پَریما
بالآ خره پس از دوماه حضور در این بی معرفت آباد یک نفر هم عیان آمد و شادمان کرد،
زر زدم دوستان،
معرفت اصلا خودِ شمایید❤
معرفت اصلا خودِ شمایید❤
Forwarded from من و دوست غولم
بعضی وقتا اینقدر تلاش کردم برای اینکه حالم خوب باشه که وقتی ازم میگیریش قلبم هزار تیکه میشه.
آخر کار بد کردنای ما، احتکار و اختلاس و استعمال و استمنا و استخراج و استحمار و نوشابه خوردنه
ملت چی کارا که نمیکنن /:
ملت چی کارا که نمیکنن /:
پَریما
برای شروع، یکم زیادی از روز گذشته ولی خب شاید خوب شد (:
روزم تموم شد ولی کاری که باید رو انجام ندادم.
نیم ساعت با حانی صحبت کردم که فلان شد و بیسار باید بنویسم و مغزم قلفه،
تهش سیزده دفه گفت من نمیدونم.
سه دقیقه با فواد حرف زدم، سه تا ایده بهم داد.
شیش سالشه
تهش سیزده دفه گفت من نمیدونم.
سه دقیقه با فواد حرف زدم، سه تا ایده بهم داد.
شیش سالشه
راستش حدود چهل روز وقت داشتم داستانم رو اصلاح کنم و یه سری تغییرات،
هفته پیش تحویل دادم و هنوز ازش راضی نبودم، گفتن بخون گفتم میخوام دوباره اصلاحش کنم،
گفتن چرا و اینا... منم یه چسی طویل اومدم که اصن اشتباه کردم اینو شروع کردم، چیزی رو که درش مهارت ندارم و من اصلا اون فضا رو تجربه نکردم که بخوام ازش بنویسم و سر تک تک واژه هاش خون دل خوردم و بلا بلا بلا...
گفتن پس برا هفته بعد یکی بنویس که به دلت بشینه و بدون سانسور و این حرفا
نسبت به باقی اوقات که خیلی کم می نویسم، این هفته خوب و به اندازه نوشتم.
ولی پراکنده و از این در و از اون گپ و...
چیزی که ازش داستان در نخواد آمد /:
سو تصمیم گرفتم یه دست به سر و روی همون داستانم بکشم و فردا بخونمش (:
هفته پیش تحویل دادم و هنوز ازش راضی نبودم، گفتن بخون گفتم میخوام دوباره اصلاحش کنم،
گفتن چرا و اینا... منم یه چسی طویل اومدم که اصن اشتباه کردم اینو شروع کردم، چیزی رو که درش مهارت ندارم و من اصلا اون فضا رو تجربه نکردم که بخوام ازش بنویسم و سر تک تک واژه هاش خون دل خوردم و بلا بلا بلا...
گفتن پس برا هفته بعد یکی بنویس که به دلت بشینه و بدون سانسور و این حرفا
نسبت به باقی اوقات که خیلی کم می نویسم، این هفته خوب و به اندازه نوشتم.
ولی پراکنده و از این در و از اون گپ و...
چیزی که ازش داستان در نخواد آمد /:
سو تصمیم گرفتم یه دست به سر و روی همون داستانم بکشم و فردا بخونمش (: