روز نهم؛
در دلم جای چیزهای زیادی خالی مانده. قلبم شده خانههای خالی بی کسانشان.
در این چند روزِ مقدر شده، درد جسم و جان امانم را برده. دلتنگ دستان گرم و پرمهرت هستم. با خانه پدر تنها چهار ساعت راه دارم ولی دلم... دلم فرسنگها دور است و گرفته. قلبم سرد و کمنور شده و دارم جوری رفتار میکنم که انگار کلید خانههای قلبم را گم کردم، دارم یخ میزنم اما حاضر نیستم درها را باز کنم. من اینقدرها هم بدبین و بددل نبودم، رنجش و تنهایی من را به این بدل کرده. درست خاطرم نیست ولی گمان میکنم یک زمانی یاد گرفته بودم چطور این چیزها را نشان ندهم، خواسته بودم خاطرم آسودهتر باشد خانههای دلم گرم و روشن باشند تنها نباشم و کسانم را دوست بدارم... سردیها و ناملایمات آمدند چراغهای دلم را خاموش کردند عزیزانم را راندند و حالا... انگار درون گویهای شیشهای میبینیم و میشنویم هم را، ولی دستمان نمیرسد بغل بگیریم صدامان نمیرسد مرهم باشیم.
روزمره در مسخرهترین حالتش نشسته بر شانههام، من هم مثل غلامی مطیع تلاشی برای رهایی نمیکنم.
قربان سرت گردم منتظرت هستم تا بیایی و از رنج زندگی شانه خالی کنیم.
در دلم جای چیزهای زیادی خالی مانده. قلبم شده خانههای خالی بی کسانشان.
در این چند روزِ مقدر شده، درد جسم و جان امانم را برده. دلتنگ دستان گرم و پرمهرت هستم. با خانه پدر تنها چهار ساعت راه دارم ولی دلم... دلم فرسنگها دور است و گرفته. قلبم سرد و کمنور شده و دارم جوری رفتار میکنم که انگار کلید خانههای قلبم را گم کردم، دارم یخ میزنم اما حاضر نیستم درها را باز کنم. من اینقدرها هم بدبین و بددل نبودم، رنجش و تنهایی من را به این بدل کرده. درست خاطرم نیست ولی گمان میکنم یک زمانی یاد گرفته بودم چطور این چیزها را نشان ندهم، خواسته بودم خاطرم آسودهتر باشد خانههای دلم گرم و روشن باشند تنها نباشم و کسانم را دوست بدارم... سردیها و ناملایمات آمدند چراغهای دلم را خاموش کردند عزیزانم را راندند و حالا... انگار درون گویهای شیشهای میبینیم و میشنویم هم را، ولی دستمان نمیرسد بغل بگیریم صدامان نمیرسد مرهم باشیم.
روزمره در مسخرهترین حالتش نشسته بر شانههام، من هم مثل غلامی مطیع تلاشی برای رهایی نمیکنم.
قربان سرت گردم منتظرت هستم تا بیایی و از رنج زندگی شانه خالی کنیم.
Forwarded from آیس ناکافی
این زندگی رو نمیتونم، نمیتونم هم یک زندگی جدید شروع کنم و نمیتونم هم این زندگی رو تموم کنم.
زندگیم از لای انگشتهام داره چکه میکنه من نه ظرف دارم نه انگیزه برای پیدا کردن ظرف
مثل حالا
حالا که دلم میخواهد هیچ قوی نباشم
با نگاهی فرو بریزم
با اخمی گریه بیافتم
با لمسی تمام شوم
حالا که دلم میخواهد هیچ قوی نباشم
با نگاهی فرو بریزم
با اخمی گریه بیافتم
با لمسی تمام شوم
میخواستم گربهای داشته باشم شبهای سرد بغل بگیرمش... نه شبها سرد شدند نه گربهای دارم نه بغلی
پروفایلم رو عوض کردم. بعد از بیست سال.
ای زندگی ملالتبار لطفا به این تغییر کوچک ( فقط همین ازم میآمد) پاسخ مثبتی بده 🙇🏻♀️
ای زندگی ملالتبار لطفا به این تغییر کوچک ( فقط همین ازم میآمد) پاسخ مثبتی بده 🙇🏻♀️
قبلاترها به یک چیزهایی امید داشتم که واقعا هم اتفاق میافتادن... هر چی ناامیدتر شدم کمبهرهتر شدم.
عزیزان شما آهنگی رو که فقط یک لحنی از آوازش ته ذهنتون مونده رو چطور پیدا میکنید؟ گوگل میگه نمیفهمم چی میگی
از ساعت ده تا الان سرکلاسم اندازه نیم ساعت تایم ناهار داشتم فقط. فردا امتحان دارم باید حمام برم سرم درد میکنه میخوام فقط گریه کنم. این هنوز داره صحبت میکنه
Forwarded from That's all folks!
بیشتر وقتها از خودم میپرسم من اینجا چهکار میکنم؟ در حالیکه دلم هم نمیخواد جای دیگهای باشم.