𓆩他殺𝆹۪ໍׅ⬞𝐃𝐢𝐯𝐞𝐥𝐥𝐚⁰⁴𓆪
223 subscribers
5.28K photos
397 videos
6 files
605 links
𝓐𝓷𝓭 𝓷𝓸𝔀 𝓽𝓱𝓮𝔂'𝓻𝓮 𝓸𝓾𝓽𝓼𝓲𝓭𝓮 𝓻𝓮𝓪𝓭𝔂 𝓽𝓸 𝓫𝓾𝓼𝓽
𝓲𝓽 𝓵𝓸𝓸𝓴𝓼 𝓵𝓲𝓴𝓮 𝔂𝓸𝓾 𝓶𝓲𝓰𝓱𝓽 𝓫𝓮 𝓸𝓷𝓮 𝓸𝓯 𝓾𝓼 ꨄ︎

✞︎ 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓒𝓻𝓮𝓮𝓹𝔂 𝓕𝓻𝓮𝓪𝓴²⁵

💌Talk @NiniBearsBot
Download Telegram
دوست عزیزی که وقتی خوابم هی زنگ می‌زنی، میبینی جواب نمی‌دم و باز زنگ می‌زنی، خیلی بیناموسی ایشالا شامپو بره تو چشات-
عراقچی فقط به من زنگ نزده.
نمی‌دونم اسمش رو میشه چی گذاشت، ولی احساسی شبیه زمستون دارم. دو روزه صبح بیدار میشم و تمام مسیر، هوا ابریه و خورشیدی رو نمی‌بینم. هوا هنوز سرد نیست، ولی بوی سرما میده. پرنده ها انرژی ندارن، ادمها ساکت تر از همیشه، گربه ها لا به لای چاک دیوار و لاستیک ماشین ها قایم شدن، کنش و واکنش هایی که روزمره‌وار بین ادمها میدیدم یخ زده و همه چی رو انگار برف پوشونده؛ ولی ما درست وسط تابستونیم.
رفتم کافه شیرگرم بگیرم، نشستیم پای صحبت کردن. محمد یهو پرسید "من کوچکتر میزنم یا رضا؟". نمیتونستم بهشون این حس رو بدم که کدوم پیرتر بنظر میان. گفتم "شما میخوره ۳۰ اینطورا باشین، آقا رضا ۲۸ اینا شاید" و توضیح دادم چیزای زیادی توی انتخابم دخیل بوده. من جمله طرز لباس پوشیدنشون، صحبت کردن و حتی خاطراتی که محمد بیشتر تعریف کرده و ته ذهنم انگار تصور میکنم این آدم تجربه بیشتری داره.
یهو آقا رضا گفت "پس بزار منم خاطره بگم،اون زمانی که ما بچه بودیم، نه برق بود نه آب نه گاز" و به صورت آیکانیکی بلافاصله بعد از جملش برق کل مجموعه رفت :))
سه تایی از خنده ترکیدیم. محمد برگشت سمت آقا رضا و با اشاره به کله تراشیده‌ش گفت"رضا نور بنداز" و اقا رضا سرشو کج کرد و یه صدای کلیک دراورد، ولی بلافاصله برق وصل شد و این حتی باورنکردنی‌تر بود. اولی تصادفی بود، دومی شبیه سوپرپاور بنظر میرسید =)
آیدین گفت: "من به حکم ادب حق نداشتم که شما را دوست داشته باشم."
سورمه گفت: "چرا؟" و دست از کار کشید و با آرنج به میز تکیه داد، درست جلوی صورت آیدین.
آیدین گفت: "من نمی‌رنجم اگر از اینجا بیرونم کنند، اما از اینکه پدر شما از من متنفر باشد می‌ترسم."
سورمه گفت: "شما تقصیری ندارید، ترسو بار آمده‌اید. همه جرئت شما را کشته‌اند.به آینه نگاه کنید، ببینید چقدر پیر و شکسته شده‌اید!"
آیدین گفت: "شما فکر می‌کنید من به محبت نیاز ندارم؟"
سورمه دوباره به کارش ادامه داد: "همه آدمها به محبت احتیاج دارند."

عباس معروفی- سمفونی مردگان، موومان دوم، بخش چهاردهم
آیدین گفت: "خانوم سورمه.."
سورمه گفت: "سورملینا"
آیدین گفت: "خانوم سورملینا، اجازه می‌دهید من شما را دوست داشته باشم؟"
سورمه ایستاد، لبخند زد و زبانش را به آرامی به لب بالا کشید، گفت: "اختیار دارید."
آن وقت آیدین او را بوسید، با تمام محبت. او را همچون سرزمینی از پیش تعیین شده از آن خود کرد و بر آن، پا گذاشت...


عباس معروفی- سمفونی مردگان،موومان دوم، بخش چهاردهم
شب دیر بخوابید، بجای صبح بعد از ظهر بیدار شید، صبحونه پفک هندی بخورید، روانشناسی زرد دنبال کنید، ارایش خلیجی انجام بدین، روزی هشت لیوان انرژی‌زا بخورید و قوز کنین. گویا آخرش قراره بمیریم باز.
شب میخوابم و موهام طوری وایمیسته که دوست دارم هر روز باشه، صبح پا میشم و موهام طوری وایمیسته انگار که شبه و میخوام بخوابم.
نمی‌دونم... کاش بدونم.
بچه‌هایی کنکوری، چیزی که شما قراره از پسش بربیاین و قطعا میاین، زندگیه، نه کنکور. کنکور فقط یه بخشی از زندگی‌‌‍ه. اگه اونطوری که میخواستین نشد اشکالی نداره باشه؟ ولی امیدوارم همون طوری بشه که میخواین =)❤️
به مشکل خون غلیظ میگن غلظت خون
پس مشکل خون رقیق میشه رقت خون؟
حیف اون همه ارزویی که باحوصله به قاصدکا توضیح می‌دادم