Gozaroon
52 subscribers
125 photos
49 videos
96 files
8 links
مطالب انگیزشی و آموزشی به شیوه ی نوین با گلچینی از خواندنی ها و دیدنی ها
Download Telegram
Forwarded from گذرون یزد
دورهمی زبان انگلیسی
چهارشنبه ها
گذرون
Forwarded from گذرون یزد
تن پوش من بود، سوراخ و پاره
سوراخ هایش، قد ستاره
من می دویدم با کفش تنگم
سنگ می رسید بر، پاهای لنگم
گرچه نبودیم، متمول و دارا
سیبِ نخورده، کرد کار مارا
هرچند نخوردیم، گندم و نانی
لیکن بدیدیم، کوه گرانی
سگها بگشتند، دور سر ما
ما هم بگشتیم، در آسمانها
ما که نبودیم، خسته و نالان
طرفی نبستیم، از مالُ داران
آری همین است، سهم من و تو
کاری نکردیم، باری من و دو
باقی کجایی، در چه فضایی
خوابی تو شاید، لالا لالایی

باقی الممالک
Forwarded from گذرون یزد
قسمت دوازدهم
اداره و اداره و اداره

قبلا گفتم چطور شد که با جفت پا بر بخت خودم زدم و خودم را بدبخت اداره کردم.
من که عاشق کلاس و درس و مدرسه بودم، پشت میزنشین شدم و سر کله زدنم شد با آدم بزرگایی که خیلی توقع ازشون می رفت.
گفتند، نه تو بدرد اداره می خوری، نه اداره بدر تو.
درست هم می گفتند.
گفتم چندصبایی می مانم و در دهن داروغه را بسته و فلنگ را می بندم، غافل از اینکه اداره ادم را نمک گیر می کند و داروغه هم ساخته و پرداخته ی ذهن ما است.
این چندصبا،نزدیک ده سال طول کشید!
و حالا قصد آن دارم، خلاصه این ده سال را در چند قسمت به تصویر بکشم.
اما خیلی چیزها را نمی توان آنجوری که بوده نشان داد و گاهی نشان دادنی نیست.
مثلا رنگ گل را، شمایلش را و اطرافش را می توان به تصویر در آورد و توصیف کرد ولی بوی آن را نمی توان که نمی توان.
نشستم پشت میز و غریب از همه طرف.
کتابی به دستم دادند و گفتند بخوان!
گفتم؛ نمی خوانم.
گفتند؛ بخوان تا رستگار شوی.
شده بودم مثل امیر ارسلان رومی.
اژدها می گفت؛ نخوان.
قمر وزیر می گفت بخوان.
و من نه به حرف این و نه به حرف آن، چون خوشم نمی آمد، نخواندم.
یک مشت قوانین اداری و دستور کارهایی بود که باید بتجربه در می آمد و هیچکس، از روی کتاب، تجربه دار نشده است.
سر در گم بودم.
شاید هم سرم را گم کرده بودم و بدون عقل به کارزاری می اندیشیدم که نمی شد.
آقایی بود، اژدری نام، از نوع علیرضا و خانمی بود، پاپوش نام از نوع خدیجه.
منم بودم و اتاقی سه در چهار، با پنجره ای رو به حیات و دری چوبی که در سالن سمت چپ ورودی اصلی باز می شد.
انتهای سالن، ورودی فرعی بود که به پارکینگ و صبحانه خوری و انبار منتهی می شد که این خود باعث سریع تر شناخته شدن دیگر کارمندان، توسط من می شد. زیرا که ناگزیر بودند بخاطر شکم هم شده، از جلوی اتاق ما بگذرند و سرکی بکشند.
ابتدای امر فقط تلفن چی بودم، انتهای کار هم چندان فرقی نکردم؛ چون زبانم دراز بود و چیزهایی را می گفتم که نمی بایست می گفتم و کارهایی را نمی کردم که می بایست می کردم.
تشخیص اینکه در کجا و با چه کسانی و کدامین مملکت کار می کنم، شرط اول قدم بود که من در قدم آخر هم اقدامی نکردم.
لطفا گوشی را بدهید به اقای اژدری!
خانم پاپوش هستند.
لطفا به مدارس زنگ بزنید و مدیران را از خواب بیدار کنید.
تماس های داخلی هم که بود.
کامپیوتری هم روی میزم بود که مال زمان ناصرالدین شاه قاجار بود و دو مگی ظرفیت داشت و با کاه و یونجه کار می کرد. هنوز هم پای اینترنت به اتاق های اداره، کشیده نشده بود.
یادم رفت بگویم، ما آموزش راهنمایی بودیم.
شرح وظایف را کم کم خواهید فهمید.
هرچند ما هم مانند مدارس، همه کاری می کردیم، به غیر از شرح وظایف؛ آخر من، در یکی از آموزش و پرورش های یکی از شهرستان های یکی از استان های ایران کار می کردم!
یعنی کار می کردم.

