پَریما
212 subscribers
381 photos
17 videos
1 file
68 links
رفتنی استیم، بمانیم که چه؟
Download Telegram
در آخر، از رنج تنهایی کشیدن تمام خواهم شد.
Forwarded from من یافارم| (Ja far)
ژاپنی‌ها معتقدن: طلوع خورشید بهونه‌س، روز آدم از وقتی شروع میشه که انسان دیگری باعث بشه لبخند بزنی.
« هیچم و چیزی کم»
روز بیستم؛

از عشق و غصه و گریه فقط غصه‌اش برام مانده. که من ارزانم. ارزان که کم‌قیمت باشد، نه ارزنده. یک روز هم روی پیشانی‌م خال می‌کوبم که: اعتبار آدمی به بودنش نیست. آدم صرف بودنش نمی‌تواند شناخته‌شده باشد. هویت نه آن باشد که تو شخصی در خود پرورده باشی بل آنست که تو را نامند و تو را داده باشند که فلانی و از فلان جایی. یک سیاهه هم روی سینه‌م خواهم کوبید که: دنیا رنج تنهایی کشیدن است اگرچه عزیزانی داشته باشی ولی در آخر این پیرهنِ تنهایی ست که زیب قامتت خواهد شد.
روز بیست و یکم؛

خانوم مترویی پیر عجیبی بود تمام مسیر کیسه برنج قرمزی را روی چمدانم مانده بود که خسته می‌شوم؛ اشکالی نداشت. ناخن هاش بلند و سوهان کشیده بودند و خودش ژولیده و ژنده. یک ایستگاه مانده به آخر اشاره به کیسه کرد که آب‌شان گرم بشه می‌میرند... گفتم آب چی؟ گفت زالوها. ترسیدم و گفتم زالو برای چی گفت پزشکم و هیچ کجاش به پزشک‌ها نمی‌خورد. گویا از منزل بیمارش برمی‌گشت و لحظه آخر هم به من گفت تو هم زالو بگذاری دیگه نیاز نیست عینک بزنی و من خنده‌م گرفت از چشم‌های خیلی ضعیفم.
شامم را با گربه‌ی بزرگ راه‌آهن تقسیم کردم. آقای پلیس تلاش داشت که دارم بهت توهین نمی‌کنم اما داشت می‌کرد. بعد هم انگار دعاهای مادرم گرفته باشد بی که حاشیه ادامه‌دار شود گذر کردم. ویس طولانی دوست دوری را شنیدم و ویس طولانی‌تری براش گرفتم. خانوم هم‌کوپه‌ایم را دوست دارم بانمک و صادق است من هم اگر انسان صافی بجورم یک عالمه حرف برای زدن پیدا می‌کنم اگر نه هم که لال مادرزادم. فکر می‌کنم مادرم برای خودم هم دعایی کرده باشد که این همه آرام و خوش دلم.

روزشمارم برای فراق بود و حالا؟ نگو با من حکایت گل و سبزه‌ی دیروز نگو با من شکایت دل از قصه‌ی امروز
Baghe Mahtab
Mohammad Nouri
شعر از سیمین بهبهانی‌ست و محمد نوری شبیه لطافت خواب صبح ادا کرده کلماتش رو. مناسب صبح شنبه‌ی اوایل پاییز و جهانِ در آستانه‌ی استحاله.
« یک ذره اعتقاد... به اندازه‌ی یک بال مگس..‌. به هرکس و هرچیز، دلم برای یک ذره اعتقاد پر می‌زند، اعتقاد به هرچه می‌خواهد باشد...»

سراسر حادثه- بهرام صادقی
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن برپای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من می‌کنی محکم نباشد
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنی آدم نباشد
مکن یارا دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد
بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد
نخواهم بی تو یک دم زندگانی
که طیب عیش بی همدم نباشد
نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد
حدیث دوست با دشمن نگویم
که هرگز مدعی محرم نباشد.
مستقیماً اخبار رو نمی‌خونم اما تعبیرهایی از انسان‌های مختلف از اخبار را می‌شنوم می‌خونم می‌بینم و گویا در دنیا دارد اتفاق‌هایی می‌افتد که خوب هم نیستند اما باز دلم نمی‌خواهد بروم ته تویش را دربیارم که دارد چه می‌شود.
نوشتن هیچ وقت خسته‌م نمی‌کرده؛ به جزوه نویسی‌های کانالی به نامه‌های طولانی به یادداشت‌های پراکنده و بی‌نظم شهره ام. اما حالا همین‌ دو سه خط رو هم دادم گوگل تایپ کند و من فقط صحبت کرده باشم. کوتاه میگم:
یک دنیا حرف دارم باهات بزنم ولی نوشتم نمی‌آد بیا خونه حرف بزنیم.

( گوگل هم بدرد نمی‌خورد خودم راست و ریستش کردم)
من مودم نمی‌افته، در واقع مودم هیچ وقت دستم نیست یه وقتایی حواسم نیست خوشال می‌شم می‌گیرمش دستم 🤏🏼
دختر بندری اندی را فرستاده و کم‌مانده از فرط دل‌تنگی برای روزهای خوش خردسالی بگریم. آه خاطراتم تماما بی‌غمی و سرخوشی بود 💌
Forwarded from آیس ناکافی
تصویری لو رفته از گربه ها در حال دعا کردن برای تسلط بر جهان.
Forwarded from آقای ایکس (Amiri)
من می‌خوام دستتو محکم‌تر بگیرم ولی نمی‌دونم تو اصلا دستت رو آوردی جلو یا نه!
Aroose Aseman-[TabTaraneh.ir]
Dariush Rafiee-[TabTaraneh.ir]
چون دلدار من تا کی؟
گه پنهانی گه پیدا...
بسیار برایم دردناک است که مایه رنجشم را رفع‌کننده همان رنجش قرار دهم. از بی‌چارگی اگر پرسیده باشید، این 🫴🏻
خیلی زوده برای این همه مشق داشتن.
اجازه میدم آدما بهم لطف‌های کوچیک بکنن؛
نمی‌دونم با این، خودم بیشتر شاد میشم یا اون‌ها...
پَریما
اجازه میدم آدما بهم لطف‌های کوچیک بکنن؛ نمی‌دونم با این، خودم بیشتر شاد میشم یا اون‌ها...
همین از دهانم خارج شد دیدم کارتم تو کیف نیست و عجله دارم بعد آقای تاکسی من رو تا دانشکده بردند بعد هم می‌خواستن دستی مقداری بهم بدن بتونم برگردم. اینجا حرفی از شادی نیست داشتم از خجالت می‌مردم ⚰️
سیاه چشمون می‌خوام حالمو بپرسی..
پَریما
سیاه چشمون می‌خوام حالمو بپرسی..
یقینا خوابی الان
چشمونت هم سیاه نیست
منم غصه‌دار که می‌شم این ورا پیدام می‌شه
همین من رو عقب می‌رانه از صاحب اینجا بودن.