاب ساسان تو گوشش پیچید : بله ؟؟ چقدر جدی و رسمی عزیزم . یه جونمی چیزی !
هالان لب زد : جونم ؟؟ خوب شد ؟
ساسان زود گفت : آره ، بهتر شد . قول داده بودی شب پیش من بمونی ، یادته ؟
هالان نفسی کشید و گفت : آره ولی دیدی که چی شد ؟ من بی تقصیر بودم .
ساسان با خوشرویی گفت : اشکال نداره ، فدای سرت . چه خبر بود حالا ؟ جمع و جور شد مهمونی ؟؟
هالان لب زد : آره ، حتی داشتیم کم کم می خوابیدیم .
ساسان با شیطنت گفت : عع ؟؟ یعنی مامان و باباهاتونم خوابیدن دیگه ؟
هالان سکوت کرد و متعجب گفت : چی شده ساسان ؟؟
ساسان لب زد : هیچی عزیزم . گفتم اگه مامان و بابات خوابن بپیچون بیا اینجا که از همین اول دوستی مونم بد قول نشی .
هالان با تعجب گفت : خوبی ساسان ؟؟؟
ساسان زود گفت : خوبم ، تو چطوری ؟
هالان نچ نچی کرد و گوشی رو از خودش دور کرد نگاهی به ساعت گوشیش انداخت و دوباره گوشی رو روی گوشش گذاشت : ساعت یک و نیمه شبه .
ساسان لب زد : خب باشه ، یه لباس اسپرت بپوش و فرار کن صبح می رسونمت خونه . بگو رفته بودم پیاده روی .
هالان گنگ به ملودی نگاه کرد که از بس بی صدا و با ادا پرسیده بود چه خبره دیوونه ش کرده بود و گفت : امکان نداره همچین کاری بکنم .
ساسان لب زد : من با اسنپ دم خونه تونم . منتظرتم . دلم واست تنگ شده .
و تماس رو بدون خداحافظی قطع کرد .
هالان آروم گفت : گریه هاش بیشتر به خاطر ماکان نبود ؟؟ چون عمه خیلی داماد دوسته .
ملودی پوزخندی زد و گفت : گریه هاش واسه این بود که چرا مدیا متفاوته و چرا تا الان بهش نگفته بوده .
هالان نالید : همه ش تو فکر مدیام ، حالا کجا رفتن ؟؟
ملودی خودش رو روی تخت انداخت و دست هاش رو زیر سرش برد . به سقف زل زد :" گفت که با مونا خونه گرفته و می خواد مستقل زندگی کنه . "
هالان هم کنار ملودی دراز کشید و آروم گفت : بابات ولی هنوز تو شوک بود آ .
ملودی سرش رو سمت هالان چرخوند و گفت : منم تو شوکم هالی . یه جوری شدم . اصلا نمی تونم درک کنم . بیشتر اینو نمی تونم درک کنم که چرا مدیا هیچ وقت منو آدم حساب نمی کنه حرفاشو بم بزنه .
هالان خندید : گم شو بابا ، دیدی که چی گفت . می ترسیده طرد شه و تا همین چند وقت پیش هیچ کس جز خودش نمی دونسته .
ملودی لب هاش رو جمع کرد و زمزمه کرد : بمیرم واسش . بعدش کلی خجالت کشید از این متفاوت بودنش و زود پیچید رفت .
هالان لب زد : بیا بهش زنگ بزنیم از اوضاع خونه بگیم واسش . خیالش راحت بشه .
ملودی غرید : چی بگم بابا ؟؟ از گریه های مامان بگم ، از بابا بگم که رفت تو اتاق تا وقت خوابم دیگه بیرون نیومد ؟؟ از دایی زندایی بگم که یه کلمه نتونستن حرف بزنن بعدش ؟؟ همه شوک شدن .
هالان نفسی عمیق کشید و کاملا سمت ملودی چرخید :" یه چیز بی ربط بگم ؟؟"
ملودی خمیازه کشان گفت : بگو .
هالان که چشم هاش تو تاریکی اتاق برق می زد در حالی که تارهای موی به هم ریخته ی ملودی رو از روی شونه ش کنار می زد گفت : دلم می خواست مثه مدیا جسور بودم . می رفتم پیش مامان و بابام و می گفتم با یکی آشنا شدم که دلم می خواد بیشتر بشناسمش ، بیشتر باهاش بگردم ، بیشتر ببینمش . بگم که دلم نمی خواد الان تو این اوضاع باهاتون برگردم خونه .
ملودی خواب آلود گفت : خب به مامانت بگو .
هالان پوزخند زد : به مامان من نگاه نکن که خیلی ادم سختگیری نیست آ . مامان من بفهمه یکی تو زندگیمه دهنمو سرویس می کنه .
ملودی با خنده غرید : حالا انگار ک*ن آسمون پاره شده تو فقط افتادی پایین .
هالان خندید : " بالاخره مامانمه دوستم داره دیگه . دوست نداره ضربه بخورم "
ملودی با شیطنت سمت هالان چرخید و گفت : وای وای ... فکر کن بهش بگی بعد بگه می خوام ببینمش . توام پیج اینستاشو بیاری که بخوای عکسشو نشون بدی بعد مامانت کامنتای زیر پستاشو بخونه .
هالان از تصور این موضوع غش غش خندید . بعد ناگهان جدی شد و اخم کرد :" باید بگم کامنتای زیر پستاشو پاک کنه ، آبروریزیه "
ملودی با کف دست نمادین به سر هالان ضربه ای زد و گفت : نه اوسکول باید بگی اون دخترارو کلا آنفالو کنه ، با پاک کردن کامنتا این آبروریزی جمع نمی شه .
هالان نچ نچی کرد و گفت : من از این کارا خوشم نمیاد . خودش می دونه دیگه .
ملودی پفی کرد و با صدای زنگ گوشی هالان که زیر بالش بود هر دو از جا پریدن .
ملودی غرغر کرد : صد بار نگفتم گوشیتو نذار زیر بالش خطرناکه ؟؟ امواج گوشی ...
هالان بی توجه با ذوق گفت : عع ساسانه ، چرا این موقع شب زنگ می زنه ؟
ملودی کلافه نالید : جواب بده خب .
هالان تماس رو متعجب جواب داد : بله ؟؟
صدای جذاب ساسان تو گوشش پیچید : بله ؟؟ چقدر جدی و رسمی عزیزم . یه جونمی چیزی !
هالان لب زد : جونم ؟؟ خوب شد ؟
ساسان زود گفت : آره ، بهتر شد . قول داده بودی شب پیش من بمونی ، یادته ؟
هالان نفسی کشید و گفت : آره ولی دیدی که چی شد ؟ من بی تقصیر بودم .
ساسان با خوشرویی گفت : اشکال نداره ، فدای سرت . چه خبر بود حالا ؟ جمع و جور شد مهمونی ؟؟
هالان لب زد : آره ، حتی داشتیم کم کم می خوابیدیم .
ساسان با شیطنت گفت : عع ؟؟ یعنی مامان و باباهاتونم خوابیدن دیگه ؟
هالان سکوت کرد و متعجب گفت : چی شده ساسان ؟؟
ساسان لب زد : هیچی عزیزم . گفتم اگه مامان و بابات خوابن بپیچون بیا اینجا که از همین اول دوستی مونم بد قول نشی .
هالان با تعجب گفت : خوبی ساسان ؟؟؟
ساسان زود گفت : خوبم ، تو چطوری ؟
هالان نچ نچی کرد و گوشی رو از خودش دور کرد نگاهی به ساعت گوشیش انداخت و دوباره گوشی رو روی گوشش گذاشت : ساعت یک و نیمه شبه .
ساسان لب زد : خب باشه ، یه لباس اسپرت بپوش و فرار کن صبح می رسونمت خونه . بگو رفته بودم پیاده روی .
هالان گنگ به ملودی نگاه کرد که از بس بی صدا و با ادا پرسیده بود چه خبره دیوونه ش کرده بود و گفت : امکان نداره همچین کاری بکنم .
ساسان لب زد : من با اسنپ دم خونه تونم . منتظرتم . دلم واست تنگ شده .
و تماس رو بدون خداحافظی قطع کرد .
Forwarded from رمان های ترسناک فانتزی(هدیه.الف)
هالان گیج به صفحه ی گوشیش نگاه کرد . ملودی پرسید : چی شده ؟؟ بگو دیگه مردم از فضولی .
هالان ملودی رو کنار زد و خودش رو به پنجره ی اتاق رسوند . پرده رو کنار زد و نامحسوس نگاهی به کوچه انداخت . به پراید مشکی که دقیقا جلوی در خونه بود و چراغ هاش روشن بود .
سمت ملودی چرخید و گفت : دیوونه شده ساسان . اسنپ گرفته اومده دنبالم با اون پای لنگش . می گه خونه رو بپیچون صبح هم می رسونمت بگو پیاده روی بودی .
ملودی با ذوق هینی جیغ دار کشید و گفت : وای برو دیگه پس منتظر چی هستی ؟؟
هالان که موافقت شدید ملودی رو دید گوشه ی لبش بالا پرید . ملودی زود گفت : لباسات هنوز تو اتاق خودته که مامان بابات توشن ؟؟
هالان سر تکون داد . ملودی از تخت پایین پرید و در کمدش رو باز کرد و گرمکن و شلوار ورزشی صورتی و سرمه ایش رو بیرون کشید و گفت : اینارو بپوش .
هالان لب زد : شوخی می کنی دیگه ؟؟ یعنی برم ؟ نکنه یکی بفهمه نیستم .
ملودی خندید : برو بابا از کجا می خوان بفهمن . من در اتاقو قفل می کنم که تا صبح کسی نفهمه نبودی و نتونه در اتاق رو باز کنه .
هالان که از استرس دلهره و دل درد گرفته بود از تخت پایین پرید و چند قدم جلوی تخت زد و بعد انگار که دیرش شده باشه لباس هارو از دست ملودی چنگ زد و روی تاپی که به تن داشت پوشید .
ملودی با هیجان گفت : فقط رسیدی بهم خبر بده . فردا هم همه چیزو با جزئیات واسم تعریف می کنی ، فهمیدی ؟؟
هالان سرسری لب زد : باشه .
یک شال از جالباسی برداشت و گوشیش رو تو دستش گرفت . گونه ی ملودی رو بوسید و بی سر و صدا از اتاق و بعد از خونه خارج شد . تا پا به کوچه گذاشت استرس به دلش چنگ زد . کاش همه خواب بودن و اتفاقی از پشت پنجره های اتاقشون نمی دیدنش .
نگاهی سرسری به ساختمون افتاد و ملودی رو پشت پنجرخ دید که براش دست تکون می داد . سمت ماشین دوید و در عقب رو باز کرد . به محض ورود صدای ساسان تو گوشش پیچید : پس اومدی .
االان که از نگرانی نفسش بند اومده بود نالید : مجبورم کردی بیام .
ساسان سر تکون داد و به راننده اشاره کرد راه بیفته . هالان ر تو بغلش کشید و دست دور شونه هاش انداخت و تو گوشش زمزمه کرد : آره می دونم کارم زشت بود ولی طاقت نیاوردم وقتی یادم اومد فقط دو روز دیگه وقت داریم همو ببینیم .
با گذشتن ماشین از کوچه و ورودش به خیابون اصلی هالان نفس راحتی کشید و سرش رو به شونه ی ساسان تکیه داد و غمگین نالید : اول مهر برمی گردم .
ساسان چونه ش رو به موهای هالان فرو کرد و گفت : بچه محصلِ کوچولو .
هالان سر بلند کرد و تو چشم های ساسان چپ چپ نگاه کرد . ساسان بینی هالان رو با دو انگشتش کشید و گفت : اونجوری نگاه نکن مورچه . کوچولویی دیگه ، ترم چندی ؟
هالان سرش رو برگردوند و لب زد : مسخره !
ساسان خندید . هالان پرسید : افرا چطوره؟؟
ساسان گفت : افرا تا همین نیم ساعت پیش خواب بود . من دیگه ساعتای یازده دیدم دیروقته از گوشی خودش پیام دادم به مامانش گفتم شب پیش نهال می مونم . فکرشو بکن . کوهیار داشت خل می شد از این که پترن گوشی افرا رو نمی دونست ولی من می دونستم .
هالان خندید و ساسان گفت : خدا بخیر کنه حالا افرا تازه بیدار شده و تا صبح نمی خواد بخوابه .
هالان زود گفت : مثه من و تو .
ساسان پوکر فیس نگاهش کرد و هالان گفت : نکنه همین تایمی که می خوایم باهم بگذرونیم رو تصمیم داری بخوابی ؟؟ دو روز بیشتر نمونده آ .
ساسان چشم هاش رو ریز کرد و گفت : حالا شاید یه کمم خوابیدیم .
هالان سرش رو به شونه ی ساسان چسبوند و گفت : ببینیم چی می شه .
داخل خونه ی کوهیار و ساسان افرا داخل آشپزخونه ایستاده بود و مشغول گرم کردن پیتزای مونده ی داخل یخچال بود . نگاهی به کوهیار انداخت که از ترس عیثم مثل غریبه ها باهاش برخورد می کرد . تا پیتزا گرم بشه سمت کوهیار رفت و گفت : کاش بیدارم می کردین برم خونه .
کوهیار خیلی جدی در حالی که نگاهش به تلویزیون بود گفت : اینجا باشی خیالم راحت تره .
افرا سرش رو کج کرد با دقت به کوهیار نگاه کرد که تمام تلاشش رو می کرد حتی به افرا نگاه نکنه . ابروهاش بالا پرید و گفت : خوبی تو ؟؟
کوهیار نیم نگاهی به افرا انداخت و زیرلبی گفت : اینقدر باهام حرف نزن . مشکوکش می کنی .
افرا خندید و گفت : حالا حرف زدن چه اشکالی داره مگه ؟؟
با صدای ماکروفر کوهیار زود گفت : غذات گرم شد .
افرا با خنده سمت آشپزخونه راه افتاد . به رفتارهای عجیب کوهیار که فکر می کرد نمی تونست خنده ش رو کنترل کنه .
ظرف پیتزاش رو که در واقع سه برش پیتزا درونش بود رو برداشت و همراه با یک لیوان آب سمت نشیمن رفت . با فاصله روی کاناپه ای که کوهیار روش نشسته بود ، نشست و پاهاش رو روی میز گذاشت . اولین برش پیتزاش رو برداشت و همزمان پرسید : ساسان واقعا با اون وضعیتش رفت دنبال هالان ؟
کوهیار معذب نگاهش کرد و زیرلبی غرید : چیکار می کنی ؟؟ اسم اونو نیار ، جنه می فهمه .
هالان
هالان ملودی رو کنار زد و خودش رو به پنجره ی اتاق رسوند . پرده رو کنار زد و نامحسوس نگاهی به کوچه انداخت . به پراید مشکی که دقیقا جلوی در خونه بود و چراغ هاش روشن بود .
سمت ملودی چرخید و گفت : دیوونه شده ساسان . اسنپ گرفته اومده دنبالم با اون پای لنگش . می گه خونه رو بپیچون صبح هم می رسونمت بگو پیاده روی بودی .
ملودی با ذوق هینی جیغ دار کشید و گفت : وای برو دیگه پس منتظر چی هستی ؟؟
هالان که موافقت شدید ملودی رو دید گوشه ی لبش بالا پرید . ملودی زود گفت : لباسات هنوز تو اتاق خودته که مامان بابات توشن ؟؟
هالان سر تکون داد . ملودی از تخت پایین پرید و در کمدش رو باز کرد و گرمکن و شلوار ورزشی صورتی و سرمه ایش رو بیرون کشید و گفت : اینارو بپوش .
هالان لب زد : شوخی می کنی دیگه ؟؟ یعنی برم ؟ نکنه یکی بفهمه نیستم .
ملودی خندید : برو بابا از کجا می خوان بفهمن . من در اتاقو قفل می کنم که تا صبح کسی نفهمه نبودی و نتونه در اتاق رو باز کنه .
هالان که از استرس دلهره و دل درد گرفته بود از تخت پایین پرید و چند قدم جلوی تخت زد و بعد انگار که دیرش شده باشه لباس هارو از دست ملودی چنگ زد و روی تاپی که به تن داشت پوشید .
ملودی با هیجان گفت : فقط رسیدی بهم خبر بده . فردا هم همه چیزو با جزئیات واسم تعریف می کنی ، فهمیدی ؟؟
هالان سرسری لب زد : باشه .
یک شال از جالباسی برداشت و گوشیش رو تو دستش گرفت . گونه ی ملودی رو بوسید و بی سر و صدا از اتاق و بعد از خونه خارج شد . تا پا به کوچه گذاشت استرس به دلش چنگ زد . کاش همه خواب بودن و اتفاقی از پشت پنجره های اتاقشون نمی دیدنش .
نگاهی سرسری به ساختمون افتاد و ملودی رو پشت پنجرخ دید که براش دست تکون می داد . سمت ماشین دوید و در عقب رو باز کرد . به محض ورود صدای ساسان تو گوشش پیچید : پس اومدی .
االان که از نگرانی نفسش بند اومده بود نالید : مجبورم کردی بیام .
ساسان سر تکون داد و به راننده اشاره کرد راه بیفته . هالان ر تو بغلش کشید و دست دور شونه هاش انداخت و تو گوشش زمزمه کرد : آره می دونم کارم زشت بود ولی طاقت نیاوردم وقتی یادم اومد فقط دو روز دیگه وقت داریم همو ببینیم .
با گذشتن ماشین از کوچه و ورودش به خیابون اصلی هالان نفس راحتی کشید و سرش رو به شونه ی ساسان تکیه داد و غمگین نالید : اول مهر برمی گردم .
ساسان چونه ش رو به موهای هالان فرو کرد و گفت : بچه محصلِ کوچولو .
هالان سر بلند کرد و تو چشم های ساسان چپ چپ نگاه کرد . ساسان بینی هالان رو با دو انگشتش کشید و گفت : اونجوری نگاه نکن مورچه . کوچولویی دیگه ، ترم چندی ؟
هالان سرش رو برگردوند و لب زد : مسخره !
ساسان خندید . هالان پرسید : افرا چطوره؟؟
ساسان گفت : افرا تا همین نیم ساعت پیش خواب بود . من دیگه ساعتای یازده دیدم دیروقته از گوشی خودش پیام دادم به مامانش گفتم شب پیش نهال می مونم . فکرشو بکن . کوهیار داشت خل می شد از این که پترن گوشی افرا رو نمی دونست ولی من می دونستم .
هالان خندید و ساسان گفت : خدا بخیر کنه حالا افرا تازه بیدار شده و تا صبح نمی خواد بخوابه .
هالان زود گفت : مثه من و تو .
ساسان پوکر فیس نگاهش کرد و هالان گفت : نکنه همین تایمی که می خوایم باهم بگذرونیم رو تصمیم داری بخوابی ؟؟ دو روز بیشتر نمونده آ .
ساسان چشم هاش رو ریز کرد و گفت : حالا شاید یه کمم خوابیدیم .
هالان سرش رو به شونه ی ساسان چسبوند و گفت : ببینیم چی می شه .
داخل خونه ی کوهیار و ساسان افرا داخل آشپزخونه ایستاده بود و مشغول گرم کردن پیتزای مونده ی داخل یخچال بود . نگاهی به کوهیار انداخت که از ترس عیثم مثل غریبه ها باهاش برخورد می کرد . تا پیتزا گرم بشه سمت کوهیار رفت و گفت : کاش بیدارم می کردین برم خونه .
کوهیار خیلی جدی در حالی که نگاهش به تلویزیون بود گفت : اینجا باشی خیالم راحت تره .
افرا سرش رو کج کرد با دقت به کوهیار نگاه کرد که تمام تلاشش رو می کرد حتی به افرا نگاه نکنه . ابروهاش بالا پرید و گفت : خوبی تو ؟؟
کوهیار نیم نگاهی به افرا انداخت و زیرلبی گفت : اینقدر باهام حرف نزن . مشکوکش می کنی .
افرا خندید و گفت : حالا حرف زدن چه اشکالی داره مگه ؟؟
با صدای ماکروفر کوهیار زود گفت : غذات گرم شد .
افرا با خنده سمت آشپزخونه راه افتاد . به رفتارهای عجیب کوهیار که فکر می کرد نمی تونست خنده ش رو کنترل کنه .
ظرف پیتزاش رو که در واقع سه برش پیتزا درونش بود رو برداشت و همراه با یک لیوان آب سمت نشیمن رفت . با فاصله روی کاناپه ای که کوهیار روش نشسته بود ، نشست و پاهاش رو روی میز گذاشت . اولین برش پیتزاش رو برداشت و همزمان پرسید : ساسان واقعا با اون وضعیتش رفت دنبال هالان ؟
کوهیار معذب نگاهش کرد و زیرلبی غرید : چیکار می کنی ؟؟ اسم اونو نیار ، جنه می فهمه .
هالان
Forwarded from رمان های ترسناک فانتزی(هدیه.الف)
ریز خندید و گفت : باشه ، باشه .
کوهیار نفسی حرصی کشید . افرا گازی از برش بزرگ پیتزاش زد و با دهن نیمه پر گفت : می ترسی یه بلایی سرت بیاره ؟
کوهیار نگاه چپ چپی به افرا انداخت و غرید : نه نگران خودم نیستم ، نگران اینم سراغ تو نیاد .
افرا شونه ای بالا انداخت و لب زد : پس حسودیت می شه .
کوهیار صادقانه گفت : نه پس ! معلومه که دلم نمی خواد یه جن ...
با صدای تق در هردو به عقب برگشتن و ساسان رو دیدن که به سختی و با کمک عصاهاش وارد خونه شد .
پشت سرش هم هالان اومد داخل .
هالان با دیدن افرا با عجله سمتش اومد سرسری سلامی گفت و کنارش نشست : خوبی افرا جون ؟؟ نگرانت بودم .
افرا با دهن پر لب زد : اوهوم .
بعد کمی آب نوشید و ادامه داد : خوبم ، خوبم . نگران نباش اون لحظه خیلی ترسیدم و به این فکر می کردم تو توی این مدت چی کشیدی وقتی اینقدر برای من ترسناک بود و ...
با سرفه ی ساختگی کوهیار افرا به ناگهان سکوت کرد و زیرلبی نالید : بهتره در موردش صحبت نکنیم که ... به خاطر چیز دیگه این که ... ممکنه طرف بشنوه و ...
