آقا امشب بیرون بودیم، یه منطقهای است به نام گلشهر و از کابل هم مزارتر است درواقع
بعد آمده بودند تبلیغِ بیایید رای بدهید (:
می خواستم برم جلو که داداش داری اشتباه میزنی، ولی اینقدر پرشور بود بپربپراش راستش گفتم بذا ما هم بریم پای صندوق لابد خبریه °|°
بعد آمده بودند تبلیغِ بیایید رای بدهید (:
می خواستم برم جلو که داداش داری اشتباه میزنی، ولی اینقدر پرشور بود بپربپراش راستش گفتم بذا ما هم بریم پای صندوق لابد خبریه °|°
یک غم عجیبی به دلمان افتاده و سر صبحی انگار فقط باید گریه کنی ولی از آنهاست که نمیآید...
سررسیدی که روزانههام رو درش مینوشتم مدام در دسترس نیست و نوشتنیهام تلنبار شدن.
خوبه سر صبح یه پیام امیددار میفرستی ولی یکم نیاز داشتم بپرسی حالم هم خوبه یا نه.
Forwarded from زنِ گورستان آلیس کمپ
.
گاهی وقتها که خانه خلوت است و غوغای سرم هم خاموش، برخی واژهها را با خودم تکرار میکنم بارها و بارها. واژههایی که آهنگشان دور وُ رازوار وُ باستانی است:
بدخشان، لاژورد، زنگار، زبرجد، شنگرف، کهربا.
و
امان از کهربا. امان از کهربا.
.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.
گاهی وقتها که خانه خلوت است و غوغای سرم هم خاموش، برخی واژهها را با خودم تکرار میکنم بارها و بارها. واژههایی که آهنگشان دور وُ رازوار وُ باستانی است:
بدخشان، لاژورد، زنگار، زبرجد، شنگرف، کهربا.
و
امان از کهربا. امان از کهربا.
.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.
بعد از یک هفته استرس و فشار و همچنان تلنبار تکالیف و دروس... آره (:
یک عدد دور بزنیم
شام بزنیم
بستنی که حتما
یه فیلم نشان کرده هم...
ته ته فراغت ماست این.
یک عدد دور بزنیم
شام بزنیم
بستنی که حتما
یه فیلم نشان کرده هم...
ته ته فراغت ماست این.
پَریما
بعد از یک هفته استرس و فشار و همچنان تلنبار تکالیف و دروس... آره (: یک عدد دور بزنیم شام بزنیم بستنی که حتما یه فیلم نشان کرده هم... ته ته فراغت ماست این.
ما رو باش رویاهامون رو نگه داشته بودیم کنج دلمون که نشه بگیم و یه وقت نشه... غافل از اینکه در حد همین فراغت هم درآمد که: چیزی گفتی؟! (:
مهم نیست مامانت اتاق بغلیه یا چند شهر اونورتر یا کشور اصلا... وقتی نمیری بگی درد داری، اولاد غریبی تو.
میگم خوابم برد نیم ساعت دیگه بیدارم کن... باشه خیالت راحت.
پابهپای هم پنج ساعت خوابیدیم.
پابهپای هم پنج ساعت خوابیدیم.
من یه عالمه اینجا حرف میزنم... مثلا تو مود غمم به زمین و زمان بد میگم یه وقتی هم تو فاز مظلوم طوری فلسفه بافی زر زدنا و اینا... بعد هی هچ کدومو سند نمیکنم میرم تو سیومسیجم مینویسمشون، بعد که بهتر میشم میام بگم ولش کنین بچهها زندگیه دیگه میگذره... خب تازه یادم میوفته که من اصلا چیزی نگفتم (:
یک روز دختر میخواست تمام قشنگی ای که یافته بود را یکجا سربکشد ولی از این ترس داشت که نکند تمام شود و دیگر چیزی را به آن اندازه دوست نداشته باشد... ولی دلش خواست امتحان کند ببیند چطور میشود اگر تمام یک چیز را ببلعد. هی نوشید و نوشید، پر شده بود و لذتها داشتند از گوش و بینی اش سرریز میشدند. دختر خم شد و خود را درون آب دید. رفت تا آب را بغل کند و با تمام قشنگی ای که ازش لبریز شده بود، در بغل آب آرام گرفت.
آب حلّالِ قشنگیا بود...
آب حلّالِ قشنگیا بود...