باقی الممالک
خاطرات 30ها سال معلمی
Forwarded from گذرون یزد
تکرار نخواهد شد!

برف می آمد.
اولش کم بود. بادبرف بود، یک دفعه شدید شد.
هوا تاریک بود. می گفتیم تا صبح اگر همینجور بیاید، یک متر می نشیند.
من معمولا زود می خوابیدم. منتظر متراژ برف نماندم و خوابیدم.
شاید حدود یک بود، یک صبح، در خواب خوش بودم.
ناگهان دختر صدایم کرد.
سابقه نداشت.
نمی دانستم، کی است، کجا است و کی هستم.
گفت بریم بیرون. من که گویا هنوز در خواب بودم یا به خیال خواب دیدن، لباس پوشیدم و از جای گرم و نرم بیرون رفتیم.
توی کوچه.
برف نمی آمد. همه جا سفید بود.
سه سانتی برف آمده بود. تا یک متر، فاصله ی چندانی داشت!
ساکت و آرام در کوچه و خیابان قدم بر می داشتیم.
من ترس داشتم. از سکوت. از سُر خوردن. از گم شدن.
ولی به روی خودم نمی آوردم.
هیچکس و هیچ موجود زنده ای نبود
فقط چراغ ها بودن که شهر را به شهر بودنش معلوم می کردند.
هم ترس بود و هم لذت. هم سرما و هم وهم سُر خوردن.
یک ساعتی چرخیدیم و به خانه برگشتیم.
هیچ گاه این خاطره ی تکرار نشدنی فراموشم نمی شود.
خاطره ای که هیچگاه تکرار نخواهد شد!

باقی الممالک
Forwarded from گذرون یزد
سیاست بازی، کار مشکلی نیست.
مثلا همین بودجه، دولت بودجه را که یعنی تنظیم کرده، میده به مجلس.
مجلس یا حال بررسی نداره، یا صلاح نمی دونه بررسی کنه یا می دونه که بررسی بکنه و نکنه، فرقی ندار،
برای همین،تند با توجه به اعتراضات مردم، بودجه را برمی گردونه و می گه، این بدرد نمی خوره!
دولت هم که خودش از قبل می دانسته، بدرد نمی خوره، به همان دلایلی که مجلس بررسی نکرده، آنها هم اقدامی نمی کنند و همون را دست نخورده به مجلس برمی گردانند و می گویند، اصلاح کردیم، خوب شد.
مجلس هم می گوید، آفرین، حالا شد و
مردم هم که خیال می کنند، همه در فکر اونها هستند، خوشحال می شوند و می روند پی کارشان.
به همین راحتی!