هالان سر تکون داد و گفت : آره می فهمم . به این زودی سراغت نمیاد ولی تو بازم احتیاط کن و تنها نمون .
افرا اوهومی گفت و نگاهی به ساسان کرد و گفت : خب ، شماها چطورین ؟
ساسان کلافه از عصاهاش وقتی به مبل دو نفره رسید خودش رو روی مبل رها کرد و عصاهاش رو کناری گذاشت و غرید : خوبیم ما فقط این پای لنگ داره اذیتم می کنه .
کوهیار با دقت نگاهش کرد و گفت : بد نیست یه کم تجربه ش کنی حداقل شاید از این به بعد شعورت بکشه اینقدر به من نگی لنگ .
ساسان خندید : نه اونو که می گم . شک نکن .
کوهیار متاسف سری برای ساسان تکون داد .
افرا ظرف پیتزاش رو سمت هالان گرفت و پرسید : شام خوردی ؟
هالان نچ نچ کنان گفت : آره حتی داشتم دیگه کم کم می خوابیدم که ...
اشاره ای به ساسان کرد و ساسان که متوجه شده بود گفت :توضیح بدم که چقدر وقت داریم همو ببینیم ؟؟
هالان کلافه گفت : نه توروخدا . شروع نکن .
ساسان خندید و افرا پر انرژی بعد از یک خواب طولانی که داشت گفت : نظرتون چیه یه سریال شروع کنیم چارتایی با هم ببینیم ؟
هالان شدیدا استقبال کرد و ساسان لب زد : البته بعد از این دو روزی که هالان اینجاست واسه دیدن بقیه ش یه وقفه ی چند ماهه بینش میفته آ . گفته باشم .
کوهیار بلند شد و در حالی که هاردش رو به تلویزیون وصل می کرد لب زد : اشکال نداره . اما فقط به شرطی که قول بدین اگه جای حساسش هم بود تنهایی هم نبینین .
هالان با ذوق گفت : چی ببینیم ؟؟
افرا پوزخند زد : به نظرم بذار کوهیار انتخاب کنه ، قبل اینکه با من دوست بشه صبح تا شب سریال می دید . اگه کوهیار یه سریال رو ندیده باش قطعا ما هم ندیدیم .
کوهیار با کنترل مشغول گشتن دنبال سریال شد و همزمان لب زد : نظرتون با سریال دارک چیه ؟؟ من هنوز ندیدم ولی خیلی قشنگه . در مورد زمان و سفر در زمان و ...
افرا با خنده گفت : خوبه مخصوص خودمونه . احتمالا خیلی باهاش ارتباط برقرار کنیم .
هالان گوشه ی لب هاش پایین افتاد و نالید : فقط منم که از زندگیای گذشته م خبر ندارم .
ساسان خیلی لوس گفت : آره کوچولو .
هالان چپ چپ نگاهش کرد و افرا با ذوق گفت : یه روز با مرجان هماهنگ می کنیم بیاد تورو هم هیپنوتیزم کنه .
ساسان معترض گفت : نخیر لازم نکرده . اصلا نمی خوام چالشایی که شما دوتا تجربه کردین رو ما هم تجربه کنیم .
افرا خندید و به کوهیار نگاه کرد که هنوز معذب بود و رفتار عجیبی از خودش نشون می داد .
ساسان اشاره ای به هالان کرد و گفت : بیا اینجا پیش من .
هالان خجالتزده سرش رو پایین انداخت و بعد از روی کاناپه بلند شد و کنار ساسان روی مبل نشست .
افرا ریز خندید و به کوهیار اشاره کرد تا قسمت اول رو بذاره .
ساسان همونطور که نگاهش به صفحه ی تلویزیون بود گفت : الان که نصفه شبه افرا ولی دفعه ی بعدی یادت باشه پاپ کورن درست کنی .
افرا زیر لب غرید : باشه .
اون شب بعد چند قسمت که پشت سر هم از سریال رو دیدن حدود ساعت چهارو نیم بود که کوهیار غرید : می دونم ولتون کنم تا ته سریال رو می خواین ببینین ولی من دیگه نمی کشم باید یکی دو ساعتی بخوابم چون فردا تو شرکت خیلی کار دارم و باید زودتر از همیشه برم .
افرا نگاهی نامحسوس به هالان و ساسان انداخت که با آسایش کنار هم نشسته بودن و دست ساسان که دور شونه ی هالان حلقه شده بود و لب زد : باشه تو برو بخواب . من که متاسفانه خوابم نمیاد . می شینم کارامو انجام می دم .
کوهیار خم شد تا بوسه ای به افرا بزنه که با یادآوری موقعیتی که درونش بود عقب گرد کرد و لب زد : شبتون بخیر بچه ها .
بعد اشاره ای به افرا کرد و گفت : بچه ها خواستن بخوابن بیا تو اتاق من بقیه کاراتو انجام بده و تنها نمون حتی یه ثانیه .
افرا سر تکون داد .
ساسان زود گفت : ما هم می خوایم بخوابیم دیگه .
هالان خمیازه کشان گفت : نه ، بیدار بمونیم .
ساس
کوهیار نفسی حرصی کشید . افرا گازی از برش بزرگ پیتزاش زد و با دهن نیمه پر گفت : می ترسی یه بلایی سرت بیاره ؟
کوهیار نگاه چپ چپی به افرا انداخت و غرید : نه نگران خودم نیستم ، نگران اینم سراغ تو نیاد .
افرا شونه ای بالا انداخت و لب زد : پس حسودیت می شه .
کوهیار صادقانه گفت : نه پس ! معلومه که دلم نمی خواد یه جن ...
با صدای تق در هردو به عقب برگشتن و ساسان رو دیدن که به سختی و با کمک عصاهاش وارد خونه شد .
پشت سرش هم هالان اومد داخل .
هالان با دیدن افرا با عجله سمتش اومد سرسری سلامی گفت و کنارش نشست : خوبی افرا جون ؟؟ نگرانت بودم .
افرا با دهن پر لب زد : اوهوم .
بعد کمی آب نوشید و ادامه داد : خوبم ، خوبم . نگران نباش اون لحظه خیلی ترسیدم و به این فکر می کردم تو توی این مدت چی کشیدی وقتی اینقدر برای من ترسناک بود و ...
با سرفه ی ساختگی کوهیار افرا به ناگهان سکوت کرد و زیرلبی نالید : بهتره در موردش صحبت نکنیم که ... به خاطر چیز دیگه این که ... ممکنه طرف بشنوه و ...
هالان سر تکون داد و گفت : آره می فهمم . به این زودی سراغت نمیاد ولی تو بازم احتیاط کن و تنها نمون .
افرا اوهومی گفت و نگاهی به ساسان کرد و گفت : خب ، شماها چطورین ؟
ساسان کلافه از عصاهاش وقتی به مبل دو نفره رسید خودش رو روی مبل رها کرد و عصاهاش رو کناری گذاشت و غرید : خوبیم ما فقط این پای لنگ داره اذیتم می کنه .
کوهیار با دقت نگاهش کرد و گفت : بد نیست یه کم تجربه ش کنی حداقل شاید از این به بعد شعورت بکشه اینقدر به من نگی لنگ .
ساسان خندید : نه اونو که می گم . شک نکن .
کوهیار متاسف سری برای ساسان تکون داد .
افرا ظرف پیتزاش رو سمت هالان گرفت و پرسید : شام خوردی ؟
هالان نچ نچ کنان گفت : آره حتی داشتم دیگه کم کم می خوابیدم که ...
اشاره ای به ساسان کرد و ساسان که متوجه شده بود گفت :توضیح بدم که چقدر وقت داریم همو ببینیم ؟؟
هالان کلافه گفت : نه توروخدا . شروع نکن .
ساسان خندید و افرا پر انرژی بعد از یک خواب طولانی که داشت گفت : نظرتون چیه یه سریال شروع کنیم چارتایی با هم ببینیم ؟
هالان شدیدا استقبال کرد و ساسان لب زد : البته بعد از این دو روزی که هالان اینجاست واسه دیدن بقیه ش یه وقفه ی چند ماهه بینش میفته آ . گفته باشم .
کوهیار بلند شد و در حالی که هاردش رو به تلویزیون وصل می کرد لب زد : اشکال نداره . اما فقط به شرطی که قول بدین اگه جای حساسش هم بود تنهایی هم نبینین .
هالان با ذوق گفت : چی ببینیم ؟؟
افرا پوزخند زد : به نظرم بذار کوهیار انتخاب کنه ، قبل اینکه با من دوست بشه صبح تا شب سریال می دید . اگه کوهیار یه سریال رو ندیده باش قطعا ما هم ندیدیم .
کوهیار با کنترل مشغول گشتن دنبال سریال شد و همزمان لب زد : نظرتون با سریال دارک چیه ؟؟ من هنوز ندیدم ولی خیلی قشنگه . در مورد زمان و سفر در زمان و ...
افرا با خنده گفت : خوبه مخصوص خودمونه . احتمالا خیلی باهاش ارتباط برقرار کنیم .
هالان گوشه ی لب هاش پایین افتاد و نالید : فقط منم که از زندگیای گذشته م خبر ندارم .
ساسان خیلی لوس گفت : آره کوچولو .
هالان چپ چپ نگاهش کرد و افرا با ذوق گفت : یه روز با مرجان هماهنگ می کنیم بیاد تورو هم هیپنوتیزم کنه .
ساسان معترض گفت : نخیر لازم نکرده . اصلا نمی خوام چالشایی که شما دوتا تجربه کردین رو ما هم تجربه کنیم .
افرا خندید و به کوهیار نگاه کرد که هنوز معذب بود و رفتار عجیبی از خودش نشون می داد .
ساسان اشاره ای به هالان کرد و گفت : بیا اینجا پیش من .
هالان خجالتزده سرش رو پایین انداخت و بعد از روی کاناپه بلند شد و کنار ساسان روی مبل نشست .
افرا ریز خندید و به کوهیار اشاره کرد تا قسمت اول رو بذاره .
ساسان همونطور که نگاهش به صفحه ی تلویزیون بود گفت : الان که نصفه شبه افرا ولی دفعه ی بعدی یادت باشه پاپ کورن درست کنی .
افرا زیر لب غرید : باشه .
اون شب بعد چند قسمت که پشت سر هم از سریال رو دیدن حدود ساعت چهارو نیم بود که کوهیار غرید : می دونم ولتون کنم تا ته سریال رو می خواین ببینین ولی من دیگه نمی کشم باید یکی دو ساعتی بخوابم چون فردا تو شرکت خیلی کار دارم و باید زودتر از همیشه برم .
افرا نگاهی نامحسوس به هالان و ساسان انداخت که با آسایش کنار هم نشسته بودن و دست ساسان که دور شونه ی هالان حلقه شده بود و لب زد : باشه تو برو بخواب . من که متاسفانه خوابم نمیاد . می شینم کارامو انجام می دم .
کوهیار خم شد تا بوسه ای به افرا بزنه که با یادآوری موقعیتی که درونش بود عقب گرد کرد و لب زد : شبتون بخیر بچه ها .
بعد اشاره ای به افرا کرد و گفت : بچه ها خواستن بخوابن بیا تو اتاق من بقیه کاراتو انجام بده و تنها نمون حتی یه ثانیه .
افرا سر تکون داد .
ساسان زود گفت : ما هم می خوایم بخوابیم دیگه .
هالان خمیازه کشان گفت : نه ، بیدار بمونیم .
ساس
Forwarded from رمان های ترسناک فانتزی(هدیه.الف)
ان نچ نچی کرد و رو به افرا گفت : پس سه تا فنجون چای بیار بخوریم دیگه .
افرا سمت آشپزخونه رفت و دکمه ی چایساز رو فشرد . خم شد تو از درون کابینت سه تا فنجون برداره که ساسان پیس پیس کرد . افرا سر بلند کرد و از اشاره ی ساسان به هالان با دیدن هالان که خوابش برده بود لبخندی پرشیطنت زد و بی صدا لب زد : نمی خواست پیش تو بخوابه .
ساسان اشاره کرد دو تا چای بریزه و به هالان که سرش روی شونه ش افتاده بود آروم گفت : عزیزم ... خوابیدی . پاشو برو رو تخت من بخواب .
هالان از خواب پرید و ساسان لب زد : برو راحت بخواب ، منم یه کم با افرا گپ می زنم .
هالان که خیالش راحت شد . خواب آلود لب زد : شب بخیر بچه ها .
و سمت اتاق رفت و در رو نیمه باز گذاشت . افرا با دو فنجون چای برگشت و به ساسان نگاه کرد : خب ، می بینم که یه نفری بالاخره عاشق شده .
ساسان به افرا نگاه کرد و گفت : اینجوری به نظر میام ؟
افرا فنجون رو به لب هاش نزدیک کرد و گفت : آره خیلی .
ساسان سیگاری آتش زد و آروم گفت : می بینی ازم فرار می کنه ؟ منو می پیچونه ؟ ناز داره ، لوسه ، کوچولو موچولوس ؟؟
افرا سر تکون داد با خنده .
ساسان گفت : واسم این کاراش در کنار شخصیت جالبش جذابه . کدوم یکی از دخترایی که تو زندگیم بودن و تو دیدی شون اینجوری بودن ؟
افرا شونه ای بالا انداخت و ساسان لب زد : چشماش ، اون چشمای لعنتیش خُلم می کنه .
افرا خندید : خل که هستی گردن چشمای هالان ننداز .
ساسان پکی به سیگار نصفه ش زد و بعد سیگارش رو تو زیرسیگاری خاموش کرد و چند قلپ از چای نوشید و هول زده گفت : من دیگه می رم بخوابم .
ابروهای افرا بالا پرید و ساسان غرید : توام تنها نمون شنیدی که کوهیار چی گفت . شب بخیر .
سمت اتاقش راه افتاد و در رو پشت سرش بست . آروم آروم به تخت نزدیک شد . عصاهاش رو به دیوار تکیه داد و خودش رو روی تخت کشید . با احتیاط روی تخت نشست و گوشیش رو جلوی صورتش گرفت . هالان خوابش عمیق شده بود و این از صدای ریتم دار نفس هاش مشخص بود . نیم نگاهی به هالان تو خواب انداخت و نتونست خودش رو کنترل کنه تا موهای نرم و ابریشم مانند هالان رو که تو صورتش پریشون شده بود رو کنار نزنه .
با احتیاط دستش رو جلو برد و تارهای نرم و صاف موهای هالان رو از صورتش کنار داد و پشت گوشش هدایت کرد .
هالان تو خواب تکونی خورد و از جا پرید .
در حالی که ترسیده بود و نفس نفس می زد تو اون تاریکی با دیدن ساسان نفسی راحت کشید .
ساسان با دیدن هالان که اونقدر ترسیده بود و خودش رو مقصر می دونست لب زد : ببخشید ، منم عزیزم نترس !
هالان که قفسه ی سینه ش به شدت بالا و پایین می شد بازوی ساسان رو چسبید و خواب آلود نالید : خدای من ... فکر کردم عیثم اومده سراغم .
ساسان هالان رو تو بغلش کشید و در حالی که موهاش رو نوازش می کرد آرامش بخش لب زد : شششش!! آروم باش مورچه . دیگه تموم شد . عیثم دیگه نیست . نترس .
بوسه ای به موهای هالان زد و هالان که هنوز نفسش سرجاش نیومده بود بریده بریده گفت : باورم نمی شه که دیگه نیست . هنوزم باورم نمی شه همه چیز تموم شده . وقتی که خوابم مثه دیوونه ها می شم اگه کسی لمسم کنه . می ترسم اون باشه .
ساسان لب زد : اشکالی نداره ، زمان می بره تا باهاش کنار بیای عزیزم .
هالان آروم گفت : اگه اذیتت می کنم ازت دوری می کنم واسه اینه که از لمس شدن هراس دارم . یه وقت فکر نکنی که من دلم نمی خواد با تو ...
سرش رو بلند کرد و تو چشم های ساسان که برق می زد نگاه کرد .
ساسان لبخند زد و چشم هاش ریز شد . مثل همیشه !
و صدای زمزمه آلودش تو گوش هالان نشست : تا هروقت که تو بخوای لمست نمی کنم . حتی اگه الان داری اذیت می شی و ...
هالان تند تند سر تکون داد و ساسان رو محکم تر چسبید . سرش رو به سینه ی ساسان تکیه داد و آروم لب زد : نه اذیت نمی شم .می خوام همین جا تو بغلت باشم .
ساسان لبخند زد و با شیطنت گفت : شروع شگفت انگیزی داشتیم اولین بار که همو دیدیم . یعنی نمی دونم چی شد که همو بوسیدیم ، نمی دونم اصلا یه هو چی شد که به خودم اومدم دیدم داری تی شرتمو در میاری و ...
هالان خندید . خیلی کوتاه و لب زد : صدبار بهت گفتم اون شب تو حال خودم نبودم . می دونی خجالت می کشم و بازم هربار به روم میاری .
ساسان خندید و چشم هاش رو بست و همزمان لب زد : شب بخیر کوچولو .
چند ساعت بعد حدود هفت و نیم صبح بود که افرا همه رو با صدای بلند بیدار کرد و نون هارو داخل تستر گذاشت تا تست بشن .
ساسان که داخل اتاق از صدای افرا از خواب پریده بود تکونی خورد و با دیدن هالان شب گذشته رو به یاد آورد .
با یادآوری موقعیتش و حضور هالان در کنارش ناخودآگاه گوشه ی لب هاش بالا پرید .
نگاهش به شونه ی ظریف و سفید هالان بود که از یقه ی گشاد اون تی شرت سفید معروف بیرون زده بود .
آروم و نوازشگونه دستی شونه ی هالان زد : خوابالو ... نمی خوای بیدار بشی ؟؟
هالان که پشتش به س
افرا سمت آشپزخونه رفت و دکمه ی چایساز رو فشرد . خم شد تو از درون کابینت سه تا فنجون برداره که ساسان پیس پیس کرد . افرا سر بلند کرد و از اشاره ی ساسان به هالان با دیدن هالان که خوابش برده بود لبخندی پرشیطنت زد و بی صدا لب زد : نمی خواست پیش تو بخوابه .
ساسان اشاره کرد دو تا چای بریزه و به هالان که سرش روی شونه ش افتاده بود آروم گفت : عزیزم ... خوابیدی . پاشو برو رو تخت من بخواب .
هالان از خواب پرید و ساسان لب زد : برو راحت بخواب ، منم یه کم با افرا گپ می زنم .
هالان که خیالش راحت شد . خواب آلود لب زد : شب بخیر بچه ها .
و سمت اتاق رفت و در رو نیمه باز گذاشت . افرا با دو فنجون چای برگشت و به ساسان نگاه کرد : خب ، می بینم که یه نفری بالاخره عاشق شده .
ساسان به افرا نگاه کرد و گفت : اینجوری به نظر میام ؟
افرا فنجون رو به لب هاش نزدیک کرد و گفت : آره خیلی .
ساسان سیگاری آتش زد و آروم گفت : می بینی ازم فرار می کنه ؟ منو می پیچونه ؟ ناز داره ، لوسه ، کوچولو موچولوس ؟؟
افرا سر تکون داد با خنده .
ساسان گفت : واسم این کاراش در کنار شخصیت جالبش جذابه . کدوم یکی از دخترایی که تو زندگیم بودن و تو دیدی شون اینجوری بودن ؟
افرا شونه ای بالا انداخت و ساسان لب زد : چشماش ، اون چشمای لعنتیش خُلم می کنه .
افرا خندید : خل که هستی گردن چشمای هالان ننداز .
ساسان پکی به سیگار نصفه ش زد و بعد سیگارش رو تو زیرسیگاری خاموش کرد و چند قلپ از چای نوشید و هول زده گفت : من دیگه می رم بخوابم .
ابروهای افرا بالا پرید و ساسان غرید : توام تنها نمون شنیدی که کوهیار چی گفت . شب بخیر .
سمت اتاقش راه افتاد و در رو پشت سرش بست . آروم آروم به تخت نزدیک شد . عصاهاش رو به دیوار تکیه داد و خودش رو روی تخت کشید . با احتیاط روی تخت نشست و گوشیش رو جلوی صورتش گرفت . هالان خوابش عمیق شده بود و این از صدای ریتم دار نفس هاش مشخص بود . نیم نگاهی به هالان تو خواب انداخت و نتونست خودش رو کنترل کنه تا موهای نرم و ابریشم مانند هالان رو که تو صورتش پریشون شده بود رو کنار نزنه .
با احتیاط دستش رو جلو برد و تارهای نرم و صاف موهای هالان رو از صورتش کنار داد و پشت گوشش هدایت کرد .
هالان تو خواب تکونی خورد و از جا پرید .
در حالی که ترسیده بود و نفس نفس می زد تو اون تاریکی با دیدن ساسان نفسی راحت کشید .
ساسان با دیدن هالان که اونقدر ترسیده بود و خودش رو مقصر می دونست لب زد : ببخشید ، منم عزیزم نترس !
هالان که قفسه ی سینه ش به شدت بالا و پایین می شد بازوی ساسان رو چسبید و خواب آلود نالید : خدای من ... فکر کردم عیثم اومده سراغم .
ساسان هالان رو تو بغلش کشید و در حالی که موهاش رو نوازش می کرد آرامش بخش لب زد : شششش!! آروم باش مورچه . دیگه تموم شد . عیثم دیگه نیست . نترس .
بوسه ای به موهای هالان زد و هالان که هنوز نفسش سرجاش نیومده بود بریده بریده گفت : باورم نمی شه که دیگه نیست . هنوزم باورم نمی شه همه چیز تموم شده . وقتی که خوابم مثه دیوونه ها می شم اگه کسی لمسم کنه . می ترسم اون باشه .
ساسان لب زد : اشکالی نداره ، زمان می بره تا باهاش کنار بیای عزیزم .
هالان آروم گفت : اگه اذیتت می کنم ازت دوری می کنم واسه اینه که از لمس شدن هراس دارم . یه وقت فکر نکنی که من دلم نمی خواد با تو ...
سرش رو بلند کرد و تو چشم های ساسان که برق می زد نگاه کرد .
ساسان لبخند زد و چشم هاش ریز شد . مثل همیشه !
و صدای زمزمه آلودش تو گوش هالان نشست : تا هروقت که تو بخوای لمست نمی کنم . حتی اگه الان داری اذیت می شی و ...
