ای کاش کتمان، کمکی هم در حل مشکل میکرد. مثلا کتمان میکردم هیچ هم دردم نیامد هیچ هم سخت نبود.
Forwarded from تجربه زیسته l امین بزرگیان (Amin Bozorgian)
~ هر کسی باید از آشنایانش بخواهد تا عکسی از او در خواب بگیرند: این آخرین حالت تن است که فرد از دیدن آن ناتوان باقی میماند. خوابْ ژست مرگ است، و دیدن تصویری از خواب تماشای چیزی شبیه به آخرین شکل از تن است.
من چگونه میتوانم جز دیدن ژستی از آن، مرگم را ببینم؟ خواب ژست مرگ است؛ و تکنولوژی عکاسی در شدیدترین تواناییاش فراهمکنندهی این امکان برای هر فرد است که بتواند شبیهترین تصویر از حالت تناش هنگام مرگ را چون دیگر حالات تن تماشا کند.
از کسی بخواهید تا عکسی از شما هنگام خواب بردارد.
@AminBozorgiyan
من چگونه میتوانم جز دیدن ژستی از آن، مرگم را ببینم؟ خواب ژست مرگ است؛ و تکنولوژی عکاسی در شدیدترین تواناییاش فراهمکنندهی این امکان برای هر فرد است که بتواند شبیهترین تصویر از حالت تناش هنگام مرگ را چون دیگر حالات تن تماشا کند.
از کسی بخواهید تا عکسی از شما هنگام خواب بردارد.
@AminBozorgiyan
من که فقط سرکلاس از درس خوشم میآد و مشقهام رو به زور و با ناله و فغان تموم میکنم...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من بعد از اینکه به بچهها گفتم هنوز انجام ندادم ایشالا تا شب میفرستم براتون
میترسیدم چیزایی بین ما اتفاق بیوفته که چیزای دیگهای رو از ما بگیره. گاهی آدما اشتباه میکنند، همیشه تو دل ترسها رفتن قویتر نمیکنه. بعضی ترسها تا ابد باید در تاریکی بمونند و روزنی هم اجازهی ورود نداشته باشند. ما انسان هستیم و نور و روشنی مطلق نخواهیم بود ولی دیگه دست ترسها رو هم نگیریم که بفرمایید.
یکهو خاطرم افتاد برایت بنویسم چقدر دوستت دارم.
یک ویژگی خاصی در تو را دوست دارم اینکه ساده و کودکانه میخندی و صافی و صداقتی در نگاهت داری که در دلم آتش روشن میکنی. با تمام اینها یک خصلت کودکانه در تو نیست و هر روزی که میگذرد گمان میکنم آن خصلت در تو مرده باشد و آن هم پرگویی ست. من آنقدر تشنه دیدارت گفتارت و بوی خوشت هستم که هر بار تشنهتر برمیگردم. احساس بدبختی میکنم وقتی سکوت میکنی... راستش سکوتی که انگار حواست هیچ پی من نیست آن وقت سعی میکنم چیزی بگم تا نطق شما باز شود.
درست است من تقریبا همیشه اگه دهان باز کردی، گله کردم و گریه و تلخی، این را بگذار پای پیری ام
من مثل شما کودک نیستم و مثل عمرم جوان. پیری خصلت بارزم شده. ولی تقریبا همه بر این باور اند که پیر و کودک اشتراک زیاد دارند؛ من زود میرنجم از پیری و کمحوصلگی. تو زود میرنجی از پاکی دلت که نمیتوانی فهم کنی آدمها چقدر پرکینه و کنایه هستند. من دوستت دارم و گمان میکنم لحظهها نباید هدر روند و ما همه وقت و همه جا کنارهم باید باشیم. تو دوستم داری و گمان میکنی دنیا لحظات زیادی دارد و میشود هر وقتی که خواستیم هم را داشته باشیم.
دلم میخواهد با تو هم ریشه باشم تا هیچگاه دستی از من رها نکنی تا با همه پیچ و تابها در آخر باز کنار هم باشیم.
یک ویژگی خاصی در تو را دوست دارم اینکه ساده و کودکانه میخندی و صافی و صداقتی در نگاهت داری که در دلم آتش روشن میکنی. با تمام اینها یک خصلت کودکانه در تو نیست و هر روزی که میگذرد گمان میکنم آن خصلت در تو مرده باشد و آن هم پرگویی ست. من آنقدر تشنه دیدارت گفتارت و بوی خوشت هستم که هر بار تشنهتر برمیگردم. احساس بدبختی میکنم وقتی سکوت میکنی... راستش سکوتی که انگار حواست هیچ پی من نیست آن وقت سعی میکنم چیزی بگم تا نطق شما باز شود.
