Mah
رابطهای که پنی و شلدون داشتن رو از بقیه روابط توی بیگ بنگ تئوری بیشتر دوست داشتم، یه دوستی صادقانه و سوپر کیوت بود.
عایییی اونجایی که پنی داشت تند تند میبوسیدش و شلدون کمک میخواست خیلی خر بودن 🥹
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
منم همینطور گربهی خسته.
ای مادر
در هر جایی عزیزی داریم که به جا گذاشتنشان دل آدم را پاره میکند. کاش آدم میتوانست عزیزانش را مثل بنفشهها در جیب گذاشته با خود به هر جایی ببرد.
در هر جایی عزیزی داریم که به جا گذاشتنشان دل آدم را پاره میکند. کاش آدم میتوانست عزیزانش را مثل بنفشهها در جیب گذاشته با خود به هر جایی ببرد.
Forwarded from Nubivagant
به نظر میاد تو هر جمعی میتونی وارد بشی، ولی هیچجا احساس جا شدن نمیکنی.
مغرور به نظر میای؛ ولی از اشتباهاتت با خبری.
توانایی انجام کلی کار رو داری؛ ولی انگیزه انجام هیچ کاری رو نداری.
شوخ و کاریزماتیکی؛ ولی هر آدمی رو تحمل نمیکنی
احتمالا باهوش هستی؛ اما هنوز در مدیریت احساساتت مشکل داری.
برونگرایی هستی که کلی فضای شخصی نیاز داره.
متفاوت بودن رو دوست داری؛ اما درک نشدن متنفری.
ایدههای خفنی داری ولی صبر لازم برای دنبال کردن و به ثمر رسوندنشون رو نداری.
بیشتر از هر کسی که میشناسی کارهای مورد علاقه داری؛ ولی حوصلت از همه شون سر میره.
فکر و احساس دیگران رو خوب درک میکنی؛ اما ترجمه کردن فکر های خودت به کلمات برات سخته.
خیلی دلسوزی؛ ولی سرد و بی احساس به نظر میای.
مغرور به نظر میای؛ ولی از اشتباهاتت با خبری.
توانایی انجام کلی کار رو داری؛ ولی انگیزه انجام هیچ کاری رو نداری.
شوخ و کاریزماتیکی؛ ولی هر آدمی رو تحمل نمیکنی
احتمالا باهوش هستی؛ اما هنوز در مدیریت احساساتت مشکل داری.
برونگرایی هستی که کلی فضای شخصی نیاز داره.
متفاوت بودن رو دوست داری؛ اما درک نشدن متنفری.
ایدههای خفنی داری ولی صبر لازم برای دنبال کردن و به ثمر رسوندنشون رو نداری.
بیشتر از هر کسی که میشناسی کارهای مورد علاقه داری؛ ولی حوصلت از همه شون سر میره.
فکر و احساس دیگران رو خوب درک میکنی؛ اما ترجمه کردن فکر های خودت به کلمات برات سخته.
خیلی دلسوزی؛ ولی سرد و بی احساس به نظر میای.
Nubivagant
به نظر میاد تو هر جمعی میتونی وارد بشی، ولی هیچجا احساس جا شدن نمیکنی. مغرور به نظر میای؛ ولی از اشتباهاتت با خبری. توانایی انجام کلی کار رو داری؛ ولی انگیزه انجام هیچ کاری رو نداری. شوخ و کاریزماتیکی؛ ولی هر آدمی رو تحمل نمیکنی احتمالا باهوش هستی؛ اما هنوز…
وقتی رفتم پیش یک کفبین حاذق 🫴🏻
Forwarded from لحظهای بحرانی وسط ناکجا آباد.
اصلاً نیازی نبود درستش کنی. فقط کافی بود بشنوی و بهم نگاه کنی.