هالان تند تند سر تکون داد و ساسان رو محکم تر چسبید . سرش رو به سینه ی ساسان تکیه داد و آروم لب زد : نه اذیت نمی شم .می خوام همین جا تو بغلت باشم .
ساسان لبخند زد و با شیطنت گفت : شروع شگفت انگیزی داشتیم اولین بار که همو دیدیم . یعنی نمی دونم چی شد که همو بوسیدیم ، نمی دونم اصلا یه هو چی شد که به خودم اومدم دیدم داری تی شرتمو در میاری و ...
هالان خندید . خیلی کوتاه و لب زد : صدبار بهت گفتم اون شب تو حال خودم نبودم . می دونی خجالت می کشم و بازم هربار به روم میاری .
ساسان خندید و چشم هاش رو بست و همزمان لب زد : شب بخیر کوچولو .
چند ساعت بعد حدود هفت و نیم صبح بود که افرا همه رو با صدای بلند بیدار کرد و نون هارو داخل تستر گذاشت تا تست بشن .
ساسان که داخل اتاق از صدای افرا از خواب پریده بود تکونی خورد و با دیدن هالان شب گذشته رو به یاد آورد .
با یادآوری موقعیتش و حضور هالان در کنارش ناخودآگاه گوشه ی لب هاش بالا پرید .
نگاهش به شونه ی ظریف و سفید هالان بود که از یقه ی گشاد اون تی شرت سفید معروف بیرون زده بود .
آروم و نوازشگونه دستی شونه ی هالان زد : خوابالو ... نمی خوای بیدار بشی ؟؟
هالان که پشتش به س
Forwarded from رمان های ترسناک فانتزی(هدیه.الف)
اسان بود تکونی خورد و ناله ای کرد .
ساسان دوباره آروم صداش کرد : کوچولو ؟؟
هالان خواب آلود پتو رو روی سرش کشید . ساسان همون طور که پتو رو از روی سر هالان می کشید صداش رو بم کرد و گفت : هیولای نذار بخواب اومد سراغت .
هالان با زور لای چشم هاش رو باز کرد و خودش رو کنار کشید :" می خوام بخوابم .
ساسان همون طور که هالان رو قلقلک می داد گفت : نمی تونی چون یه نیم ساعت دیگه اینا از پیاده روی باید برگردی خونه ی عمه ت .
هالان که به سختی دست های ساسان رو هول می داد تا بیشتر از اون قلقلکش نده هینی کشید و کلافه و با شدت ساسان رو هول داد و همزمان خودش رو عقب کشید . گیج به ساسان نگاه کرد و نالید : عع ... چرا اینجوری بیدارم می کنی ؟؟ ولم کن .
ساسان نگاهی به چهره ی اخم آلود هالان که روی تخت دو زانو نشسته بود و موهای نامرتبش توی صورتش ریخته بود و اون تی شرت گشاد سفید توی تنش جابه جا شده بود انداخت و دست هاش رو بالا برد : " نگفته بودی شبا تبدیل می شی خب "
هالان پفی کرد و کلافه موهاش رو پشت گوشش داد . تی شرت رو تو تنش مرتب کرد و اخم آلود به ساسان نگاه کرد : این چه طرز بیدار کردنه ساسان ؟؟ من صبحا کلا سگم چه برسه که توام اینجوری بیدارم کردی .
ساسان لب زد : بله گفتم که نمی دونستم .
هالان از تخت پایین پرید و گوشیش رو از پاتختی کنار تخت برداشت و همون طور که گوشیش رو چک می کرد نالید : ساعتای هفت برسم خونه فکر کنم خوب باشه .
ساسان عصاهاش رو جلو کشید و بلند شد "اوهومی" گفت و به کمک عصاهاش سمت در راه افتاد زیرلبی گفت : افرا واسه صبحونه صدامون کرد .
هالان نگاهی به ساسان کرد که نزدیک در رسیده بود و بعد شرمنده از دادی که سر ساسان کشیده بود با عجله خودش رو به ساسان رسوند و جلوش ایستاد . لبخند مصنوعی زد و گفت : ناراحتت کردم ؟
ساسان سری تکون داد و گفت : نه !
هالان شرمنده چشم هاش رو ریز کرد و گفت : من وقتی از خواب بیدار می شم یه کم زمان نیاز دارم تا لود بشم و تو اون تایم یه کم سگم ، بی اخلاقم و با همه جنگ دارم . دست خودم نیست دیگه . توام که نمی دونستی . فکر کنم ناراحتت کردم .
ساسان سر تکون داد : نه بابا ، قلقلکتم نباید می دادم . چه کاریه اصلا کله ی صبح ؟؟
دست ساسان که رفت سمت دستگیره هالان فاصله ی بین ساسان و در رو پر کرد و لب زد : آره واقعا . چه کاریه ؟ حالا هیولای نذار بخواب چه جوری ناراحتیش برطرف می شه ؟
ساسان چشم هاش رو ریز کرد و متفکر به هالان نگاه کرد . هالان ترسیده نالید : سخت نباشه .
ساسان شونه ای بالا انداخت و گفت : امشب ، آخرین شبه ؟؟
هالان سر تکون داد . ساسان آروم هالان رو کنار زد در رو باز کرد . هالان پرسید : خب ... چی شد ؟ قهر نکن دیگه .
ساسان با شیطنت نگاهش کرد و گفت : واضح بود دیگه ، خیلی خنگی عزیزم . آخرین شبی که اینجایی رو باید پیشم باشی .
هالان خواست اعتراض کنه که ساسان نچ نچ کنان گفت : به همه می گم شبا تبدیل می شی آ .
هالان لب هاش رو به هم فشرد و به این فکر کرد که چطور می تونه دوباره شب همه رو بپیچونه .
اون روز بعد از خوردن صبحونه کوهیار به همراه هالان و افرا از خونه خارج شد . تا سر راه افرا رو به مزون و هالان رو به خونه ی عمه ش برسونه .تصمیم داشت بعدش هم یک سر به رامین بزنه و بعد بره شرکت .
ساسان که تو خونه تنها شد روی کاناپه لم داد و دسته ی بازیش رو برداشت و مشغول شد .
هنوز خیلی از رفتن بچه ها نگذشته بود که با صدای تق در با خنده به عقب چرخید : باز چی جا گذا...
با دیدن در که باز شد و این که هیچ کس وارد خونه نشد برای لحظاتی نفسش بند اومد .
بازی رو نگه داشت و لب زد : کوهی ؟؟ کوه ؟!
دوباره به در نگاه کرد که باز بود و سکوتی که کل خونه رو در بر داشت .
امکان نداشت بچه ها برگشته باشن چون حتی اگه می خواستن سربه سرش هم بذارن امکان نداشت اینقدر طول بکشه .
با احساس پایین اومدن دمای هوا ، موهای پشت گردنش راست شد . با اون پایی که تو گچ بود احساس ناتوانی می کرد . نمی دونست اگه اتفاقی بیفته چطور باید فرار کنه و چه باید بکنه .
اصلا مگه همه چیز درست انجام نشده بود ؟؟ نکنه سر میز صبحانه که به افرا گفته بود :"دستت درد نکنه عزیزم ، عالی بود همه چی " حسادت عیثم تحریک شده بود ؟؟؟؟
ساسان دوباره آروم صداش کرد : کوچولو ؟؟
هالان خواب آلود پتو رو روی سرش کشید . ساسان همون طور که پتو رو از روی سر هالان می کشید صداش رو بم کرد و گفت : هیولای نذار بخواب اومد سراغت .
هالان با زور لای چشم هاش رو باز کرد و خودش رو کنار کشید :" می خوام بخوابم .
ساسان همون طور که هالان رو قلقلک می داد گفت : نمی تونی چون یه نیم ساعت دیگه اینا از پیاده روی باید برگردی خونه ی عمه ت .
هالان که به سختی دست های ساسان رو هول می داد تا بیشتر از اون قلقلکش نده هینی کشید و کلافه و با شدت ساسان رو هول داد و همزمان خودش رو عقب کشید . گیج به ساسان نگاه کرد و نالید : عع ... چرا اینجوری بیدارم می کنی ؟؟ ولم کن .
ساسان نگاهی به چهره ی اخم آلود هالان که روی تخت دو زانو نشسته بود و موهای نامرتبش توی صورتش ریخته بود و اون تی شرت گشاد سفید توی تنش جابه جا شده بود انداخت و دست هاش رو بالا برد : " نگفته بودی شبا تبدیل می شی خب "
هالان پفی کرد و کلافه موهاش رو پشت گوشش داد . تی شرت رو تو تنش مرتب کرد و اخم آلود به ساسان نگاه کرد : این چه طرز بیدار کردنه ساسان ؟؟ من صبحا کلا سگم چه برسه که توام اینجوری بیدارم کردی .
ساسان لب زد : بله گفتم که نمی دونستم .
هالان از تخت پایین پرید و گوشیش رو از پاتختی کنار تخت برداشت و همون طور که گوشیش رو چک می کرد نالید : ساعتای هفت برسم خونه فکر کنم خوب باشه .
ساسان عصاهاش رو جلو کشید و بلند شد "اوهومی" گفت و به کمک عصاهاش سمت در راه افتاد زیرلبی گفت : افرا واسه صبحونه صدامون کرد .
هالان نگاهی به ساسان کرد که نزدیک در رسیده بود و بعد شرمنده از دادی که سر ساسان کشیده بود با عجله خودش رو به ساسان رسوند و جلوش ایستاد . لبخند مصنوعی زد و گفت : ناراحتت کردم ؟
ساسان سری تکون داد و گفت : نه !
هالان شرمنده چشم هاش رو ریز کرد و گفت : من وقتی از خواب بیدار می شم یه کم زمان نیاز دارم تا لود بشم و تو اون تایم یه کم سگم ، بی اخلاقم و با همه جنگ دارم . دست خودم نیست دیگه . توام که نمی دونستی . فکر کنم ناراحتت کردم .
ساسان سر تکون داد : نه بابا ، قلقلکتم نباید می دادم . چه کاریه اصلا کله ی صبح ؟؟
دست ساسان که رفت سمت دستگیره هالان فاصله ی بین ساسان و در رو پر کرد و لب زد : آره واقعا . چه کاریه ؟ حالا هیولای نذار بخواب چه جوری ناراحتیش برطرف می شه ؟
ساسان چشم هاش رو ریز کرد و متفکر به هالان نگاه کرد . هالان ترسیده نالید : سخت نباشه .
ساسان شونه ای بالا انداخت و گفت : امشب ، آخرین شبه ؟؟
هالان سر تکون داد . ساسان آروم هالان رو کنار زد در رو باز کرد . هالان پرسید : خب ... چی شد ؟ قهر نکن دیگه .
ساسان با شیطنت نگاهش کرد و گفت : واضح بود دیگه ، خیلی خنگی عزیزم . آخرین شبی که اینجایی رو باید پیشم باشی .
هالان خواست اعتراض کنه که ساسان نچ نچ کنان گفت : به همه می گم شبا تبدیل می شی آ .
هالان لب هاش رو به هم فشرد و به این فکر کرد که چطور می تونه دوباره شب همه رو بپیچونه .
اون روز بعد از خوردن صبحونه کوهیار به همراه هالان و افرا از خونه خارج شد . تا سر راه افرا رو به مزون و هالان رو به خونه ی عمه ش برسونه .تصمیم داشت بعدش هم یک سر به رامین بزنه و بعد بره شرکت .
ساسان که تو خونه تنها شد روی کاناپه لم داد و دسته ی بازیش رو برداشت و مشغول شد .
هنوز خیلی از رفتن بچه ها نگذشته بود که با صدای تق در با خنده به عقب چرخید : باز چی جا گذا...
با دیدن در که باز شد و این که هیچ کس وارد خونه نشد برای لحظاتی نفسش بند اومد .
بازی رو نگه داشت و لب زد : کوهی ؟؟ کوه ؟!
دوباره به در نگاه کرد که باز بود و سکوتی که کل خونه رو در بر داشت .
امکان نداشت بچه ها برگشته باشن چون حتی اگه می خواستن سربه سرش هم بذارن امکان نداشت اینقدر طول بکشه .
با احساس پایین اومدن دمای هوا ، موهای پشت گردنش راست شد . با اون پایی که تو گچ بود احساس ناتوانی می کرد . نمی دونست اگه اتفاقی بیفته چطور باید فرار کنه و چه باید بکنه .
اصلا مگه همه چیز درست انجام نشده بود ؟؟ نکنه سر میز صبحانه که به افرا گفته بود :"دستت درد نکنه عزیزم ، عالی بود همه چی " حسادت عیثم تحریک شده بود ؟؟؟؟
Forwarded from رمان های ترسناک فانتزی(هدیه.الف)
هامین با صدای زنگ گوشیش از خواب پرید و خواب آلود دستش رو روی تخت کشید . جای خالی جودی کنارش ترسوندش .
از جا پرید و خواب آلود جودی رو صدا کرد .
به دنبال جودی از اتاق خارج شد و به محض خروج جودی رو دید که داخل نشیمن روی مبل لمیده بود و نگاهش به تلویزیون بود با دیدن جودی هرچند که موهاش ژولیده بود و زیر چشم هاش به طرز عجیبی گود افتاده بود اما نفسی راحت کشید : صبح بخیر خوشگلم .
جودی تلخ لبخند زد : صبح توام بخیر . قهوه آماده س .
هامین سمت آشپزخونه راه افتاد :" توام می خوری ؟"
جودی نگاهش رو از تلویزیون گرفت و لب زد : اوهوم .
هامین با دو فنجون قهوه برگشت و کنار جودی روی مبل نشست و پرسید : زود بیدار شدی ؟
جودی سر تکون داد . دستی توی موهاش کشید و کلافه از تار موهایی که لای انگشت هاش اومده بود نالید : آره .
هامین توجهش به گردنبند عجیبی روی میز جلب شد : این چیه ؟؟
جودی نگاهی به گردنبند بین دست های هامین جلب شد و حواس پرت گفت : از تو لوازمم پیدا کردم . قشنگه نه ؟ خودم قدیما درستش کردم .
هامین با دقت به مهره های گردنبند نگاه کرد : " آره خیلی قشنگه "
جودی لب زد : ببین مهره هایی که توش استفاده کردم همه شون برگرفته از عناصر طبیعتن . انرژی خوبی داره .
هامین متعجب پرسید : خب ؟؟
جودی لحظه ای مکث کرد و گفت : همین دیگه . از تو لوازمم پیدا کردم . همین !
هامین گردنبند رو روی میز گذاشت و به چهره ی رنگ و رو رفته ی جودی نگاه کرد : "خب ، امروز حالت چطوره ؟ "
جودی کمی از قهوه ش خورد و لب زد : بعد از خوردن قهوه خیلی خوبم .
هامین لب زد : خیلی خوبه ، عالیه . بهتر هم می شی . راستی من امروز شرکت نمی رم دیگه . می رم عمارت چون با ابان و گیلدا جلسه دارم و ...
جودی با ذوق گفت : چه خوب . من و لیلی هم بیایم ؟
هامین مکث کرد و گفت : نمی خوای استراحت کنی ؟
جودی از روی مبل بلند شد و گفت : نه ، تو خونه موندن کسلم می کنه . نظرت چیه بعد جلسه به مامانت هم سر بزنیم ؟؟
هامین سر تکون داد و متعجب لب زد : خوبه . دلتنگ تو و لیلی هم شده .
جودی سمت اتاق لیلی راه افتاد و همزمان گفت : من و لیلی یه کم دیگه آماده می شیم .
بعد از رفتن جودی نگاه هامین به دسته موی گوله شده ی جودی افتاد که روی مبل جا مونده بود و نمی دونست چرا بغض کرد . عطر تن جودی توی مشامش بود و این واقعیت که ممکن بود به زودی جودی رو از دست بده دیوونه کننده بود .
همون لحظه افرا با شرمندگی نالید : ببخشید ، ببخشید . زود برمی گردم .
کوهیار نیم نگاهی به افرا انداخت و لب زد : زود برو بیا که هالان دیرش نشه .
افرا در ماشین رو باز کرد و با کلیدی که کوهیار بهش داده بود در حیاط رو هم باز کرد . با عجله سمت پله های فلزی دوید و با دیدن در ورودی که باز بود متعجب شد . لب زد : ساسی ؟؟ کجایی ؟؟
خم شد کفش هاش رو جلوی در از پاهاش در بیاره که با دیدن ساسان کف نشیمن نفسش بند اومد . از ترس جیغ کشید و نفهمید چطور خودش رو به ساسان رسوند . با دیدن ساسان که به سختی نفس می کشید و دستش رو روی گلوش گرفته بود و خونی که از زیر دستش تا روی تی شرتش راه افتاده بود و چشم هاش که از شدت وحشت از حدقه بیرون زده بود پاهاش شل شد و روی زانوهاش افتاد . با دست هایی که به شدت می لرزید به کوهیار زنگ زد و بریده بریده گفت : سا...سان ... خودتو ...برس...ون .
تماس رو قطع کرد و بدون این که فکر کنه با اورژانس تماس گرفت .
دست لرزونش رو جلو برد و به موهای ساسان کشید : ساسان آروم باش ، آروم ...
با ورود ناگهانی کوهیار و هالان گریه ی افرا شدت گرفت .
کوهیار هول زده و وحشت زده خودش رو به ساسان رسوند . نفهمید چطور اون لحظه با وجود آدرنالین شدیدی که بدنش ترشح کرده بود به ذهنش رسید که سر ساسان رو بالا بگیره . با دست خونی یک کوسن از روی مبل کشید و زیر سر ساسان گذاشت . وحشت زده داد زد : یه دستمال تمیز بیارین .
افرا و هالان به هم نگاه کردن و افرا سمت آشپزخونه دوید و از داخل کشویی که داخلش حوله های آشپزخونه رو نگهداری می کردن چند حوله ی تمیز بیرون کشید و سمت کوهیار دوید . کوهیار حوله رو روی زخم و بریدگی زیر گردن ساسان فشار داد .
هالان که به گریه افتاده بود و هق هق می کرد همون جا روی زانوهاش فرود اومد . افرا لب زد : زنگ زدم اورژانس .
ساسان که به سختی نفس می کشید تو همون حال در مظلومانه ترین حالت ممکن چشم دوخت به هالان که گریه می کرد .
کوهیار دستی به پیشونی ساسان کشید که پر بود از قطرات ریز و درشت سرد عرق و زیرلب نالید : قوی باش ساسان . قوی باش.
سعی می کرد خودش رو کنترل کنه اما از هجوم اون همه استرس قفسه ی سینه ش به شدت بالا و پایین می شد .
*
جودی لبه ی پله های تراس عمارت نشسته بود و نگاهش به بوشاسب کوچولو بود که بین درخت ها می چرخید و لیلی رو در آغوش داشت که از دیدن جنب و جوش های بوش به وجد اومده بود . به این فکر می کرد که توی این زندگی چه کار نیم
از جا پرید و خواب آلود جودی رو صدا کرد .
به دنبال جودی از اتاق خارج شد و به محض خروج جودی رو دید که داخل نشیمن روی مبل لمیده بود و نگاهش به تلویزیون بود با دیدن جودی هرچند که موهاش ژولیده بود و زیر چشم هاش به طرز عجیبی گود افتاده بود اما نفسی راحت کشید : صبح بخیر خوشگلم .
جودی تلخ لبخند زد : صبح توام بخیر . قهوه آماده س .
هامین سمت آشپزخونه راه افتاد :" توام می خوری ؟"
جودی نگاهش رو از تلویزیون گرفت و لب زد : اوهوم .
هامین با دو فنجون قهوه برگشت و کنار جودی روی مبل نشست و پرسید : زود بیدار شدی ؟
جودی سر تکون داد . دستی توی موهاش کشید و کلافه از تار موهایی که لای انگشت هاش اومده بود نالید : آره .
هامین توجهش به گردنبند عجیبی روی میز جلب شد : این چیه ؟؟
جودی نگاهی به گردنبند بین دست های هامین جلب شد و حواس پرت گفت : از تو لوازمم پیدا کردم . قشنگه نه ؟ خودم قدیما درستش کردم .
هامین با دقت به مهره های گردنبند نگاه کرد : " آره خیلی قشنگه "
جودی لب زد : ببین مهره هایی که توش استفاده کردم همه شون برگرفته از عناصر طبیعتن . انرژی خوبی داره .
هامین متعجب پرسید : خب ؟؟
جودی لحظه ای مکث کرد و گفت : همین دیگه . از تو لوازمم پیدا کردم . همین !
هامین گردنبند رو روی میز گذاشت و به چهره ی رنگ و رو رفته ی جودی نگاه کرد : "خب ، امروز حالت چطوره ؟ "
جودی کمی از قهوه ش خورد و لب زد : بعد از خوردن قهوه خیلی خوبم .
هامین لب زد : خیلی خوبه ، عالیه . بهتر هم می شی . راستی من امروز شرکت نمی رم دیگه . می رم عمارت چون با ابان و گیلدا جلسه دارم و ...
جودی با ذوق گفت : چه خوب . من و لیلی هم بیایم ؟
هامین مکث کرد و گفت : نمی خوای استراحت کنی ؟
جودی از روی مبل بلند شد و گفت : نه ، تو خونه موندن کسلم می کنه . نظرت چیه بعد جلسه به مامانت هم سر بزنیم ؟؟
هامین سر تکون داد و متعجب لب زد : خوبه . دلتنگ تو و لیلی هم شده .
جودی سمت اتاق لیلی راه افتاد و همزمان گفت : من و لیلی یه کم دیگه آماده می شیم .
بعد از رفتن جودی نگاه هامین به دسته موی گوله شده ی جودی افتاد که روی مبل جا مونده بود و نمی دونست چرا بغض کرد . عطر تن جودی توی مشامش بود و این واقعیت که ممکن بود به زودی جودی رو از دست بده دیوونه کننده بود .
همون لحظه افرا با شرمندگی نالید : ببخشید ، ببخشید . زود برمی گردم .
کوهیار نیم نگاهی به افرا انداخت و لب زد : زود برو بیا که هالان دیرش نشه .
