پَریما
213 subscribers
381 photos
17 videos
1 file
68 links
رفتنی استیم، بمانیم که چه؟
Download Telegram
«شاید همه چیز جور دیگری پیش می‌رفت
اگر کنار میز مانده بودی
یا از من خواسته بودی با تو بیرون بیایم
تا ماه را تماشا کنیم.»

• ریچارد براتیگان

@letterssto
کاش من یک پاندا بودم قل خورده در چمن‌ها
نه یک دانشجوی بدبخت که باید ساعت شش بیدار شه.
من تسو
کلاس هشت صبح یونگپو
سراب ردّپای تو
داریوش
کجا دستاتو گم کردم؟
@kimiaa_bi
نمی‌دانم برای این روزها چه چیزی مناسب است. چه فیلمی چه آهنگی چه کتابی چه دیداری چه جایی چه کسی چه خبری می‌تواند کمی دل را بسامان کند؟
Sogand
Viguen
که هوا خوب است
و تو نیستی تا چند قدمی راه بریم بی که حرفی بزنیم- که شما عذر موجهی برای نومیدی‌های بی‌دلیل
سرعت حرکاتت وقتی پریودی مثل لاک‌پشت تیر خورده هست بعد یک معلم ورزش داشتیم می‌گفت ورزشکارا دعا می‌کنن موقع مسابقات پریود باشن چون قدرت بدنی‌شون چند برابر میشه. واقعا یا پریود نمی‌شد یا می‌خواست ما چندتا بچه رو بکشه سگ.
می‌ترسم
از نوشتن و دوست داشتن و کسی را داشتن می‌ترسم. از دوری تو و خودم از دلم و از من از همه می‌ترسم.
Forwarded from من یافارم| (Ja far)
فکت: زیبایی آدم به قشنگیشه.
کاش یه قرن فریزم می‌کردن بعد آدمای نسل بعد رو می‌دیدم شاید غماشون کمتر بود.
نمی‌دونم با دعا کردن، بن‌بست راه میشه؟ وقتی ته ته ته ته چاهی نور پیدا میشه؟ دلم می‌خواد باور کنم دعا رو
«کام رنج است ناکامی رنج است».
بودا
می‌گم خسته شدم.
ولی واقعا دارم تلاشم رو می‌کنم.
بیا سعی کنیم بخوابیم بی که چیزی از این دنیا با خودمون ببریم.
دِگَم تنهام
ابراهیم منصفی
فردا هم روز خداست؛
پس شب به‌خیر.

@letterssto
پس‌فردا یک ارائه دارم، خاطرم بود تا یکجایی پیش بردم‌ش.
فایلی که ازش پیدا کردم🤡:
روز نهم؛

در دلم جای چیزهای زیادی خالی مانده‌. قلبم شده خانه‌های خالی بی کسان‌شان.
در این چند روزِ مقدر شده، درد جسم و جان امان‌م را برده. دلتنگ دستان گرم و پرمهرت هستم. با خانه پدر تنها چهار ساعت راه دارم ولی دلم... دلم فرسنگ‌ها دور است و گرفته. قلبم سرد و کم‌نور شده و دارم جوری رفتار می‌کنم که انگار کلید خانه‌های قلبم را گم کردم، دارم یخ می‌زنم اما حاضر نیستم درها را باز کنم. من این‌قدرها هم بدبین و بددل نبودم، رنجش و تنهایی من را به این بدل کرده. درست خاطرم نیست ولی گمان می‌کنم یک زمانی یاد گرفته بودم چطور این چیزها را نشان ندهم، خواسته بودم خاطرم آسوده‌تر باشد خانه‌های دلم گرم و روشن باشند تنها نباشم و کسانم را دوست بدارم... سردی‌ها و ناملایمات آمدند چراغ‌های دلم را خاموش کردند عزیزانم را راندند و حالا... انگار درون گوی‌های شیشه‌ای می‌بینیم و می‌شنویم‌ هم را، ولی دستمان نمی‌رسد بغل بگیریم صدامان نمی‌رسد مرهم باشیم.
روزمره در مسخره‌ترین حالتش نشسته بر شانه‌هام، من هم مثل غلامی مطیع تلاشی برای رهایی نمی‌کنم.

قربان سرت گردم منتظرت هستم تا بیایی و از رنج زندگی شانه خالی کنیم.
Forwarded from آیس ناکافی
این زندگی رو نمی‌تونم، نمی‌تونم هم یک زندگی جدید شروع کنم و نمی‌تونم هم این زندگی رو تموم کنم.