درست است من تقریبا همیشه اگه دهان باز کردی، گله کردم و گریه و تلخی، این را بگذار پای پیری ام
من مثل شما کودک نیستم و مثل عمرم جوان. پیری خصلت بارزم شده. ولی تقریبا همه بر این باور اند که پیر و کودک اشتراک زیاد دارند؛ من زود میرنجم از پیری و کمحوصلگی. تو زود میرنجی از پاکی دلت که نمیتوانی فهم کنی آدمها چقدر پرکینه و کنایه هستند. من دوستت دارم و گمان میکنم لحظهها نباید هدر روند و ما همه وقت و همه جا کنارهم باید باشیم. تو دوستم داری و گمان میکنی دنیا لحظات زیادی دارد و میشود هر وقتی که خواستیم هم را داشته باشیم.
دلم میخواهد با تو هم ریشه باشم تا هیچگاه دستی از من رها نکنی تا با همه پیچ و تابها در آخر باز کنار هم باشیم.
همهاش پنج ساعته بیدارم از خوابی که شانزده ساعت بود شانزده فاکین ساعت پیاپی... حالا آرام میخوام چشمهام رو بذارم رو هم ولی چمدان نبستم لباسها نشسته و جمع نکرده اند و خانه نیمه بههمریخته است و مهمان دارم و کار زیاد. خدایا شکرت بخاطر این جسم و جان آباد.
مطمئن نیستم کی این تجربه برایم عادی میشود اما به هر روی، اینبار هم تفاوتی نکرد و دلشکسته و غمین خداحافظی کردم. باز هم مطمئن نیستم این کارها که میکنم این رنجها و دلتنگیها، آیا ارزشش را دارند؟
برنامه ریخته بودم سوار که شدم یک دانه از این قرصهای کوچک سبز که برای حالت تهوع ماشین است بخورم که بسیار هم خواب آورند... آمدم دیدم چه جای ناراحتی دارم پس نخورم تا در تقلای یک جای آسوده برای خوابیدن اذیت نشوم. همان نیم ساعت اول خوابیدم و تا ده ساعتی مدام در این دنیا و آن دنیا سیر کردم و سر آخر برای قضای حاجت بیدار شدم. حالا هم منتظرم طلوع را ببینم.
آخرین کلاس امروز کنسل شده و داشتم فکر میکردم ای کاش این همه برای آمدن تلاش نمیکردم. انی وی یک دوست جالب جستم. جالب چون هنوز مطمئن نیستم ازش خوشم آمده یا نه.
هوا روشن شده ولی هیچ خورشیدی دیده نمیشود. داریم به سمت غرب حرکت میکنیم و خورشید از مشرق دارد تند و تند بالا میآید و ما ازش دور میشویم. حالا نه اینکه سرعت ما برابری کند و در رقابت باشیم، فقط تصور کارتونیاش را دوست دارم.
امیری میگفت دوش که بگیرم همه رو حریفم، من گمانم بعد از خوابهای طولانی میتوانم در این مصاف پیروز باشم.
برنامه ریخته بودم سوار که شدم یک دانه از این قرصهای کوچک سبز که برای حالت تهوع ماشین است بخورم که بسیار هم خواب آورند... آمدم دیدم چه جای ناراحتی دارم پس نخورم تا در تقلای یک جای آسوده برای خوابیدن اذیت نشوم. همان نیم ساعت اول خوابیدم و تا ده ساعتی مدام در این دنیا و آن دنیا سیر کردم و سر آخر برای قضای حاجت بیدار شدم. حالا هم منتظرم طلوع را ببینم.
آخرین کلاس امروز کنسل شده و داشتم فکر میکردم ای کاش این همه برای آمدن تلاش نمیکردم. انی وی یک دوست جالب جستم. جالب چون هنوز مطمئن نیستم ازش خوشم آمده یا نه.
هوا روشن شده ولی هیچ خورشیدی دیده نمیشود. داریم به سمت غرب حرکت میکنیم و خورشید از مشرق دارد تند و تند بالا میآید و ما ازش دور میشویم. حالا نه اینکه سرعت ما برابری کند و در رقابت باشیم، فقط تصور کارتونیاش را دوست دارم.
امیری میگفت دوش که بگیرم همه رو حریفم، من گمانم بعد از خوابهای طولانی میتوانم در این مصاف پیروز باشم.
حالا هم شونصدتا نریو چاگی زدیم تو کلاس ورزش و کمرم داره میخونه اشک من هویداااا ششششششد.
شیش ماه پیش یک کیف زیبا سفارش دادم و حالا که رسیده انگار یک نسخه هزار برابر بیکیفیتتر از اون عکس هست 😭