افرا در ماشین رو باز کرد و با کلیدی که کوهیار بهش داده بود در حیاط رو هم باز کرد . با عجله سمت پله های فلزی دوید و با دیدن در ورودی که باز بود متعجب شد . لب زد : ساسی ؟؟ کجایی ؟؟
خم شد کفش هاش رو جلوی در از پاهاش در بیاره که با دیدن ساسان کف نشیمن نفسش بند اومد . از ترس جیغ کشید و نفهمید چطور خودش رو به ساسان رسوند . با دیدن ساسان که به سختی نفس می کشید و دستش رو روی گلوش گرفته بود و خونی که از زیر دستش تا روی تی شرتش راه افتاده بود و چشم هاش که از شدت وحشت از حدقه بیرون زده بود پاهاش شل شد و روی زانوهاش افتاد . با دست هایی که به شدت می لرزید به کوهیار زنگ زد و بریده بریده گفت : سا...سان ... خودتو ...برس...ون .
تماس رو قطع کرد و بدون این که فکر کنه با اورژانس تماس گرفت .
دست لرزونش رو جلو برد و به موهای ساسان کشید : ساسان آروم باش ، آروم ...
با ورود ناگهانی کوهیار و هالان گریه ی افرا شدت گرفت .
کوهیار هول زده و وحشت زده خودش رو به ساسان رسوند . نفهمید چطور اون لحظه با وجود آدرنالین شدیدی که بدنش ترشح کرده بود به ذهنش رسید که سر ساسان رو بالا بگیره . با دست خونی یک کوسن از روی مبل کشید و زیر سر ساسان گذاشت . وحشت زده داد زد : یه دستمال تمیز بیارین .
افرا و هالان به هم نگاه کردن و افرا سمت آشپزخونه دوید و از داخل کشویی که داخلش حوله های آشپزخونه رو نگهداری می کردن چند حوله ی تمیز بیرون کشید و سمت کوهیار دوید . کوهیار حوله رو روی زخم و بریدگی زیر گردن ساسان فشار داد .
هالان که به گریه افتاده بود و هق هق می کرد همون جا روی زانوهاش فرود اومد . افرا لب زد : زنگ زدم اورژانس .
ساسان که به سختی نفس می کشید تو همون حال در مظلومانه ترین حالت ممکن چشم دوخت به هالان که گریه می کرد .
کوهیار دستی به پیشونی ساسان کشید که پر بود از قطرات ریز و درشت سرد عرق و زیرلب نالید : قوی باش ساسان . قوی باش.
سعی می کرد خودش رو کنترل کنه اما از هجوم اون همه استرس قفسه ی سینه ش به شدت بالا و پایین می شد .
*
جودی لبه ی پله های تراس عمارت نشسته بود و نگاهش به بوشاسب کوچولو بود که بین درخت ها می چرخید و لیلی رو در آغوش داشت که از دیدن جنب و جوش های بوش به وجد اومده بود . به این فکر می کرد که توی این زندگی چه کار نیم
Forwarded from رمان های ترسناک فانتزی(هدیه.الف)
ه تمومی داره قبل از رفتن .
نگاهش به دست های تپل و سفید لیلی بود که از ذوق دیدن بوش تو هوا تکون می خورد .
تنها کار نیمه تمومی که داشت بزرگ کردن لیلی و زندگی کردن تا ابد در کنار هامین بود که تو این فرصت کم نمی تونست به پایان برسونتشون .
شب گذشته از شدت تنگی نفس و حال عجیبی که داشت رو اصلا نتونسته بود بخوابه و کل شب رو اختصاص داده بود به نوشتن نامه ای برای لیلی عزیزش .
یک نامه ی خیلی طولانی که چند صفحه شده بود . نامه ای که درونش برای لیلی همه چیز رو توضیح داده بود .
نامه ای که بی شباهت به نامه ای که خودش در پونزده سالگی از مامانش پیدا کرده بود . مامانی رو که همین طور از دست داده بود . مامانی رو که هیچ تصویری ازش تو ذهنش نداشت جز یک عکس قدیمی خانوادگی .
انگار سرنوشت دوباره تکرار می شد . انگار لیلی هم قرار بود همون سرنوشت رو داشته باشه که خودش داشت . دختر کوچولویی که مادر جادوگرش رو به خاطر انجام جادوی سیاه از دست می داد و قرار بود بقیه ی زندگیش رو بدون حضور مامانش و در کنار باباش سپری کنه .
پدر خودش رو هم شاید خیلی زود از دست داد ولی امیدوار بود که این اتفاق برای لیلی نیفته و تا همیشه هامین رو تو زندگیش داشته باشه .
نگاهش رو به آسمون آبی بالای سرش دوخت . آسمونی که همیشه فکر می کرد بدجنسه و مامانش رو برده تو خودش .
سخت نفس می کشید و مطمئن بود که این روزها آخرین روزهایی هست که داره .
آخرین روزها برای زندگی کردن .
تمام این سال ها خودش رو کنترل کرده بود که جادوی سیاه انجام نده چون از جادوی سیاه می ترسید .
ترس عجیبی که داشت نشات می گرفت از اتفاقی که برای مامانش افتاده بود اما ... در نهایت انجام داده بود و حالا وقت تاوان پس دادن بود .
با صدای هامین به خودش اومد :" عزیزم ... "
به عقب چرخید و با دیدن هامین تلخ لبخند زد :" جونم؟"
هامین شکلکی برای لیلی درآورد و لب زد : ما جلسه مون تموم شد .
جودی بی حال لب زد : می شه بیای اینجا ؟
هامین جلو رفت و کنار جودی لبه ی پله ها نشست . جودی سرش رو به شونه ی هامین تکیه داد و زمزمه کرد : دیشب یه نامه واسه لیلی نوشتم .
هامین نچ نچی کرد و جودی غرید : خواهش می کنم بذار حرفامو بهت بزنم هامین . با حرف نزدن در موردش این حقیقت که من قراره بمیرم عوض نمی شه .
هامین سکوت کرد و جودی ادامه داد : واسه لیلی همه چیز رو توضیح دادم . دلم می خواد وقتی لیلی بزرگتر شد اونو بدی بهش . وقتی نوجوونه . همون وقتی که حتما با خودش درگیر می شه که چرا با آدمای عادی متفاوته و نیاز داره که یکی بهش توضیح بده چرا اینجوریه و چرا اینقدر قدرت داره . همون وقتی که باید بدونه چطور قدرت جادوش رو کنترل کنه . حتی واسش توضیح دادم که اگه بخواد می تونه بی خیال قدرت جادوش بشه و یا اگه بخواد ازش استفاده کنه چه تمرین هایی باید انجام بده . هامین می دونم شاید تو دلت نخواد که لیلی چیزایی که من تجربه کردم رو تجربه کنه ولی ... من دوست دارم لیلی اون زمان خودش تصمیم بگیره .
بغضی به گلوش چنگ زد و با سختی ادامه داد : کتاب های دست نویس اجدادیم رو هم می ذارم واسه لیلیِ عزیزم . اگه بخواد و تصمیم بگیره که جادو انجام بده اون کتاب ها به دردش می خورن .
هق هق زد و سرش روی شونه ی هامین لرزید با صدایی که دیگه به شدت گرفتا بود لب زد : می دونی هامین با این که قدرت جادو یه جور موهبته ولی آرزو می کنم لیلی نخواد ازش استفاده کنه . آرزو می کنم تصمیمش این باشه که یه زندگی عادی رو تجربه کنه تا بتونه از تک تک زیبایی های زندگی لذت ببره .
هامین دستش رو دور شونه های جودی که از هق هق هاش می لرزید حلقه کرد و فقط لب زد : تو نمیمیری جودی . نمی خوام این چیزارو بشنوم دیگه .
جودی که از شدت تنگی نفس به سرفه افتاده بود لیلی رو به هامین سپرد و سمت باغ راه افتاد . همون طور که سرفه می کرد و گریه می کرد از شدت ناتوانی نتونست تعادل خودش رو حفظ کنه و با یکه ای که خورد روی زمین افتاد . هامین با عجله سمتش دوید و جودی که در حال بلند شدن از روی زمین بود تلخ خندید و لب زد : خوبم من ، خوبم .
هامین نگاهش به باریکه ی خون بود که از بینی جودی جریان گرفته بود و دستش رو سمت جودی گرفت : بهت گفتم باید استراحت کنی .
جودی به کمک هامین بلند شد و در حالی که به سختی مشعول تکوندن لباسش بود لب زد : می خواستم پیشت باشم .
تا سر بلند کرد هامین دستمالی از جیبش بیرون کشید و با محبت خونی که زیر بینی جودی بود رو پاک کرد . نگاه جودی به چشم های هامین بود که هامین متوجهش شد . لحظاتی کوتاه به چهره ی جودی خیره شد . جودی که هیچ شباهتی به جودی دیشب حتی نداشت .
جودی که به شدت ضعیف و لاغر شده بود ، زیر چشم هاش گود افتاده بود و چشم هاش بی حال شده بود و رنگ پوستش به زردی می زد . موهای نامرتبش که انگار واقعا از دیشب خیلی کم پشت تر شده بود . ته دلش داشت برای اون حال جودی میمرد اما لب هاش چیز دیگه ای گفت : کا
نگاهش به دست های تپل و سفید لیلی بود که از ذوق دیدن بوش تو هوا تکون می خورد .
تنها کار نیمه تمومی که داشت بزرگ کردن لیلی و زندگی کردن تا ابد در کنار هامین بود که تو این فرصت کم نمی تونست به پایان برسونتشون .
شب گذشته از شدت تنگی نفس و حال عجیبی که داشت رو اصلا نتونسته بود بخوابه و کل شب رو اختصاص داده بود به نوشتن نامه ای برای لیلی عزیزش .
یک نامه ی خیلی طولانی که چند صفحه شده بود . نامه ای که درونش برای لیلی همه چیز رو توضیح داده بود .
نامه ای که بی شباهت به نامه ای که خودش در پونزده سالگی از مامانش پیدا کرده بود . مامانی رو که همین طور از دست داده بود . مامانی رو که هیچ تصویری ازش تو ذهنش نداشت جز یک عکس قدیمی خانوادگی .
انگار سرنوشت دوباره تکرار می شد . انگار لیلی هم قرار بود همون سرنوشت رو داشته باشه که خودش داشت . دختر کوچولویی که مادر جادوگرش رو به خاطر انجام جادوی سیاه از دست می داد و قرار بود بقیه ی زندگیش رو بدون حضور مامانش و در کنار باباش سپری کنه .
پدر خودش رو هم شاید خیلی زود از دست داد ولی امیدوار بود که این اتفاق برای لیلی نیفته و تا همیشه هامین رو تو زندگیش داشته باشه .
نگاهش رو به آسمون آبی بالای سرش دوخت . آسمونی که همیشه فکر می کرد بدجنسه و مامانش رو برده تو خودش .
سخت نفس می کشید و مطمئن بود که این روزها آخرین روزهایی هست که داره .
آخرین روزها برای زندگی کردن .
تمام این سال ها خودش رو کنترل کرده بود که جادوی سیاه انجام نده چون از جادوی سیاه می ترسید .
ترس عجیبی که داشت نشات می گرفت از اتفاقی که برای مامانش افتاده بود اما ... در نهایت انجام داده بود و حالا وقت تاوان پس دادن بود .
با صدای هامین به خودش اومد :" عزیزم ... "
به عقب چرخید و با دیدن هامین تلخ لبخند زد :" جونم؟"
هامین شکلکی برای لیلی درآورد و لب زد : ما جلسه مون تموم شد .
جودی بی حال لب زد : می شه بیای اینجا ؟
هامین جلو رفت و کنار جودی لبه ی پله ها نشست . جودی سرش رو به شونه ی هامین تکیه داد و زمزمه کرد : دیشب یه نامه واسه لیلی نوشتم .
هامین نچ نچی کرد و جودی غرید : خواهش می کنم بذار حرفامو بهت بزنم هامین . با حرف نزدن در موردش این حقیقت که من قراره بمیرم عوض نمی شه .
هامین سکوت کرد و جودی ادامه داد : واسه لیلی همه چیز رو توضیح دادم . دلم می خواد وقتی لیلی بزرگتر شد اونو بدی بهش . وقتی نوجوونه . همون وقتی که حتما با خودش درگیر می شه که چرا با آدمای عادی متفاوته و نیاز داره که یکی بهش توضیح بده چرا اینجوریه و چرا اینقدر قدرت داره . همون وقتی که باید بدونه چطور قدرت جادوش رو کنترل کنه . حتی واسش توضیح دادم که اگه بخواد می تونه بی خیال قدرت جادوش بشه و یا اگه بخواد ازش استفاده کنه چه تمرین هایی باید انجام بده . هامین می دونم شاید تو دلت نخواد که لیلی چیزایی که من تجربه کردم رو تجربه کنه ولی ... من دوست دارم لیلی اون زمان خودش تصمیم بگیره .
بغضی به گلوش چنگ زد و با سختی ادامه داد : کتاب های دست نویس اجدادیم رو هم می ذارم واسه لیلیِ عزیزم . اگه بخواد و تصمیم بگیره که جادو انجام بده اون کتاب ها به دردش می خورن .
هق هق زد و سرش روی شونه ی هامین لرزید با صدایی که دیگه به شدت گرفتا بود لب زد : می دونی هامین با این که قدرت جادو یه جور موهبته ولی آرزو می کنم لیلی نخواد ازش استفاده کنه . آرزو می کنم تصمیمش این باشه که یه زندگی عادی رو تجربه کنه تا بتونه از تک تک زیبایی های زندگی لذت ببره .
هامین دستش رو دور شونه های جودی که از هق هق هاش می لرزید حلقه کرد و فقط لب زد : تو نمیمیری جودی . نمی خوام این چیزارو بشنوم دیگه .
جودی که از شدت تنگی نفس به سرفه افتاده بود لیلی رو به هامین سپرد و سمت باغ راه افتاد . همون طور که سرفه می کرد و گریه می کرد از شدت ناتوانی نتونست تعادل خودش رو حفظ کنه و با یکه ای که خورد روی زمین افتاد . هامین با عجله سمتش دوید و جودی که در حال بلند شدن از روی زمین بود تلخ خندید و لب زد : خوبم من ، خوبم .
هامین نگاهش به باریکه ی خون بود که از بینی جودی جریان گرفته بود و دستش رو سمت جودی گرفت : بهت گفتم باید استراحت کنی .
جودی به کمک هامین بلند شد و در حالی که به سختی مشعول تکوندن لباسش بود لب زد : می خواستم پیشت باشم .
تا سر بلند کرد هامین دستمالی از جیبش بیرون کشید و با محبت خونی که زیر بینی جودی بود رو پاک کرد . نگاه جودی به چشم های هامین بود که هامین متوجهش شد . لحظاتی کوتاه به چهره ی جودی خیره شد . جودی که هیچ شباهتی به جودی دیشب حتی نداشت .
جودی که به شدت ضعیف و لاغر شده بود ، زیر چشم هاش گود افتاده بود و چشم هاش بی حال شده بود و رنگ پوستش به زردی می زد . موهای نامرتبش که انگار واقعا از دیشب خیلی کم پشت تر شده بود . ته دلش داشت برای اون حال جودی میمرد اما لب هاش چیز دیگه ای گفت : کا
Forwarded from رمان های ترسناک فانتزی(هدیه.الف)
ر خوبی کردی اومدی . می تونیم الان بریم خونه تا استراحت کنی .
جودی سر تکون داد . هامین با محبت به جودی لبخند زد . بعد نتونست احساساتی که داشت دیوونه ش می کرد رو کنترل کنه و یک دستش رو دور گردن جودی حلقه کرد و جودی رو تو بغلش کشید و چونه ش رو محکم به سر جودی چسبوند و همون طور که موهاش رو می بوئید قطرات اشکی که با فشار از چشم هاش بیرون می پریدن تو پیچ و تاب موهای جودی پنهان می کرد .
با صدای جیغ جیغ های لیلی که از روی ذوق بود جودی و هامین از هم جدا شدن و نگاهشون به بوش کوچولو افتاد که نزدیکشون اومده بود و برای رسیدن به لیلی تلاش می کرد .
جودی تک خنده ای کرد و هامین زیرلبی غرید : خیلی داره واسه دخترم دلبری می کنه آ .
جودی خندید و در نهایت به سرفه افتاد .
هامین رو به بوش گفت : باید بریم تو .
بوش چنگ به زمین زد و مخالفت کرد . هامین ابرویی بالا انداخت و گفت : باشه درسته که می خوای با دختر من بازی کنی ولی حواست باشه من دختر به دیو نمی دم آ .
جودی خندید و گیلدا که برای صرف نهار اومده بود صداشون بزنه با شنیدن جمله ی هامین اخمی ساختگی کرد و گفت : چشمم روشن ، خیلی هم دلت بخواد . بوش قراره بزرگ بشه قوی بشه مثه باباش چهارشونه و غول بشه . خیلی هم به هم میان .
هامین با خنده گفت : من دخترمو اصلا عروس نمی کنم . مگه نه جودی ؟؟
جودی تند تند سر تکون داد . گیلدا خم شد و بوش رو که پایین پای هامین نشسته بود و نگاهش به لیلی بود رو بغل کرد و گفت : نهار آماده س و درضمن دستپخت ترکیبی من و آبانه .
هامین سر تکون داد : به به . چه عالی .
دستش رو پشت جودی زد و هدایتش کرد به سمت ساختمون .
اون روز بعد از این که دور هم نهار خوردن جودی از هامین خواست آماده بشن و برن خونه تا کمی استراحت کنه .
هامین که روی مبل تقریبا لم داده بود و با آبان مشغول صحبت بود بلند شد . جودی که سمت آشپزخونه می رفت لب زد : می شه لباس های لیلی رو تنش کنی ؟؟
هامین چشمی گفت و کیف کوله ی لوازم لیلی رو برداشت و زیپش رو باز کرد .
جودی نیم نگاهی به هامین انداخت و با سرعت خودش رو به آشپزخونه رسوند .
گیلدا داخل آشپزخونه مشغول شست و شوی ظروف کثیف بود که صدای جودی تو گوشش پیچید : گیلدا جون .
گیلدا سمتش چرخید و با دیدن چهره ی آشفته ی جودی شیر آب رو بست و لب زد : جون ؟ چیزی شده ؟ حالت خوبه ؟؟
جودی دستی تو موهاش کشید و از سردردی که داشت چشم هاش رو جمع کرد و بی توان نالید : این واسه توعه .
گیلدا نگاهش به دست جودی افتاد که درون جیب پیراهنش فرو رفت و همراه با یک گردنبند مهره ای بیرون اومد . با بهت لب زد : این چیه ؟؟
جودی گردنبند رو سمت گیلدا گرفت و در حالی که به سختی نفس می کشید گفت : دیشب با ته مونده ی قدرتم اینو واست درست کردم . یه گردنبنده که توش از عناصر طبیعت استفاده شده ، قدیمیه اما پر از انرژیه . سنگ و چوب و خاک و ذغال و ...
یک مهره رو نشون داد : این مثلا عاج فیله . این یکی هم ...
گیلدا وسط حرفش پرید : اینو چرا به من می دی ؟؟
جودی سخت و سنگین نفس کشید : دیشب با ته مونده ی جادویی که داشتم یه جادوی کوچولو انجام دادم واسه پنهان کردن ذات بوشاسب .
اینو همیشه بنداز تو گردنش تا ...
به سرفه افتاد و چنان سرفه های خشکی کرد که گیلدا با عجله لیوانی آب سمتش گرفت : " چرا این کارو کردی جودی ؟؟ اگه هامین بفهمه ... "
جودی دستش رو بالا برد و کمی آب نوشید لیوان رو لبه ی کابینت گذاشت و به ناچار به کابینت تکیه داد . نمی تونست تعادل خودش رو به خوبی حفظ کنه و با چشم های قرمز و بی حالش به گیلدا چشم دوخت : قرار نیست هامین چیزی بفهمه . قبولش کن . یه هدیه از طرف دوست جادوگرت .
گیلدا بغض کرد و چشم هاش خیس شد از اشک . جودی رو بغل کرد و لب زد : دلم داره آتیش می گیره از این حرفات .
جودی که خودش هم دست کمی از گیلدا نداشت بی حال نالید : تو دوست فوق العاده ای واسم هستی ، می دونم وقتی نباشم هامین و لیلی منو تنها نمی ذاری .
گیلدا به هق هق افتاد و جودی آروم لب زد : به تو می سپرمشون گیلدا . می دونم همیشه از خودگذشتگی کردی و این بخشی از وجودته ، می دونم هیچ وقت واسه خودت زندگی نکردی . نمی گم زندگی تو ول کن بچسب به هامین و لیلی ولی ... فقط ... حواست بهشون باشه . خونه ی تو ، هرجایی که تو هستی گرمه و شبیه خونه س . وقتی من برم ... قراره ... هامین و لیلی ... چندروزی ...خیلی بهشون سخت بگذره فقط تویی که با این محبت درونیت و گرمای وجودت مثه یه مامان ، مثه یه خواهر می تونی کمکشون کنی .
گیلدا که از شدت گریه صداش گرفته بود لب زد : خیالت راحت جودیِ عزیزم . مثه چشمام از لیلی مواظبت می کنم .
جودی لب زد : ممنونم ازت گیلدا .
از گیلدا جدا شد و تلخ لبخند زد : این لطفت رو هیچ وقت فراموش نمی کنم .
گیلدا نتونست چیزی بگه .
جودی سمت در آشپزخونه راه افتاد. جلوی در برگشت لبخندی تلخ زد و گفت : خداحافظی هم نمی کنم ازت ولی فکر نمی
جودی سر تکون داد . هامین با محبت به جودی لبخند زد . بعد نتونست احساساتی که داشت دیوونه ش می کرد رو کنترل کنه و یک دستش رو دور گردن جودی حلقه کرد و جودی رو تو بغلش کشید و چونه ش رو محکم به سر جودی چسبوند و همون طور که موهاش رو می بوئید قطرات اشکی که با فشار از چشم هاش بیرون می پریدن تو پیچ و تاب موهای جودی پنهان می کرد .
با صدای جیغ جیغ های لیلی که از روی ذوق بود جودی و هامین از هم جدا شدن و نگاهشون به بوش کوچولو افتاد که نزدیکشون اومده بود و برای رسیدن به لیلی تلاش می کرد .
جودی تک خنده ای کرد و هامین زیرلبی غرید : خیلی داره واسه دخترم دلبری می کنه آ .
جودی خندید و در نهایت به سرفه افتاد .
