Forwarded from مَرد سانفرانسیسکویی
"سندرم شیشه خیارشور به مواقعی اشاره دارد که از دور به مشکلات دیگران نگاه میکنیم و حل آنها را بسیار ساده میانگاریم، بدون آنکه از جزئیات آن اطلاعی داشته باشیم. در تعریف این سندروم میگویند وقتی میبینیم یک نفر دارد تلاش میکند تا درِ شیشه خیارشور را باز کند، یک چیزی ته دلمان میخواهد شیشه را از او بگیریم، چون فکر میکنیم ما توان باز کردنش را داریم، در نتیجه بعد از تلاشهای بسیار، ما هم در باز کردن آن ناکام میمانیم."
دو خط اولش رو خوندم و فکر کردم میخواد بگه ما خیارشورهای توی شیشهایم و همه چیز از آنجا آسان بنظر میرسه 🤡
به دوستم تبریک سال نو گفتم. بعد از تبریک متقابل، گفته: چه خبر خوووبیییی
کلی فکر کردم من که خبری بهش ندادم الان بعد بیست روز فهمیدم گفته چه خبر؟ خوبی؟
زکاوتم رو از دست دادم سلام بر بلاهت
کلی فکر کردم من که خبری بهش ندادم الان بعد بیست روز فهمیدم گفته چه خبر؟ خوبی؟
زکاوتم رو از دست دادم سلام بر بلاهت
دیروز بعدازظهر بیدار شدم، خانه مادربزرگ رفتیم بعد افطاری رفتیم یک جای دیگه که تولد هم داشتن بعد آمدیم خانه رقصیدیم بعدم فصل چهار گیمآفترونز رو شروع کردیم بعد سحری پزیدیم و میل کردیم باز ادامه دادیم و آخرهاش یار غار کوشته شد تنهایی نگاه کردم و غصهها خوردم برای کراشهای فراوانم و مردان شریف و خائنان و فراریان و رزمندگان و درراهماندگان هفت قلمرو.
روز شماری ندارم.
از وقتی آمدم اینجا حساب کنم یا از وقتی سالْ نو شده یا از وقتی افتاده ام در لوپ زشتبودگی؟... سرگرمیام دیدن این سریال تاج و تخت است و انگار هیچ دغدغه دیگری نداشته باشم شب تا سحر و تا چاشت گاهی، و باز بعد از کمی خوابیدن ادامهی همین...
چند غذای خوب پختم چنتایی هم زیادی پختن، بر ترسم از کیک پختن فائق آمدم، درد مختصر گلویم را جدی نگرفتم و زکام شدم. به روال هر روزه مشق دارم و ذرهای توان و حوصله برای انجامشان نه.
پس، روز شصت و یکم از آنچه به تعویق افتاده. درد و عذاب است ولی چشم به راهش ماندم.
از وقتی آمدم اینجا حساب کنم یا از وقتی سالْ نو شده یا از وقتی افتاده ام در لوپ زشتبودگی؟... سرگرمیام دیدن این سریال تاج و تخت است و انگار هیچ دغدغه دیگری نداشته باشم شب تا سحر و تا چاشت گاهی، و باز بعد از کمی خوابیدن ادامهی همین...
چند غذای خوب پختم چنتایی هم زیادی پختن، بر ترسم از کیک پختن فائق آمدم، درد مختصر گلویم را جدی نگرفتم و زکام شدم. به روال هر روزه مشق دارم و ذرهای توان و حوصله برای انجامشان نه.
پس، روز شصت و یکم از آنچه به تعویق افتاده. درد و عذاب است ولی چشم به راهش ماندم.
ای کاش کتمان، کمکی هم در حل مشکل میکرد. مثلا کتمان میکردم هیچ هم دردم نیامد هیچ هم سخت نبود.
Forwarded from تجربه زیسته l امین بزرگیان (Amin Bozorgian)
~ هر کسی باید از آشنایانش بخواهد تا عکسی از او در خواب بگیرند: این آخرین حالت تن است که فرد از دیدن آن ناتوان باقی میماند. خوابْ ژست مرگ است، و دیدن تصویری از خواب تماشای چیزی شبیه به آخرین شکل از تن است.
من چگونه میتوانم جز دیدن ژستی از آن، مرگم را ببینم؟ خواب ژست مرگ است؛ و تکنولوژی عکاسی در شدیدترین تواناییاش فراهمکنندهی این امکان برای هر فرد است که بتواند شبیهترین تصویر از حالت تناش هنگام مرگ را چون دیگر حالات تن تماشا کند.
از کسی بخواهید تا عکسی از شما هنگام خواب بردارد.