باقی الممالک
Forwarded from M_R Baghiabadi
سیبی نخوردیم کاری نکردیم
ما انقلابی جاری نکردیم
همراه ما شد صد رنج و محنت
احوال ما چیست؟ یاری نکردیم
هرجا که هستیم جای تو خالی است
لا لایی ما آوازی عالی است
آوازهایم گاهی خیالی است
گرد در و دشت رفتیم و رفتیم
راهی نیافتیم، چیزی نسفتیم
ما مال خود را، در خانه باختیم
باز آ تو باقی، با ما مکن جنگ
پای تو عالیست، در خوردنِ سنگ

باقی الممالک
Forwarded from گذرون یزد
روزه

ما روزه نمی شویم.
ولی افطار را دوست داریم!
افطار از لعل لب که...
می گویند افطار رطب در رمضان مستحب است
ما رطب را دوست داریم.
منظور از ما، من است.
من روزه نمی شوم ولی همسر ما که یک فرد مسلمان تر است، روزه می شود.
ما وقتی روزه می شویم، گرسنه می شویم، تشنگی هم امانمان را می برد؛ برای همین ترجیح می دهیم ما که منظورم من است، روزه نشویم.
روزه چیز خوبی است؛ چون معلممان می گفت، هر که روزه شود آدم خوبی است و هر که روزه نشود آدم بدی است.
ما آدم خوبی نیستیم، شاید هم اصلا آدم نباشیم.
آدم بودن چیز خوبی است.
ما که منظورم من است، آدم بودن را دوست داریم ولی آدمی را آدمیت لازم است که ما نداریم.
ما از اول هم نداشتیم. وقتی می رفتیم کلاس اول فقط دفتر و کتاب و تغذیه رایگان داشتیم. آدمیت را از ما گرفته بودند و رفاهیت را به داده بودند. ما قدر رفاهیت را نمی دانستیم؛ چون زیادی داشتیم. الان که بزرگ تر شدیم، قدر رفاهیت را می دانیم و می دانیم که آدمی را رفاهیت لازم است.
ولی رفاهیت.... ؟
نیست!

باقی الممالک
بعضی ها رمز کارتشون را خیلی ساده انتخاب می کنند.
مثلا؛
یک دو سه چهار!
رمز قوی و خوب انتخاب کنید.
رمز کارت من را ببینید!
دوازه سی و چهار!
Forwarded from گذرون یزد
انتظار کشیدن
انتظار داشتن برای هر چیز و هر کاری، می تواند باعث آن عمل شود.
بستگی به مقدار و حالت انتظار کشیدن دارد.
اینکه مسئولین بی کفایتند یا حکومت خوب عمل نکرده، درست لیک ما چه کردیم.
ما انتظار داشتیم بدتر شود. محیط زیست بدتر شد. ارزش پول بدتر شد. اقتصاد و سیاست و کیاست بدتر شد.
همواره می گفتیم؛ هنوز روز خوشمان است و منتظر روز و حال بدتر بودیم و شد و می شود.
بیاییم، انتظارمان را عوض کنیم. مسیر زندگیمان عوض می شود.
بگوییم فردا بهتر می شود و مطمئن باشیم می شود.
وقتی بیش از هشتاد درصد جامعه، انتظار بدتر شدن را داشته باشند، خود به خود، کم کاری می کنند. نگران هستند. نا امید هستند و همه ی اینها روی کار و برنامه ریزی و مدیریت تاثیر می گذارد و اوضاع را خراب تر می کند.
حال اگر بیش از هشتاد درصد، امید به روزهای بهتر و وضع و شرایط مناسب تر داشته باشند؛ بهتر کار می کنند، شاداب تر هستد و همه چیز را مدیریت کرده، اسراف نمی کنند و با دولت همکاری بیشتری خواهند داشت و قطعا بهتر می شود.