هامین رو به بوش گفت : باید بریم تو .
بوش چنگ به زمین زد و مخالفت کرد . هامین ابرویی بالا انداخت و گفت : باشه درسته که می خوای با دختر من بازی کنی ولی حواست باشه من دختر به دیو نمی دم آ .
جودی خندید و گیلدا که برای صرف نهار اومده بود صداشون بزنه با شنیدن جمله ی هامین اخمی ساختگی کرد و گفت : چشمم روشن ، خیلی هم دلت بخواد . بوش قراره بزرگ بشه قوی بشه مثه باباش چهارشونه و غول بشه . خیلی هم به هم میان .
هامین با خنده گفت : من دخترمو اصلا عروس نمی کنم . مگه نه جودی ؟؟
جودی تند تند سر تکون داد . گیلدا خم شد و بوش رو که پایین پای هامین نشسته بود و نگاهش به لیلی بود رو بغل کرد و گفت : نهار آماده س و درضمن دستپخت ترکیبی من و آبانه .
هامین سر تکون داد : به به . چه عالی .
دستش رو پشت جودی زد و هدایتش کرد به سمت ساختمون .
اون روز بعد از این که دور هم نهار خوردن جودی از هامین خواست آماده بشن و برن خونه تا کمی استراحت کنه .
هامین که روی مبل تقریبا لم داده بود و با آبان مشغول صحبت بود بلند شد . جودی که سمت آشپزخونه می رفت لب زد : می شه لباس های لیلی رو تنش کنی ؟؟
هامین چشمی گفت و کیف کوله ی لوازم لیلی رو برداشت و زیپش رو باز کرد .
جودی نیم نگاهی به هامین انداخت و با سرعت خودش رو به آشپزخونه رسوند .
گیلدا داخل آشپزخونه مشغول شست و شوی ظروف کثیف بود که صدای جودی تو گوشش پیچید : گیلدا جون .
گیلدا سمتش چرخید و با دیدن چهره ی آشفته ی جودی شیر آب رو بست و لب زد : جون ؟ چیزی شده ؟ حالت خوبه ؟؟
جودی دستی تو موهاش کشید و از سردردی که داشت چشم هاش رو جمع کرد و بی توان نالید : این واسه توعه .
گیلدا نگاهش به دست جودی افتاد که درون جیب پیراهنش فرو رفت و همراه با یک گردنبند مهره ای بیرون اومد . با بهت لب زد : این چیه ؟؟
جودی گردنبند رو سمت گیلدا گرفت و در حالی که به سختی نفس می کشید گفت : دیشب با ته مونده ی قدرتم اینو واست درست کردم . یه گردنبنده که توش از عناصر طبیعت استفاده شده ، قدیمیه اما پر از انرژیه . سنگ و چوب و خاک و ذغال و ...
یک مهره رو نشون داد : این مثلا عاج فیله . این یکی هم ...
گیلدا وسط حرفش پرید : اینو چرا به من می دی ؟؟
جودی سخت و سنگین نفس کشید : دیشب با ته مونده ی جادویی که داشتم یه جادوی کوچولو انجام دادم واسه پنهان کردن ذات بوشاسب .
اینو همیشه بنداز تو گردنش تا ...
به سرفه افتاد و چنان سرفه های خشکی کرد که گیلدا با عجله لیوانی آب سمتش گرفت : " چرا این کارو کردی جودی ؟؟ اگه هامین بفهمه ... "
جودی دستش رو بالا برد و کمی آب نوشید لیوان رو لبه ی کابینت گذاشت و به ناچار به کابینت تکیه داد . نمی تونست تعادل خودش رو به خوبی حفظ کنه و با چشم های قرمز و بی حالش به گیلدا چشم دوخت : قرار نیست هامین چیزی بفهمه . قبولش کن . یه هدیه از طرف دوست جادوگرت .
گیلدا بغض کرد و چشم هاش خیس شد از اشک . جودی رو بغل کرد و لب زد : دلم داره آتیش می گیره از این حرفات .
جودی که خودش هم دست کمی از گیلدا نداشت بی حال نالید : تو دوست فوق العاده ای واسم هستی ، می دونم وقتی نباشم هامین و لیلی منو تنها نمی ذاری .
گیلدا به هق هق افتاد و جودی آروم لب زد : به تو می سپرمشون گیلدا . می دونم همیشه از خودگذشتگی کردی و این بخشی از وجودته ، می دونم هیچ وقت واسه خودت زندگی نکردی . نمی گم زندگی تو ول کن بچسب به هامین و لیلی ولی ... فقط ... حواست بهشون باشه . خونه ی تو ، هرجایی که تو هستی گرمه و شبیه خونه س . وقتی من برم ... قراره ... هامین و لیلی ... چندروزی ...خیلی بهشون سخت بگذره فقط تویی که با این محبت درونیت و گرمای وجودت مثه یه مامان ، مثه یه خواهر می تونی کمکشون کنی .
گیلدا که از شدت گریه صداش گرفته بود لب زد : خیالت راحت جودیِ عزیزم . مثه چشمام از لیلی مواظبت می کنم .
جودی لب زد : ممنونم ازت گیلدا .
از گیلدا جدا شد و تلخ لبخند زد : این لطفت رو هیچ وقت فراموش نمی کنم .
گیلدا نتونست چیزی بگه .
جودی سمت در آشپزخونه راه افتاد. جلوی در برگشت لبخندی تلخ زد و گفت : خداحافظی هم نمی کنم ازت ولی فکر نمی
Forwarded from رمان های ترسناک فانتزی(هدیه.الف)
کنم دیگه ببینمت .
جودی که رفت گیلدا دستش رو جلوی دهنش گرفت و بغض مسخره ای که به گلوش چنگ می زد رو کف دستش که به لب هاش می فشرد خفه کرد .
*
آنا داخل آسانسور نگاهی به چهره ی خودش انداخت . عادی بود نه لبخند داشت نه اخم اما انگار برقی که توی چشم هاش افتاده بود تغییرش داده بود . در آسانسور که باز شد ازش خارج شد و جلوی واحد هشت ایستاد .
نفسی عمیق کشید و با باز شدن در و ظاهر شدن رامین پشت در لبخند زد : " سلام "
رامین با خوشرویی گفت : سلام ، خوش اومدی .
آنا ساک سرخابی رنگی رو سمتش گرفت و همون طور که می رفت داخل لب زد : قدیما که از این شکلاتا دوست داشتی .
رامین ساک رو از آنا گرفت : هنوزم دوست دارم . همه چیزو خوب یادته .
آنا مانتو و شالش رو از جالباسی که نزدیک در بود اویزون کرد و سمت نشیمن رفت و نگاهی به اطراف انداخت : اصلا هم اعتقادی به تغییر دکوراسیون نداشتی این مدت .
رامین خندید : آره بابا ، از روزی که اومدم اینجا خونه م همین شکلیه . یکی دوبار مامان و خواهرم که سفر اومدن ایران خواستن کمکم کنن یه تغییری بدم ولی من زیاد راحت نیستم با تغییر .
آنا روی کاناپه نشست و به رامین خیره شد : می دونم .
رامین سمت آشپزخونه رفت و پرسید : چی می خوری واست بیارم ؟
آنا لب زد : هرچی خودت می خوری .
رامین از داخل کابینت دو تا فنجون بیرون کشید و مشغول درست کردن قهوه شد .
آنا کنجکاو لب زد : چرا هیچ وقت به مهاجرت فکر نکردی ؟
رامین در حالی که مشغول بود لب زد : نمی دونم ، باید فکر میکردم مگه ؟
آنا شونه ای بالا انداخت و گفت : نمی دونم ، شاید چون مامان و خواهرت رفتن توام اگه می خواستی می تونستی بری .
رامین با دو فنجون قهوه برگشت و روی کاناپه کنار آنا نشست : وقتی تصمیم رفتن گرفتن من اینجا یه دلبستگیایی داشتم که نمی تونستم ازشون بگذرم .
آنا که اون زمان رو خوب به یاد داشت و می دونست منظور رامین از دلبستگی خودش هست سرش رو خم کرد و گفت : می دونم ، منظورم بعدش بود .
رامین سر تکون داد و صادقانه گفت :" نمی دونم ، بعدش دیگه هیچ وقت بهش فکر نکردم "
آنا کمی از قهوه ش خورد و گفت : خب ... چرا کافه نبودی ؟؟ تعجب کردم .
رامین لب زد : منم تعجب کردم اینقدر زود دوباره بهم سر زدی .
آنا لبخند زد و رامین که سکوت آنا رو دید گفت : یه خانومی میاد هفته ای یه بار یه سر و سامونی به خونه م می ده . خودمم باید خونه باشم . امروزم روز نظافت بود و نرسیدم برم کافه . تازه رفته . واسه همین خونه اینقدر مرتبه وگرنه نمی تونستی نگاه کنی خونه رو اصلا . اینه که وقتی زنگ زدی گفتم بیای اینجا . اگه نامرتب بود همچین خریتی نمی کردم .
آنا خندید و موهاش رو پشت گوشش داد . اشاره ای به تنگ بلوری شراب روی میز جلو مبلی کرد و گفت : مهمون پررویی می شم اگه بخوام یه کم با هم شراب بخوریم ؟
رامین با خوشرویی لب زد : نه ، این چه حرفیه ؟؟ تو یه زمانی خودت اینجا صاحبخونه بودی .
آنا خندید و گفت : پس دو تا جام میارم .
سمت آشپزخونه رفت و گفت : شکلاتم میارم .
رامین نگاه غریبانه ای به آنا انداخت و نفسی عمیق کشید و مشامش پر شد از عطر همیشگی آنا .
آنا با دو جام برگشت و شکلات هارو هم روی میز گذاشت . نگاهی به رامین کرد و جام هارو پر کرد از اون شراب خوشرنگ .
جام خودش رو برداشت و تماسی کوتاه به جام توی دست های رامین داد و لب زد : به سلامتی آنا و رامین گذشته ؟؟
رامین چشم هاش رو ریز کرد و با شیطنت لب زد : آنای گذشته رو مطمئن نیستم .
آنا پقی خندید و کمی از محتویات جامش رو خورد . خم شد تا شکلات برداره که رامین پیشدستی کرد و یک تکه شکلات سمتش گرفت .
شکلات رو تو دهنش گذاشت و بی صدا لب زد :" مرسی "
نگاهی به جام توی دستش انداخت و به محض این که سرش رو بلند کرد با نگاه خیره و پر حسرت رامین روبه رو شد .
دست و پاش رو گم کرد و قلبش با شدت شروع به تپیدن کرد . معذب شد . سرفه ای ظریف کرد و با استرس آب دهنش رو قورت داد :" رامین ... یه رازی رو بهت بگم ؟ "
رامین فقط سر تکون داد . آنا نگاهش رو از رامین گرفت ، سرش رو پایین انداخت و لب زد : نمی خوام فکر کنی دارم دلیل و برهان میارم .بهانه میارم یا هرچی ...
سرش رو بلند کرد و جامش رو روی میز گذاشت ، کف دست هاش از استرس خیس شده بود . نالید : ولش کن .
رامین بهش نزدیک تر شد و مصر لب زد : نه ، بگو ...
آنا از اون فاصله ی کم دوباره به چشم های رامین نگاه کرد :" حتی یه روز تو این چند سال نبوده که بهت فکر نکنم و دوستت نداشته باشم . من ... نخواستم تو از زندگیم بری . من نخواستم رابطه م با تو تموم یا خراب بشه . من ...مجبور شدم چون نمی تونستم از موکلم بخوام از زندگیم بره . نمی تونم بهت بگم چه اتفاقی افتاد که اصلا تو اون سبک زندگی افتادم . فقط می خوام بدونی با خواست خودم نبود . تمام این سال ها هرطور زندگی کردم با خواست خودم نبود . تو یه جور تله افتاده بودم که هیچ راه برگشتی از
جودی که رفت گیلدا دستش رو جلوی دهنش گرفت و بغض مسخره ای که به گلوش چنگ می زد رو کف دستش که به لب هاش می فشرد خفه کرد .
*
آنا داخل آسانسور نگاهی به چهره ی خودش انداخت . عادی بود نه لبخند داشت نه اخم اما انگار برقی که توی چشم هاش افتاده بود تغییرش داده بود . در آسانسور که باز شد ازش خارج شد و جلوی واحد هشت ایستاد .
نفسی عمیق کشید و با باز شدن در و ظاهر شدن رامین پشت در لبخند زد : " سلام "
رامین با خوشرویی گفت : سلام ، خوش اومدی .
آنا ساک سرخابی رنگی رو سمتش گرفت و همون طور که می رفت داخل لب زد : قدیما که از این شکلاتا دوست داشتی .
رامین ساک رو از آنا گرفت : هنوزم دوست دارم . همه چیزو خوب یادته .
آنا مانتو و شالش رو از جالباسی که نزدیک در بود اویزون کرد و سمت نشیمن رفت و نگاهی به اطراف انداخت : اصلا هم اعتقادی به تغییر دکوراسیون نداشتی این مدت .
رامین خندید : آره بابا ، از روزی که اومدم اینجا خونه م همین شکلیه . یکی دوبار مامان و خواهرم که سفر اومدن ایران خواستن کمکم کنن یه تغییری بدم ولی من زیاد راحت نیستم با تغییر .
آنا روی کاناپه نشست و به رامین خیره شد : می دونم .
رامین سمت آشپزخونه رفت و پرسید : چی می خوری واست بیارم ؟
آنا لب زد : هرچی خودت می خوری .
رامین از داخل کابینت دو تا فنجون بیرون کشید و مشغول درست کردن قهوه شد .
آنا کنجکاو لب زد : چرا هیچ وقت به مهاجرت فکر نکردی ؟
رامین در حالی که مشغول بود لب زد : نمی دونم ، باید فکر میکردم مگه ؟
آنا شونه ای بالا انداخت و گفت : نمی دونم ، شاید چون مامان و خواهرت رفتن توام اگه می خواستی می تونستی بری .
رامین با دو فنجون قهوه برگشت و روی کاناپه کنار آنا نشست : وقتی تصمیم رفتن گرفتن من اینجا یه دلبستگیایی داشتم که نمی تونستم ازشون بگذرم .
آنا که اون زمان رو خوب به یاد داشت و می دونست منظور رامین از دلبستگی خودش هست سرش رو خم کرد و گفت : می دونم ، منظورم بعدش بود .
رامین سر تکون داد و صادقانه گفت :" نمی دونم ، بعدش دیگه هیچ وقت بهش فکر نکردم "
آنا کمی از قهوه ش خورد و گفت : خب ... چرا کافه نبودی ؟؟ تعجب کردم .
رامین لب زد : منم تعجب کردم اینقدر زود دوباره بهم سر زدی .
آنا لبخند زد و رامین که سکوت آنا رو دید گفت : یه خانومی میاد هفته ای یه بار یه سر و سامونی به خونه م می ده . خودمم باید خونه باشم . امروزم روز نظافت بود و نرسیدم برم کافه . تازه رفته . واسه همین خونه اینقدر مرتبه وگرنه نمی تونستی نگاه کنی خونه رو اصلا . اینه که وقتی زنگ زدی گفتم بیای اینجا . اگه نامرتب بود همچین خریتی نمی کردم .
آنا خندید و موهاش رو پشت گوشش داد . اشاره ای به تنگ بلوری شراب روی میز جلو مبلی کرد و گفت : مهمون پررویی می شم اگه بخوام یه کم با هم شراب بخوریم ؟
رامین با خوشرویی لب زد : نه ، این چه حرفیه ؟؟ تو یه زمانی خودت اینجا صاحبخونه بودی .
آنا خندید و گفت : پس دو تا جام میارم .
سمت آشپزخونه رفت و گفت : شکلاتم میارم .
رامین نگاه غریبانه ای به آنا انداخت و نفسی عمیق کشید و مشامش پر شد از عطر همیشگی آنا .
آنا با دو جام برگشت و شکلات هارو هم روی میز گذاشت . نگاهی به رامین کرد و جام هارو پر کرد از اون شراب خوشرنگ .
جام خودش رو برداشت و تماسی کوتاه به جام توی دست های رامین داد و لب زد : به سلامتی آنا و رامین گذشته ؟؟
رامین چشم هاش رو ریز کرد و با شیطنت لب زد : آنای گذشته رو مطمئن نیستم .
آنا پقی خندید و کمی از محتویات جامش رو خورد . خم شد تا شکلات برداره که رامین پیشدستی کرد و یک تکه شکلات سمتش گرفت .
شکلات رو تو دهنش گذاشت و بی صدا لب زد :" مرسی "
نگاهی به جام توی دستش انداخت و به محض این که سرش رو بلند کرد با نگاه خیره و پر حسرت رامین روبه رو شد .
دست و پاش رو گم کرد و قلبش با شدت شروع به تپیدن کرد . معذب شد . سرفه ای ظریف کرد و با استرس آب دهنش رو قورت داد :" رامین ... یه رازی رو بهت بگم ؟ "
رامین فقط سر تکون داد . آنا نگاهش رو از رامین گرفت ، سرش رو پایین انداخت و لب زد : نمی خوام فکر کنی دارم دلیل و برهان میارم .بهانه میارم یا هرچی ...
سرش رو بلند کرد و جامش رو روی میز گذاشت ، کف دست هاش از استرس خیس شده بود . نالید : ولش کن .
رامین بهش نزدیک تر شد و مصر لب زد : نه ، بگو ...
آنا از اون فاصله ی کم دوباره به چشم های رامین نگاه کرد :" حتی یه روز تو این چند سال نبوده که بهت فکر نکنم و دوستت نداشته باشم . من ... نخواستم تو از زندگیم بری . من نخواستم رابطه م با تو تموم یا خراب بشه . من ...مجبور شدم چون نمی تونستم از موکلم بخوام از زندگیم بره . نمی تونم بهت بگم چه اتفاقی افتاد که اصلا تو اون سبک زندگی افتادم . فقط می خوام بدونی با خواست خودم نبود . تمام این سال ها هرطور زندگی کردم با خواست خودم نبود . تو یه جور تله افتاده بودم که هیچ راه برگشتی از
Forwarded from رمان های ترسناک فانتزی(هدیه.الف)
ش نداشتم . اگه به خواست خودم بود دلم می خواست اون رویای مشترکمون رو زندگی کنم این سال ها . می دونم رامین . می دونم خیلی از اون روزا گذشته ... بهت حق می دم اگه تو بی خیال من شده باشی و ...
سخت نفس کشید و نالید : حس می کنم باید اینارو بهت می گفتم .
سرش رو پایین انداخت . رامین بهت زده نگاهش کرد . تمام این سال ها فکر می کرد آنا خودش هم اون سبک زندگی رو می خواسته . لب هاش از هم باز شد و صدایی بیرون پرید :" پس اون موکل دومی که تو زندگیت اومد چی ؟؟"
آنا چشم هاش رو بست و لب زد : وقتی اولی مُرد تو منو طرد کردی . طوری باهام رفتار کردی که تنها انگیزه ی زندگیم که تو بودی رو هم از دست دادم . تنها و افسرده بودم و از لج تو از لج خودم اصلا نمی دونم چرا و به چه دلیلی دوباره خودمو درگیر کردم .
رامین با غم به آنا نگاه کرد . آنا صادقانه لب زد : عاشق دیبا شده بودی و به خاطرش تو اون ویلا تنهام گذاشتی .
قطره های اشک از گوشه ی چشم هاش بیرون پرید : دوباره امروز نیومدم که چیزی رو بهت تحمیل کنم فقط دوست داشتم بدونی ...
سرش رو پایین انداخت و با هق هق لب زد :دیروز بهم گفتی شاید بتونیم . من از اون شایدی که از دهن تو شنیدم تا صبح نتونستم چشم رو هم بذارم . می دونی رامین 'شاید' کلمه ی مضخرفیه . نمی دونی ذوق کنی که ممکنه بشه یا بمیری از غم که ممکنه نشه .
رامین دستش رو جلو برد و چونه ی آنا رو لمس کرد . آنا رو وادار کرد سرش رو بلند کنه .توی چشم هاش نگاه کرد و گفت : آنا ... من از چیزایی که الان شنیدم یه کم شوکه شدم راستش .
آنا با چشم هایی که سرخ شده بود به رامین نگاه کرد و چشم هاش رو بست .
رامین آروم گفت : نمی دونم ، شاید دلیل این که من مهاجرت نکردم و نرفتم وقتی هیچ کس رو اینحا ندارم اون ته تهای دلم تو بودی که یه رابطه ی تموم نشده و نصفه کاره رو ...
با گرمی لب های آنا روی لب هاش به ناچار سکوت کرد و نفسش از اون حرکت ناگهانی بند اومد .
وقتی آنا بعد از اون بوسه ی پرعطش ازش فاصله گرفت دستش ناخودآگاه دور صورت آنا قاب شد . قطره های اشک از گونه های آنا فروریخت و لب زد : من بالاخره بعد این همه سال آزاد شدم .ببخشید ولی .. دست خودم نبود ... تمام این سال ها با فکر تو ...
رامین بدون هیچ حرفی جلو رفت و دوباره آنا رو بوسید . این بار طولانی تر و پر التهاب تر . طوری هم دیگه رو بوسیدن که انگار قرار نبود هیچ وقت تموم بشه . اما صدای زنگ گوشی آنا که بلند شد آنا با مکث از رامین فاصله گرفت و با دیدن صفحه ی گوشیش زیرلب نالید : کوهیار چرا زنگ می زنه ؟؟؟
رامین کلافه دستی به موهاش کشید و لب زد : حتما کار واجبی داره .
آنا تماس رو روی بلندگو گذاشت :" بله ؟؟ "
صدای کوهیار تو خونه پیچید : سلام آنا خوبی ؟؟ کجایی ؟؟
آنا از صدای هول زده ی کوهیار نگران شد : من ... پیش رامینم .چیزی شده ؟؟
کوهیار نالید : بدبخت شدیم آنا . عیثم به ساسان حمله کرده آوردیمش بیمارستان ولی ممکنه زنده نمونه . توروخدا بهم بگو چطوری شد ؟؟ چرا آخه ؟؟ مگه نباید فکر می کرد افرا هالانه ؟
آنا لب زد : وای خدای من ... لوکیشن بده من و رامین میایم اونجا .
تماس که قطع شد نگاهی عمیق به چشم های رامین کرد و رامین لب زد : زود باش بریم .