@AminBozorgiyan
من چگونه میتوانم جز دیدن ژستی از آن، مرگم را ببینم؟ خواب ژست مرگ است؛ و تکنولوژی عکاسی در شدیدترین تواناییاش فراهمکنندهی این امکان برای هر فرد است که بتواند شبیهترین تصویر از حالت تناش هنگام مرگ را چون دیگر حالات تن تماشا کند.
از کسی بخواهید تا عکسی از شما هنگام خواب بردارد.
@AminBozorgiyan
من که فقط سرکلاس از درس خوشم میآد و مشقهام رو به زور و با ناله و فغان تموم میکنم...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من بعد از اینکه به بچهها گفتم هنوز انجام ندادم ایشالا تا شب میفرستم براتون
میترسیدم چیزایی بین ما اتفاق بیوفته که چیزای دیگهای رو از ما بگیره. گاهی آدما اشتباه میکنند، همیشه تو دل ترسها رفتن قویتر نمیکنه. بعضی ترسها تا ابد باید در تاریکی بمونند و روزنی هم اجازهی ورود نداشته باشند. ما انسان هستیم و نور و روشنی مطلق نخواهیم بود ولی دیگه دست ترسها رو هم نگیریم که بفرمایید.
یکهو خاطرم افتاد برایت بنویسم چقدر دوستت دارم.
یک ویژگی خاصی در تو را دوست دارم اینکه ساده و کودکانه میخندی و صافی و صداقتی در نگاهت داری که در دلم آتش روشن میکنی. با تمام اینها یک خصلت کودکانه در تو نیست و هر روزی که میگذرد گمان میکنم آن خصلت در تو مرده باشد و آن هم پرگویی ست. من آنقدر تشنه دیدارت گفتارت و بوی خوشت هستم که هر بار تشنهتر برمیگردم. احساس بدبختی میکنم وقتی سکوت میکنی... راستش سکوتی که انگار حواست هیچ پی من نیست آن وقت سعی میکنم چیزی بگم تا نطق شما باز شود.
درست است من تقریبا همیشه اگه دهان باز کردی، گله کردم و گریه و تلخی، این را بگذار پای پیری ام
من مثل شما کودک نیستم و مثل عمرم جوان. پیری خصلت بارزم شده. ولی تقریبا همه بر این باور اند که پیر و کودک اشتراک زیاد دارند؛ من زود میرنجم از پیری و کمحوصلگی. تو زود میرنجی از پاکی دلت که نمیتوانی فهم کنی آدمها چقدر پرکینه و کنایه هستند. من دوستت دارم و گمان میکنم لحظهها نباید هدر روند و ما همه وقت و همه جا کنارهم باید باشیم. تو دوستم داری و گمان میکنی دنیا لحظات زیادی دارد و میشود هر وقتی که خواستیم هم را داشته باشیم.
دلم میخواهد با تو هم ریشه باشم تا هیچگاه دستی از من رها نکنی تا با همه پیچ و تابها در آخر باز کنار هم باشیم.
یک ویژگی خاصی در تو را دوست دارم اینکه ساده و کودکانه میخندی و صافی و صداقتی در نگاهت داری که در دلم آتش روشن میکنی. با تمام اینها یک خصلت کودکانه در تو نیست و هر روزی که میگذرد گمان میکنم آن خصلت در تو مرده باشد و آن هم پرگویی ست. من آنقدر تشنه دیدارت گفتارت و بوی خوشت هستم که هر بار تشنهتر برمیگردم. احساس بدبختی میکنم وقتی سکوت میکنی... راستش سکوتی که انگار حواست هیچ پی من نیست آن وقت سعی میکنم چیزی بگم تا نطق شما باز شود.
درست است من تقریبا همیشه اگه دهان باز کردی، گله کردم و گریه و تلخی، این را بگذار پای پیری ام
من مثل شما کودک نیستم و مثل عمرم جوان. پیری خصلت بارزم شده. ولی تقریبا همه بر این باور اند که پیر و کودک اشتراک زیاد دارند؛ من زود میرنجم از پیری و کمحوصلگی. تو زود میرنجی از پاکی دلت که نمیتوانی فهم کنی آدمها چقدر پرکینه و کنایه هستند. من دوستت دارم و گمان میکنم لحظهها نباید هدر روند و ما همه وقت و همه جا کنارهم باید باشیم. تو دوستم داری و گمان میکنی دنیا لحظات زیادی دارد و میشود هر وقتی که خواستیم هم را داشته باشیم.
دلم میخواهد با تو هم ریشه باشم تا هیچگاه دستی از من رها نکنی تا با همه پیچ و تابها در آخر باز کنار هم باشیم.