محمدرضا باقی آبادی
قانون انتظار
اگر شش بار تاسی را بیندازیم،طبق قانون احتمال، احتمال دارد شش بیاید ولی بارها شده که در ده بار تاس اندازی هم شش نیامده است.
آنچه در عمل رخ می دهد با تئوری و فرمول همواره یکی نیست.
به عنوان مثال، ده چمدان با ده کلید را در نظر بگیرید و کمترین تعداد آزمایش را برای پیدا کردن کلید چمدان ها بگویید تا ادامه ی مطلب را عرض کنم...

آنچه مهم است، انتظار است نه احتمال.
اگر به معنای واقعی منتظر باشید، رخ می دهد.
برای باریدن باران، آزمایشی صورت دادند و انتظار مردم شهر را برای آمدن باران، بالا بردند و باران آمد!
اینکه می رویم نماز باران می خوانیم و باران نمی آید، نداشتن انتظار است.
نماز باران یک حرکت است برای تشویق به انتظار و آمدن باران به دلیل انتظار است.
کار به دین و مذهب خاصی ندارم ولی آفرینش پیچیده تر از چیزی است که تصور می شود.
همه می دانیم که مولکول آب دارای دو هیدروژن و یک اکسیژن است ولی هیچکس با این ترکیب نمی تواند آب بوجود بیاورد.
پس آفرینش چیزی ورای تفکرات ما است و اکنون ما با اینهمه دانستن، هیچ نمی دانیم!
Forwarded from گذرون یزد
بعضی فکر می کنند مشکلات با پول حل میشه.
بعضی فکر می کنند مشکلات با صبر حل میشه.
بعضی فکر می کنند مشکلات با حرف حل میشه.
بعضی فکر می کنند مشکلات با آرامش حل میشه.
بعضی فکر می کنند مشکلات با بی خیالی حل میشه.

مشکلات فقط با
مرگ حل میشه.
بجون ننه بی بی آبام
مشکلات برای همه است.
Forwarded from Mahmoud Rahbaran
Forwarded from گذرون یزد
من در رهایی کاری نکردم
آبی ندیدم، زاری نکردم
آشفتگی را در سینه مخفی
گاهی نمودم، گاهی ندیدم
این دل گپی زد
من ناشنیدم
رفتم بدریا، آرام و تنها
بودم رهاتر، از آسمانها
چونکه سپردم، حق را بشاهی
رو به رهایی، طرف جدایی
آرام آرام،
بی غم، پر از تاب
آبادی ما پر رونق و خوب
بود تا بیامد
آثار مخروب
هرجا دهی بود، برجا نماندی
آبادیش را، از کینه راندی
باقی بشو تو، آرام و مرغوب
بردار تو دست از، این ذکر مخروب
پاینده باشی
تا در رهایی
هرجای همین است
گر خواه، نخواهی

باقی الممالک
غصه ها خوردم ولی دردم کم است
حرف نا اتمام تن، رفتن بسوی ماتم است
دیدمت، دزدیده رو، کردم فدای تو سبو
جان من در مقدمت، ذره ای از عالم است

باقی الممالک
Forwarded from گذرون یزد
می خوام برگردم

به روزی،
روزگاری،
که من بودم و تو.
او بود و یه عالمه خوان و خانه.
برگردم و با خیال راحت،
از آب سردکن کنار کوچه،
توی لیوانی که سالها ازش همه آب خوردند،
آب بخورم و دغدغه ی بهداشت نداشته باشم
با دوریالی که،
دوهزار دینار می ارزید،
گردونک تلفن عمومی را بچرخونم و اشغال باشد و دوهزاری، تلقی بیفتد پایین.
کنار کوچه،
شکم نداشته ام را صاف کنم،
تا گاریچی با گاریش رد شود.
با تراش لاکی،
لپ هایم سرخ شود و
ساعت ها به مداد پرچمی نگاه کنم و حیفم بیاید بتراشمش.
دوباره،
لچک دختر همسایه بیفتد
به من بگوید
رضا درستش کن؛
چون دستش پر است
کاغذ باد،
همون بادبادک،
که داداشم درست کرده بود را هوا کنم و ساعت ها مواظبش باشم،
که چه.
توی تلویزیونِ چهارده اینج سیاه سفیدمان،
پلنگ صورتی ببینم و با خودم بگویم،
چرا صورتی!
سر کوچه،
از موتور گازی ی آلاسکا فروش،
یکی بخرم و دوساعت کارم باشد با لذت بخورم،
انگار که توی دنیا هیچ کار دیگری نیست.
توی دنیا،
هیچ خبر دیگری نیست.
توی دنیا،
جنگ نیست.
توی دنیا اشک نیست،
ماتم نیست.
انگار همه ی باباها هستند
همه مادرها ناز می کشند