آنا با عجله مانتو و شالش رو پوشید و همراه رامین از خونه خارج شد .
داخل آسانسور که ایستاده بود با پاهاش کف آسانسور ضرب گرفته بود .
آسانسور که طبقه ی همکف ایستاد رامین دستش رو گرفت و آنا رو دنبال خودش کشید .
از اون تماس دست ها تو اون حال عجیب لبخندی روی لب هاش نشست .
سخت نفس کشید و نالید : حس می کنم باید اینارو بهت می گفتم .
سرش رو پایین انداخت . رامین بهت زده نگاهش کرد . تمام این سال ها فکر می کرد آنا خودش هم اون سبک زندگی رو می خواسته . لب هاش از هم باز شد و صدایی بیرون پرید :" پس اون موکل دومی که تو زندگیت اومد چی ؟؟"
آنا چشم هاش رو بست و لب زد : وقتی اولی مُرد تو منو طرد کردی . طوری باهام رفتار کردی که تنها انگیزه ی زندگیم که تو بودی رو هم از دست دادم . تنها و افسرده بودم و از لج تو از لج خودم اصلا نمی دونم چرا و به چه دلیلی دوباره خودمو درگیر کردم .
رامین با غم به آنا نگاه کرد . آنا صادقانه لب زد : عاشق دیبا شده بودی و به خاطرش تو اون ویلا تنهام گذاشتی .
قطره های اشک از گوشه ی چشم هاش بیرون پرید : دوباره امروز نیومدم که چیزی رو بهت تحمیل کنم فقط دوست داشتم بدونی ...
سرش رو پایین انداخت و با هق هق لب زد :دیروز بهم گفتی شاید بتونیم . من از اون شایدی که از دهن تو شنیدم تا صبح نتونستم چشم رو هم بذارم . می دونی رامین 'شاید' کلمه ی مضخرفیه . نمی دونی ذوق کنی که ممکنه بشه یا بمیری از غم که ممکنه نشه .
رامین دستش رو جلو برد و چونه ی آنا رو لمس کرد . آنا رو وادار کرد سرش رو بلند کنه .توی چشم هاش نگاه کرد و گفت : آنا ... من از چیزایی که الان شنیدم یه کم شوکه شدم راستش .
آنا با چشم هایی که سرخ شده بود به رامین نگاه کرد و چشم هاش رو بست .
رامین آروم گفت : نمی دونم ، شاید دلیل این که من مهاجرت نکردم و نرفتم وقتی هیچ کس رو اینحا ندارم اون ته تهای دلم تو بودی که یه رابطه ی تموم نشده و نصفه کاره رو ...
با گرمی لب های آنا روی لب هاش به ناچار سکوت کرد و نفسش از اون حرکت ناگهانی بند اومد .
وقتی آنا بعد از اون بوسه ی پرعطش ازش فاصله گرفت دستش ناخودآگاه دور صورت آنا قاب شد . قطره های اشک از گونه های آنا فروریخت و لب زد : من بالاخره بعد این همه سال آزاد شدم .ببخشید ولی .. دست خودم نبود ... تمام این سال ها با فکر تو ...
رامین بدون هیچ حرفی جلو رفت و دوباره آنا رو بوسید . این بار طولانی تر و پر التهاب تر . طوری هم دیگه رو بوسیدن که انگار قرار نبود هیچ وقت تموم بشه . اما صدای زنگ گوشی آنا که بلند شد آنا با مکث از رامین فاصله گرفت و با دیدن صفحه ی گوشیش زیرلب نالید : کوهیار چرا زنگ می زنه ؟؟؟
رامین کلافه دستی به موهاش کشید و لب زد : حتما کار واجبی داره .
آنا تماس رو روی بلندگو گذاشت :" بله ؟؟ "
صدای کوهیار تو خونه پیچید : سلام آنا خوبی ؟؟ کجایی ؟؟
آنا از صدای هول زده ی کوهیار نگران شد : من ... پیش رامینم .چیزی شده ؟؟
کوهیار نالید : بدبخت شدیم آنا . عیثم به ساسان حمله کرده آوردیمش بیمارستان ولی ممکنه زنده نمونه . توروخدا بهم بگو چطوری شد ؟؟ چرا آخه ؟؟ مگه نباید فکر می کرد افرا هالانه ؟
آنا لب زد : وای خدای من ... لوکیشن بده من و رامین میایم اونجا .
تماس که قطع شد نگاهی عمیق به چشم های رامین کرد و رامین لب زد : زود باش بریم .
آنا با عجله مانتو و شالش رو پوشید و همراه رامین از خونه خارج شد .
داخل آسانسور که ایستاده بود با پاهاش کف آسانسور ضرب گرفته بود .
آسانسور که طبقه ی همکف ایستاد رامین دستش رو گرفت و آنا رو دنبال خودش کشید .
از اون تماس دست ها تو اون حال عجیب لبخندی روی لب هاش نشست .
Forwarded from رمان های ترسناک فانتزی(هدیه.الف)
افرا نگاهش به پرواز کلاغ ها تو آسمون یک عصر دلگیر محوطه ی بیمارستان بود . نفسی عمیق کشید و به هالان نگاه کرد که روی نیمکت رو به رویی نشسته بود و همون طور که با گوشیش حرف می زد گریه می کرد . بلند شد و سمتش رفت ، کنارش نشست و از اون زاویه تازه تونست کوهیار رو از پشت درهای شیشه ای بیمارستان ببینه که گوشه ای به دیوار تکیه زده بود . دلش برای کوهیار سوخت و به هالان نگاه کرد . هالان تماس رو که قطع کرد با هق هق لب زد : ملو هم داره میاد . مامانم اینا نگرانم شده بودن ولی ملو یه بهانه ای آورده و ...
ملتمسانه به افرا نگاه کرد و با هق هق گفت : اگه ساسان بلایی سرش بیاد من چه جوری خودمو ببخشم ؟؟ ساسان داشت زندگیشو می کرد . اصلا به خاطر من بود که این همه بلا سرش اومد افرا . من چه جوری می تونم الان اینجا نشسته باشم و ساسان تو اون حال باشه ؟
افرا با غم سر تکون داد . هالان سرش رو به شونه ی افرا چسبوند و نالید : به افسون که زنگ زدم گفت تبدیل انجام شده بوده ، چون عیثم وقت خواب سراغ تو اومد افرا . من نمی فهمم چرا این بلا رو بازم سر ساسان آورد .
افرا نالید : من و ساسان که دیگه به هم نزدیک نشدیم . بعدش دیگه فقط مکالمه ی عادی داشتیم . طوری نبود که عیثم بخواد حسادت کنه بهمون .
هالان هق هق زد . افرا که خودش از شدت سردرد حتی نمی تونست چشم هاش رو باز نگه داره به سختی نالید : اگه ساسان سالم برگرده خونه دیگه هیچی از خدا نمی خوام .
هالان سرش رو از شونه ی افرا برداشت و انگار چیزی یادش اومده باشه لب زد : دیشب وقتی من رفتم بخوابم تو و ساسان چی به هم گفتین ؟؟
افرا متعجب و متفکر به هالان نگاه کرد و لب زد : هیچی ، یعنی حرف خاصی نزدیم . کلا ساسان چند دقیقه پیش من موند و زود اومد پیش تو .
هالان نالید : از زندگی های قبلی تون که عاشق هم بودین حرف نزدین ؟؟ خب ... طبیعیه که ممکنه حرفشو زده باشین ، هوم ؟
افرا اخم کرد : هالان متوجه ای چی می گی ؟؟ بحث زندگیای قبلی ، بحث سام و دیبا رو ما همون جا تو اون مسافرت کذایی بستیم و هیچ وقت دیگه در موردش حرف نزدیم .
هالان کلافه نالید : خدایا... پس چرا اینجوری شد ؟؟
افرا لب زد : ما فقط بین دو تا جادو به خاطر نقشه مون روی پله های خونه چند تا جمله ی الکی گفتیم و من تظاهر کردم توام . همین !
هالان هق هق کنان نالید : دارم دیوونه می شم .
افرا از روی نیمکت بلند شد و گفت : می رم واست آب معدنی بگیرم .
با سردرد عجیبی که داشت سمت فروشگاه داخل محوطه راه افتاد . با دیدن رامین و آنا جلوی در ورودی متعجب شد . آنا با دیدنش براش دست تکون داد و سمتش اومد :" چی شده افرا ؟؟"
افرا با غم نالید : شماها از کجا خبردار شدین ؟
آنا لب زد : کوهیار زنگ زد . تعریف کن واسم .
افرا اشاره ای به فروشگاه کرد و گفت : واسه هالان آب بگیرم الان میام .
رامین زود گفت : من می گیرم میارم ، شماها برین .
افرا لب زد : رامین می شه بعدش کوهیار رو هم صدا کنی ؟؟ داخل نزدیک پذیرشه .
آنا دست یخ زده ی افرا رو گرفت و افرا مشغول تعریف کردن شد و همونطور به سمت نیمکتی که هالان روش نشسته بود راه افتادن .
هالان با دیدن آنا ناله کنان سلام کرد و صحبت های افسون رو براش تعریف کرد .
آنا متفکر به هالان نگاه کرد و لب زد : امکان نداره عیثم فهمیده باشه جای شما دوتارو عوض کردیم . افرا هم که می گه مکالمه و اَکت خاصی با ساسان نداشته . پس چه اتفاقی افتاده ؟؟
کوهیار و رامین که اومدن آنا لب زد : بلا به دور باشه کوهیار .
کوهیار بی حس و حال سر تکون داد . افرا پرسید : چی شد ؟
کوهیار کلافه لب زد : خیلی خون از دست داده ولی ... به هوش میاد و خوب می شه .مطمئنم !
رامین لب زد : آره ، نگران نباشین . خداروشکر به موقع به دادش رسیدین .
کوهیار نفسی عمیق و پردرد کشید :" اگه بریدگی یه چند سانت بالاتر بود شاهرگش رو زده بود و ... "
نتونست جمله ش رو تکمیل کنه و بطری آبی که رامین سمتش گرفته بود رو گرفت و چند قلپ از اون آب یخ خورد . نگاهی به هالان انداخت و پرسید : افسون چی گفت ؟؟
افرا به جای هالان تعریف کرد و کوهیار نیم نگاهی به افرا انداخت . ذهنش درگیر بود و فکرش مشغول بود درست نمی تونست فکر کنه لب زد : دیشب که تنها بودین چی گفتین به هم؟؟
افرا ترسیده نالید : هیچی به خدا . حرفای معمولی .
کوهیار دستی به موهاش کشید و پرسید : نزدیک هم نشسته بودین ؟؟
افرا غرید : کوهیار چی می گی ؟؟ می فهمی ؟
کوهیار زیرلبی غرید : از دیروز هی بهت می گم مواظب حرف زدنت و اینا باش . نمی فهمم چرا اینقدر این قضیه رو سرسری گرفتی . اینم عواقبش . دو تا سر خوش بی خیالین که اصلا این چیزارو جدی نمی گیرین . حتما حواستون نبوده یه چیزایی گفتین که عیثم شک کرده دیگه .
افرا با گریه نالید : الان مقصر منم ؟؟؟
کوهیار غرید : نمی گم تو مقصری به تنهایی . دارم می گم دوتایی تون ...
افرا نذاشت کوهیار ادامه بده و با عصبانیت از بچه ها دور شد .
ملتمسانه به افرا نگاه کرد و با هق هق گفت : اگه ساسان بلایی سرش بیاد من چه جوری خودمو ببخشم ؟؟ ساسان داشت زندگیشو می کرد . اصلا به خاطر من بود که این همه بلا سرش اومد افرا . من چه جوری می تونم الان اینجا نشسته باشم و ساسان تو اون حال باشه ؟
افرا با غم سر تکون داد . هالان سرش رو به شونه ی افرا چسبوند و نالید : به افسون که زنگ زدم گفت تبدیل انجام شده بوده ، چون عیثم وقت خواب سراغ تو اومد افرا . من نمی فهمم چرا این بلا رو بازم سر ساسان آورد .
افرا نالید : من و ساسان که دیگه به هم نزدیک نشدیم . بعدش دیگه فقط مکالمه ی عادی داشتیم . طوری نبود که عیثم بخواد حسادت کنه بهمون .
هالان هق هق زد . افرا که خودش از شدت سردرد حتی نمی تونست چشم هاش رو باز نگه داره به سختی نالید : اگه ساسان سالم برگرده خونه دیگه هیچی از خدا نمی خوام .
هالان سرش رو از شونه ی افرا برداشت و انگار چیزی یادش اومده باشه لب زد : دیشب وقتی من رفتم بخوابم تو و ساسان چی به هم گفتین ؟؟
افرا متعجب و متفکر به هالان نگاه کرد و لب زد : هیچی ، یعنی حرف خاصی نزدیم . کلا ساسان چند دقیقه پیش من موند و زود اومد پیش تو .
هالان نالید : از زندگی های قبلی تون که عاشق هم بودین حرف نزدین ؟؟ خب ... طبیعیه که ممکنه حرفشو زده باشین ، هوم ؟
افرا اخم کرد : هالان متوجه ای چی می گی ؟؟ بحث زندگیای قبلی ، بحث سام و دیبا رو ما همون جا تو اون مسافرت کذایی بستیم و هیچ وقت دیگه در موردش حرف نزدیم .
هالان کلافه نالید : خدایا... پس چرا اینجوری شد ؟؟
افرا لب زد : ما فقط بین دو تا جادو به خاطر نقشه مون روی پله های خونه چند تا جمله ی الکی گفتیم و من تظاهر کردم توام . همین !
هالان هق هق کنان نالید : دارم دیوونه می شم .
افرا از روی نیمکت بلند شد و گفت : می رم واست آب معدنی بگیرم .
با سردرد عجیبی که داشت سمت فروشگاه داخل محوطه راه افتاد . با دیدن رامین و آنا جلوی در ورودی متعجب شد . آنا با دیدنش براش دست تکون داد و سمتش اومد :" چی شده افرا ؟؟"
افرا با غم نالید : شماها از کجا خبردار شدین ؟
آنا لب زد : کوهیار زنگ زد . تعریف کن واسم .
افرا اشاره ای به فروشگاه کرد و گفت : واسه هالان آب بگیرم الان میام .
رامین زود گفت : من می گیرم میارم ، شماها برین .
افرا لب زد : رامین می شه بعدش کوهیار رو هم صدا کنی ؟؟ داخل نزدیک پذیرشه .
آنا دست یخ زده ی افرا رو گرفت و افرا مشغول تعریف کردن شد و همونطور به سمت نیمکتی که هالان روش نشسته بود راه افتادن .
هالان با دیدن آنا ناله کنان سلام کرد و صحبت های افسون رو براش تعریف کرد .
آنا متفکر به هالان نگاه کرد و لب زد : امکان نداره عیثم فهمیده باشه جای شما دوتارو عوض کردیم . افرا هم که می گه مکالمه و اَکت خاصی با ساسان نداشته . پس چه اتفاقی افتاده ؟؟
کوهیار و رامین که اومدن آنا لب زد : بلا به دور باشه کوهیار .
کوهیار بی حس و حال سر تکون داد . افرا پرسید : چی شد ؟
کوهیار کلافه لب زد : خیلی خون از دست داده ولی ... به هوش میاد و خوب می شه .مطمئنم !
رامین لب زد : آره ، نگران نباشین . خداروشکر به موقع به دادش رسیدین .
کوهیار نفسی عمیق و پردرد کشید :" اگه بریدگی یه چند سانت بالاتر بود شاهرگش رو زده بود و ... "
نتونست جمله ش رو تکمیل کنه و بطری آبی که رامین سمتش گرفته بود رو گرفت و چند قلپ از اون آب یخ خورد . نگاهی به هالان انداخت و پرسید : افسون چی گفت ؟؟
افرا به جای هالان تعریف کرد و کوهیار نیم نگاهی به افرا انداخت . ذهنش درگیر بود و فکرش مشغول بود درست نمی تونست فکر کنه لب زد : دیشب که تنها بودین چی گفتین به هم؟؟
افرا ترسیده نالید : هیچی به خدا . حرفای معمولی .
کوهیار دستی به موهاش کشید و پرسید : نزدیک هم نشسته بودین ؟؟
افرا غرید : کوهیار چی می گی ؟؟ می فهمی ؟
کوهیار زیرلبی غرید : از دیروز هی بهت می گم مواظب حرف زدنت و اینا باش . نمی فهمم چرا اینقدر این قضیه رو سرسری گرفتی . اینم عواقبش . دو تا سر خوش بی خیالین که اصلا این چیزارو جدی نمی گیرین . حتما حواستون نبوده یه چیزایی گفتین که عیثم شک کرده دیگه .
افرا با گریه نالید : الان مقصر منم ؟؟؟
کوهیار غرید : نمی گم تو مقصری به تنهایی . دارم می گم دوتایی تون ...
افرا نذاشت کوهیار ادامه بده و با عصبانیت از بچه ها دور شد .
Forwarded from رمان های ترسناک فانتزی(هدیه.الف)
آنا لب زد : کوهیار آروم باش . الان وقت این حرفا نیست که .
کوهیار کلافه نگاهی به افرا انداخت که ازشون دور می شد و از غم ، حرص و ناچاری لب هاش رو به هم فشرد .
آنا لبه ی نیمکت کنار هالان نشست و متفکر به رو به روش زل زد . نقشه شون هیچ نقصی نداشت . نمی دونست اشتباه این قضیه کجا بوده . از تصور این که شاید به بعضی جزئیات فکر نکرده باشن تن و بدنش لرزید .
چشم هاش رو بست تا بتونه راحت تر فکر کنه و لمس دست های مردونه ی رامین که روی شونه ش نشست دلش رو گرم کرد و فکرش رو باز تر کرد .
افرا همون طور که با فاصله از بچه ها تو محوطه ی بیمارستان قدم می زد سعی می کرد به یاد بیاره که وقتی با ساسان تنها بوده چه مکالمه ای با هم داشتن و یک لحظه با یادآوری اون مکالمه تمام تنش یخ زد . دست هاش شروع کرد به لرزیدن . کوهیار حق داشت . چطور اونقدر هردوتاشون احمق بودن که با وجود این که می دونستن عیثم دور و برشون می پلکه در مورد عاشق شدن ساسان و عشقش که سوم شخص خطاب می شد حرف زده بودن ؟؟
وحشت وجودش رو فرا گرفت . اگه بلایی سر ساسان می اومد اگه به هوش نمی اومد اگه زنده نمی موند مقصرش افرا بود و چه طور می تونست خودش رو ببخشه . همون جا لبه ی جدول نشست . پاهاش توانایی نگه داشتن بدنش رو نداشت . بدنش ضعف کرده بود . دستش رو به سرش گرفت و هق هق زد .
نفهمید چقدر گذشت که با صدای آشنایی به خودش اومد . ملودی رو دید که تازه وارد محوطه شده بود . ملودی لب زد : خوبی افرا جون ؟؟ الهی بمیرم . چی شد یه هو آخه ؟؟ هالی کجاس ؟
افرا نتونست جواب بده فقط با دست به سمتی که بچه ها بودن اشاره کرد .
ملودی با عجله سمت هالان دوید . به محض این که به هالان رسید بغلش کرد و هالان که تازه آروم گرفته بود لب زد : مرسی اومدی . ببخشید پشت تلفن سرت داد زدم .
ملودی نالید : اشکالی نداره . هالان ولی مامان و بابات بدجوری ازت شاکین . چرا زنگ می زنن جواب نمی دی ؟؟ منم با بدبختی از خونه زدم بیرون .
هالان لب زد : یه کم دیگه بهشون زنگ می زنم . حالم خوب نبود وقتی زنگ زدن .
ملودی نالید : تا یکی دو ساعت دیگه اگه برنگردی خونه مامانت خون به پا می کنه آ . گفته باشم .
هالان دستش رو جلوی صورتش گرفت و نالید :" ساسان رو چیکار کنم ؟؟ مگه می تونم تو این حال پاشم بیام خونه ؟؟"
ملودی لب زد : شاید به هوش بیاد تا اون موقع . راستی فردا چهار و پنج صبح قراره راه بیفتین و برین .
هالان با غم به ساختمون بیمارستان نگاه کرد و نالید : دارم دیوونه می شم .
ملودی دستی به موهای هالان کشید و با آرامش لب زد : دیوونه نشو هالان . اینقدر به خودت فشار نیار .
نگاهی به کوهیار ، آنا و رامین کرد و گفت : می رم سلام کنم بهشون الان میام پیشت .
هالان چند نفس عمیق کشید و دروغی که ساخته بود رو تو ذهنش یک دور با خودش مرور کرد و شماره ی مامانش رو گرفت .
هنوز کامل بوق نخورده بود صدای عصبی مامانش تو گوشش پیچید : کجایی تو بچه ی بی عقل ؟؟ از کله ی صبح پاشدی کجا رفتی ؟ هان ؟؟ نمی گی نگرانت میشیم ؟؟ صدبار زنگ زدم جواب ندادی .
هالان آروم گفت : سلام . مامان توروخدا اینجوری دعوام نکن . دوستم حالش بد بود زنگ زد برم پیشش . اونم مثه من دانشجوس و خانواده ش ازش دورن . گوشیم تو کیفم بود متوجه نبودم .
صدای مامان تو گوشش پیچید : هالان به خدا بفهمم دروغ گفتی من می دونم با تو . می دونی ساعت چنده ؟؟ از کله ی صبح تا الان حال دوستت خوب نشد ؟
هالان مظلومانه لب زد : نه . بهتر بشه میام . الان ملودی هم پیشمه با هم برمی گردیم .
مامان مستبد غرید : تا یه ساعت دیگه خونه نباشی خودت می دونی هالان . معلوم نیست شما دوتا چیکار می کنین .
هالان لب زد : باشه مامان . چشم . میام تا یه ساعت دیگه .
مامان غرید : خودتو آماده کن که وقتی اومدی صادقانه همه چیزو بگی . من که این دروغاتو باور نکردم .
تماس که قطع شد هالان سمت بچه ها رفت . کوهیار نبود نگاهش رو چرخوند و دید که کوهیار سمت افرا می رفت .
کوهیار وقتی به افرا رسید بدون هیچ حرفی کنارش لبه ی جدول نشست . افرا نفسی عمیق کشید و نگاهش کرد . کوهیار لب زد : میگرن شدی ؟
افرا به نشونه ی مثبت سر تکون داد . کوهیار پرسید : قرص خوردی ؟
افرا این بار به نشونه ی نفی سر تکون داد .
