پَریما
213 subscribers
381 photos
17 videos
1 file
69 links
رفتنی استیم، بمانیم که چه؟
Download Telegram
Forwarded from پَریما (fariBa)
حرف زدن خیلی وقتا می‌تونه ملین باشه.
کاش با مغزی که شب‌ها برنامه‌ریزی می‌کنم صبح‌ها می‌تونستم برای انجام دادنش قدمی بردارم.
Forwarded from تكرّر
[دلگیرترین روز تاریخ]
پَریما
Hatari – هوشنگ گلشیری | گرفتارِ خمِ این باریکِ خیابان
کاش پیرمرد گرفتار رود بودم؛ در نهایت اما اصغر داداش محمدم. کسی که خبری برای دل شاد کردن ندارد... نه، همین یار امینه‌جان استم همین که از نامهربانی، غرها دارم:
این سنگ و کلوخ‌ها چرخیده‌اند و چرخیده‌اند و به هم خورده‌اند به هم تا شدند ما، آن وقت ما مردم خم نمی‌شویم زمین را ببوسیم، کفران نعمت می‌کنیم نمی‌رقصیم. مثل همین کهکشان که مدام در چرخ و رقص است.

سایه غروب و نمیدانم سایه یک شاخه خشک افتاده بود توی آب. نشستم همان لب نهر همانطور نگاه می‌کردم، زلال بود و آب هی غلت می‌زد و می‌رفت. پیرمرد گفت قشنگ است نه؟ خیلی قشنگ است. چهل سال است ماندم من گرفتارم آقا گرفتار خم این باریکه خیابان و این نهر.
درحال تلاشِ کم‌زوری برای غرق نشدن هستم. متقابلا یک زندگی با سرعت خرگوش دارد زورم می‌کند تمام نسخه‌های پرفکتم را در امور بکشد بیرون.
روی زمین انگار همیشه منتظری کسی بگوید دوستت دارد، منتظری وقت رفتن بگویدت که نرو، بمان! یا دست کم پشت سرت از کاسه‌ای چینی آب بریزد، یک کاسه آب با گلهای نسترن صورتی پررنگ!
امّا اين‌ها انتظارات زیادی از آدم‌های یک زندگیست، آدم‌ها نهایتش می‌گویند "ازت خوشم اومده، می‌شه دیدت؟" و وقتی بگویی می‌روم، خیلی که مهم باشی بگویند "کجا؟"
اصلاً چیزهایی مثل "شبانه‌های مرا می‌شود سحر باشی؟ و می‌شود که از این نیز خوب‌تر باشی" مال توی کتاب‌هاست، کتاب‌های کاغذی زیبا با جلدهای رنگی شبیه به لباس سیندرلا که تا دوازدهِ شب بیشتر نمی‌ماند و مال رؤیاها حالا چه خواب باشی و چه بیدار.
این آخرین کشف من از زندگی روی زمین است و باید هرچه زودتر آنرا برای سیاره‌ام مخابره کنم شاید برای اینکه زودتر بیایند دنبالم ترغیب شدند.
استاد هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)

چه فکر می کنی؟

که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی؟

در این خراب ریخته که رنگ عافیت از او گریخته

به بن رسیده راه بسته ایست زندگی

هوا بد است تو با کدام باد میروی؟

چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را؟

که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی شود

جهان چو آبگینه شکسته ایست که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت

چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ که راه بسته، راه بسته می نمایدت

زمان بیکرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دمیست این درنگ درد و رنج

بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ میزند رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

زنده باش
همش خاطرم می‌آد چه کارهای زیادی رو شروع نکردم تا باهم انجام‌شون بدیم. باهم ببینیم باهم بریم باهم برقصیم باهم گوش بدیم باهم باشیم... آدم ندیده و نرفته و نکرده می‌ماند با این اوصاف
پَریما
Ocie Elliott – Take Me Home
نمی‌دید چشم‌هاش و داشت آکاردئون میزد. می‌خندید یا چهره‌اش همان بود نفهمیدم. سیر نگاش کردم، انگاری اگر نبیند بهش خیره شدیم عیبی نداشته باشه. نوجوانکی همراهش بود. بهش میگفت خانه ببرم.
حال که رسیده‌ای، آسوده خاطری؟ خرسند یله داده‌ای که دیگر برای توست، به دستت آمد؟ خوب است بدانی همه چیز تازه بعد از رسیدن، بعد از به دست آوردن آغاز می‌شود.
Forwarded from Lunatic
مسیر
بیست ساله می‌خوام حنا بذارم بعد یا یادم می‌ره یا می‌گم بذار خونه رو جمع کنم جارو بکشم حمام برم ناخون‌هام رو درست کنم غذا بپزم بعد بذارم که بیشتر بمونه... بعد باز یادم می‌ره.
دارم خودم رو گول می‌زنم و خیلی هم موفق ام.
کاش می‌شد برای سال‌نو یک نامه بگیرم.
"سندرم شیشه خیارشور به مواقعی اشاره دارد که از دور به مشکلات دیگران نگاه می‌کنیم و حل آن‌ها را بسیار ساده می‌انگاریم، بدون آن‌که از جزئیات آن اطلاعی داشته باشیم. در تعریف این سندروم می‌گویند وقتی می‌بینیم یک نفر دارد تلاش می‌کند تا درِ شیشه خیارشور را باز کند، یک چیزی ته دل‌مان می‌خواهد شیشه را از او بگیریم، چون فکر می‌کنیم ما توان باز کردنش را‌ داریم، در نتیجه بعد از تلاش‌های بسیار، ما هم در باز کردن آن ناکام می‌مانیم."
دو خط اولش رو خوندم و فکر کردم می‌خواد بگه ما خیارشورهای توی شیشه‌ایم و همه چیز از آنجا آسان بنظر می‌رسه 🤡
Chayef el Bahr
Abeer nehmé@Cavanly
راست گویی به تن مرده روان بازآمد.
سال نو مبارک 💌
به دوستم تبریک سال نو گفتم. بعد از تبریک متقابل، گفته: چه خبر خوووبیییی
کلی فکر کردم من که خبری بهش ندادم الان بعد بیست روز فهمیدم گفته چه خبر؟ خوبی؟

زکاوتم رو از دست دادم سلام بر بلاهت