پَریما
212 subscribers
381 photos
17 videos
1 file
68 links
رفتنی استیم، بمانیم که چه؟
Download Telegram
اگه آب و دون پرنده بودم، قطعا مزه‌ی زهرمار میدادم که این موجودهای کیری بدبوی بدردنخور که فقط میرینن رو ماشین و صبح‌ها نمیزارن بخوابیم رو مسموم کنم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ری‌اکت پستاتون باز نیست اگر نه امشب به هر چیزی دارم قلب شیکسته می‌دم.
Forwarded from Ay's (آی‌ناز)
نه چراغیست در آن پایان
هر چه از دور نمایانست
شاید آن نقطه‌ی نورانی
چشم گرگان بیابانست.
هر چی بمونی رو دور باطل همه چیز گوه‌تر میشه اصلا فک نکن زشتی و حماقت ثابت می‌مونن. اونا هم رشد می‌کنن و یه روز دیگه تو یه انسان نیستی که چند لکه حماقت روش ریخته تو یه توده احمق می‌شی که اگه خیلی دقت کنی سایه‌ای از انسان بودن درت دیده می‌شه.
Ay's
نه چراغیست در آن پایان هر چه از دور نمایانست شاید آن نقطه‌ی نورانی چشم گرگان بیابانست.
از ته دلم می‌خوام آن نقطه‌ی نورانی آنچه از دور نمایانست، فقط یک چراغ باشه.
Forwarded from Untolds.
یادمه قبلا لحظاتی پیش میومد که میرفتی و وقتی برمیگشتی معجزه شده بود.
Forwarded from The bear that I am (Peyvand)
در درجه اول بشر هرگز شاد نیست، اما در سراسر زندگی خود در حال تلاش برای چیزی است که فکر می‌کند او را شاد خواهد کرد. ندرتا به هدفش می‌رسد و وقتی به آن دست یافت، تنها ناامید می‌شود. اغلب سرانجام همچون کشتی شکسته‌ای با بادبان‌های پاره و دکل‌های از بین رفته به بندرگاه می‌رسد و سپس چه خوشبخت بوده باشد و چه بدبخت یکسان‌ خواهد بود، زیرا زندگی وی هرگز چیزی بیش از لحظه حال نبوده که آن هم برای همیشه در حال ناپدید شدن است و اکنون به پایان رسیده است.
اروین د یالوم
درمان شوپنهاور


اینجاست که من همیشه تاکید میکنم آرامش و خوشبختی کاملا درونی هست
دستاورد‌ها ما رو خوش‌حال میکنه برای مدتی(یک ساعت یا یک ماه) اما خوشبختی چیز دیگه‌ایست .
کاش میشد آدم یکم شخصیتش رو تغییر بده
می‌دونی چی می‌گم؟ منظورم تغییرات کوچیک امکان پذیرند ولی در کل آدم بازم همونه نه؟
فکر می‌کنم شدم همون زاغی که دلش می‌خواست مثل کبک راه بره و در آخر راه رفتن خودش هم فراموشش شد. نه که خواسته باشم تقلید کنم فقط حسش... حس اینکه دیگه انگار خودم هم نیستم
هر چیزی باعث شد از اونچه بودم و دوستش داشتم فاصله بگیرم و به چیزی هم که تبدیل شدم علاقه‌ای ندارم و یک حالت خیلی حجیمی در من داره رشد می‌کنه و چیزی رو از من طلب می‌کنه که دلم نمی‌خواد زندگیم بر اون پایه پیش بره و توان مقابله هم ندارم... فقط فقط نمی‌دونم قراره راه رفتنم رو به یاد بیارم یا همینطور پرت و پلا ادامه بدم.
بی‌آیید منم بگم مشهدم و بارون و رعد و برق و آره خلاصه خوشبختی ده از ده
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر زمان حس بی‌چارگی می‌کنم به خیالم شعر می‌تونه کمی تلطیف کننده باشه. دنیا اگه اینقدر بوگندو نبود شاید ما شادتر می‌بودیم.
یه زخم‌هایی در زندگی هستن که هر به چند وقتی سرشون باز میشه. انگار تا ابد ادامه دارن
تو داری زندگی می‌کنی ولی هی می‌رسی به همون یا هم اون به تو نمی‌دونم مهم دیداره که اتفاق می‌افته.
شبیه امتحانای ترم
شبیه پریود
شبیه پیام بازرگانی‌های سریال ترکیای ماهواره
شبیه اون بیت ترجیع‌بند که هی تکرار میشه
از لحاظ آرزو کاش زندگی یه غزل بود زیبا شروع می‌شد با یک حسی ( دل‌گرمی/بی‌وفایی/عشق/سرخوشی/غم) ادامه داشت و سریع تموم می‌شد.
ولی در جریانید که چیه؟ همون ترجیع‌بند با این تفاوت که بیت قشنگه نیست که هی تکرار میشه فقط مزخرفات هست.