کوهیار لب زد : می رم از داروخونه بگیرم واست . اسمش چی بود ؟
افرا دستش رو روی ساعد کوهیار گذاشت و لب زد : نمی خواد . تو کیفم دارم .
کوهیار جدی گفت : الان بخور .
افرا اشاره ای به بطری آب معدنی کوچکی که دست کوهیار بود کرد و گفت : باشه . اونو بده .
کوهیار بطری رو سمتش گرفت . افرا در بطری رو باز کرد و قرصش رو خورد . کوهیار لب زد : می خوای برات ماشین بگیرم بری خونه استراحت کنی ؟
افرا فقط گفت : نه !
کوهیار دستش رو جلو برد و دست افرا رو گرفت آروم لب زد : قبل این جریانا تصمیم داشتم به سیمین جون زنگ بزنم زودتر بیاد و بیایم خواستگاریت . دلم می خواست همه ش پیشم
کوهیار کلافه نگاهی به افرا انداخت که ازشون دور می شد و از غم ، حرص و ناچاری لب هاش رو به هم فشرد .
آنا لبه ی نیمکت کنار هالان نشست و متفکر به رو به روش زل زد . نقشه شون هیچ نقصی نداشت . نمی دونست اشتباه این قضیه کجا بوده . از تصور این که شاید به بعضی جزئیات فکر نکرده باشن تن و بدنش لرزید .
چشم هاش رو بست تا بتونه راحت تر فکر کنه و لمس دست های مردونه ی رامین که روی شونه ش نشست دلش رو گرم کرد و فکرش رو باز تر کرد .
افرا همون طور که با فاصله از بچه ها تو محوطه ی بیمارستان قدم می زد سعی می کرد به یاد بیاره که وقتی با ساسان تنها بوده چه مکالمه ای با هم داشتن و یک لحظه با یادآوری اون مکالمه تمام تنش یخ زد . دست هاش شروع کرد به لرزیدن . کوهیار حق داشت . چطور اونقدر هردوتاشون احمق بودن که با وجود این که می دونستن عیثم دور و برشون می پلکه در مورد عاشق شدن ساسان و عشقش که سوم شخص خطاب می شد حرف زده بودن ؟؟
وحشت وجودش رو فرا گرفت . اگه بلایی سر ساسان می اومد اگه به هوش نمی اومد اگه زنده نمی موند مقصرش افرا بود و چه طور می تونست خودش رو ببخشه . همون جا لبه ی جدول نشست . پاهاش توانایی نگه داشتن بدنش رو نداشت . بدنش ضعف کرده بود . دستش رو به سرش گرفت و هق هق زد .
نفهمید چقدر گذشت که با صدای آشنایی به خودش اومد . ملودی رو دید که تازه وارد محوطه شده بود . ملودی لب زد : خوبی افرا جون ؟؟ الهی بمیرم . چی شد یه هو آخه ؟؟ هالی کجاس ؟
افرا نتونست جواب بده فقط با دست به سمتی که بچه ها بودن اشاره کرد .
ملودی با عجله سمت هالان دوید . به محض این که به هالان رسید بغلش کرد و هالان که تازه آروم گرفته بود لب زد : مرسی اومدی . ببخشید پشت تلفن سرت داد زدم .
ملودی نالید : اشکالی نداره . هالان ولی مامان و بابات بدجوری ازت شاکین . چرا زنگ می زنن جواب نمی دی ؟؟ منم با بدبختی از خونه زدم بیرون .
هالان لب زد : یه کم دیگه بهشون زنگ می زنم . حالم خوب نبود وقتی زنگ زدن .
ملودی نالید : تا یکی دو ساعت دیگه اگه برنگردی خونه مامانت خون به پا می کنه آ . گفته باشم .
هالان دستش رو جلوی صورتش گرفت و نالید :" ساسان رو چیکار کنم ؟؟ مگه می تونم تو این حال پاشم بیام خونه ؟؟"
ملودی لب زد : شاید به هوش بیاد تا اون موقع . راستی فردا چهار و پنج صبح قراره راه بیفتین و برین .
هالان با غم به ساختمون بیمارستان نگاه کرد و نالید : دارم دیوونه می شم .
ملودی دستی به موهای هالان کشید و با آرامش لب زد : دیوونه نشو هالان . اینقدر به خودت فشار نیار .
نگاهی به کوهیار ، آنا و رامین کرد و گفت : می رم سلام کنم بهشون الان میام پیشت .
هالان چند نفس عمیق کشید و دروغی که ساخته بود رو تو ذهنش یک دور با خودش مرور کرد و شماره ی مامانش رو گرفت .
هنوز کامل بوق نخورده بود صدای عصبی مامانش تو گوشش پیچید : کجایی تو بچه ی بی عقل ؟؟ از کله ی صبح پاشدی کجا رفتی ؟ هان ؟؟ نمی گی نگرانت میشیم ؟؟ صدبار زنگ زدم جواب ندادی .
هالان آروم گفت : سلام . مامان توروخدا اینجوری دعوام نکن . دوستم حالش بد بود زنگ زد برم پیشش . اونم مثه من دانشجوس و خانواده ش ازش دورن . گوشیم تو کیفم بود متوجه نبودم .
صدای مامان تو گوشش پیچید : هالان به خدا بفهمم دروغ گفتی من می دونم با تو . می دونی ساعت چنده ؟؟ از کله ی صبح تا الان حال دوستت خوب نشد ؟
هالان مظلومانه لب زد : نه . بهتر بشه میام . الان ملودی هم پیشمه با هم برمی گردیم .
مامان مستبد غرید : تا یه ساعت دیگه خونه نباشی خودت می دونی هالان . معلوم نیست شما دوتا چیکار می کنین .
هالان لب زد : باشه مامان . چشم . میام تا یه ساعت دیگه .
مامان غرید : خودتو آماده کن که وقتی اومدی صادقانه همه چیزو بگی . من که این دروغاتو باور نکردم .
تماس که قطع شد هالان سمت بچه ها رفت . کوهیار نبود نگاهش رو چرخوند و دید که کوهیار سمت افرا می رفت .
کوهیار وقتی به افرا رسید بدون هیچ حرفی کنارش لبه ی جدول نشست . افرا نفسی عمیق کشید و نگاهش کرد . کوهیار لب زد : میگرن شدی ؟
افرا به نشونه ی مثبت سر تکون داد . کوهیار پرسید : قرص خوردی ؟
افرا این بار به نشونه ی نفی سر تکون داد .
کوهیار لب زد : می رم از داروخونه بگیرم واست . اسمش چی بود ؟
افرا دستش رو روی ساعد کوهیار گذاشت و لب زد : نمی خواد . تو کیفم دارم .
کوهیار جدی گفت : الان بخور .
افرا اشاره ای به بطری آب معدنی کوچکی که دست کوهیار بود کرد و گفت : باشه . اونو بده .
کوهیار بطری رو سمتش گرفت . افرا در بطری رو باز کرد و قرصش رو خورد . کوهیار لب زد : می خوای برات ماشین بگیرم بری خونه استراحت کنی ؟
افرا فقط گفت : نه !
کوهیار دستش رو جلو برد و دست افرا رو گرفت آروم لب زد : قبل این جریانا تصمیم داشتم به سیمین جون زنگ بزنم زودتر بیاد و بیایم خواستگاریت . دلم می خواست همه ش پیشم
Forwarded from رمان های ترسناک فانتزی(هدیه.الف)
باشی دیگه ولی ... این داستانا پیش اومد . اگه زندگی مون مثه آدمای دیگه بود حتما الان مامانم برگشته بود و اصلا شاید الان داشتم آماده می شدم که با ساسان و مامان بیایم خونه تون . ساسان هم طبق معمول داشت چرت و پرت می گفت .
افرا لبخندی تلخ زد و نالید : دیشب من و ساسان در مورد عاشق شدنش و هالان حرف زدیم . حتما عیثم حرفامونو شنیده و فهمیده که من هالان نیستم . بعدشم که ساسان رفت و پیش هالان خوابید . حتما مطمئن شده . من و ساسان مقصریم . به قول تو تقصیر این سرخوش بودنامونه . نمی دونم می تونی از این به بعد باهام کنار بیای یا نه . چون کار احمقانه ای کردیم که اون حرفارو زدیم وقتی تو اونقدر تاکید کردی مراقب باشیم . کوهیار ... من نمی خواستم بلایی سر ساسان بیاد .
کوهیار نفسش رو حبس کرد . نمی دونست چه جوابی به افرا بده و افرا منتظر بود تا کوهیار یک چیزی بگه .
کوهیار نفسی عمیق کشید و افرا با گریه نالید : دوست ندارم اتفاقی واسش بیفته ، کوهیار اگه بلایی سرش بیاد من چه غلطی باید بکنم .
کوهیار نگاهش رو از چشم های سرخ و خیس افرا گرفت و آروم لب زد : بیا اینجا ببینم . قربون اون دل نازکت بشم من . ساسان خیلی قویه .
افرا سرش رو به سینه ی کوهیار چسبوند و در حالی که گریه می کرد نالید : اون هفت تا جون داره ، نمیمیره مگه نه ؟؟
کوهیار تلخ لبخند زد و چیزی نگفت
. با صدای آنا هردو سر بلند کردن . آنا جلو دوید و لب زد : فکر کنم فهمیدم عیثم چرا این کارو کرده .
هردو منتظر نگاهش کردن و افرا در حالی که فخ فخ می کرد و با پشت دست اشک هاش رو پاک می کرد پرسید : منم فکر کنم فهمیدم .
آنا سر تکون داد و گفت : الان با افسون حرف زدم . تنها حدسمون اینه که عیثم از روی یه مشخصه ی بدنتون تشخیص داده این تبدیل رو و همون لحظه متوجه شده که تو هالان نیستی .
افرا لب زد : یعنی ... یعنی ... طلسم من بهش منتقل نشده ؟
آنا سر تکون داد : چرا ، نگران اون نباش . نیت این بود که با تو ارتباط برقرار کنه تا جودی طلسم رو بهش منتقل کنه که انجام شد ولی همون جا متوجه شده که تو هالان نیستی . چون الان از هالان پرسیدم و گفت که یه ماه گرفتگی نسبتا بزرگ روی سینه ی چپش داره . عیثم هم همزاد هالانه و خیلی زود متوجه این شده .
افرا پلک زد و نالید : پس از بعد جادو عیثم دیگه دنبال من نبوده ، درسته ؟ یعنی به صحبت های دیشب ما ارتباطی نداشته ؟
آنا لب زد : دقیقا .
کوهیار نیم نگاهی به افرا انداخت و رو به آنا گفت : فکر اونجاشو نکرده بودین درسته ؟
آنا دستی تو موهاش کشید و موهاش رو زیر شال مرتب کرد : دقیقا ولی فکر می کنم بازم راهی جز همین نقشه نداشتیم . فقط اگه از اول می دونستیم اینجوری می شه من نیاز نبود موکلمو بفرستم سراغش .
کوهیار لب زد : درسته ، ممنون آنا . حداقل حالا می دونیم افرا دیگه تحت تاثیر طلسم عفریت نیست . اولین چیزی که مارو خیلی بعد اتفاقی که واسه ساسان افتاد ترسوند این بود که نکنه کل جادوها انجام نشده باشن .
آنا سر تکون داد : نه نگران نباشین .
کوهیار اشاره ای به افرا کرد و لب زد : حالا که خیالمون راحت شد . منم می رم ببینم اوضاع ساسان چطوره .
افرا و آنا سمت بچه ها برگشتن و منتظر موندن تا کوهیار از وضعیت ساسان خبر بیاره .
کوهیار بیست دقیقه ی بعد وقتی برگشت که هوا دیگه تاریک شده بود . همه منتظر نگاهش می کردن کوهیار نگاهی بهشون انداخت و گفت : بچه ها ساسان به هوش اومده .
هالان از هیجانی همراه با خوشحالی تقریبا جیغ کشید . کوهیار ادامه داد : گفتن چون خون زیادی از دست داده و یه تایمی بیهوش بوده بهتره شب رو بیمارستان بمونه . الانم دارن منتقلش می کنن به اتاقش .
آنا لب زد : خب خداروشکر . خیلی خوشحال شدم .
کوهیار زیرلبی گفت : ممنون .
هالان نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت : می تونم ببینمش ؟؟ قبل از این که برم ؟
کوهیار گفت : من اتاق خصوصی واسش گرفتم . فکر کنم بتونی ببینیش .
هالان نفسی راحت کشید و چشم هاش رو بست .
افرا با خوشحالی گفت : چی گفتم کوهیار ؟؟ همون موقع چی گفتم ؟؟ نگفتم ساسان هفت تا جون داره ؟ نگفتم نمیمیره ؟؟
کوهیار با لبخند به افرا انگاه کرد و سر تکون داد .
چند دقیقه ی بعد هالان در حالی که کلافه قدم می زد و منتظر بود تا کوهیار بهش خبر بده برای دیدن ساسان بره زیر لب غرغر کنان نالید : ملو دارم دیوونه می شم .
ملودی نگاهی به گوشیش انداخت و لب زد : منم . به خدا از استرس مُردم هالی . دفعه ی سومه مامانت داره بهم زنگ می زنه .
هالان با حرص پاهاش رو به زمین کوبید و غرید : چرا مثه بچه ها باهام رفتار می کنن ؟؟
ملودی با دیدن کوهیار که از ساختمون خارج شد با هیجان گفت : کوهیار اومد ، برو دیدن ساسان و زود بیا .
هالان با عجله در حالی که گوشیش توی جیب جینش می لرزید خودش رو به کوهیار رسوند و نفس زنان پرسید : چی شد ؟؟ می تونم ببینمش ؟؟
کوهیار سر تکون داد : آره ، اتاق دویست و هشت .
هالان نفسی راح
افرا لبخندی تلخ زد و نالید : دیشب من و ساسان در مورد عاشق شدنش و هالان حرف زدیم . حتما عیثم حرفامونو شنیده و فهمیده که من هالان نیستم . بعدشم که ساسان رفت و پیش هالان خوابید . حتما مطمئن شده . من و ساسان مقصریم . به قول تو تقصیر این سرخوش بودنامونه . نمی دونم می تونی از این به بعد باهام کنار بیای یا نه . چون کار احمقانه ای کردیم که اون حرفارو زدیم وقتی تو اونقدر تاکید کردی مراقب باشیم . کوهیار ... من نمی خواستم بلایی سر ساسان بیاد .
کوهیار نفسش رو حبس کرد . نمی دونست چه جوابی به افرا بده و افرا منتظر بود تا کوهیار یک چیزی بگه .
کوهیار نفسی عمیق کشید و افرا با گریه نالید : دوست ندارم اتفاقی واسش بیفته ، کوهیار اگه بلایی سرش بیاد من چه غلطی باید بکنم .
کوهیار نگاهش رو از چشم های سرخ و خیس افرا گرفت و آروم لب زد : بیا اینجا ببینم . قربون اون دل نازکت بشم من . ساسان خیلی قویه .
افرا سرش رو به سینه ی کوهیار چسبوند و در حالی که گریه می کرد نالید : اون هفت تا جون داره ، نمیمیره مگه نه ؟؟
کوهیار تلخ لبخند زد و چیزی نگفت
. با صدای آنا هردو سر بلند کردن . آنا جلو دوید و لب زد : فکر کنم فهمیدم عیثم چرا این کارو کرده .
هردو منتظر نگاهش کردن و افرا در حالی که فخ فخ می کرد و با پشت دست اشک هاش رو پاک می کرد پرسید : منم فکر کنم فهمیدم .
آنا سر تکون داد و گفت : الان با افسون حرف زدم . تنها حدسمون اینه که عیثم از روی یه مشخصه ی بدنتون تشخیص داده این تبدیل رو و همون لحظه متوجه شده که تو هالان نیستی .
افرا لب زد : یعنی ... یعنی ... طلسم من بهش منتقل نشده ؟
آنا سر تکون داد : چرا ، نگران اون نباش . نیت این بود که با تو ارتباط برقرار کنه تا جودی طلسم رو بهش منتقل کنه که انجام شد ولی همون جا متوجه شده که تو هالان نیستی . چون الان از هالان پرسیدم و گفت که یه ماه گرفتگی نسبتا بزرگ روی سینه ی چپش داره . عیثم هم همزاد هالانه و خیلی زود متوجه این شده .
افرا پلک زد و نالید : پس از بعد جادو عیثم دیگه دنبال من نبوده ، درسته ؟ یعنی به صحبت های دیشب ما ارتباطی نداشته ؟
آنا لب زد : دقیقا .
کوهیار نیم نگاهی به افرا انداخت و رو به آنا گفت : فکر اونجاشو نکرده بودین درسته ؟
آنا دستی تو موهاش کشید و موهاش رو زیر شال مرتب کرد : دقیقا ولی فکر می کنم بازم راهی جز همین نقشه نداشتیم . فقط اگه از اول می دونستیم اینجوری می شه من نیاز نبود موکلمو بفرستم سراغش .
کوهیار لب زد : درسته ، ممنون آنا . حداقل حالا می دونیم افرا دیگه تحت تاثیر طلسم عفریت نیست . اولین چیزی که مارو خیلی بعد اتفاقی که واسه ساسان افتاد ترسوند این بود که نکنه کل جادوها انجام نشده باشن .
آنا سر تکون داد : نه نگران نباشین .
کوهیار اشاره ای به افرا کرد و لب زد : حالا که خیالمون راحت شد . منم می رم ببینم اوضاع ساسان چطوره .
افرا و آنا سمت بچه ها برگشتن و منتظر موندن تا کوهیار از وضعیت ساسان خبر بیاره .
کوهیار بیست دقیقه ی بعد وقتی برگشت که هوا دیگه تاریک شده بود . همه منتظر نگاهش می کردن کوهیار نگاهی بهشون انداخت و گفت : بچه ها ساسان به هوش اومده .
هالان از هیجانی همراه با خوشحالی تقریبا جیغ کشید . کوهیار ادامه داد : گفتن چون خون زیادی از دست داده و یه تایمی بیهوش بوده بهتره شب رو بیمارستان بمونه . الانم دارن منتقلش می کنن به اتاقش .
آنا لب زد : خب خداروشکر . خیلی خوشحال شدم .
کوهیار زیرلبی گفت : ممنون .
هالان نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت : می تونم ببینمش ؟؟ قبل از این که برم ؟
کوهیار گفت : من اتاق خصوصی واسش گرفتم . فکر کنم بتونی ببینیش .
هالان نفسی راحت کشید و چشم هاش رو بست .
افرا با خوشحالی گفت : چی گفتم کوهیار ؟؟ همون موقع چی گفتم ؟؟ نگفتم ساسان هفت تا جون داره ؟ نگفتم نمیمیره ؟؟
کوهیار با لبخند به افرا انگاه کرد و سر تکون داد .
چند دقیقه ی بعد هالان در حالی که کلافه قدم می زد و منتظر بود تا کوهیار بهش خبر بده برای دیدن ساسان بره زیر لب غرغر کنان نالید : ملو دارم دیوونه می شم .
ملودی نگاهی به گوشیش انداخت و لب زد : منم . به خدا از استرس مُردم هالی . دفعه ی سومه مامانت داره بهم زنگ می زنه .
هالان با حرص پاهاش رو به زمین کوبید و غرید : چرا مثه بچه ها باهام رفتار می کنن ؟؟
ملودی با دیدن کوهیار که از ساختمون خارج شد با هیجان گفت : کوهیار اومد ، برو دیدن ساسان و زود بیا .
هالان با عجله در حالی که گوشیش توی جیب جینش می لرزید خودش رو به کوهیار رسوند و نفس زنان پرسید : چی شد ؟؟ می تونم ببینمش ؟؟
کوهیار سر تکون داد : آره ، اتاق دویست و هشت .
هالان نفسی راح
Forwarded from رمان های ترسناک فانتزی(هدیه.الف)
ت کشید و نفهمید چطور خودش رو به ساختمون رسوند و چطور اتاق رو پیدا کرد . پشت در اتاق لحظه ای مکث کرد و بعد با لرزش دوباره ی گوشیش توی جیبش با عجله در رو باز کرد و رفت داخل .
با دیدن ساسان روی تخت که نگاهش به در بود به گریه افتاد . تمام استرس و فشاری که تمام این مدت روش بود با دیدن ساسان تو اون آرامش تبدیل به بغضی سنگین شد و ترکید .
ساسان دستش رو دراز کرد و گفت : بیا اینجا ببینم .
هالان سمت ساسان رفت و کنارش ایستاد . ساسان بی طاقت دست هالان رو چنگ زد و نالید : قربونت بشم من . واسه من گریه می کنی ؟؟ ببین من خوبم به خدا .
هالان از پشت پرده ی اشک به ساسان نگاه کرد که رنگ و روش پریده بود و با ناراحتی سر تکون داد و بین گریه نالید : هرچی تو این مدت سرت اومد تقصیر من بود .
ساسان دست هالان رو کشید و وادارش کرد لبه ی تخت بشینه و آروم گفت : باز شروع نکن دیگه .
هالان لب زد : اگه اتفاقی واست میفتاد من باید چی کار می کردم ؟؟
ساسان با شیطنت و کوتاه خندید : نترس بابا من سگ جونم . امشب اینجا می مونی دیگه ، قول دادی .
هالان تلخ خندید :" تو دیوونه ای ساسان "
ساسان نگاهی به خودش که روی تخت بود انداخت . به پاش که توی گچ بود دستش که باند پیچی بود . سرش که پر از بخیه بود و حالا زیر گلوش و شونه ش هم اضافه شده بود و گفت : آره دیگه ، دیوونه م . جدی می گم . اگه همه چی تقصیر توعه شب بمون اینجا و ازم مراقبت کن . جبران کن یه کم کاراتو .
هالان سر تکون داد و گفت : نمی تونم .
ساسان چهره ش رو در هم کشید : چرا ؟!
هالان سرش رو پایین انداخت و آروم گفت : بعد از جادوی دوم عیثم متوجه تبدیل من و افرا شده بوده و به خاطر همین هنوزم توی زندگی منه تا وقتی که طلسم از بین ببرتش . این یعنی این آخرین باریه که همو می بینیم ساسان .
