پَریما
212 subscribers
381 photos
17 videos
1 file
68 links
رفتنی استیم، بمانیم که چه؟
Download Telegram
میهمان عزیز داشتن این‌جوره که انگار تمام دنیا رخت‌هاشون رو جمع کردند تو دل من بشورند ولی... ملافه سفیدا بوی تمیزی حباب حباب و سان‌شاین در زمینه:
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در یک خط تقریبا خلوت یک آقایی اومد آواز خوند آروم آروم دف می‌زد چنتا آهنگ مختلف رو خوند آخرش یک آواز کردی بود می‌گفت باران بارانه و یک چیزی درمورد پاییز... دل‌نشین بود و مناسبتی
• مترو
ای خوش آن شب‌ها که من در دیده خوابی داشتم،
پَریما
شاید آدم باید آنقدر گم شود تا ترس برش دارد که مبادا دیگر راهم را پیدا نکنم.
.

حالا از تاریکی و ناآشنایی راه داره گریه‌م می‌گیره،
کاش می‌شد در یک‌سری کتگوری‌ها نگنجید.
کلاس طولانی دارم، میل دارم چیزی بخورم و بالاخره در این پاییز رودربایستی‌دار آسمان پاره شده، خبر اصلی اما بعد از دو هفته تحمل زشت بودگی امروز زیبا استم

آنجا چه خبر؟
نمی‌دونم ماهیت نامه برام زیباست یا محتواش، ولی تا فعلا دلم از یادآوریش گرم و قند قند میشه.
Naye afto
juma
نایه آفتو (آفتاب نمی‌آید)
"از مراسلات شمال به جنوب"

اجرا: جوما
شعر: رمضان پورطاهر (دهه‌ی ۵۰)
آهنگ: براساس ترانه‌ی آدمِ پوچ از ابراهیم منصفی و در یاد او
نشر: ۱ تیر ۱۴۰۲
زبان: گیلکی

@JUMAMUSIC
Forwarded from JUMA | جوما

این یک نامه است؛
مراسله‌ای از شمال به جنوب. به نام و آهنگِ خنیاگرِ شهره اما دیریافته‌ی خلیج؛ ابراهیم منصفی (رامی) که امروز (یکم تیر) رفت و ترانه شد. و در یادکردِ نامِ رمضان پورطاهر (شاعر جوانمرگ گیلک) که خودش و شعرهایش در شلوغی‌های پیامد انقلاب۵۷ گُم شد...

رامی، حالا آشناترین است. اما گیلمرد شاعر که بود؟
روستانشینی از حوالی لشتِ نشا؛ زاده‌ی ۱۳۳۷. کارگری که در فقر مطلق زیست. سر پرشوری داشت و از زخم‌هایش شعر می‌ساخت (به فارسی و گیلکی/ در خلوت و تنهایی)
چه بر او رفت که بی نشان ماند؟
در غروبی بارانی از اردیبهشت۵۹ گیلان، وقتی سوار بر دوچرخه از کار طاقت فرسای روزانه باز می‌گشت، سنگ حادثه از آسمان رسید. تصادف کرد، در جاده. به اغما رفت، بیدار نشد و در رویای آسمانی آفتابی، ناپیدا شد. کِی؟ در ۲۲سالگی...
و شعرهایش؟ از آن همه شوری که داشت هیچ نشانه‌ای نماند. نه حتا خطی و عکسی، جز این. همین که روایت دردمندی اوست و در خاطر رفیقی بود تا حالا روی آهنگ رامی، با حنجره‌ی جوما ترانه شود. ترانه که نه! نامه! مراسله‌ای از خزر به خلیج...


نایه آفتو (آفتاب نمی‌آید)
اجرا: جوما
شعر: رمضان پورطاهر (دهه‌ی ۵۰)
آهنگ: براساس ترانه‌ی آدمِ پوچ از ابراهیم منصفی و در یاد او
نشر: ۱ تیر ۱۴۰۲
زبان: گیلکی

دارونَ دست و پر خالِه، جیجاکانِ دهَن وازه
داره سر جُختا چِر نیشتِد، ایشونِ دور و ور بازه
جقد سرده، چقد درده، چقد دیلان بیده داغه
نایه آفتو اَمی ورجا، اَویرا گوده خو راغه
اَمی چومه بیگیته خوُ، اَمی بَستَه ببورده اوُ
امی هوا همش ابره؛ هینِ واسی نایه آفتو
دسا سینیم اَمی چوما؛ امی دسان هوا رسه
بزنیم ابرانِ دیمه، هادیم با هم امی دسه
خروسانِ زبان لاله؟ یا ای شوُ بی سحر بوما؟
شوَم بِه بی سحر بیبی؟ مو چی پرت و پلا گوما!


