گوی از مرگ بیدار کرده باشند مرا. نبض هست. ولی گم بین کرختی اینهمه بدن، که علی رغم لاغریاش، باز بمن زیاد است.
💘1
سعی دارم به دویدن. با هردو پای سربیام، که مرا شکل مرگ به زمین میکشانند، میلرزند که جسدم کنند.
💘1
شاید رفتند، شاید مردند، مرا کسی چه میداند. شاید من هم رفتم، شاید من هم، مردم.
برایمان بد نیست پپسی، با حبه ای زهر شاید. استوریِ تازه بلا حدید، هشتگ فری پلستاینِ آن پایین. تو بمن میخندی چند خط آنطرف تر و جبر، شکل سرطان تجسد میکند به تنم.
مرا مینویسد از عشق چخبر و من میخندم، که مدتهاست از تو بیخبرم عزیزم.
مرا مینویسد از عشق چخبر و من میخندم، که مدتهاست از تو بیخبرم عزیزم.
💘1
من به یک شعر با مضمونی اگزیستانسیالیسمی فکر میکنم در مدح عشق و تو، به بلندای خلصی یک جیغ آزادی و رها. سر میدهی زنت را شکل یک جیغ و میشکنی. قلب من، کمر شعرم را.
3💘1
فکر کنم دیگر اصراری درم نباشد به عشق، عشقمان، میتوانی دوست باقی بمانی، دوست بمیری غریبه.
💘2
تمام شد کلیت قصه. فی بعد صرفا باشندگی است و بهانهی الکی برای حفظ آن تصنع شکل وجود بما تحمیل شده. خیلی خبر خاصی نیست زین پس.