ساسان کلافه نالید : یعنی چی ؟؟ آخرین بار از کجا دراومد دیگه ؟
هالان لب زد : من یه ماه گرفتگی روی سینه م دارم که عیثم وقتی به افرا نزدیک شده و اون ماه گرفتگی رو ندیده متوجه شده که ...
ساسان حواس پرت وسط خرف هالان پرید : آره ، دیدمش ، اولین روزی که دیدمت تو ساحل . آخی ... چه بامزه بود . می شه دوباره ببینمش ؟؟
هالان چپ چپ به ساسان نگاه کرد و ساسان با خنده گفت : واقعا خیلی چیپ شدم نه ؟؟ ببین ازم دوری می کنی چه جوری تو کفِتم ؟ آخه این درسته ؟
با لرزش گوشی توی جیب هالان ، هالان با هول و کلافه لب زد : ساسان من خیلی وقت ندارم . باید برم . فردا صبح زود راه میفتیم و می ریم از اینجا ...
ساسان شوک زده به هالان نگاه کرد و غرید : یعنی چی هالان؟؟
هالان نالید : یعنی تا وقتی عیثم از بین بره نمی تونم تو زندگیت باشم . دیگه نمی تونم روی جون تو ریسک کنم .
ساسان دست هالان رو کشید و غرید : دیگه تموم شد هیچ غلطی نمی تونه بکنه .
هالان خم شد و لب زد : گفتم که تا وقتی عیثم از بین نره سمتت نمیام . اینو همون لحظه ای تصمیم گرفتم که تو اون وضع دیدمت . ساسان ... مسخره س اگه بگم تو این مدت کوتاه چقدر عاشقت شدم . مسخره س باورت نمی شه ولی ... دیگه نمی خوام بلایی سرت بیاد .
هق هق زد و نتونست ادامه بده . ساسان هالان رو نگاه کرد و لب زد : داری شوخی می کنی دیگه ؟؟ تو که نمی خوای تو این وضع ولم کنی و بری ، نه ؟؟
هالان سر تکون داد : می رم ولی هر لحظه تورو تو اون ساحل عجیب غریب با تپه های مریخی به یاد میارم . هر شب بهت فکر می کنم . هر روز بهت فکر می کنم .هر لحظه بهت فکر می کنم . اون آشنایی عجیب غریبمون که مثه یه رویا بود رو هرلحظه به یادمیارمش .
ساسان لب زد : هالان ...
هالان ادامه داد : تورو همون مرد غریبه ی جذابی به یاد میارم که بارها بوسیدمش ، لمسش کردم و عاشقش شدم اما هنوز اسمش رو نمی دونستم .
ساسان بهت زده به هالان نگاه کرد و ناباورانه لب زد : نمی ری تو . داری اذیتم می کنی . واقعا نمی ذاری بری . خدایی کار زشتیه . یه کم مسئولیت کاراتو قبول کن . بببین چه بلاهایی سرم آوردی . ته بی مسئولیتیه که ...
با بوسه ی کوتاهی که هالان به لب هاش زد سکوت کرد .
هالان از لبه ی تخت پایین پرید و ساسان با غم نگاهش کرد و نا امید نالید : پس داری می ری ؟؟
هالان برای آخرین بار به ساسان نگاه کرد و پربغض نالید : اوهوم .
ساسان نفسی سخت و سنگین کشید : بدقولی کردی دیگه ، یادم می مونه . قرار بود امشب تا صبح پیش من باشی .
هالان کلافه نگاهی به گوشیش انداخت و لب زد : بدون خداحافظی می رم دیگه ، سخته ، حس خوبی نداره واسم .
و سمت در راه افتاد در حالی که نگاهش به صفحه ی گوشیش بود و زیرلب غرغر می کرد . ساسان لب زد : دلم واست تنگ می شه کوچولو . درساتو بخون .
هالان جلوی در لحظه ای ایستاد و برای آخرین بار به ساسان نگاه کرد . دستی تکون داد و با پاهایی که اصلا یاری ش نمی کردن از در خارج شد .
همون لحظه جودی در حالی که حالش خیلی بد شده بود و به سختی نفس می کشید در حالی که لیلی رو چسبیده بود از خونه ی ما
با دیدن ساسان روی تخت که نگاهش به در بود به گریه افتاد . تمام استرس و فشاری که تمام این مدت روش بود با دیدن ساسان تو اون آرامش تبدیل به بغضی سنگین شد و ترکید .
ساسان دستش رو دراز کرد و گفت : بیا اینجا ببینم .
هالان سمت ساسان رفت و کنارش ایستاد . ساسان بی طاقت دست هالان رو چنگ زد و نالید : قربونت بشم من . واسه من گریه می کنی ؟؟ ببین من خوبم به خدا .
هالان از پشت پرده ی اشک به ساسان نگاه کرد که رنگ و روش پریده بود و با ناراحتی سر تکون داد و بین گریه نالید : هرچی تو این مدت سرت اومد تقصیر من بود .
ساسان دست هالان رو کشید و وادارش کرد لبه ی تخت بشینه و آروم گفت : باز شروع نکن دیگه .
هالان لب زد : اگه اتفاقی واست میفتاد من باید چی کار می کردم ؟؟
ساسان با شیطنت و کوتاه خندید : نترس بابا من سگ جونم . امشب اینجا می مونی دیگه ، قول دادی .
هالان تلخ خندید :" تو دیوونه ای ساسان "
ساسان نگاهی به خودش که روی تخت بود انداخت . به پاش که توی گچ بود دستش که باند پیچی بود . سرش که پر از بخیه بود و حالا زیر گلوش و شونه ش هم اضافه شده بود و گفت : آره دیگه ، دیوونه م . جدی می گم . اگه همه چی تقصیر توعه شب بمون اینجا و ازم مراقبت کن . جبران کن یه کم کاراتو .
هالان سر تکون داد و گفت : نمی تونم .
ساسان چهره ش رو در هم کشید : چرا ؟!
هالان سرش رو پایین انداخت و آروم گفت : بعد از جادوی دوم عیثم متوجه تبدیل من و افرا شده بوده و به خاطر همین هنوزم توی زندگی منه تا وقتی که طلسم از بین ببرتش . این یعنی این آخرین باریه که همو می بینیم ساسان .
ساسان کلافه نالید : یعنی چی ؟؟ آخرین بار از کجا دراومد دیگه ؟
هالان لب زد : من یه ماه گرفتگی روی سینه م دارم که عیثم وقتی به افرا نزدیک شده و اون ماه گرفتگی رو ندیده متوجه شده که ...
ساسان حواس پرت وسط خرف هالان پرید : آره ، دیدمش ، اولین روزی که دیدمت تو ساحل . آخی ... چه بامزه بود . می شه دوباره ببینمش ؟؟
هالان چپ چپ به ساسان نگاه کرد و ساسان با خنده گفت : واقعا خیلی چیپ شدم نه ؟؟ ببین ازم دوری می کنی چه جوری تو کفِتم ؟ آخه این درسته ؟
با لرزش گوشی توی جیب هالان ، هالان با هول و کلافه لب زد : ساسان من خیلی وقت ندارم . باید برم . فردا صبح زود راه میفتیم و می ریم از اینجا ...
ساسان شوک زده به هالان نگاه کرد و غرید : یعنی چی هالان؟؟
هالان نالید : یعنی تا وقتی عیثم از بین بره نمی تونم تو زندگیت باشم . دیگه نمی تونم روی جون تو ریسک کنم .
ساسان دست هالان رو کشید و غرید : دیگه تموم شد هیچ غلطی نمی تونه بکنه .
هالان خم شد و لب زد : گفتم که تا وقتی عیثم از بین نره سمتت نمیام . اینو همون لحظه ای تصمیم گرفتم که تو اون وضع دیدمت . ساسان ... مسخره س اگه بگم تو این مدت کوتاه چقدر عاشقت شدم . مسخره س باورت نمی شه ولی ... دیگه نمی خوام بلایی سرت بیاد .
هق هق زد و نتونست ادامه بده . ساسان هالان رو نگاه کرد و لب زد : داری شوخی می کنی دیگه ؟؟ تو که نمی خوای تو این وضع ولم کنی و بری ، نه ؟؟
هالان سر تکون داد : می رم ولی هر لحظه تورو تو اون ساحل عجیب غریب با تپه های مریخی به یاد میارم . هر شب بهت فکر می کنم . هر روز بهت فکر می کنم .هر لحظه بهت فکر می کنم . اون آشنایی عجیب غریبمون که مثه یه رویا بود رو هرلحظه به یادمیارمش .
ساسان لب زد : هالان ...
هالان ادامه داد : تورو همون مرد غریبه ی جذابی به یاد میارم که بارها بوسیدمش ، لمسش کردم و عاشقش شدم اما هنوز اسمش رو نمی دونستم .
ساسان بهت زده به هالان نگاه کرد و ناباورانه لب زد : نمی ری تو . داری اذیتم می کنی . واقعا نمی ذاری بری . خدایی کار زشتیه . یه کم مسئولیت کاراتو قبول کن . بببین چه بلاهایی سرم آوردی . ته بی مسئولیتیه که ...
با بوسه ی کوتاهی که هالان به لب هاش زد سکوت کرد .
هالان از لبه ی تخت پایین پرید و ساسان با غم نگاهش کرد و نا امید نالید : پس داری می ری ؟؟
هالان برای آخرین بار به ساسان نگاه کرد و پربغض نالید : اوهوم .
ساسان نفسی سخت و سنگین کشید : بدقولی کردی دیگه ، یادم می مونه . قرار بود امشب تا صبح پیش من باشی .
هالان کلافه نگاهی به گوشیش انداخت و لب زد : بدون خداحافظی می رم دیگه ، سخته ، حس خوبی نداره واسم .
و سمت در راه افتاد در حالی که نگاهش به صفحه ی گوشیش بود و زیرلب غرغر می کرد . ساسان لب زد : دلم واست تنگ می شه کوچولو . درساتو بخون .
هالان جلوی در لحظه ای ایستاد و برای آخرین بار به ساسان نگاه کرد . دستی تکون داد و با پاهایی که اصلا یاری ش نمی کردن از در خارج شد .
همون لحظه جودی در حالی که حالش خیلی بد شده بود و به سختی نفس می کشید در حالی که لیلی رو چسبیده بود از خونه ی ما
Forwarded from رمان های ترسناک فانتزی(هدیه.الف)
مان هامین خارج شد . هامین در ماشین رو برای جودی باز کرد و با توجه به وضعیت جودی که لحظه لحظه بدتر می شد لب زد : دیگه بریم خونه استراحت کنی ؟؟
جودی داخل ماشین نشست و لیلی رو به خودش چسبوند و لب زد : نه ، می شه یه کم بچرخیم ؟؟
سرفه اجازه نداد بیشتر حرف بزنه .
هامین استارت زد و نگاهی نگران به جودی انداخت . ماشین رو راه انداخت .صدای نفس های پرزور جودی فضای ماشین رو پر کرده بود . هامین آروم دستش رو جلو برد و دست ظریف جودی رو توی دست راستش گرفت ، لب زد : یه دور کوچولو می زنیم بعد می ریم خونه استراحت کنی ، باشه ؟؟
جودی به سختی نفس کشید ، قفسه ی سینه ش به شدت بالا و پایین می شد نالید : یه ... نو..شیدنی ... سرد میخوام .
هامین لب زد : باشه عزیزم .
دست سرد و بی روح جودی رو فشرد و آروم پرسید : آب پرتقال خوبه ؟؟ الان واست می گیرم . یه جایی رو می شناسم آبمیوه هاش حرف نداره .
جودی لب زد : خو...به ... هامین ...
هامین که اصلا حال خودش رو نمی فهمید لب زد : جونم جودی .
جودی که دیوونه وار لیلی رو به خودش چسبونده بود با ناله گفت : قبل از این ... تورو ببینم ... اصلا نمی دون ....ستم زندگی چقدر می ... تونه پر از معنی با..شه ...
هامین پلک زد و نالید : خب پس خیلی خوش شانسیم که همو پیدا کردیم .
جودی ادامه داد : بزرگترین اتفاق ...زندگیم ... دیدن ...تو بود ... تو به زندگی ... پوچ من ... معنی ..دادی ...من عاشقتم ...
هامین ماشین رو پارک کرد سمت جودی چرخید . لبخندی تلخ به چهره ی جودی انداخت که توسط نور چراغ های نئونی خیابون روشن شده بود و لب زد : منم عاشقتم . جودی یه جوری حرف نزن انگار قراره همه چی تموم شه .
جودی سعی کرد آروم باشه اما تمام بدنش می لرزید آروم نالید : هر...چی ... تو بگی .
هامین نفسی سخت و سنگین کشید : الان واست یه آب پرتقال خنک میارم . دیگه هم نمی خوام این چیزارو بشنوم .
خم شد و بوسه ای کوتاه به گونه ی جودی زد و زمزمه کرد : جونِ منی .
جودی به سرفه افتاد و هامین لب زد : زود میام .
هامین که رفت جودی به هق هق افتاد . می دونست دیگه وقتی نداره . اینو با تمام سلول های بدنش حس می کرد .
لیلی رو مثل یک شی ارزشمند به خودش چسبونده بود و سنگین تر از قبل نفس می کشید . صدای ملایم موسیقی توی گوشش بود . یک موسیقی بی کلام آرامش بخش و نگاهش به چراغ ماشین هایی بود که تو دیدش کم کم تار و تارتر می شدن . مثل یک توهم بود .
تمام بدنش می لرزید و دیگه نمی تونست نفس بکشه . نگاهش به خیابون بود از پشت شیشه ی ماشین . همه ی صداها براش دور شده بود و به جاش صدای کوبش ظریف قلب لیلی کوچولو گوشش رو پر کرد . حتی دیگه توان این رو نداشت که لیلی رو توی بغلش نگه داره . صدای گریه های بی قرار گونه ی لیلی توی سرش پیچید . سعی کرد با خوندن لالایی همیشگی لیلی رو آروم کنه اما حتی نمی تونست لب هاش رو تکون بده .
حس کرد در ماشین باز شده و نور شدید و غلیظی بهش می تابه بین اون خواب و رویا صدای گرفته ی زنونه ای توی گوشش پژواک یافت : " امروز ، روز مرگت نیست . "
اون احساس سبکی و شناور بودن عجیبی که داشت کم و کم تر شد . لمس دستی رو روی قفسه ی سینه ش حس می کرد . صربان قلبش زیاد شد و تاری دیدش کمتر شد .
سعی کرد سرش رو سمت صدا بچرخونه اما نمی تونست . لب هاش از هم باز شد : تو... کی... هس...تی ؟؟
نفسش سبک تر شد و صداهایی که توی سرش می پیچید حالت نرمال و عادی به خودشون گرفتن . مثلا صدای ضربان قلب لیلی که از همه ی صداهای اطراف بلند تر بود کم شد و صدای موزیک ملایم که از پخش ماشین به گوشش می رسید به حالت عادی برگشت . سرش رو چرخوند و تو تاریک و روشن چهره ی دختر جوونی رو دید با موهای فردار و صدایی که از بین لب هاش بیرون می پرید توی گوشش پیچید : مهم نیست من کیم تو فکر کن فرشته ی نجاتت . مهم اینه که امشب وقت مرگت نیست .
جودی بی حال خواست چیزی بگه که با دیدن لبخند دلنشین اون دختر احساس آرامش عجیبی بهش دست داد .
چندبار پلک زد تا بتونه اون دختر رو واضح تر ببینه . دختر لب زد : چند دقیقه ی دیگه خوبِ خوب می شی و منو فراموش می کنی ، یه جوری که انگار هیچ وقت منو ندیدی . اگه یه روزی پس ذهنت تو خواب و بیداری منو به یادآوردی بدون من اسطوره ی سرنوشتم . بدون من نخواستم تو بری چون وقتش نبود . الان باید یه کوچولو بخوابی تا فکر کنی منو تو خواب دیدی .
آروم کف دستش رو روی چشم های جودی کشید و آوازی لالایی گونه با صدایی عجیب و افسانه ای زمزمه کرد و درست همون لحظه بود که جودی در حالی که لیلی رو در آغوش داشت به خوابی کوتاه فرو رفت .
خوابی عمیق و کوتاه .
کوتاه بود اما انگار هزار سال خوابیده بود ، انگار خستگی تمام این سال های زندگی رو با این خواب در کرده بود . انگار تازه متولد شده بود .
دیگران من
اردیبشت ۱۴۰۰.
۳:۳۵
جودی داخل ماشین نشست و لیلی رو به خودش چسبوند و لب زد : نه ، می شه یه کم بچرخیم ؟؟
سرفه اجازه نداد بیشتر حرف بزنه .
هامین استارت زد و نگاهی نگران به جودی انداخت . ماشین رو راه انداخت .صدای نفس های پرزور جودی فضای ماشین رو پر کرده بود . هامین آروم دستش رو جلو برد و دست ظریف جودی رو توی دست راستش گرفت ، لب زد : یه دور کوچولو می زنیم بعد می ریم خونه استراحت کنی ، باشه ؟؟
جودی به سختی نفس کشید ، قفسه ی سینه ش به شدت بالا و پایین می شد نالید : یه ... نو..شیدنی ... سرد میخوام .
هامین لب زد : باشه عزیزم .
دست سرد و بی روح جودی رو فشرد و آروم پرسید : آب پرتقال خوبه ؟؟ الان واست می گیرم . یه جایی رو می شناسم آبمیوه هاش حرف نداره .
جودی لب زد : خو...به ... هامین ...
هامین که اصلا حال خودش رو نمی فهمید لب زد : جونم جودی .
جودی که دیوونه وار لیلی رو به خودش چسبونده بود با ناله گفت : قبل از این ... تورو ببینم ... اصلا نمی دون ....ستم زندگی چقدر می ... تونه پر از معنی با..شه ...
هامین پلک زد و نالید : خب پس خیلی خوش شانسیم که همو پیدا کردیم .
جودی ادامه داد : بزرگترین اتفاق ...زندگیم ... دیدن ...تو بود ... تو به زندگی ... پوچ من ... معنی ..دادی ...من عاشقتم ...
هامین ماشین رو پارک کرد سمت جودی چرخید . لبخندی تلخ به چهره ی جودی انداخت که توسط نور چراغ های نئونی خیابون روشن شده بود و لب زد : منم عاشقتم . جودی یه جوری حرف نزن انگار قراره همه چی تموم شه .
جودی سعی کرد آروم باشه اما تمام بدنش می لرزید آروم نالید : هر...چی ... تو بگی .
هامین نفسی سخت و سنگین کشید : الان واست یه آب پرتقال خنک میارم . دیگه هم نمی خوام این چیزارو بشنوم .
خم شد و بوسه ای کوتاه به گونه ی جودی زد و زمزمه کرد : جونِ منی .
جودی به سرفه افتاد و هامین لب زد : زود میام .
هامین که رفت جودی به هق هق افتاد . می دونست دیگه وقتی نداره . اینو با تمام سلول های بدنش حس می کرد .
لیلی رو مثل یک شی ارزشمند به خودش چسبونده بود و سنگین تر از قبل نفس می کشید . صدای ملایم موسیقی توی گوشش بود . یک موسیقی بی کلام آرامش بخش و نگاهش به چراغ ماشین هایی بود که تو دیدش کم کم تار و تارتر می شدن . مثل یک توهم بود .
تمام بدنش می لرزید و دیگه نمی تونست نفس بکشه . نگاهش به خیابون بود از پشت شیشه ی ماشین . همه ی صداها براش دور شده بود و به جاش صدای کوبش ظریف قلب لیلی کوچولو گوشش رو پر کرد . حتی دیگه توان این رو نداشت که لیلی رو توی بغلش نگه داره . صدای گریه های بی قرار گونه ی لیلی توی سرش پیچید . سعی کرد با خوندن لالایی همیشگی لیلی رو آروم کنه اما حتی نمی تونست لب هاش رو تکون بده .
حس کرد در ماشین باز شده و نور شدید و غلیظی بهش می تابه بین اون خواب و رویا صدای گرفته ی زنونه ای توی گوشش پژواک یافت : " امروز ، روز مرگت نیست . "
اون احساس سبکی و شناور بودن عجیبی که داشت کم و کم تر شد . لمس دستی رو روی قفسه ی سینه ش حس می کرد . صربان قلبش زیاد شد و تاری دیدش کمتر شد .
سعی کرد سرش رو سمت صدا بچرخونه اما نمی تونست . لب هاش از هم باز شد : تو... کی... هس...تی ؟؟
نفسش سبک تر شد و صداهایی که توی سرش می پیچید حالت نرمال و عادی به خودشون گرفتن . مثلا صدای ضربان قلب لیلی که از همه ی صداهای اطراف بلند تر بود کم شد و صدای موزیک ملایم که از پخش ماشین به گوشش می رسید به حالت عادی برگشت . سرش رو چرخوند و تو تاریک و روشن چهره ی دختر جوونی رو دید با موهای فردار و صدایی که از بین لب هاش بیرون می پرید توی گوشش پیچید : مهم نیست من کیم تو فکر کن فرشته ی نجاتت . مهم اینه که امشب وقت مرگت نیست .
جودی بی حال خواست چیزی بگه که با دیدن لبخند دلنشین اون دختر احساس آرامش عجیبی بهش دست داد .
چندبار پلک زد تا بتونه اون دختر رو واضح تر ببینه . دختر لب زد : چند دقیقه ی دیگه خوبِ خوب می شی و منو فراموش می کنی ، یه جوری که انگار هیچ وقت منو ندیدی . اگه یه روزی پس ذهنت تو خواب و بیداری منو به یادآوردی بدون من اسطوره ی سرنوشتم . بدون من نخواستم تو بری چون وقتش نبود . الان باید یه کوچولو بخوابی تا فکر کنی منو تو خواب دیدی .
آروم کف دستش رو روی چشم های جودی کشید و آوازی لالایی گونه با صدایی عجیب و افسانه ای زمزمه کرد و درست همون لحظه بود که جودی در حالی که لیلی رو در آغوش داشت به خوابی کوتاه فرو رفت .
خوابی عمیق و کوتاه .
کوتاه بود اما انگار هزار سال خوابیده بود ، انگار خستگی تمام این سال های زندگی رو با این خواب در کرده بود . انگار تازه متولد شده بود .
دیگران من
اردیبشت ۱۴۰۰.
۳:۳۵
