آقا ما چن وقته لطف در حقمون زیاد شده خدایی از دستمان در رف حسابش. هی آمدیم فخرهامان را بفروشیمتان دلمان نیامد.
آما داریم میریم حرم(:
فعلا همینو داشته باشین تا ببینم چی میشه...
#آقایامامرضاتولدتانمبارککادوهمبرایتانیکعالمدلِتنگآوردیم
آما داریم میریم حرم(:
فعلا همینو داشته باشین تا ببینم چی میشه...
#آقایامامرضاتولدتانمبارککادوهمبرایتانیکعالمدلِتنگآوردیم
حانی اومده پیشم و من خیلی خوش حالم (:
همیشه از این جمله های خواهر یعنی، فلان یعنی بدم میاد ولی واقعا یکی که کنارش خودِ خودتی و حرفات رو سبک سنگین نمیکنی که نکنه منظورم نرسه نکنه بد برداشت کنه... آره خواهر باید این باشه.
چون اینقد باش حرف میزنم که گاهی فک میکنم دلش میخواد بگه به خفه شدن هم فک کن.
همیشه از این جمله های خواهر یعنی، فلان یعنی بدم میاد ولی واقعا یکی که کنارش خودِ خودتی و حرفات رو سبک سنگین نمیکنی که نکنه منظورم نرسه نکنه بد برداشت کنه... آره خواهر باید این باشه.
چون اینقد باش حرف میزنم که گاهی فک میکنم دلش میخواد بگه به خفه شدن هم فک کن.
امشب تو حرم ولش کردم بره برا خودش منم رفتم سی خودم... خیلی شلوغ بود
تو صف که به سمت ضریح میرفتی سمت مردا داشتن کیک رضوی میدادن
سمت ما؟ با اون پشمالوها نوازشمون میکردن که خانم توقف نکن. بیانصافی چرا یه جاهایی هم هُل میدادن خدایی
تو صف که به سمت ضریح میرفتی سمت مردا داشتن کیک رضوی میدادن
سمت ما؟ با اون پشمالوها نوازشمون میکردن که خانم توقف نکن. بیانصافی چرا یه جاهایی هم هُل میدادن خدایی
بیرون حرم که داشتیم میرفتیم یه عده هم برمیگشتن یه خانمه میگفت خیلی نامردین همه تون رفتین دستشویی نذاشتین من برم (:
یه آقاهه بود... همون اولای صحن خیلی خیلی دور از ضریح وایساده بود دست به سینه، سرشم کج گرفته بود و صحبت میکرد با آقا... یه بادکنک قرمز هم دستش بود. خیلی غریب انگار.
Forwarded from مُزْمِن💡 (MOZMEN)
اینکه بخونی و قبول شی خیلی کیف میده
ولی اینکه هیچی نخونی و قبول شی خیلی بیشتر کیف میده.
ولی اینکه هیچی نخونی و قبول شی خیلی بیشتر کیف میده.
Forwarded from داستان کوه تا کجا (mobina)
یک روز یک کرم داخل خاک میلولید و از مواد خاک میخورد. یک گیاه او را دید و گفت ای کرم اینهارو نخور
اینها برای من است و برای بزرگ شدن به آنها نیاز دارم
کرم گفت والا من هم غذایم همین هست و از این راه رشد میکنم.
گیاه گفت تو میتوانی روی خاک بروی و از غذاهای آنجا بخوری اما من ریشههایم این داخل است و جای دیگری ندارم.
کرم گفت بیرون خیلی خطرناک است اگر بروم پرندهای مرا میخورد یا باد مرا میبرد.
گیاه گفت دیگه خیلی داری گوه میخوری و با مشت توی صورت کرم زد.
کرم لپش را نگه داشت و با حیرت به اون نگاه کرد و گفت چه گوهی خوردی؟
و با سر زد توی سر گیاه
گیاه گفت چه گوهها و با لگد زد توی شکم کرم.
کرم گفت گوه کم آمد برای تو و اورا هل داد و هردو روی زمین پرت شدند و آنقدر همدیگر را زدند تا مردند.
