دوست دوران گذشتهای را ملاقات کردم. از من چیزی برای ابراز نمانده بود. نور و صداقت اما از کلام این عزیز جاری بود.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
آدم نباید خودش را ذلیل کند.
یک دعایی هم بود میگفتید خدایا من را به آنچه برایش آفریده نشدم مشغول نکن یا چمیدونم کسی را که برای من نیست سر راهم قرار مده فلان... اینجور به نظر میآد که دارم فقط مشغول همانها میشم و سر راهم هم فقط همان بهمانها قرار میگیرند.
حالا در اینکه اصلا راهی هم وجود دارد و یا باید راهی بسازم هم اختلاف نظر بین اعضا و جوارح خودم هست.
Forwarded from لحظهای بحرانی وسط ناکجا آباد.
دلم ازون خوابای خونهی مامان بزرگ میخواد. چراغ نفتی، صدای جیرجیرک، پاهای سردی که به لحاف بزرگ و پشمی و سنگین میخوره. بوی نون، شیر، تیکتاک ساعت. ازون خوابا که قبلش همه دور هم بین تاریکی و نور جمع میشدیم و ریزریز میخندیدیم. خیال خوش. دستای چروکت و آلبوم عکسات.
«در این درگاه تا صبح ایستاده ام که شايد شما از اين كوچه عبور كنيد، چراغ خانه ام روشن است، نفس ديگر مدد نمی كند كه به كوچه بيايم و عبور عابران را ببينم. من از عابران دلسردم.
انسان هميشه منتظر مسافر است»
بخشی از نامهی احمدرضا احمدی به ابراهیم گلستان/ جمعه ۲۶ تیر ۱۳۶۳
انسان هميشه منتظر مسافر است»
بخشی از نامهی احمدرضا احمدی به ابراهیم گلستان/ جمعه ۲۶ تیر ۱۳۶۳
میهمان عزیز داشتن اینجوره که انگار تمام دنیا رختهاشون رو جمع کردند تو دل من بشورند ولی... ملافه سفیدا بوی تمیزی حباب حباب و سانشاین در زمینه:
در یک خط تقریبا خلوت یک آقایی اومد آواز خوند آروم آروم دف میزد چنتا آهنگ مختلف رو خوند آخرش یک آواز کردی بود میگفت باران بارانه و یک چیزی درمورد پاییز... دلنشین بود و مناسبتی
• مترو
• مترو
پَریما
شاید آدم باید آنقدر گم شود تا ترس برش دارد که مبادا دیگر راهم را پیدا نکنم.
.
حالا از تاریکی و ناآشنایی راه داره گریهم میگیره،
حالا از تاریکی و ناآشنایی راه داره گریهم میگیره،