باقی الممالک
Forwarded from گذرون یزد
اون دنیا خیلی جای با حال و خوبیه.
مثل اروپا و آمریکا.
هرکه رفته برنگشته!
Forwarded from گذرون یزد
اگر بجای اینکه بگویید؛ چی بخورم، چی نخورم،
بگویید، چی بکنم، چی نکنم، زندگی سالم تری خواهید داشت.

قال من

تفکر روی عمل باشد نه خوردن.
Forwarded from گذرون یزد
نوشابه

ما نوشابه نمی خوردیم، می شناختیم.
وقتی گاومان دل درد می شد، بابا برایش نوشابه می خرید. از این شیشه ای های اصل اصل.
کاش منهم گاو بودم، یعنی کاش خودم هم می فهمیدم گاوم.
بابا که هنوز باور نکرده بود گاوم وگرنه چقدر باید نوشابه بخوردم داده باشد.
وقتی آدم گاو باشد، نوشابه ی اصل می خورد و نگران هیچ چیز هم نیست.
تازه گاوهایی هم هستند که اختلاس می کنند برای همین دلشان درد می آید؛ چون در تغذیه اشان ناترازی رخ داده است!
تازه گاو از گوسفند هم بهتر است. گاو وقتی می خواهد برود آنطرف جاده، اینطرف و آنطرف را نگاه می کند ولی گوسفند سرش را مثل گاو زیر می اندازد و از جاده رد می شود!
اگر ما گاو بودیم، چقدر از فوایدمان می نوشتند.

ما ما

باقی الممالک
Forwarded from گذرون یزد
بعضی ها سطح آگاهی و دانایی شون در زمینه امنیت خیلی پایینه.
نا امنی را در آدم کشتن و خلاف های اخلاقی و دزدی می دانند!
اینها که همه جای دنیا هست. حتی حمله ی کشور بیگانه هم وجود دارد.
اگر اینها نبود، کشورها ارتش نداشتند.
در هیچ جای دنیا چیزی به نام قفل وجود نداشت و پلیسی نبود تا خلافکاری را بگیرد و دادگاهی که خواسته باشد به جرم رسیدگی کند.
البته که هرچه این موارد کمتر باشد بهتر است و نشان از قدرت فرهنگی جامعه دارد ولی ناامنی های مهمتری وجود دارد.
اینکه خیالت از بابت آینده ی کارت راحت نباشد.
اینکه ارزش پولت کم شود.
اینکه همواره نگران حال و روز فرزندان و اطرافیانت باشی.
اینکه آزادی های معمول را نداشته باشی.
اینکه وقتی حادثه ای طبیعی رخ می دهد، مطمئن باشی دولت مشکل را برطرف می کند و بازسازی صورت می گیرد.
اینکه خیالت از بابت تورم و خیلی چیزهای دیگر راحت باشد.
اینکه از تحریم دلواپس نباشی.
اینکه پولت به مقدار زیادی وابسته به ارزهای دیگه نباشه.
اینکه حق و حقوقت داده بشه.
اینکه حداقل رفاه را داشته باشی.
اینکه از بابت حفظ محیط زیست نگران نباشی.
اینکه....


باقی الممالک