زمین یکدفعه از خواب پرید و گفت ای بابا این چه کاری بود؟من خیلی بزرگم به هردوتان میرسیدم.
اینها برای من است و برای بزرگ شدن به آنها نیاز دارم
کرم گفت والا من هم غذایم همین هست و از این راه رشد میکنم.
گیاه گفت تو میتوانی روی خاک بروی و از غذاهای آنجا بخوری اما من ریشههایم این داخل است و جای دیگری ندارم.
کرم گفت بیرون خیلی خطرناک است اگر بروم پرندهای مرا میخورد یا باد مرا میبرد.
گیاه گفت دیگه خیلی داری گوه میخوری و با مشت توی صورت کرم زد.
کرم لپش را نگه داشت و با حیرت به اون نگاه کرد و گفت چه گوهی خوردی؟
و با سر زد توی سر گیاه
گیاه گفت چه گوهها و با لگد زد توی شکم کرم.
کرم گفت گوه کم آمد برای تو و اورا هل داد و هردو روی زمین پرت شدند و آنقدر همدیگر را زدند تا مردند.
زمین یکدفعه از خواب پرید و گفت ای بابا این چه کاری بود؟من خیلی بزرگم به هردوتان میرسیدم.
Forwarded from داستان کوه تا کجا (mobina🦸♀️)
یک روز یک هوای تاریک و بارانی در آسمان نشسته بود و به دنیا نگاه میکرد. خورشید روی شونهاش زد و گفت هوا خوبی؟ هوا گفت معمولی هستم.
خورشید گفت میخواهی کنارت بنشینم؟
هوا گفت بله مشکلی نیست.
کمی کنار هم نشستند و به زمین نگاه کردند.هوای ابری گفت راستش حالم زیاد خوب نیست
خورشید حرفی نزد و هوای ابری ادامه داد
میدانی یادم می آید یک بار یک آدم با دوستش در آن کوچه نشسته بودند و نوشابه میخوردند و یکی از آنها به دیگری گفت در این هوا خیلی دوستت دارم و دیگری گفت ینی در هوای ابری دوستم نداری و خندید و آروغ زد و آن یکی هم خندید و پیشانی اش را بوس کرد.
یک بار دیگر یک آدم روی آن پشت بام دراز کشیده بود و به یک آهنگ زیبا گوش میداد و ابرهایم را نگاه میکرد و از بطری آبش، آب خنک میخورد.
بعد یکدفعه بطری را فشار داد و آب به بالا پاشید و ریخت روی صورتش و خندید.
یک بار دیگر در بالکن آن خانه، یک دختر روی حفاظ بالکن به پشت تکیه داده بود و به من نگاه میکرد و سیگار میکشید، و من یک قطره باران روی صورتش ریختم و اون
خندید و باران را از صورتش پاک کرد.
وقتی که ابری و تاریک میشوم، دلم برای همهشان تنگ میشود.
برای هر لحظهی کوچکی که اینجا بودم.
خورشید گفت میخواهی کنارت بنشینم؟
هوا گفت بله مشکلی نیست.
کمی کنار هم نشستند و به زمین نگاه کردند.هوای ابری گفت راستش حالم زیاد خوب نیست
خورشید حرفی نزد و هوای ابری ادامه داد
میدانی یادم می آید یک بار یک آدم با دوستش در آن کوچه نشسته بودند و نوشابه میخوردند و یکی از آنها به دیگری گفت در این هوا خیلی دوستت دارم و دیگری گفت ینی در هوای ابری دوستم نداری و خندید و آروغ زد و آن یکی هم خندید و پیشانی اش را بوس کرد.
یک بار دیگر یک آدم روی آن پشت بام دراز کشیده بود و به یک آهنگ زیبا گوش میداد و ابرهایم را نگاه میکرد و از بطری آبش، آب خنک میخورد.
بعد یکدفعه بطری را فشار داد و آب به بالا پاشید و ریخت روی صورتش و خندید.
