𝘋𝘪𝘥𝘢𝘳
40 subscribers
7 photos
بـماند به یـادگار
Download Telegram
آن بار گران رفت و دگر بار شما نیست
دل کندنم این بار به اصرار شما نیست
من رود پریشان و تو دریای غروری
دیگر به سرم خواهش دیدار شما نیست‌!
سکوتت را ندانستم نگاهم را نفهمیدی
نگفتم گفتنی ها را تو هم هرگز نپرسیدی!
دل به دل راه ندارد که به عینی دیدم
دل من غرق در آشوب و لبش خندان بود!
گفته بودی که چرا خوب به پایان نرسید؟
راستش زور من خسته به طوفان نرسید!
یاری آن است که زهر از قبلش نوش کنی
نه چو رنجی رسدت یار فراموش کنی!
از فریب وعدهٔ امید روزم شد سیاه
رنج هر نومیدی از امّیدواری می‌کشم!
‏یک روز می‌آیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم!
من آن خنجر به پهلویم که دردم را نمی‌گویم
به زیر ضربه‌های غم نیاید خم به ابرویم!
مرا در کودکی شوق دگر بود
خیالم زین حوادث بی خبر بود!
گفت منظوری ندارم، منتها منظور داشت
با کلامش زخم میزد، در نگاهش شور داشت
طعنه های دوستان بسیار دردآور ترند
از نمک پرورده باید زخم هارا دور داشت!
این جماعت را که میبینی بسی بازیگرند
وقت غم باهم غریبه، وقت شادی یاورند
چون که پای سودشان آید یه روزی درمیان
در فروش آدمی از تاجران تاجر ترند!
تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد!
آنچه که از سرگذشت شد سرگذشت
حیف که بی‌دقت گذشت اما گذشت
آمدیم فکری کنیم بر سرگذشت
سردرخانه نوشتند، درگذشت!
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند!
هر رهگذری محرم اسرار نگردد
صحرای نمکزار، چمنزار نگردد
هر جا که رسیدی رفاقت مکن ای دل
هر بی سر و پا، یار وفادار نگردد!
گفت هر مردی که باشد بد گمان
نشنود او راست را با صد نشان
هر درونی که خیال‌اندیش شد
چون دلیل آری خیالش بیش شد!
غم مخور جانا در این عالم، که عالم هیچ نیست؛
نیست هستی جز دمی ناچیز و آن دم هیچ نیست!
شَوَد به صبر دَوا دَردهای بی‌درمان!
دیگران را اگر از ما خبری نیست چه باک
نازنینا تو چرا بی خبر از ما شده ای؟
یک نفر میگفت دیدی آخرش سرما گذشت
موسم گرما رسید و فصل سختی‌ها گذشت
گفتم آری دیدم اما کاش می دیدی تو هم
بین سرد وگرم این دنیا چه ها برما گذشت!