پَریما
212 subscribers
381 photos
17 videos
1 file
68 links
رفتنی استیم، بمانیم که چه؟
Download Telegram
همیشه حس بد بهش داشتم ولی اون همیشه باهام مهربون بوده 😭
Forwarded from نیمه‌معمولی
‏انسان هرگز نباید ناچار شود هرچیزی را که می‌تواند تاب آورد، تاب آورد.
پریمو لوى
ای مادر،
انگار می‌کنم در دلم یک بغل آتش گر گرفته ست...
روز یکم؛
هنوز چیزهای زیادی در دنیا وجود دارند که شادی و غم‌شان برای خودت عظیم‌تر اند. هنوز روزهای زیادتری را بایست خودت باشی و خودت. هنوز زندگی به‌سامان نیست.

امروز فرسوده و تنها بودم و تا نمی‌دانم کِی دل‌تنگ و غمین. مردم هم انگار کردند گدا بی‌خانمان غرفه‌دار مترو دستفروش مترو کم‌عقل گیج مادر کودک 8ساله و خسته و دور از خانه استم. نه که این‌ها مهم باشند بگذار چیزی که خواستم از اول بگویم را گفته باشم: فاصله، از من چیز نازیبایی می‌سازد که در توصیف آن هم عاجز ماندم. برای گفتنِ من را کنار خودت نگه دار، برای گفتنِ ای کاش با من آمده بودی، برای خیلی چیزها دیر است و حالا دستم را که دراز کنم تو نیستی.
روز دوم؛

عزیز من گفته بودم:
« بگو به من که خانه هنوز هم واقعا خانه است؟»
حالا آمده‌ام این‌جا و بله، خانه هنوز خانه است و مادر بوی خوش دارد.

گفته بودم:
« مدت هاست این رو فهمیدم اما دلم انگار می‌خواد خیلی به‌اش توجه نکنه: من در عین سکوت و هیچ کاری نکردن در تلاشم تا با دنیا بجنگم. شدم عین یک بچه تخس که می‌فهمه درست و غلط کدوم اند راست و دروغ چجورند اما مدام می‌گه:« ولی من دلم می‌خواد فلان دلم می‌خواست بهمان». خب چجور بگمش همینه که هست؟ با تمام این‌ها دلم نمی‌خواد تابستانم تمام بشه و این را واقعا دلم نمی‌خواد.»...
عجیب نیست؟ من واقعا یک آرزو داشتم و دنیا هیچ توجهی به آن نکرد و امشب آخر تابستان است و هزار کیلومتر دور از تو شدم عزیز من. چشمه اشک‌هام خشک شدن ولی در فاصله‌ی ما تغییری حاصل نشد.

وعده کردیم شبی « خانه‌ی دوست کجاست» را ببینیم. حالا خوب وقتی ست.
Forwarded from نیمه‌معمولی
از وضع موجود حوصله‌ت سر می‌ره و نق می‌زنی و دوست داری عوضش کنی ولی همین‌که بارقه‌های تغییر دیده می‌شه، نگران می‌شی و دوست داری تا ابد بچسبی به همه‌ی چیزهایی که داری، خوب یا بد.
روز چهارم؛

اصلا شما که حرف می‌زنید من دلم می‌خواهد هی بپرسم چی دوباره بگو؟ بس که چهره شما قند است برام ولی صد حیف که شما اعتقادی به حرف زدن ندارید.
گاهی آدم‌های رندومی باعث می‌شن فکر کنی آیا این مسیر، مسیر منه؟
روز هفتم؛

چیزی که ازش به عنوان حس ششم یاد میشه همون جزییاتی هست که از نظر ما پنهان نمونده و با سلسله حدسیات در ذهن بهش رسیدیم. اینقدر زیاد می‌شناسم‌ش که وقتی هیچ کاری هم نمی‌کنه می‌دونم چه خبره و داره فکر به چی می‌کنه. از خداوند کمی کوری کری و نفهمی را مسئلت دارم. اون روزی هم که همه اموری که ازشون اذیتم ولی منطقا کاری ازم نمی‌آد رو رها کنم میام می‌گم زندگی راحت‌تر شده.
بچه‌ها دوستای خوب واقعا زندگی رو روشن می‌کنند.
Howl's Moving Castle Covered by Soroosh & Sepehr Nematollahi
Sepehr Nematollahi
روز سیزدهم؛

پشیمان‌تر از هر وقت دل‌تنگ‌تر از هر زمان. نه میل برون دارم نه طاقت اندرون.
Forwarded from نور می‌آید. (Clém.)
من فکر نمی‌کنم که اندوه یک آدم به هنگامِ ترکِ چیزی ناشی از این باشد که دارد چیزی را که دوست دارد ترک می‌کند. اندوه آدم ممکن است ناشی از نقطه‌ی مقابلش باشد. آدم احساس می‌کند که پیوند‌ها چه آسان پاره می‌شوند، و نیز اینکه دیگران چه آسان از آدم جدا می‌شوند.