یک بار دیگر در بالکن آن خانه، یک دختر روی حفاظ بالکن به پشت تکیه داده بود و به من نگاه میکرد و سیگار میکشید، و من یک قطره باران روی صورتش ریختم و اون
خندید و باران را از صورتش پاک کرد.
وقتی که ابری و تاریک میشوم، دلم برای همهشان تنگ میشود.
برای هر لحظهی کوچکی که اینجا بودم.
Forwarded from داستان کوه تا کجا (mobina)
یک روز یک مردی بود که داخلش خاک بود.
همیشه جلوی در گل فروشی میایستاد و وقتی مردم گل میخریدن، داخل گلویش انگشت میکرد و خاک بالا میآورد توی گلدانشان.
همه او را خیلی دوست داشتند چون خاکش خیلی مرغوب بود و گل هایشان را خیلی بزرگ و زیبا میکرد.
یک روز وقتی مرد خاکی توی گلدان دختر کوچکی خاک ریخت، دختر گفت مرد خاکی چرا برای خودت گل نمیخری.
مرد خاکی گفت یک بار یک گل زیبا و کوچک داشتم.اما پژمرده شد و مرد.آن روز قلبم شکست و دیگر نخواستم گلی را دوست داشته باشم
چون همهی گلها یک روز میمیرند.
دختر گفت
اما یک روزی یک گل دیگر را، کمی کمتر از اولی دوست خواهی داشت و آن گل هم میمیرد و دوباره قلبت میشکند و کم میشود.و گل بعدی هم همینطور
اصلا فکر کنم قلب برای همین است.
برای اینکه کمتر و کمتر شود تا یک روز تمام شود.
دختر گلدانش را بلند کرد و گل، لپ مرد را بوس کرد.
مرد ناراحت و خوشحال شد و یک قطره اشک از گوشه ی چشمش افتاد و روی لپش سر خورد و از گوشهی لبش توی دهانش رفت و روی قلبش چکید.
بعد یک گل کوچک در قلب مرد خاکی جوانه زد.
همیشه جلوی در گل فروشی میایستاد و وقتی مردم گل میخریدن، داخل گلویش انگشت میکرد و خاک بالا میآورد توی گلدانشان.
همه او را خیلی دوست داشتند چون خاکش خیلی مرغوب بود و گل هایشان را خیلی بزرگ و زیبا میکرد.
یک روز وقتی مرد خاکی توی گلدان دختر کوچکی خاک ریخت، دختر گفت مرد خاکی چرا برای خودت گل نمیخری.
مرد خاکی گفت یک بار یک گل زیبا و کوچک داشتم.اما پژمرده شد و مرد.آن روز قلبم شکست و دیگر نخواستم گلی را دوست داشته باشم
چون همهی گلها یک روز میمیرند.
دختر گفت
اما یک روزی یک گل دیگر را، کمی کمتر از اولی دوست خواهی داشت و آن گل هم میمیرد و دوباره قلبت میشکند و کم میشود.و گل بعدی هم همینطور
اصلا فکر کنم قلب برای همین است.
برای اینکه کمتر و کمتر شود تا یک روز تمام شود.
دختر گلدانش را بلند کرد و گل، لپ مرد را بوس کرد.
مرد ناراحت و خوشحال شد و یک قطره اشک از گوشه ی چشمش افتاد و روی لپش سر خورد و از گوشهی لبش توی دهانش رفت و روی قلبش چکید.
بعد یک گل کوچک در قلب مرد خاکی جوانه زد.
یک روز ترم قبل، وقتی فقط پنج دقیقه به پایان امتحان ترم مانده بود، یکی آمد که وای من تازه آمدم الان به چخ میروم... گفتم بیا این همه جوابا
بعدش فهمیدیم لم باز بوده (:
بعدش فهمیدیم لم باز بوده (:
یک روز هم یکی دیگر آمد که تکلیف فاکینگ طولانیام را هنوز شروع نکردم و ساعاتی بعد تایم تمام میشود و من هم به چخ میروم... این بار فقط گفتم بیا...
گاهی هم لمها را ما آره،
گاهی هم لمها را ما آره،