برگردان به فارسی:
شاخ و بالِ درختان تهی ست، و دهان پرنده‌ها از گرسنگی باز است
پرنده‌ها روی درختان کِز کرده‌اند، و بازها بر گردشان پرواز می‌کنند
چقدر سرد است، چه اندازه درد هست، و چقدر دلها داغ دیده‌اند...
آفتاب به میهمانی ما نمی‌آید، توگویی راهش را گم کرده است
چشمانمان را خواب ربوده، سیل، آب بندهامان را برده
هوای ما همواره ابری ست، و از این روست که آفتاب نمی‌آید
با دستهای‌مان خواب را از چشمهای‌مان بزداییم، دستهامان به آسمان می‌رسد
دستهای‌مان را به‌هم بدهیم و ابرها را کنار بزنیم
آیا زبان خروسان لال است؟ یا مگر این شب را سحری نیست؟
اصلاً شب هم مگر بدون سحر می شود؟ این که می‌گویم دیگر چه هذیانی ست؟!


@JUMAMUSIC
دلم صافی و صداقتی مثل پورطاهر رو می‌خواد، که خودم باشم اون صاف و صادق نه کسی که با منه.
که اگه خودم باشم دیگه نیازی به دیگری نیست. دوست نداشتنی‌ترین روزها رو می‌گذرونم. صدای جدیدی وزوز می‌کنه دم گوشم که: کی هستی؟ چیزی هم از خودت باقی مونده؟
دیروز کسی که خیلی نمی‌شناسمش در توضیح چیزی که براش مسئله شده بود، پیش من به گریه افتاد. من دلم می‌خواد بتونم گریه کنم و برام مشکل نباشه. خودم دارم به چیزی که من رو از من دور کرده دامن می‌زنم. خودم سعی می‌کنم مراقبت کنم از خودم ولی عاجزم از این. من و خودم و خودم و خودم‌ها شدیم یک عالمه که آب هیچ کدوم‌مون هم تو یه جوب نمی‌ره.

( چه پاییز عجیبی نه برف و باران نه باد و بوران، برگ‌ها هم انگار در رودربایستی دارند زرد می‌شن)

عزیز من
سخیف شدم و از این رو چیزی نمی‌گم تا نمایان نشه؛ شما ببخش.
Forwarded from Daily Digest
انار شکسته‌‌ای
در چاله‌ آبی می‌افتد

پروانه‌های ترس خورده،
از سایه‌سار خنک می‌گریزند.
قطره‌ آبی می‌چکد.
قلب چلچله‌ای آب می‌شود.
چاره چیست؟
زندگی،
همین ندانستن و ترسیدن و پرواز کردن است!
ببین
چه روشنایی شیرینی
بر پیشانی سیب‌ها می‌درخشد ...

شمس لنگرودی
این تن نحیف ما برای روزمره هم جواب نیست...
نیاز دارم درام قدیمی ببینم مشق نداشته باشم و هوای تمیز نفس بکشم. عزیزترین‌ها و دوستانم را هم دیدم.
دیگر کاری در این دنیا ندارم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من هر چی بیشتر تصمیم می‌گیرم درس بخونم هی کمتر می‌خونم.
Audio
پنجشنبه‌ها وقتی کار بخصوصی نداری، هفته تمام شده و نشده، آفتابش نازدار و کش‌دار است، غذا روی گاز است و مادر هست حتی در جایی دور، خانه دور است عزیز و دلبندت دور است، پنجشنبه همان لبه‌ی بلندی است بی که به یک طرف مایل شوی، همان‌جا نشستی و نگاه به زندگی می‌کنی...
پنجشنبه ای تعطیلات کوچک همیشگی
می‌گفت خیلی کاش میگی. کاش رو ولش کن...
در زندگی‌ای که چیزهای کمی به خودمون بستگی داره من کاش پرسن اعظم استم.
زندگی‌ام ساده شده. یک گره‌هایی وجود دارند ولی در کل حالت سینوسی خودش رو از دست داده. اتفاقی نمی‌افتد اتفاقی رغم نمی‌زنیم.