درحال تلاشِ کمزوری برای غرق نشدن هستم. متقابلا یک زندگی با سرعت خرگوش دارد زورم میکند تمام نسخههای پرفکتم را در امور بکشد بیرون.
Forwarded from Life is like a box of Chocolates
روی زمین انگار همیشه منتظری کسی بگوید دوستت دارد، منتظری وقت رفتن بگویدت که نرو، بمان! یا دست کم پشت سرت از کاسهای چینی آب بریزد، یک کاسه آب با گلهای نسترن صورتی پررنگ!
امّا اينها انتظارات زیادی از آدمهای یک زندگیست، آدمها نهایتش میگویند "ازت خوشم اومده، میشه دیدت؟" و وقتی بگویی میروم، خیلی که مهم باشی بگویند "کجا؟"
اصلاً چیزهایی مثل "شبانههای مرا میشود سحر باشی؟ و میشود که از این نیز خوبتر باشی" مال توی کتابهاست، کتابهای کاغذی زیبا با جلدهای رنگی شبیه به لباس سیندرلا که تا دوازدهِ شب بیشتر نمیماند و مال رؤیاها حالا چه خواب باشی و چه بیدار.
این آخرین کشف من از زندگی روی زمین است و باید هرچه زودتر آنرا برای سیارهام مخابره کنم شاید برای اینکه زودتر بیایند دنبالم ترغیب شدند.
امّا اينها انتظارات زیادی از آدمهای یک زندگیست، آدمها نهایتش میگویند "ازت خوشم اومده، میشه دیدت؟" و وقتی بگویی میروم، خیلی که مهم باشی بگویند "کجا؟"
اصلاً چیزهایی مثل "شبانههای مرا میشود سحر باشی؟ و میشود که از این نیز خوبتر باشی" مال توی کتابهاست، کتابهای کاغذی زیبا با جلدهای رنگی شبیه به لباس سیندرلا که تا دوازدهِ شب بیشتر نمیماند و مال رؤیاها حالا چه خواب باشی و چه بیدار.
این آخرین کشف من از زندگی روی زمین است و باید هرچه زودتر آنرا برای سیارهام مخابره کنم شاید برای اینکه زودتر بیایند دنبالم ترغیب شدند.
استاد هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)
چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی؟
در این خراب ریخته که رنگ عافیت از او گریخته
به بن رسیده راه بسته ایست زندگی
هوا بد است تو با کدام باد میروی؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را؟
که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی شود
جهان چو آبگینه شکسته ایست که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ که راه بسته، راه بسته می نمایدت
زمان بیکرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمیست این درنگ درد و رنج
بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ میزند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش
چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی؟
در این خراب ریخته که رنگ عافیت از او گریخته
به بن رسیده راه بسته ایست زندگی
هوا بد است تو با کدام باد میروی؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را؟
که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی شود
جهان چو آبگینه شکسته ایست که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ که راه بسته، راه بسته می نمایدت
زمان بیکرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمیست این درنگ درد و رنج
بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ میزند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش
همش خاطرم میآد چه کارهای زیادی رو شروع نکردم تا باهم انجامشون بدیم. باهم ببینیم باهم بریم باهم برقصیم باهم گوش بدیم باهم باشیم... آدم ندیده و نرفته و نکرده میماند با این اوصاف
پَریما
Ocie Elliott – Take Me Home
نمیدید چشمهاش و داشت آکاردئون میزد. میخندید یا چهرهاش همان بود نفهمیدم. سیر نگاش کردم، انگاری اگر نبیند بهش خیره شدیم عیبی نداشته باشه. نوجوانکی همراهش بود. بهش میگفت خانه ببرم.
Forwarded from Life is like a box of Chocolates
حال که رسیدهای، آسوده خاطری؟ خرسند یله دادهای که دیگر برای توست، به دستت آمد؟ خوب است بدانی همه چیز تازه بعد از رسیدن، بعد از به دست آوردن آغاز میشود.