روز ششم؛
با لجبازی راه گفتوگو رو بیا نبندیم؛ من اگر اکثر اوقات غر دارم و دارم مدام نیمه خالی لیوان رو میبینم، امید دارم اون لیوان رو پر کنیم. این دیوار محکمی که باهم ساختیم چیز خوبیه ولی بذار گلدونی کنارش بگذاریم یه تابلویی روش بکوبیم؛ گلدون نم پس میده؟ تابلو سوراخ میخ را در پی داره؟ باشه اما عوضش دیوارمون قشنگتر میشه بیا این سختیا رو به جان بخریم. شاید بعدها بشه یه پنجره هم وسطش درآورد، ولی چونهش رو همون موقع بزنیم خب؟
با لجبازی راه گفتوگو رو بیا نبندیم؛ من اگر اکثر اوقات غر دارم و دارم مدام نیمه خالی لیوان رو میبینم، امید دارم اون لیوان رو پر کنیم. این دیوار محکمی که باهم ساختیم چیز خوبیه ولی بذار گلدونی کنارش بگذاریم یه تابلویی روش بکوبیم؛ گلدون نم پس میده؟ تابلو سوراخ میخ را در پی داره؟ باشه اما عوضش دیوارمون قشنگتر میشه بیا این سختیا رو به جان بخریم. شاید بعدها بشه یه پنجره هم وسطش درآورد، ولی چونهش رو همون موقع بزنیم خب؟
بارها احساس کردم توجهی نداری و بعد در موقعیتی متوجه شدم کاملا حواست جمع هست و کنارمی. چرا که من کنار شما مثال دخترکان دبستانی که نمیتانی جلوی حرف زدنشان را بگیری استم و غالبا حس بلاهت بهم دست میدهد، شما ولی کم گوی و گزیده گوی هستید و شاید همین رنجش خاطرم رو فراهم میکنه.
میدانید؟ یکجورهایی یقین پیدا کردهام از میان تمام آدمها، تنها آنهایی عمیق و صمیمانه دوستمان دارند که اگر بدانند چیزی خوشحالمان میکند تمام تلاششان را میکنند تا آن چیز و حتا اندکی از آن چیز را (بهقدر وسعشان) به ما ببخشند. و همین چیزهای زندگی است که تحملپذیرش میکند؛ که در تاریکیها زنده نگهمان میدارد. همین شعاعهای کوچک اما تابناک
دوستم یک پرسشنامه برای پایاننامهاش طراحی کرده بود حول محور خودکشی... یه بار دیگه پاسخ بدم این جور خواهد بود که: بله به تمام راههای خودکشی فکر میکنم و از بابت افراد آشنا بعد از مرگم نگران نیستم و فکر میکنم تنها خودکشی راه رهایی از غصههایم است.
Forwarded from شما در تئاتر هستید.
کاش با مغزی که شبها برنامهریزی میکنم صبحها میتونستم برای انجام دادنش قدمی بردارم.
پَریما
Hatari – هوشنگ گلشیری | گرفتارِ خمِ این باریکِ خیابان
کاش پیرمرد گرفتار رود بودم؛ در نهایت اما اصغر داداش محمدم. کسی که خبری برای دل شاد کردن ندارد... نه، همین یار امینهجان استم همین که از نامهربانی، غرها دارم:
این سنگ و کلوخها چرخیدهاند و چرخیدهاند و به هم خوردهاند به هم تا شدند ما، آن وقت ما مردم خم نمیشویم زمین را ببوسیم، کفران نعمت میکنیم نمیرقصیم. مثل همین کهکشان که مدام در چرخ و رقص است.
سایه غروب و نمیدانم سایه یک شاخه خشک افتاده بود توی آب. نشستم همان لب نهر همانطور نگاه میکردم، زلال بود و آب هی غلت میزد و میرفت. پیرمرد گفت قشنگ است نه؟ خیلی قشنگ است. چهل سال است ماندم من گرفتارم آقا گرفتار خم این باریکه خیابان و این نهر.
این سنگ و کلوخها چرخیدهاند و چرخیدهاند و به هم خوردهاند به هم تا شدند ما، آن وقت ما مردم خم نمیشویم زمین را ببوسیم، کفران نعمت میکنیم نمیرقصیم. مثل همین کهکشان که مدام در چرخ و رقص است.
سایه غروب و نمیدانم سایه یک شاخه خشک افتاده بود توی آب. نشستم همان لب نهر همانطور نگاه میکردم، زلال بود و آب هی غلت میزد و میرفت. پیرمرد گفت قشنگ است نه؟ خیلی قشنگ است. چهل سال است ماندم من گرفتارم آقا گرفتار خم این باریکه خیابان و این نهر.