پَریما
213 subscribers
381 photos
17 videos
1 file
69 links
رفتنی استیم، بمانیم که چه؟
Download Telegram
Forwarded from Haniifo (Haniifo)
- 🌱 -
Forwarded from Nubivagant
به نظر میاد تو هر جمعی میتونی وارد بشی، ولی هیچ‌جا احساس جا شدن نمیکنی.
مغرور به نظر میای؛ ولی از اشتباهاتت با خبری.
توانایی انجام کلی کار رو داری؛ ولی انگیزه انجام هیچ کاری رو نداری.
شوخ و کاریزماتیکی؛ ولی هر آدمی رو تحمل نمیکنی
احتمالا باهوش هستی؛ اما هنوز در مدیریت احساساتت مشکل داری.
برونگرایی هستی که کلی فضای شخصی نیاز داره.
متفاوت بودن رو دوست داری؛ اما درک نشدن متنفری.
ایده‌های خفنی داری ولی صبر لازم برای دنبال کردن و به ثمر رسوندنشون رو نداری.
بیشتر از هر کسی که میشناسی کارهای مورد علاقه داری؛ ولی حوصلت از همه شون سر میره.
فکر و احساس دیگران رو خوب درک میکنی؛ اما ترجمه کردن فکر های خودت به کلمات برات سخته.
خیلی دلسوزی؛ ولی سرد و بی احساس به نظر میای.
بعد از دو ماه اینستا نصب کردم. منو نجات بدین از این دام بلا.
Forwarded from من یافارم| (Ja far)
رود برعکسم.
اصلاً نیازی نبود درستش کنی. فقط کافی بود بشنوی و بهم نگاه کنی.
روز ششم؛

با لج‌بازی راه گفت‌و‌گو رو بیا نبندیم؛ من اگر اکثر اوقات غر دارم و دارم مدام نیمه خالی لیوان رو می‌بینم، امید دارم اون لیوان رو پر کنیم. این دیوار محکمی که باهم ساختیم چیز خوبیه ولی بذار گلدونی کنارش بگذاریم یه تابلویی روش بکوبیم؛ گلدون نم پس می‌ده؟ تابلو سوراخ میخ را در پی داره؟ باشه اما عوضش دیوارمون قشنگ‌تر می‌شه بیا این سختیا رو به جان بخریم. شاید بعدها بشه یه پنجره هم وسطش درآورد، ولی چونه‌ش رو همون موقع بزنیم خب؟
بارها احساس کردم توجهی نداری و بعد در موقعیتی متوجه شدم کاملا حواست جمع هست و کنارمی. چرا که من کنار شما مثال دخترکان دبستانی که نمیتانی جلوی حرف زدن‌شان را بگیری استم و غالبا حس بلاهت بهم دست می‌دهد، شما ولی کم گوی و گزیده گوی هستید و شاید همین رنجش خاطرم رو فراهم می‌کنه.
می‌دانید؟ یک‌جورهایی یقین پیدا کرده‌ام از میان تمام آدم‌ها، تنها آن‌هایی عمیق و صمیمانه دوستمان دارند که اگر بدانند چیزی خوشحالمان می‌کند تمام تلاششان را می‌کنند تا آن چیز و حتا اندکی از آن چیز را (به‌قدر وسع‌شان) به ما ببخشند. و همین چیزهای زندگی است که تحمل‌پذیرش می‌کند؛ که در تاریکی‌ها زنده نگه‌مان می‌دارد. همین شعاع‌های کوچک اما تابناک
دوستم یک پرسشنامه برای پایان‌نامه‌اش طراحی کرده بود حول محور خودکشی... یه بار دیگه پاسخ بدم این جور خواهد بود که: بله به تمام راه‌های خودکشی فکر می‌کنم و از بابت افراد آشنا بعد از مرگم نگران نیستم و فکر میکنم تنها خودکشی راه رهایی از غصه‌هایم است.
Forwarded from پَریما (fariBa)
حرف زدن خیلی وقتا می‌تونه ملین باشه.
کاش با مغزی که شب‌ها برنامه‌ریزی می‌کنم صبح‌ها می‌تونستم برای انجام دادنش قدمی بردارم.
Forwarded from تكرّر
[دلگیرترین روز تاریخ]
پَریما
Hatari – هوشنگ گلشیری | گرفتارِ خمِ این باریکِ خیابان
کاش پیرمرد گرفتار رود بودم؛ در نهایت اما اصغر داداش محمدم. کسی که خبری برای دل شاد کردن ندارد... نه، همین یار امینه‌جان استم همین که از نامهربانی، غرها دارم:
این سنگ و کلوخ‌ها چرخیده‌اند و چرخیده‌اند و به هم خورده‌اند به هم تا شدند ما، آن وقت ما مردم خم نمی‌شویم زمین را ببوسیم، کفران نعمت می‌کنیم نمی‌رقصیم. مثل همین کهکشان که مدام در چرخ و رقص است.

سایه غروب و نمیدانم سایه یک شاخه خشک افتاده بود توی آب. نشستم همان لب نهر همانطور نگاه می‌کردم، زلال بود و آب هی غلت می‌زد و می‌رفت. پیرمرد گفت قشنگ است نه؟ خیلی قشنگ است. چهل سال است ماندم من گرفتارم آقا گرفتار خم این باریکه خیابان و این نهر.
درحال تلاشِ کم‌زوری برای غرق نشدن هستم. متقابلا یک زندگی با سرعت خرگوش دارد زورم می‌کند تمام نسخه‌های پرفکتم را در امور بکشد بیرون.
روی زمین انگار همیشه منتظری کسی بگوید دوستت دارد، منتظری وقت رفتن بگویدت که نرو، بمان! یا دست کم پشت سرت از کاسه‌ای چینی آب بریزد، یک کاسه آب با گلهای نسترن صورتی پررنگ!
امّا اين‌ها انتظارات زیادی از آدم‌های یک زندگیست، آدم‌ها نهایتش می‌گویند "ازت خوشم اومده، می‌شه دیدت؟" و وقتی بگویی می‌روم، خیلی که مهم باشی بگویند "کجا؟"
اصلاً چیزهایی مثل "شبانه‌های مرا می‌شود سحر باشی؟ و می‌شود که از این نیز خوب‌تر باشی" مال توی کتاب‌هاست، کتاب‌های کاغذی زیبا با جلدهای رنگی شبیه به لباس سیندرلا که تا دوازدهِ شب بیشتر نمی‌ماند و مال رؤیاها حالا چه خواب باشی و چه بیدار.
این آخرین کشف من از زندگی روی زمین است و باید هرچه زودتر آنرا برای سیاره‌ام مخابره کنم شاید برای اینکه زودتر بیایند دنبالم ترغیب شدند.
استاد هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)

چه فکر می کنی؟

که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی؟

در این خراب ریخته که رنگ عافیت از او گریخته

به بن رسیده راه بسته ایست زندگی

هوا بد است تو با کدام باد میروی؟

چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را؟

که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی شود

جهان چو آبگینه شکسته ایست که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت

چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ که راه بسته، راه بسته می نمایدت

زمان بیکرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دمیست این درنگ درد و رنج

بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ میزند رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

زنده باش
همش خاطرم می‌آد چه کارهای زیادی رو شروع نکردم تا باهم انجام‌شون بدیم. باهم ببینیم باهم بریم باهم برقصیم باهم گوش بدیم باهم باشیم... آدم ندیده و نرفته و نکرده می‌ماند با این اوصاف