بیست ساله میخوام حنا بذارم بعد یا یادم میره یا میگم بذار خونه رو جمع کنم جارو بکشم حمام برم ناخونهام رو درست کنم غذا بپزم بعد بذارم که بیشتر بمونه... بعد باز یادم میره.
Forwarded from مَرد سانفرانسیسکویی
"سندرم شیشه خیارشور به مواقعی اشاره دارد که از دور به مشکلات دیگران نگاه میکنیم و حل آنها را بسیار ساده میانگاریم، بدون آنکه از جزئیات آن اطلاعی داشته باشیم. در تعریف این سندروم میگویند وقتی میبینیم یک نفر دارد تلاش میکند تا درِ شیشه خیارشور را باز کند، یک چیزی ته دلمان میخواهد شیشه را از او بگیریم، چون فکر میکنیم ما توان باز کردنش را داریم، در نتیجه بعد از تلاشهای بسیار، ما هم در باز کردن آن ناکام میمانیم."
دو خط اولش رو خوندم و فکر کردم میخواد بگه ما خیارشورهای توی شیشهایم و همه چیز از آنجا آسان بنظر میرسه 🤡
به دوستم تبریک سال نو گفتم. بعد از تبریک متقابل، گفته: چه خبر خوووبیییی
کلی فکر کردم من که خبری بهش ندادم الان بعد بیست روز فهمیدم گفته چه خبر؟ خوبی؟
زکاوتم رو از دست دادم سلام بر بلاهت
کلی فکر کردم من که خبری بهش ندادم الان بعد بیست روز فهمیدم گفته چه خبر؟ خوبی؟
زکاوتم رو از دست دادم سلام بر بلاهت
دیروز بعدازظهر بیدار شدم، خانه مادربزرگ رفتیم بعد افطاری رفتیم یک جای دیگه که تولد هم داشتن بعد آمدیم خانه رقصیدیم بعدم فصل چهار گیمآفترونز رو شروع کردیم بعد سحری پزیدیم و میل کردیم باز ادامه دادیم و آخرهاش یار غار کوشته شد تنهایی نگاه کردم و غصهها خوردم برای کراشهای فراوانم و مردان شریف و خائنان و فراریان و رزمندگان و درراهماندگان هفت قلمرو.
روز شماری ندارم.
از وقتی آمدم اینجا حساب کنم یا از وقتی سالْ نو شده یا از وقتی افتاده ام در لوپ زشتبودگی؟... سرگرمیام دیدن این سریال تاج و تخت است و انگار هیچ دغدغه دیگری نداشته باشم شب تا سحر و تا چاشت گاهی، و باز بعد از کمی خوابیدن ادامهی همین...
چند غذای خوب پختم چنتایی هم زیادی پختن، بر ترسم از کیک پختن فائق آمدم، درد مختصر گلویم را جدی نگرفتم و زکام شدم. به روال هر روزه مشق دارم و ذرهای توان و حوصله برای انجامشان نه.
پس، روز شصت و یکم از آنچه به تعویق افتاده. درد و عذاب است ولی چشم به راهش ماندم.
از وقتی آمدم اینجا حساب کنم یا از وقتی سالْ نو شده یا از وقتی افتاده ام در لوپ زشتبودگی؟... سرگرمیام دیدن این سریال تاج و تخت است و انگار هیچ دغدغه دیگری نداشته باشم شب تا سحر و تا چاشت گاهی، و باز بعد از کمی خوابیدن ادامهی همین...
چند غذای خوب پختم چنتایی هم زیادی پختن، بر ترسم از کیک پختن فائق آمدم، درد مختصر گلویم را جدی نگرفتم و زکام شدم. به روال هر روزه مشق دارم و ذرهای توان و حوصله برای انجامشان نه.
پس، روز شصت و یکم از آنچه به تعویق افتاده. درد و عذاب است ولی چشم به راهش ماندم.