Forwarded from Ay's (آیناز)
پَریما
استاد شهریار – وداع میکده
مست آمدم ای پیر که مستانه بمیرم
مستانه دراین گوشه ی میخانه بمیرم
درویشم وبگذار قلندر منشانه
کاکل به سر افشان به سر شانه بمیرم
میخانه به دور سر من چرخد واینم
پیمان که به چرخیدن پیمانه بمیرم
من بلبل عشاق به دامی نشوم رام
دردام توهم بی طمع دانه بمیرم
شمعی وطواف حرمی بود که می خواست
پروانه بزایم من وپروانه بمیرم
من دری یتیمم صدفم سینه ی دریاست
بگذار یتیمانه ودردانه بمیرم
بیگانه شمردند مرادر وطن خویش
تابی وطن واز همه بیگانه بمیرم
کو نی زن میخانه بگو جان به لب آور
تا با تبو لب بر لب جانانه بمیرم
آن سلسه ی زلف که زنار دلم بود
درگردنم آویز که دیوانه بمیرم
این دیر مغان ته چک ایران قدیم است
این جاست که من بی چک وچانه بمیرم
در زندگی افسانه شدم در همه آفاق
بگذار که در مرگ هم افسانه بمیرم
در گوشه ی کاشانه بسی سوختم اما
آن شمع نبودم که به کاشانه بمیرم
سرباز جهادم من واز جبهه ی احرار
انصاف کجا رفته که در خانه بمیرم.
مستانه دراین گوشه ی میخانه بمیرم
درویشم وبگذار قلندر منشانه
کاکل به سر افشان به سر شانه بمیرم
میخانه به دور سر من چرخد واینم
پیمان که به چرخیدن پیمانه بمیرم
من بلبل عشاق به دامی نشوم رام
دردام توهم بی طمع دانه بمیرم
شمعی وطواف حرمی بود که می خواست
پروانه بزایم من وپروانه بمیرم
من دری یتیمم صدفم سینه ی دریاست
بگذار یتیمانه ودردانه بمیرم
بیگانه شمردند مرادر وطن خویش
تابی وطن واز همه بیگانه بمیرم
کو نی زن میخانه بگو جان به لب آور
تا با تبو لب بر لب جانانه بمیرم
آن سلسه ی زلف که زنار دلم بود
درگردنم آویز که دیوانه بمیرم
این دیر مغان ته چک ایران قدیم است
این جاست که من بی چک وچانه بمیرم
در زندگی افسانه شدم در همه آفاق
بگذار که در مرگ هم افسانه بمیرم
در گوشه ی کاشانه بسی سوختم اما
آن شمع نبودم که به کاشانه بمیرم
سرباز جهادم من واز جبهه ی احرار
انصاف کجا رفته که در خانه بمیرم.
میدونید
آدم اگه واقعا جان جور و دل جمع داشته باشه میتونه به امیال و آرزوهاش فکر بکنه. پوینتش همینه که سلامتی و خاطر جمعی وگرنه که دارم میدوم ولی راه به جایی نمیبرم.
آدم اگه واقعا جان جور و دل جمع داشته باشه میتونه به امیال و آرزوهاش فکر بکنه. پوینتش همینه که سلامتی و خاطر جمعی وگرنه که دارم میدوم ولی راه به جایی نمیبرم.
«من این جسم نیستم که در نظر عاشقان منظورم، بلکه من آن ذوقم و آن خوشیام که در باطن مریدان از کلام من سر میزند. چون آن دم را یابی و آن ذوق را بچشی غنیمت میدار و شکرها میگزار که من آنم.»
- ذکر مولانا؛ نفحاتالانس.
@monadchannel
- ذکر مولانا؛ نفحاتالانس.
@monadchannel
Forwarded from نیمهمعمولی
انسان هرگز نباید ناچار شود هرچیزی را که میتواند تاب آورد، تاب آورد.
پریمو لوى
پریمو لوى
روز یکم؛
هنوز چیزهای زیادی در دنیا وجود دارند که شادی و غمشان برای خودت عظیمتر اند. هنوز روزهای زیادتری را بایست خودت باشی و خودت. هنوز زندگی بهسامان نیست.
امروز فرسوده و تنها بودم و تا نمیدانم کِی دلتنگ و غمین. مردم هم انگار کردند گدا بیخانمان غرفهدار مترو دستفروش مترو کمعقل گیج مادر کودک 8ساله و خسته و دور از خانه استم. نه که اینها مهم باشند بگذار چیزی که خواستم از اول بگویم را گفته باشم: فاصله، از من چیز نازیبایی میسازد که در توصیف آن هم عاجز ماندم. برای گفتنِ من را کنار خودت نگه دار، برای گفتنِ ای کاش با من آمده بودی، برای خیلی چیزها دیر است و حالا دستم را که دراز کنم تو نیستی.
هنوز چیزهای زیادی در دنیا وجود دارند که شادی و غمشان برای خودت عظیمتر اند. هنوز روزهای زیادتری را بایست خودت باشی و خودت. هنوز زندگی بهسامان نیست.
امروز فرسوده و تنها بودم و تا نمیدانم کِی دلتنگ و غمین. مردم هم انگار کردند گدا بیخانمان غرفهدار مترو دستفروش مترو کمعقل گیج مادر کودک 8ساله و خسته و دور از خانه استم. نه که اینها مهم باشند بگذار چیزی که خواستم از اول بگویم را گفته باشم: فاصله، از من چیز نازیبایی میسازد که در توصیف آن هم عاجز ماندم. برای گفتنِ من را کنار خودت نگه دار، برای گفتنِ ای کاش با من آمده بودی، برای خیلی چیزها دیر است و حالا دستم را که دراز کنم تو نیستی.