— فرانتس کافکا
در آخر، از رنج تنهایی کشیدن تمام خواهم شد.
Forwarded from من یافارم| (Ja far)
ژاپنی‌ها معتقدن: طلوع خورشید بهونه‌س، روز آدم از وقتی شروع میشه که انسان دیگری باعث بشه لبخند بزنی.
« هیچم و چیزی کم»
روز بیستم؛

از عشق و غصه و گریه فقط غصه‌اش برام مانده. که من ارزانم. ارزان که کم‌قیمت باشد، نه ارزنده. یک روز هم روی پیشانی‌م خال می‌کوبم که: اعتبار آدمی به بودنش نیست. آدم صرف بودنش نمی‌تواند شناخته‌شده باشد. هویت نه آن باشد که تو شخصی در خود پرورده باشی بل آنست که تو را نامند و تو را داده باشند که فلانی و از فلان جایی. یک سیاهه هم روی سینه‌م خواهم کوبید که: دنیا رنج تنهایی کشیدن است اگرچه عزیزانی داشته باشی ولی در آخر این پیرهنِ تنهایی ست که زیب قامتت خواهد شد.
روز بیست و یکم؛

خانوم مترویی پیر عجیبی بود تمام مسیر کیسه برنج قرمزی را روی چمدانم مانده بود که خسته می‌شوم؛ اشکالی نداشت. ناخن هاش بلند و سوهان کشیده بودند و خودش ژولیده و ژنده. یک ایستگاه مانده به آخر اشاره به کیسه کرد که آب‌شان گرم بشه می‌میرند... گفتم آب چی؟ گفت زالوها. ترسیدم و گفتم زالو برای چی گفت پزشکم و هیچ کجاش به پزشک‌ها نمی‌خورد. گویا از منزل بیمارش برمی‌گشت و لحظه آخر هم به من گفت تو هم زالو بگذاری دیگه نیاز نیست عینک بزنی و من خنده‌م گرفت از چشم‌های خیلی ضعیفم.
شامم را با گربه‌ی بزرگ راه‌آهن تقسیم کردم. آقای پلیس تلاش داشت که دارم بهت توهین نمی‌کنم اما داشت می‌کرد. بعد هم انگار دعاهای مادرم گرفته باشد بی که حاشیه ادامه‌دار شود گذر کردم. ویس طولانی دوست دوری را شنیدم و ویس طولانی‌تری براش گرفتم. خانوم هم‌کوپه‌ایم را دوست دارم بانمک و صادق است من هم اگر انسان صافی بجورم یک عالمه حرف برای زدن پیدا می‌کنم اگر نه هم که لال مادرزادم. فکر می‌کنم مادرم برای خودم هم دعایی کرده باشد که این همه آرام و خوش دلم.

روزشمارم برای فراق بود و حالا؟ نگو با من حکایت گل و سبزه‌ی دیروز نگو با من شکایت دل از قصه‌ی امروز
Baghe Mahtab
Mohammad Nouri
شعر از سیمین بهبهانی‌ست و محمد نوری شبیه لطافت خواب صبح ادا کرده کلماتش رو. مناسب صبح شنبه‌ی اوایل پاییز و جهانِ در آستانه‌ی استحاله.
« یک ذره اعتقاد... به اندازه‌ی یک بال مگس..‌. به هرکس و هرچیز، دلم برای یک ذره اعتقاد پر می‌زند، اعتقاد به هرچه می‌خواهد باشد...»

سراسر حادثه- بهرام صادقی
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن برپای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من می‌کنی محکم نباشد
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنی آدم نباشد
مکن یارا دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد
بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد
نخواهم بی تو یک دم زندگانی
که طیب عیش بی همدم نباشد
نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد
حدیث دوست با دشمن نگویم
که هرگز مدعی محرم نباشد.
مستقیماً اخبار رو نمی‌خونم اما تعبیرهایی از انسان‌های مختلف از اخبار را می‌شنوم می‌خونم می‌بینم و گویا در دنیا دارد اتفاق‌هایی می‌افتد که خوب هم نیستند اما باز دلم نمی‌خواهد بروم ته تویش را دربیارم که دارد چه می‌شود.