پَریما
213 subscribers
381 photos
17 videos
1 file
69 links
رفتنی استیم، بمانیم که چه؟
Download Telegram
مطمئن نیستم کی این تجربه برایم عادی می‌شود اما به هر روی، این‌بار هم تفاوتی نکرد و دل‌شکسته و غمین خداحافظی کردم. باز هم مطمئن نیستم این کارها که می‌کنم این رنج‌ها و دلتنگی‌ها، آیا ارزشش را دارند؟

برنامه ریخته بودم سوار که شدم یک دانه از این قرص‌های کوچک سبز که برای حالت تهوع ماشین است بخورم که بسیار هم خواب آورند... آمدم دیدم چه جای ناراحتی دارم پس نخورم تا در تقلای یک جای آسوده برای خوابیدن اذیت نشوم. همان نیم ساعت اول خوابیدم و تا ده ساعتی مدام در این دنیا و آن دنیا سیر کردم و سر آخر برای قضای حاجت بیدار شدم. حالا هم منتظرم طلوع را ببینم.

آخرین کلاس امروز کنسل شده و داشتم فکر می‌کردم ای کاش این همه برای آمدن تلاش نمی‌کردم. انی وی یک دوست جالب جستم. جالب چون هنوز مطمئن نیستم ازش خوشم آمده یا نه.

هوا روشن شده ولی هیچ خورشیدی دیده نمی‌شود. داریم به سمت غرب حرکت می‌کنیم و خورشید از مشرق دارد تند و تند بالا می‌آید و ما ازش دور می‌شویم. حالا نه اینکه سرعت ما برابری کند و در رقابت باشیم، فقط تصور کارتونی‌اش را دوست دارم.

امیری می‌گفت دوش که بگیرم همه رو حریفم، من گمانم بعد از خواب‌های طولانی می‌توانم در این مصاف پیروز باشم.
بسم‌الله اتوبوس منحرف شد داشتیم چپ می‌کردیم.
حالا هم شونصدتا نریو چاگی زدیم تو کلاس ورزش و کمرم داره می‌خونه اشک من هویداااا ششششششد.
شیش ماه پیش یک کیف زیبا سفارش دادم و حالا که رسیده انگار یک نسخه هزار برابر بی‌کیفیت‌تر از اون عکس هست 😭
خیلی خسته‌ام می‌رم بمیرم.
یک ساعته بیدار شدم و حس اصحاب کهف رو دارم.
جنگ هم از اون چیزاست که آدم فکر می‌کنه فقط برای همسایه است.
Forwarded from Ay's (آی‌ناز)
رخ گلگون لب می گون چشم خمار داری Majlisi songs 2017
برای دوشنبه؛ که بعد از هزار سال دارد خوب می‌شود.
Forwarded from The bear that I am (Peyvand)
‏هر کاری باشی پیدات می‌کنم و انجام دادنتو به بعدا موکول می‌کنم.
Forwarded from The bear that I am (Peyvand)
يه چيزي كه هنوز بعداز اين همه سال تكراري و بد نشده نون پنيره.
Forwarded from من (مجید نجفیان فخرائی)
من آدم صبوری هستم ولی شرایط خارج از توانِ صبوری منه.
هر چقدر آدم‌های اطرافم بیشتر باشند احساس تنهایی‌م به همون مقدار بیشتر و سنگینتر می‌شه.
دلم می‌خواد بخوابم اوضاع خودش روبه‌راه بشه.
خواب دیدم یک نقاشی رنگ و روغن دارم که کارش تمام شده اما پالت با کمی رنگ کنارش مانده بعد متوجه می‌شوم کسی آمده و رنگ‌های روی پالت را به آسمان نقاشی کشیده و رفته. بی‌قواره و نافرم
سعی کردم درستش کنم
و می‌دانستم پدرم این‌کار را کرده...
پنجشنبه را با دخترک قشنگ رفتیم یک موزه قشنگ. فرداش هم یک ور دیگری رفتیم آن هم قشنگ. بعد از صخره‌ها و پایین و بلندی‌ها پام روی زمین صاف پیچ خورد. قدم شمار نشان می‌دهد که شانزده کیلومتر راه رفتیم و امروز باز نریو چاگی داریم و این زن باور نمی‌کند آسیب دیدم. یک تولد به تعویق افتاده داریم که متولد، عزیز دلم بوده و من فراموش کردم. حس مقصر بودن دارم.
و دیگر اینکه تازه یک هفته است از خانه دورم اما دلم می‌خواهد فردا که کلاسم تمام شد برگردم. به تجربه مطمئنم این بازگشت‌های زودهنگام آبی بر آتش اند و بعدش قوی خواهم ماند.
اینجا را هم دوست ندارم این طور پر قصه بگم ولی این هم به تجربه مطمئنم هرجور گفتن خیلی بهتر از اصلا نگفتن است.
چهار روز است دارم رکورد پیاده‌روی‌هام رو می‌شکنم، تولد این نازنین را هم گرفتیم و من در لابه‌لای رقص و عکس و فیلم وسیله جمع کردم. در کیفم جز لپتاپ و سرخاب سفیدآب، کیک تولد دارم و سوغاتی برای تو. مهماندار قطار خون پدرش را از من طلب دارد و من فقط خرسند از راهی شدن ام. بار اولم نیست و روزهای زیادی بودند که روز من نبودند ولی نماندم و به آخر راه نگاه کردم که، گر دوست واقف است که بر من چه می‌رود، باک از جفای دشمن و جورِ رقیب نیست.
بی‌اندازه دلتنگ رقصیدنم.
کاش از چیزهای زیادی بی‌خبر بودم.