روز دوم؛
عزیز من گفته بودم:
« بگو به من که خانه هنوز هم واقعا خانه است؟»
حالا آمدهام اینجا و بله، خانه هنوز خانه است و مادر بوی خوش دارد.
گفته بودم:
« مدت هاست این رو فهمیدم اما دلم انگار میخواد خیلی بهاش توجه نکنه: من در عین سکوت و هیچ کاری نکردن در تلاشم تا با دنیا بجنگم. شدم عین یک بچه تخس که میفهمه درست و غلط کدوم اند راست و دروغ چجورند اما مدام میگه:« ولی من دلم میخواد فلان دلم میخواست بهمان». خب چجور بگمش همینه که هست؟ با تمام اینها دلم نمیخواد تابستانم تمام بشه و این را واقعا دلم نمیخواد.»...
عجیب نیست؟ من واقعا یک آرزو داشتم و دنیا هیچ توجهی به آن نکرد و امشب آخر تابستان است و هزار کیلومتر دور از تو شدم عزیز من. چشمه اشکهام خشک شدن ولی در فاصلهی ما تغییری حاصل نشد.
وعده کردیم شبی « خانهی دوست کجاست» را ببینیم. حالا خوب وقتی ست.
عزیز من گفته بودم:
« بگو به من که خانه هنوز هم واقعا خانه است؟»
حالا آمدهام اینجا و بله، خانه هنوز خانه است و مادر بوی خوش دارد.
گفته بودم:
« مدت هاست این رو فهمیدم اما دلم انگار میخواد خیلی بهاش توجه نکنه: من در عین سکوت و هیچ کاری نکردن در تلاشم تا با دنیا بجنگم. شدم عین یک بچه تخس که میفهمه درست و غلط کدوم اند راست و دروغ چجورند اما مدام میگه:« ولی من دلم میخواد فلان دلم میخواست بهمان». خب چجور بگمش همینه که هست؟ با تمام اینها دلم نمیخواد تابستانم تمام بشه و این را واقعا دلم نمیخواد.»...
عجیب نیست؟ من واقعا یک آرزو داشتم و دنیا هیچ توجهی به آن نکرد و امشب آخر تابستان است و هزار کیلومتر دور از تو شدم عزیز من. چشمه اشکهام خشک شدن ولی در فاصلهی ما تغییری حاصل نشد.
وعده کردیم شبی « خانهی دوست کجاست» را ببینیم. حالا خوب وقتی ست.
Forwarded from نیمهمعمولی
از وضع موجود حوصلهت سر میره و نق میزنی و دوست داری عوضش کنی ولی همینکه بارقههای تغییر دیده میشه، نگران میشی و دوست داری تا ابد بچسبی به همهی چیزهایی که داری، خوب یا بد.
روز چهارم؛
اصلا شما که حرف میزنید من دلم میخواهد هی بپرسم چی دوباره بگو؟ بس که چهره شما قند است برام ولی صد حیف که شما اعتقادی به حرف زدن ندارید.
اصلا شما که حرف میزنید من دلم میخواهد هی بپرسم چی دوباره بگو؟ بس که چهره شما قند است برام ولی صد حیف که شما اعتقادی به حرف زدن ندارید.
روز هفتم؛
چیزی که ازش به عنوان حس ششم یاد میشه همون جزییاتی هست که از نظر ما پنهان نمونده و با سلسله حدسیات در ذهن بهش رسیدیم. اینقدر زیاد میشناسمش که وقتی هیچ کاری هم نمیکنه میدونم چه خبره و داره فکر به چی میکنه. از خداوند کمی کوری کری و نفهمی را مسئلت دارم. اون روزی هم که همه اموری که ازشون اذیتم ولی منطقا کاری ازم نمیآد رو رها کنم میام میگم زندگی راحتتر شده.
چیزی که ازش به عنوان حس ششم یاد میشه همون جزییاتی هست که از نظر ما پنهان نمونده و با سلسله حدسیات در ذهن بهش رسیدیم. اینقدر زیاد میشناسمش که وقتی هیچ کاری هم نمیکنه میدونم چه خبره و داره فکر به چی میکنه. از خداوند کمی کوری کری و نفهمی را مسئلت دارم. اون روزی هم که همه اموری که ازشون اذیتم ولی منطقا کاری ازم نمیآد رو رها کنم میام میگم زندگی راحتتر شده.
Howl's Moving Castle Covered by Soroosh & Sepehr Nematollahi
Sepehr Nematollahi
روز سیزدهم؛
پشیمانتر از هر وقت دلتنگتر از هر زمان. نه میل برون دارم نه طاقت اندرون.
پشیمانتر از هر وقت دلتنگتر از هر زمان. نه میل برون دارم نه طاقت اندرون.
Forwarded from نور میآید. (Clém.)
من فکر نمیکنم که اندوه یک آدم به هنگامِ ترکِ چیزی ناشی از این باشد که دارد چیزی را که دوست دارد ترک میکند. اندوه آدم ممکن است ناشی از نقطهی مقابلش باشد. آدم احساس میکند که پیوندها چه آسان پاره میشوند، و نیز اینکه دیگران چه آسان از آدم جدا میشوند.
— فرانتس کافکا
— فرانتس کافکا
Forwarded from من یافارم| (Ja far)
ژاپنیها معتقدن: طلوع خورشید بهونهس، روز آدم از وقتی شروع میشه که انسان دیگری باعث بشه لبخند بزنی.