اگه شما هم مثل من هنوز روزتون رو تموم نکردین، تا هر وقت که بخواین وقت هست و هر چن صدتا پومودورو 50 دقیقه ایی هم که بخواین میتونین بخونیم تا بیهوش شیم 😌🤝
دلیلی هم که محیا رو از تمام عزیزان جدا کردم هم اینه که محیا عزیز نیست بلکه خود به تنهایی اعزّه است.
از دوستان یک نفر آدم عاقل بود که میگفت هر وقت احساس کردم دارم وارد مود غم میشم سریع موضعام را تغییر داده و سعی در عوض کردن حال و هوایم میکنم.
حالا ما از اون مود ها قلبمه های غم ساخته و در حلق خود فرو میکنیم...
دوست عاقل زنده باشی تمام سعی خودم را میکنم ادای شما را در آورم.
حالا ما از اون مود ها قلبمه های غم ساخته و در حلق خود فرو میکنیم...
دوست عاقل زنده باشی تمام سعی خودم را میکنم ادای شما را در آورم.
حالا ما که شاید از تینیجریمون گذشته باشه ولی کسی قاطی بزرگام حسابمون نمیکنه.
Forwarded from انضحاک ضحاک!
سوال اینجاست
حالا اگه شهریار ازدواج نمیکرد، میمرد؟
ولی باید خون یه زن درون شیشه میشد و شاهد این میشد که همسرش برای معشوقش هنوزم غمگینه.
حالا اگه شهریار ازدواج نمیکرد، میمرد؟
ولی باید خون یه زن درون شیشه میشد و شاهد این میشد که همسرش برای معشوقش هنوزم غمگینه.
آقا ما چن وقته لطف در حقمون زیاد شده خدایی از دستمان در رف حسابش. هی آمدیم فخرهامان را بفروشیمتان دلمان نیامد.
آما داریم میریم حرم(:
فعلا همینو داشته باشین تا ببینم چی میشه...
#آقایامامرضاتولدتانمبارککادوهمبرایتانیکعالمدلِتنگآوردیم
آما داریم میریم حرم(:
فعلا همینو داشته باشین تا ببینم چی میشه...
#آقایامامرضاتولدتانمبارککادوهمبرایتانیکعالمدلِتنگآوردیم
حانی اومده پیشم و من خیلی خوش حالم (:
همیشه از این جمله های خواهر یعنی، فلان یعنی بدم میاد ولی واقعا یکی که کنارش خودِ خودتی و حرفات رو سبک سنگین نمیکنی که نکنه منظورم نرسه نکنه بد برداشت کنه... آره خواهر باید این باشه.
چون اینقد باش حرف میزنم که گاهی فک میکنم دلش میخواد بگه به خفه شدن هم فک کن.
همیشه از این جمله های خواهر یعنی، فلان یعنی بدم میاد ولی واقعا یکی که کنارش خودِ خودتی و حرفات رو سبک سنگین نمیکنی که نکنه منظورم نرسه نکنه بد برداشت کنه... آره خواهر باید این باشه.
چون اینقد باش حرف میزنم که گاهی فک میکنم دلش میخواد بگه به خفه شدن هم فک کن.
امشب تو حرم ولش کردم بره برا خودش منم رفتم سی خودم... خیلی شلوغ بود
تو صف که به سمت ضریح میرفتی سمت مردا داشتن کیک رضوی میدادن
سمت ما؟ با اون پشمالوها نوازشمون میکردن که خانم توقف نکن. بیانصافی چرا یه جاهایی هم هُل میدادن خدایی
تو صف که به سمت ضریح میرفتی سمت مردا داشتن کیک رضوی میدادن
سمت ما؟ با اون پشمالوها نوازشمون میکردن که خانم توقف نکن. بیانصافی چرا یه جاهایی هم هُل میدادن خدایی
بیرون حرم که داشتیم میرفتیم یه عده هم برمیگشتن یه خانمه میگفت خیلی نامردین همه تون رفتین دستشویی نذاشتین من برم (:
یه آقاهه بود... همون اولای صحن خیلی خیلی دور از ضریح وایساده بود دست به سینه، سرشم کج گرفته بود و صحبت میکرد با آقا... یه بادکنک قرمز هم دستش بود. خیلی غریب انگار.
Forwarded from مُزْمِن💡 (MOZMEN)
اینکه بخونی و قبول شی خیلی کیف میده
ولی اینکه هیچی نخونی و قبول شی خیلی بیشتر کیف میده.
ولی اینکه هیچی نخونی و قبول شی خیلی بیشتر کیف میده.
Forwarded from داستان کوه تا کجا (mobina)
یک روز یک کرم داخل خاک میلولید و از مواد خاک میخورد. یک گیاه او را دید و گفت ای کرم اینهارو نخور
اینها برای من است و برای بزرگ شدن به آنها نیاز دارم
کرم گفت والا من هم غذایم همین هست و از این راه رشد میکنم.
گیاه گفت تو میتوانی روی خاک بروی و از غذاهای آنجا بخوری اما من ریشههایم این داخل است و جای دیگری ندارم.
کرم گفت بیرون خیلی خطرناک است اگر بروم پرندهای مرا میخورد یا باد مرا میبرد.
گیاه گفت دیگه خیلی داری گوه میخوری و با مشت توی صورت کرم زد.
کرم لپش را نگه داشت و با حیرت به اون نگاه کرد و گفت چه گوهی خوردی؟
و با سر زد توی سر گیاه
گیاه گفت چه گوهها و با لگد زد توی شکم کرم.
کرم گفت گوه کم آمد برای تو و اورا هل داد و هردو روی زمین پرت شدند و آنقدر همدیگر را زدند تا مردند.
زمین یکدفعه از خواب پرید و گفت ای بابا این چه کاری بود؟من خیلی بزرگم به هردوتان میرسیدم.
اینها برای من است و برای بزرگ شدن به آنها نیاز دارم
کرم گفت والا من هم غذایم همین هست و از این راه رشد میکنم.
گیاه گفت تو میتوانی روی خاک بروی و از غذاهای آنجا بخوری اما من ریشههایم این داخل است و جای دیگری ندارم.
کرم گفت بیرون خیلی خطرناک است اگر بروم پرندهای مرا میخورد یا باد مرا میبرد.
گیاه گفت دیگه خیلی داری گوه میخوری و با مشت توی صورت کرم زد.
کرم لپش را نگه داشت و با حیرت به اون نگاه کرد و گفت چه گوهی خوردی؟
و با سر زد توی سر گیاه
گیاه گفت چه گوهها و با لگد زد توی شکم کرم.
کرم گفت گوه کم آمد برای تو و اورا هل داد و هردو روی زمین پرت شدند و آنقدر همدیگر را زدند تا مردند.
زمین یکدفعه از خواب پرید و گفت ای بابا این چه کاری بود؟من خیلی بزرگم به هردوتان میرسیدم.