اون وقتا که بهتون گفتم برید نصب کنید تا براتون نامه بنویسم نرفتید وگرنه قشنگ قشنگ مینوشتم و قشنگی زندگی رو میکردم تو چشمتون... الان ولی اگه نصب کردین بگید دیگه محتوا فقط ناله و غر هست و جزییات کماهمیت زندگی.
هرچی جز این.
«چیزی آنجا نبود که بودنم را به یادم بیاورد.»
من وقتی اومدم عروسی و کسی رو نمیشناسم:
دوست ندارم کنار بیام نمیخوام بیتفاوت باشم میخوام بجنگم و شاد باشم و غصه برای خوردن داشته باشم ( این یکی رو دارم اغلب، ولی غذای تکراری که میدونید دیگه)
گوش نمیدی ولی آهنگا همهش برای تو اند مثل همهی نامهها همهی تکستها همهی نقشها نگاهها صداها. تو فقط اومدی تا دور باشی.
پَریما
بهشته – قشنگ من
برای حالا نه، برای تو.
( سالِ پار و امسال
و شاید تمام منهای موازی
که حس این روز رو به دوش میکشیم.)
( سالِ پار و امسال
و شاید تمام منهای موازی
که حس این روز رو به دوش میکشیم.)
زندگی تابستون دوستیها روابط فیلمها زمانه... هیچ کدوم چیزی نبودن که فکر میکردم.
قدمهای آدم افسرده خیلی بزرگ نیستند. درواقع اصلا بزرگ نیستند. شاید درکنار اینکه هنوز هم سعی میکنه زنده بمونه، بخواد گلدون اتاقش رو صاف کنه یا گرد آینهش رو پاک کنه یا بجای دراز کشیدن رو تخت بره روی چمن پارک اینکار رو بکنه... هر کدوم اینا حس روز پربارتری رو بهش میدن و شاید دفعه بعد بره یه گلی هم برای گلدون بگیره نه؟
تا حال منت خبر نباشد
در کار منت نظر نباشد
تا قوت صبر بود کردیم
دیگر چه کنیم اگر نباشد
آیین وفا و مهربانی
در شهر شما مگر نباشد
گویند نظر چرا نبستی
تا مشغله و خطر نباشد
ای خواجه برو که جهد انسان
با تیر قضا سپر نباشد
این شور که در سر است ما را
وقتی برود که سر نباشد
بیچاره کجا رود گرفتار
کز کوی تو ره به در نباشد
چون روی تو دلفریب و دلبند
در روی زمین دگر نباشد
در پارس چنین نمک ندیدم
در مصر چنین شکر نباشد
گر حکم کنی به جان سعدی
جان از تو عزیزتر نباشد
سعدی
در کار منت نظر نباشد
تا قوت صبر بود کردیم
دیگر چه کنیم اگر نباشد
آیین وفا و مهربانی
در شهر شما مگر نباشد
گویند نظر چرا نبستی
تا مشغله و خطر نباشد
ای خواجه برو که جهد انسان
با تیر قضا سپر نباشد
این شور که در سر است ما را
وقتی برود که سر نباشد
بیچاره کجا رود گرفتار
کز کوی تو ره به در نباشد
چون روی تو دلفریب و دلبند
در روی زمین دگر نباشد
در پارس چنین نمک ندیدم
در مصر چنین شکر نباشد
گر حکم کنی به جان سعدی
جان از تو عزیزتر نباشد
سعدی
منم یه روز یاد میگیرم عصبانیتهام رو کنترل کنم و اطرافیانم کمتر ازم میرنجند.
یه روز دیگه کابوس نمیبینم و تو خواب هم از اینکه کسی نیست کمکم یا حداقل بیدارم کنه ناامید نمیشم.
Forwarded from ژو
سرم را به دری که میبستم کوبیدم. این روزها که تلاش میکنم جایم را پیدا کنم، سختتر میتوانم محیطم را درک کنم و در آن آمیخته شوم. محیط امنم را گم کردهام. نمیدانم باید رها و درجریان باشم، یا بنشینم و فکر کنم. منتظرم به محیط عادت کنم، تا فکرکنم، تصمیم بگیرم و چیزهایی که میخواهم را دنبال کنم.
نمیدانم چقدر دنیایم را میشناسم. اگر همیشه کودکی گمشده باشم، آیا روزی میرسد که فراموش نشوم؟
نمیدانم چقدر دنیایم را میشناسم. اگر همیشه کودکی گمشده باشم، آیا روزی میرسد که فراموش نشوم؟
شاید خیلی هم برای رنج کشیدن بیگناه نباشم. همین باعث میشه مدام خودم را مقصر بدونم و همیشه در جایگاه متاسف و معذرت خواه ایستاده باشم. اما چیزی که بیشتر از اینها میتونه ارزشمند باشه ( بیشتر از عذرخواهی های من بیشتر از اقرار به اشتباهاتم) مهر تو هست. لطفی که دریغمند آغوشت نباشی.
خب بیایید یه آواز زیبا از مهستی بذارم براتون،
بعد من هر سری میخوام درباره وایب آوازها در صبح نطق کنم ولی ساعت میگه الان برای بقیه از ظهر هم گذشته بعد فردا و فردا هم همینه سوووو بیفرمایید فقط 🫴🏻
بعد من هر سری میخوام درباره وایب آوازها در صبح نطق کنم ولی ساعت میگه الان برای بقیه از ظهر هم گذشته بعد فردا و فردا هم همینه سوووو بیفرمایید فقط 🫴🏻